و مهربان مىنگرد. طبعا نبايد دستورهاى او را مخالف آزادى دانست بلكه بايد آن را به عنوان تعديل غرايز سركش تلقّى كرد.
اينكه گاهى گفته مىشود: انسان ميان دو اصل ( «آزادى» و «تكاليف» دينى) مخالف درگير است كه اگر اوّلى را بگيرد بايد دومى را رها كند و اگر دومى را برگزيند، آزادى را از دست داده است. اين نوع نگرش به تعاليم مذهبى نگرشى واقعبينانه نيست. تعاليم دينى، ساخته و پرداختهى انسان رقيب نيست كه به حريم آزادى او تجاوز كند، بلكه اين تعاليم از جهانى برتر همراه با رحمت و مهربانى فرود آمده است. در اينصورت، نبايد معادلهى رقابتى ميان اين دو برقرار كرد، بلكه بايد هر دو را گرفت. اينجا اگر بخواهيم از مثلى بهره بگيريم، بايد بگوييم: تعاليم دينى از قبيل تربيت پدر و مادر است كه كودك را آزادى مطلق باز مىدارد. در چنين شرايط به فكر كسى نمىرسد كه يا بايد كودك آزاد باشد يا فرمان پدر و مادر اجرا گردد.
بلكه همگان به خاطر آگاهى از نياز كودك به تربيت و گسترهى آگاهى پدر و مادر يك نظر بيش نمىدهند و آن اينكه آزادى كودك بايد در محدوده امرونهى پدر و مادر صورت باشد.
در اينجا حديثى كه از رسول گرامى صلى اللّه عليه و اله و سلم دربارهى پيامبران وارد شده است و با گفتار ما تناسب بيشترى دارد نقل مىكنيم و آن اينكه:
«و لا بعث اللّه نبيّا و لا رسولا حتّى يستكمل العقل
و يكون عقله أفضل من عقول أمّته».[1]
«خداوند هيچ پيامبر و رسولى را برنيانگيخت جز اينكه خردها را تكميل كند، از اين نظر بايد خرد پيامبر بالاتر از خردهاى امت او باشد».
اصولا بايد هر نوع آزادىطلبى با توجّه به واقعيتهاى وجود انسان باشد، و هر نوع بىتوجهى به آن واقعيت، كجانديشى است كه به نتيجه نمىرسد، واقعيت آفرينش انسان بندگى و وابستگى او به جهان بالاست، و اين واقعيت جزو آفرينش اوست و هر كارى انجام دهد بندگى خود را نمىتواند نسبت به خالق خود منكر شود، چنانچه قرآن نيز اين انديشه را چنين بيان مىكند:
إن كلّ من فى السّموات و الأرض إلّا آتى الرّحمن عبدا.[2]«آنچه در آسمانها و زمين است بندهى رحمن (خدا) مىباشد».
دراينصورت، هر نوع طلب آزادى و رهايى از قيد كه در نقطه مقابل بندگى انسان باشد يك نوع تخلّف از واقعيت به شمار مىرود.
گذشته از اين، هرگاه نظرى بر قوانين اسلام بيفكنيم، درست
[1]. اصول كافى 13، باب عقل، حديث شماره 11.
[2]. مريم/ 93.
است كه در وهلهى نخست، آزادى انسان را محدود مىسازد، ولى آنگاه كه در آثار سازندهى اين قوانين فكر كنيم، خواهيم ديد كه همهى اين قوانين مايهى پيدايش زندگى اجتماعى سالم است كه در آن همه افراد به سان اعضاى يك خانواده در كنار هم زندگى مىكنند. شما دستورات اسلام را در مورد خوردنىها و نوشيدنىها در نظر بگيريد، از آنچه كه نهى كرده دانش امروز ضرر آن را اثبات نموده و آنچه را كه مجاز شمرده مفيد بودن و لااقل بىضرر بودن آن از نظر علمى روشن گشته است.
درست است «روزه» محدوديت خاصى در زندگى انسان پديد مىآورد ولى همين محدوديت سرچشمهى يك رشته آثار سازندهاى است كه در زندگى فردى و اجتماعى انسان نمايان مىگردد.
ما در اينجا در مقام بيان ويژگىهاى تعاليم فردى و اجتماعى اسلام نيستم، زيرا سخن در باب آنها به درازا مىكشد، فقط اين نكته را يادآور مىشويم كه نبايد محدوديتهاى دينى را برخلاف آزادى شمرد يا دين را رقيب آزادى خواند، بلكه بايد تعاليم آن را تعاليم ولىّ مهربانى انديشيد كه به آزادى كودك و نوجوان بهبودى خاصّى مىبخشد.
اگر در ميان برخى از غريبان تعاليم دينى كمرنگ شده و احيانا دين را رقيب آزادى مىانديشند به خاطر اين است كه از رابطهى واقعى بشر با خالق، آگاهى صحيح نداشته و لذا در فكر دينزدايى از
جامعه خود هستند و دين را رقيب بشر و دشمن آزادى معرّفى مىكنند، اين سخن بسان اين است كه يك كودك ناآگاه از راهنمايىهاى تربيتى والدين خود، ناراحت شده و احيانا گريه مىكند و خود و مادر را آزار مىدهد، چه كند، از رابطهى واقعى خود با مادر ناآگاه است. امروز افرادى كه سكولاريسم، پلوراليسم و ليبراليسم و امثال اينها را بر زندگى دينى ترجيح مىدهند و جامعه را به سوى اين مكتبها سوق مىدهند دچار دو اشتباه مىباشند:
1. واقعيت انسان را با خدا ناديده انگاشته و احيانا درك نمىكنند.
