بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 52

تحليل تعريف مشهور آزادى‌

1. آزادى: رهايى از جبر غير و عمل به اقتضاى ماهيت و طبيعت خويش.

اين تعريف مركب از دو جزء است:

1. جزء سلبى.

2. جزء ايجابى.

جزء نخست ناظر به رفع موانع است كه نمى‌گذارد انسان به اقتضاى طبيعت خود عمل كند، و در حقيقت جلوى مقتضى را مى‌گيرد، و مانع از تأثير آن مى‌شود، غالبا اين «غير» همان حاكمان مستبد و فرمانروايان خودخواه هستند كه اراده خود را بر انسان تحميل كرده و انسان را از عمل به خواسته‌هاى طبيعى خود باز مى‌دارند.

در گذشته غالبا جبر غير به صورت حاكمان مستبد ترسيم مى‌شد امّا پس از پيوستگى جوامع و گسترش صنعت، عوامل «جبر آفرين» ديگرى نيز پديد آمدند، كه اختيار را از كف انسان‌ها مى‌ربايند و چه بسا انسان فكر مى‌كند كه آزادانه عمل مى‌كند امّا غافل از آن‌كه عواملى بى‌اختيار مانند رسانه‌ها و تبليغات گمراه‌كننده، فكر و انديشه سپس گزينش را در مغز او پديد مى‌آورند.

در انتخابات غرب كاملا اين مسأله مشهود است، سرمايه‌داران بزرگ براى انتخاب شدن نمايندگان مورد نظر خود، از ابزارهاى‌


صفحه 53

گوناگونى حتى ستارگان سينما بهره گرفته و آنچنان جامعه را براى دادن رأى به منتخبان مورد نظر خود، آماده مى‌سازند كه حتّى خود رأى دهنده از عوامل جبرآفرين بى‌خبر مى‌باشد.

اكنون به جزء دوم برگرديم فرض كنيد از «جبر غير» آزاد شويم ولى نمى‌توان در يك حالت بى‌تفاوتى زيست طبعا بايد به نقطه‌اى پناه برد و آن زندگى در پرتو اقتضاء طبيعت انسانى است.

نقطه مهم در تشخيص اقتضاى طبيعت و ويژگى ذاتى اوست، در اينجا جهان‌بينى‌هاى مختلف به شدت در تشخيص مقتضاى طبيعت تأثيرگذارند.

انسان نهاد الهى دارد

در جهان‌بينى الهى بشر مخلوق جهان بالاست و قدرت عظيمى او را از عدم به وجود آورده، و هر نوع كمالى را از عقل و هوش، بينايى، و شنوايى به او داده و خوان نعمت طبيعت را، در برابر او گسترانيده است.

وابستگى او به جهان بالا دقيقترين وابستگى‌ها است كه نمى‌توان براى آن نظيرى در طبيعت جست، تنها مثالى كه مى‌تواند وابستگى انسان را به خدا به نوعى ترسيم كند وابستگى صور و مفاهيم ذهنى با نفس انسانى است زيرا اين صور و مفاهيم مخلوق ذهن بوده و نفس انسانى پس از يك رشته تمرينها، آنها را در صقع ذهن مى‌آفرينند، به‌


صفحه 54

گونه‌اى كه اگر رابطه مفاهيم و صور با نفس انسانى قطع شود، چيزى از آنها باقى نمى‌ماند.

انسان نيز شبيه اين رابطه را با خالق خود دارد كه هرلحظه از او وجود و هستى، نعمت و كمال دريافت مى‌كند، كه اگر انقطاعى رخ دهد در جانب انسان چيزى باقى نمى‌ماند.

در جهان‌بينى الهى طبيعت انسان يك طبيعت وابسته است، رابطه آن دو با هم، رابطه خالق و مخلوق است و هرچه دارد از آفريدگار خود دارد.

و به تعبير ديگر: او دارنده حقيقت خداگونه‌اى است كه به وجود او كاملا وابستگى دارد.

