به نحو صحيح انجام گيرد، فاعل
او استحقاق ثواب دارد و ملاك صحت آن اين است كه لعن از روى ميل نفسانى نبوده و شخص ملعون از نظر خداوند استحقاق لعن را نيز داشته باشد. آرى، اگر نزد خداوند، لعن برخى جايز نمىبود، هرگز آن را از معالم شرع قرار نمىداد و در قرآن بهصورت مكرّر از آن ياد نمىكرد و نمىفرمود:وَغَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَلَعَنَهُ،[1]زيرا مراد از كلمه «لعنه» آن است كه ديگران را امر به لعن مىفرمايد و اگر مراد هم اين نباشد بايد گفت، از اين آيه شريفه استفاده مىشود كه ما نيز مىتوانيم و بلكه بايد لعن نماييم، چرا كه خداوند آنان را لعن فرموده است. و آيا مىتوان گفت كه خداوند انسانى را لعن فرموده اما بر ديگران لعنت فرستادن بر او جايز نيست؟! چنين مطلبى را عقل اجازه نمىدهد.
سپس آورده است كه آيا جوينى نمىداند كه خداوند به ولايت و محبت دوستان خود و دشمنى دشمنان خويش امر فرموده است؟! آيا نمىداند همانطورىكه از تولّى سؤال مىكند، از تبرّى نيز مىپرسد؟ او بايد بداند: نتيجه دوستى با دشمن خدا، خروج از ولايت خداوند است و اگر مودّت با آنان باطل باشد به ناچار، ضرورت برائت و دشمنى با آنان ثابت است، چرا كه اجماع مسلمين
بر آن است كه بين مودت و برائت، شق سوم و واسطه سومى وجود ندارد.
5- اينكه جوينى گفته است به جاى لعن، سفارش به استغفار كرده است؛ بايد در جواب او گفت: بر طبق مبانى قرآنى در موارد وجوب لعن، استغفار بىفايده است، چرا كه چنين شخصى ترك واجب كرده
[1]- نساء: 93.
و عاصى است و نسبت به كسى كه خداوند امر به تبرّى از كرده است و با امر او مخالفت نموده و مصرّ بر معاصى است، توبه و استغفار براى او مورد قبول واقع نمىشود و تارك لعن بر شيطان با عدم اعتقاد به وجوب لعن، كافر و با اعتقاد به وجوب لعن، خطا كار است.
سپس در ادامه نوشتار مطالب مفصّلى پيرامون لعن بر يزيد و امثال او آورده است و مىگويد: در ميان اصحاب پيامبر افرادى مانند مغيره بن شعبه بودهاند كه عدهاى شهادت بر ارتكاب او به زنا دادهاند و عمر بن الخطاب نسبت به شهود او انكارى نكرد و نگفت نسبت به اصحاب رسول خدا (ص) و كارهاى زشت آنها بايد از قضاوت خوددارى نمود، بلكه شهادت شهود را استماع كرده، ليكن چون به چهار نفر نرسيد، ترتيب اثر نداد. اگر واقعاً روايت
«أصحابي كالنجوم بأيّهم اقتديتم اهتديتم»
صحيح مىبود بايد مغيره به اين روايت تمسّك مىجست، در حالىكه چنين حرفى را نزد.
و همينطور شخص ديگرى به نام قدامه بن مظعون در زمان عمر مرتكب شرب خمر شد و عمر بر او حدّ را جارى كرد، در
حالىكه او از اصحاب پيامبر بلكه از اصحاب بدر بود و مشهور آن است كه بدريون از اهل بهشت مىباشند. و خود او نيز در مقابل اعتراض نكرد و به كلام پيامبر (ص) تمسك نجست.
همينطور موارد ديگرى را بهعنوان نقض بيان نموده است و در ادامه آورده است: كسانى كه مىخواهند از اختلاف صحابه و طعنه زدن برخى از آنان نسبت به يكديگر و قدح آنان نسبت به هم اطّلاع بيشترى پيدا كنند به كتاب نظّام مراجعه نمايند و نكته مهم و قابل توجه در اينجا اين است كه جاحظ در مورد نظّام گفته است: او شديدترين
مردم مخالفت با شيعه بوده است، به اين دليل كه شيعه طعن فراوان بر صحابه دارند. ولى با آنكه اينكه مطاعن زيادى در مورد شيعه نقل مىكند، چند برابر آن را در مورد صحابه وارد مىنمايد و جاحظ از برخى از رؤساء معتزله نقل نموده كه اشتباه ابوحنيفه در باب احكام بسيار است چون جماعت كثيرى از مسلمين را گمراه نموده و اشتباه حمّاد بن ابى سليمان از او بزرگتر است چون ابوحنيفه شاگرد او در حديث بوده است تا مىرسد به اينكه اشتباه ابن مسعود كه از اصحاب پيامبر (ص) بوده، از همه اينها بزرگتر و بيشتر است، زيرا او اول كسى است كه مبادرت به قياس نمود و دين را با رأى خودش تنظيم كرد.