2. زندگى به ظاهر زيبايى به دست مىآورند امّا در درون آن، صدها تضاد و بدبختى دامنگير آنها مىشود و گسترش جنايتها و انحلال خانوادهها و ذوب شدن عواطف و امثال آن، نتيجهى چنين تفكر مادىگرايانه است.
فصل دوم: جهان بينىهاى گوناگونوتعريف يكسان براى آزادى
هر نوع داورى دربارهى آزادى، در گرو تعريف صحيح از آزادى است، و تا اين مطلب، روشن نشود نمىتوان دربارهى آن قضاوت و داورى كرد. پيش از تعريف صحيح از آزادى و بيان مبناى آن، به نكاتى اشاره مىكنيم:
1. آزادى در مقابل استبداد
آزادى در غرب در قرون گذشته قداست بيشترى داشت و اكنون نيز دارد، ولى قداست آن در دوران مبارزه با حكومت كليسا بر كليهى
شؤون زندگى مردم، به معنى ضدّ استبداد بود، استبدادى كه فرد يا گروهى حاكم مطلق بوده و گروه ديگر محكوم مطلق باشند.
انقلاب كبير فرانسه نيز براى شكستن استبداد بود و پس از درهم كوبيدن نظام استبدادى در سايهى كسب آزادى انديشه، از نردبان علم و دانش بالا رفت ولى با گذشت زمان اين واژهى مقدّس به تدريج معنى ديگرى به گرفت و آزادى با بىبندوبارى و اباحيّت يكسان شد.
آزادى به اين معنى با خردورزى در تضاد است، چگونه مىتوان اصول اخلاقى را كه ضامن بقاى جامعه و حافظ شرف و كرامت اوست ناديده گرفت، و منادى بىبندوبارى شد؟!
جامعه امروزى ما كه به آثار ويرانگر اباحيّت در غرب پى برده، و نظام خانوادگى را در آنجا در حال متلاشى شدن مىبيند، نمىتواند بر اين آزادى صحّه بگذارد، و خواهان آن باشد.
با توجّه به آنچه كه گفتيم، روشن مىشود كه نفى آزادى رايج در غرب به معنى پذيرش استبداد نيست، زيرا استبداد به هر صورتى باشد زشت و قبيح و از نظر خرد و قوانين الهى كاملا مذموم است.
بزرگترين مظهر استبداد حكومت فراعنه است كه قرآن به شدّت از آن نكوهش كرده و دربارهى آن مىفرمايد:
إنّ فرعون علا فى الأرض و جعل أهلها شيعا
يستضعف طائفة منهم يذبّح أبنائهم و يستحيى نسائهم إنّه كان من المفسدين.[1]«فرعون در زمين برترىجويى كرد و اهل آن را به گروههاى مختلفى تقسيم نمود، گروهى را به ضعف و ناتوانى مىكشاند، پسرانشان را سر مىبريد و زنانشان را (براى كنيزى و خدمت) زنده نگه مىداشت، او به يقين از مفسدان بود».
ولى پذيرش آزادى در مقابل استبداد غير از پذيرش آزادى به معنى رهايى از قيود اخلاقى و ارزشهاى والاى انسانى است.
2. غرب استعمارگر نمىتواند منادى آزادى باشد
برخلاف نظر سطحى نگران كه غرب را منادى آزادى مىدانند، غرب استعمارگر نمىتواند منادى آزادى باشد، آنان به نفاق و دروغ، خود را منادى آزادى معرّفى كرده و مدّعىاند كه براى آزادى ملتها قيام كرده و لشكركشى مىكنند. هدف واقعى آنان سلطه بر منابع ملتهاى ضعيف و ناتوان است. تاريخ دويست سالهى استعمار، روشنترين گواه بر اين بهرهكشى و يغماگرى در پوشش آزادىخواهى است. هماكنون امريكا با روحيهى جنگطلبانه با بهرهگيرى از سازمانهاى خودساخته، و مفاهيمى حقوق بشر درصدد گسترش
[1]. قصص/ 4.
قدرت و استعمار نوين برآمده است و مىكوشد جاى پير استعمار «بريتانيا» را بگيرد.
انسانى مىتواند پرچم آزادى را به دست بگيرد كه از چهارده قرن قبل خود را رهايىبخش انسانها از غل و زنجيرها معرّفى كرده و مىفرمايد:
و يضع عنهم إصرهم و الأغلال الّتى كانت عليهم.[1]«بارهاى سنگين و زنجيرهايى بر آنها بود برمىدارد».
جاى تأسف است گروهى سرخورده از وضع موجود، در آرزوى آزادى غربىاند و تصور مىكنند برقرارى ارتباط با غرب، داروى شفابخش دردهاى اجتماعى ماست! دردهاى اجتماعى ما امروز در عناوين زير خلاصه مىشود نه در ارتباط با يغماگران:
1. بيكارى.
2. ازدواج جوانان.
3. مشكل مسكن.
4. ديو اعتياد.
5. افت تحصيلى.
و بايد اين مشكلات را با نيروى فكر و وحدت ملّى و دلسوزى حل كرد.
[1]. اعراف/ 157.