بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 48

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 49

فصل سوم: آزادى و دين‌سالارى‌

در بررسى پيشين يادآور شديم: دستيابى به يك تعريف جامع در باب آزادى كه با تمام جهان‌بينى‌هاى گوناگون سازگار باشد امرى مشكل و دشوار است. زيرا ديدگاه‌هاى مختلف درباره انسان، مانع از آن است كه به تعريف يكسانى در مورد آزادى، دست يابيم، ولى درعين‌حال مى‌توان آزادى را به گونه‌اى تعريف نمود كه با همه ديدگاه‌ها به نوعى سازگار باشد.

در فصل گذشته، آزادى را چنين تعريف كرديم: مساعد بودن شرايط براى شكوفايى استعدادها و رفع هر نوع مانع در راه پيشرفت فرد و جامعه.

اكنون تعريف‌هاى ديگر را مطرح مى‌كنيم:

1. نفى سلطه بيرونى.

اين تعريف، مشهورترين تعريف آزادى است كه مورد پذيرش مى‌باشد.


صفحه 50

2. نبودن مانع خارجى كه از جنبش جلوگيرى مى‌كند.[1]3. هر انسانى بتواند مصلحت خويش را به شيوه مورد نظر خود دنبال كند مشروط بر اين‌كه به مصالح ديگران آسيبى نرساند.[2]4. فقدان موانع در راه تحقق آرزوهاى انسان.[3]كثر اين تعريف‌ها كه در مورد آزادى انجام گرفته است، از حدّ يك تعريف لغوى و به اصطلاح تعريف لفظى تجاوز نمى‌كند.

مثلا تعريف نخست، كه معروف‌ترين براى آزادى است، بيشتر جنبه تعريف لغوى دارد و از دو نظر نارسا است:

1. نفى سلطه خارجى كاملا جنبه سلبى دارد، و بايد جنبه ايجابى آزادى نيز در كنار آن گفته شود، فرض كنيد در جامعه‌اى زندگى مى‌كنيم كه سلطه خارجى در آن وجود ندارد و بر فرض وجود، نمى‌تواند در خواسته‌هاى ما اثر بگذارد، بالأخره بايد تحت عاملى زيست كنيم و از آن الهام بگيريم، و در غير اين صورت از زندگى فردى و اجتماعى بازمانده و در نيمه راه متوقف مى‌شويم.

چيزى‌كه مى‌تواند، جنبه ايجابى آن را بيان كند و اين است كه بگويم: «پس از نفى سلطه و جبر، به مقتضاى طبيعت خود عمل‌

[1]. هابر- لويتان به نقل از آزادى و تربيت، ص 9.

[2]. جان استوارت ميل، درباره آزادى.

[3]. آنيرابرلين چهار مقاله در باب آزادى، ص 46.


صفحه 51

كنيم».

2. كاستى ديگرى در اين تعريف است كه بايد «عمل به مقتضاى طبيعت» از نظر حدّ، ارزيابى شود و براى آن حد و مرزى تعيين گردد، حدى كه در تعريف چهارم به آن اشاره شده است، يعنى مشروط براين‌كه به مصالح ديگران آسيبى نرساند.

تعريف دوم، درحالى‌كه به جنبه‌هاى سلبى (نبودن مانع خارجى) و ايجابى (از جنبش جلوگيرى نكند) اشاره مى‌كند، ولى دايره آزادى را به نهضت‌ها و جنبش‌هاى اجتماعى و سياسى اختصاص داده و از تبيين آزادى فردى چشم پوشيده است.

تعريف سوم هرچند جامع‌تر از دو تعريف نخست است، ولى از نظر ديگر كاستى دارد، زيرا ضرر نزدن به مصالح ديگران كافى در آزادى مطلوب نيست زيرا افزون بر آن، بايد بر سعادت فردى خويش ضرر نزند.

مثلا تحريم مواد مخدر در تمام جامعه‌هاى الهى و الحادى از اين قيد سرچشمه مى‌گيرد، كه اين نوع آزادى بر مصالح فرد ضرر وارد مى‌سازد.

تعريف چهارم به نوعى به تعريف نخست بازگشت مى‌كند.

ازآنجاكه تعريف نخست، معروف‌ترين تعريف، براى آزادى است، شايسته است پيرامون آن، بحث بيشترى صورت گيرد.


صفحه 52

تحليل تعريف مشهور آزادى‌

1. آزادى: رهايى از جبر غير و عمل به اقتضاى ماهيت و طبيعت خويش.

اين تعريف مركب از دو جزء است:

1. جزء سلبى.

2. جزء ايجابى.

جزء نخست ناظر به رفع موانع است كه نمى‌گذارد انسان به اقتضاى طبيعت خود عمل كند، و در حقيقت جلوى مقتضى را مى‌گيرد، و مانع از تأثير آن مى‌شود، غالبا اين «غير» همان حاكمان مستبد و فرمانروايان خودخواه هستند كه اراده خود را بر انسان تحميل كرده و انسان را از عمل به خواسته‌هاى طبيعى خود باز مى‌دارند.