از اين بيان سه چيز نتيجه مى‌گيريم:

1. از آنجا كه واقعيت خود، يك واقعيت وابستگى به مقام ربوبى است، خداخواهى، يعنى خودخواهى، و خدافراموشى يعنى خود فراموشى است برخلاف آنچه كه ماركس مى‌گفت: «خداخواهى، خود فراموشى است».

دراين‌جا، دو جهان‌بينى مطرح است، در جهان‌بينى الهى، واقعيت انسان، جدا از وجود خدا نبوده و به او قائم است قهرا هر چه به مركز كمال نزديك شود بر كمال خود مى‌افزايد، درحالى‌كه در جهان‌بينى الحادى، انسان يك موجود بريده از جهان غيب است و


صفحه 55

اصولا جهان غيبى وجود ندارد كه انسان به او وابسته گردد.

از آنجا كه، غنى و بى‌نياز مطلق، و خواهان كمال مخلوق خود است، قهرا رقيب انسان و دشمن او نيست بلكه آفريدگار و مربى و توان‌بخش اوست و خواهان سعادت و سلامت و كمال او مى‌باشد.

و به ديگر سخن: مقام ربوبى و خدايى در عرض انسان و خواسته‌هاى او نيست بلكه مقام ربوبى بسان يك مربى دلسوز، معلم دل‌آگاه، خواسته‌هاى خود را بر او املا كرده تا سعادت او را تضمين كند.

3. از آنجا كه انسان وابسته به جهان بالاست طبيعت او طبيعت دين‌سالارى و دين‌مدارى و وابستگى به خداى دانا و تواناست، هرگاه قوانينى از طريق پيامبران براى بشر وضع گردد و محدوديت‌هايى براى او در زندگى قائل شود نمى‌توان آن را «جبر غير» دانست، كه در عرض انسان مى‌باشد بلكه اين محدوديت لازمه وجود و چگونگى هستى اوست.

از اين بيان روشن مى‌شود كه آزادى با دين‌سالارى كاملا همسو بوده و مقتضاى طبيعت انسان مى‌باشد، و اگر در آيين الهى تكاليف و بايد و نبايدهايى براى انسان وضع شود كه طبعا ضامن سعادت و خوشبختى اوست، با آزادى خردورزانه او كاملا همسو مى‌باشد او بايد آزادى انديشه و عمل را در چارچوب اين قوانين رعايت كند، آنگاه براى‌


صفحه 56

زندگى فردى و اجتماعى و سياسى برنامه‌ريزى نمايد.

براى اين‌كه همسويى آزادى با دين‌سالارى كاملا روشن شود به بيان زير مى‌پردازيم.

آزادى و محدوديت در جامعه مدنى.

در «جامعه مدنى» انسان‌ها از روى آزادى دست به تأسيس نظامهاى اجتماعى مى‌زنند و حكومتى را با تمام شاخه‌هاى خود پديد مى‌آورند و مجلسى را براى قانون‌گذارى فراهم مى‌سازند كه تمام افراد آزادى خود را با اين قوانين تطبيق دهند.

تفاوت جامعه مدنى با دين‌سالارى در اين است كه اصول و كليات قوانين در جامعه دينى از جانب خداست درحالى‌كه جامعه مدنى مشروعيت خود و قوانين حاكم بر جامعه را از رأى مردم مى‌گيرد و درهرحال آزادى‌ها محدود مى‌شود و افراد مختلف مجازات مى‌گردند.

آزادى به معنى فارغ شدن از هر نوع قانون و حد و مرز، قابل پذيرش نيست بالأخره بشر در زندگى اجتماعى خود بى‌نياز از مقررات نيست زيرا در پرتو آن مقررات مى‌توان منافع جمعى را تأمين كرد.

پذيرفتن جامعه مدنى پذيرفتن قوانين و مقررات آن و در نتيجه محدوديت آزادى است.


صفحه 57

اومانيسم يا انسان‌محورى‌

گروهى كه در غرب «خداخواهى» را با «اصالت انسان» در تضاد مى‌بينند پديدآورندگان مكتب اومانيسم هستند، از نظر جهان‌بينى الهى خداخواهى جزء خصيصه ذات انسان و لازمه اقتضاى طبيعت اوست درحالى‌كه در اين مكتب، اصالت از آن انسان بوده و كمال انسان در اين است كه خود سرنوشت خود را رقم بزند و از مقامى الهام نگيرد.