در گذشته غالبا جبر غير به صورت حاكمان مستبد ترسيم مى‌شد امّا پس از پيوستگى جوامع و گسترش صنعت، عوامل «جبر آفرين» ديگرى نيز پديد آمدند، كه اختيار را از كف انسان‌ها مى‌ربايند و چه بسا انسان فكر مى‌كند كه آزادانه عمل مى‌كند امّا غافل از آن‌كه عواملى بى‌اختيار مانند رسانه‌ها و تبليغات گمراه‌كننده، فكر و انديشه سپس گزينش را در مغز او پديد مى‌آورند.

در انتخابات غرب كاملا اين مسأله مشهود است، سرمايه‌داران بزرگ براى انتخاب شدن نمايندگان مورد نظر خود، از ابزارهاى‌


صفحه 53

گوناگونى حتى ستارگان سينما بهره گرفته و آنچنان جامعه را براى دادن رأى به منتخبان مورد نظر خود، آماده مى‌سازند كه حتّى خود رأى دهنده از عوامل جبرآفرين بى‌خبر مى‌باشد.

اكنون به جزء دوم برگرديم فرض كنيد از «جبر غير» آزاد شويم ولى نمى‌توان در يك حالت بى‌تفاوتى زيست طبعا بايد به نقطه‌اى پناه برد و آن زندگى در پرتو اقتضاء طبيعت انسانى است.

نقطه مهم در تشخيص اقتضاى طبيعت و ويژگى ذاتى اوست، در اينجا جهان‌بينى‌هاى مختلف به شدت در تشخيص مقتضاى طبيعت تأثيرگذارند.

انسان نهاد الهى دارد

در جهان‌بينى الهى بشر مخلوق جهان بالاست و قدرت عظيمى او را از عدم به وجود آورده، و هر نوع كمالى را از عقل و هوش، بينايى، و شنوايى به او داده و خوان نعمت طبيعت را، در برابر او گسترانيده است.

وابستگى او به جهان بالا دقيقترين وابستگى‌ها است كه نمى‌توان براى آن نظيرى در طبيعت جست، تنها مثالى كه مى‌تواند وابستگى انسان را به خدا به نوعى ترسيم كند وابستگى صور و مفاهيم ذهنى با نفس انسانى است زيرا اين صور و مفاهيم مخلوق ذهن بوده و نفس انسانى پس از يك رشته تمرينها، آنها را در صقع ذهن مى‌آفرينند، به‌


صفحه 54

گونه‌اى كه اگر رابطه مفاهيم و صور با نفس انسانى قطع شود، چيزى از آنها باقى نمى‌ماند.

انسان نيز شبيه اين رابطه را با خالق خود دارد كه هرلحظه از او وجود و هستى، نعمت و كمال دريافت مى‌كند، كه اگر انقطاعى رخ دهد در جانب انسان چيزى باقى نمى‌ماند.

در جهان‌بينى الهى طبيعت انسان يك طبيعت وابسته است، رابطه آن دو با هم، رابطه خالق و مخلوق است و هرچه دارد از آفريدگار خود دارد.

و به تعبير ديگر: او دارنده حقيقت خداگونه‌اى است كه به وجود او كاملا وابستگى دارد.

از اين بيان سه چيز نتيجه مى‌گيريم:

1. از آنجا كه واقعيت خود، يك واقعيت وابستگى به مقام ربوبى است، خداخواهى، يعنى خودخواهى، و خدافراموشى يعنى خود فراموشى است برخلاف آنچه كه ماركس مى‌گفت: «خداخواهى، خود فراموشى است».

دراين‌جا، دو جهان‌بينى مطرح است، در جهان‌بينى الهى، واقعيت انسان، جدا از وجود خدا نبوده و به او قائم است قهرا هر چه به مركز كمال نزديك شود بر كمال خود مى‌افزايد، درحالى‌كه در جهان‌بينى الحادى، انسان يك موجود بريده از جهان غيب است و


صفحه 55

اصولا جهان غيبى وجود ندارد كه انسان به او وابسته گردد.

از آنجا كه، غنى و بى‌نياز مطلق، و خواهان كمال مخلوق خود است، قهرا رقيب انسان و دشمن او نيست بلكه آفريدگار و مربى و توان‌بخش اوست و خواهان سعادت و سلامت و كمال او مى‌باشد.

و به ديگر سخن: مقام ربوبى و خدايى در عرض انسان و خواسته‌هاى او نيست بلكه مقام ربوبى بسان يك مربى دلسوز، معلم دل‌آگاه، خواسته‌هاى خود را بر او املا كرده تا سعادت او را تضمين كند.

3. از آنجا كه انسان وابسته به جهان بالاست طبيعت او طبيعت دين‌سالارى و دين‌مدارى و وابستگى به خداى دانا و تواناست، هرگاه قوانينى از طريق پيامبران براى بشر وضع گردد و محدوديت‌هايى براى او در زندگى قائل شود نمى‌توان آن را «جبر غير» دانست، كه در عرض انسان مى‌باشد بلكه اين محدوديت لازمه وجود و چگونگى هستى اوست.

از اين بيان روشن مى‌شود كه آزادى با دين‌سالارى كاملا همسو بوده و مقتضاى طبيعت انسان مى‌باشد، و اگر در آيين الهى تكاليف و بايد و نبايدهايى براى انسان وضع شود كه طبعا ضامن سعادت و خوشبختى اوست، با آزادى خردورزانه او كاملا همسو مى‌باشد او بايد آزادى انديشه و عمل را در چارچوب اين قوانين رعايت كند، آنگاه براى‌