حقيقت اين است كه غرب پس از نفى عوالم طبيعى، در خود يك فقر معنوى عجيبى احساس كرد زيرا انكار خدا و تفسير جهان و انسان با قوانين خشك طبيعى، هر نوع عاطفه را از جامعه برچيد، و ارزش انسان با ارزش ماشين، يكسان گرديد، اين كار سبب شد كه او براى جبران عدم معنويت و عاطفه، اصلى به نام اصالت انسان را مطرح كند تا از خشكى و جمود زندگى بكاهد ازاين‌جهت مكتبى به نام «اصالت انسان» پديد آمد كه اصالت را به مخلوق مى‌دهد و آن را از خالق سلب مى‌كند.

درحالى‌كه ميان اين دو اصالت كمترين تضادى نيست زيرا اين دو، رقيب هم و دشمن يكديگر نيستند كه بگوييم خدا يا انسان، بلكه انسان بر اثر پيوستگى به آن درياى نامتناهى از او مدد مى‌گيرد و سعى مى‌كند كه خود را به مركز كمال نزديك سازد، تعبير قرآن در اين‌


صفحه 58

مورد اين است:

يا أيّها الإنسان إنّك كادح إلى ربّك كدحا فملاقيه.

«اين انسان تو با تلاش و رنج به سوى پروردگارت مى‌روى و او را ملاقات خواهى كرد».

در حقيقت كمال انسان قطره‌اى است از آن دريا، و اگر به آن دريا بپيوندد ديگر قطره نيست، بلكه دريا است و در حد تعبير آن گوينده:

قطره دريا است اگر با درياست‌

ورنه او قطره و دريا دريا است‌

رنسانس در غرب هرچند نوآورى‌هايى در علوم طبيعى و فلكى پديد آورد، و قوانين پوشيده را آشكار ساخت ولى بر اثر غفلت از آموزه‌هاى الهى يك نوع انحطاط فكرى درباره شناخت انسان و ماوراى طبيعت به بار آورد كه هرگز قابل جبران نيست.

ارزش‌گذارى: خدا يا انسان‌

باتوجه به اين‌كه خدا در مكتب الهى مربى آگاه و تواناست و خواهان كمال انسان مى‌باشد و هيچ فردى به خصوصيات مصنوع خود مانند صانع او آگاه نيست، او از زيروبم زندگى بشر و


صفحه 59

خواسته‌هاى درونى و برونى او آگاه است طبعا ارزش‌گذارى او مطابق فطرت و كمال او خواهد بود ولى در اينجا برخى از غريبان كه تحت تأثير انتقام از كليسا قرار گرفته اصالت را به انسان مى‌دهند و مى‌گويند كمال مطلوب انسان آن است كه خود ارزش‌گذار باشد نه اين‌كه از ارزش‌هاى وضع شده ديگران تبعيت و اطاعت كند.

اين گروه اطاعت از خدا را با ميل به رهايى و آزادى و حتّى نيرومندى مغاير مى‌دانند.

ژان پل سارتر كه از پيشروان اين انديشه است مى‌گويد:

قول به آزادى انسان مستلزم اين است كه افراد بشر ملعبه خدايان يا هر قوه ديگرى ماسواى خود نيستند بلكه آزادى مطلق دارند و رها و مستقل و غير متعلق و غير مرتبطند و خلاصه به حال خويشند آينده به كلى باز و غير مسدود است، اگر خدايى بود كه همه‌چيز را مقدور مى‌كرد يا حتى همه‌چيز را مى‌دانست، آينده به ضرورت چنان مى‌بود كه خدا در علم قبلى خويش مى‌ديد. ازاين‌رو، نفى خالقى عليم، شرط عقل و منطق حريت كامل انسان است.[1]در نقد نظريه «سارتر» چهار نكته را يادآور مى‌شويم:

1. نظريه «سارتر» بسان كسى است كه قبلا مدعى را تنظيم كرده‌

[1]. ژان پل سارتر، نوشته كريسين موريس: ص 66، چاپ تهران، 1349.