ثمامه بن اشرس كه در خراسان از ملازمين رشيد بن مهدى بود كتابى در
رد ابوحنيفه نسبت به مسأله قياس و اجتهاد به رأى نوشت و هنگامى كه در مورد اين كتاب از او سؤال شد، در جواب گفت: اين كتاب را فقط در ردّ ابىحنيفه ننوشتهام، بلكه در ردّ همه كسانى كه قبل از او در اسلام مسأله رأى را مطرح نمودند از قبيل علقمه بن قيس و اسود بن يزيد و عبدالله بن مسعود نيز نوشتهام.
جاحظ در كتاب معروف خود به نام توحيد آورده است: ابوهريره شخص موثّقى در نقل حديث از رسول خدا (ص) نبوده است و على بن ابىطالب (ع) او را توثيق ننمود، بلكه متّهم و مورد قدح قرار داد و همينطور عمر و عائشه نسبت به او چنين نظرى داشتند. در پى آورده است: حال چگونه مىتوانيم بگوييم تمام صحابه عادلاند در حالىكه از جمله آنان حكم بن ابى العاص است كه دشمن رسول خدا (ص) بود و نيز وليد بن عُقبه مىباشد كه به تصريح قرآن در آيه شريفهإِنْ جاءَكُمْ
فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا[1]فاسق شمرده شده است و همينطور بُسر بن أبى ارطاه كه عدوّ خدا و رسول بوده است.
سپس آورده است: تعجّب از حشويه و اصحاب حديث از اهل سنت است كه از طرفى معتقد به معصيت انبياء الهى هستند و در مقابل كسانى كه اين عقيده را انكار مىكنند ايستاده و
آنها را مورد طعن قرار مىدهند و آنان را مخالف نص قرآن مىدانند. و از طرف ديگر اگر نسبت به عمرو بن عاص يا معاويه و يا امثال اينها حرفى زده شود و معصيتى به آنان منسوب گردد، چهرههاى آنها برافروخته و گردنها كشيده و چشمها از حدقه بيرون مىافتد و با عنوان اينكه اين شخص رافضى است و صحابه را سبّ مىكند با او برخورد مىنمايند.
او مىگويد: اگر آنان در مورد اعتقاد به معصيت پيامبران بگويند كه ما از نصوص قرآن تبعيت مىكنيم؛ ما در جواب مىگوييم نسبت به برائت از جميع گنهكاران نيز بايد از نصوص قرآن تبعيت كنيد. زيرا در قرآن مجيد مىفرمايد:لا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآْخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ.[2]
اين بود اجمالى از نوشتار مفصّلى كه ابن ابى الحديد در اين زمينه نقل مىنمايد. او با نقل مفصل اين نوشتار گويا اساس مطلب را پذيرفته و در مورد لعن هيچ تعليقهاى را نياورده، اگرچه نسبت به برخى از موارد در مقام توجيه برآمده است و در ادامه مىگويد: على (ع) در نزد ما به منزله پيامبر (ص) است و قول و فعل او حجت است و اطاعت او
[1]- حجرات: 6.
[2]- مجادله: 5.
واجب است و چنانچه او از شخصى تبرّى جسته باشد ما هم از او،
- هركسى كه باشد- تبرّى مىجوييم، حال بايد ديد كه آيا از طريق خبر صحيح چنين امرى واقع شده است يا خير؟ در پاسخ مىگوييم: آرى برائت على (ع) از مغيره و عمرو بن عاص و معاويه ثابت و به منزله خبر متواتر است از اينجهت هيچيك از اصحاب ما آنها را دوست ندارند و بر آنها درود نمىفرستند.
ولى امروزه در ميان جامعه اسلامى ما، افرادى تحت عنوان روشنفكرى به دنبال زدودن لعن و حذف آن از فرهنگ دينى مسلماناناند؛ گاه با اين پندار كه لعن با فطرت و حقيقت انسانيت سازگارى ندارد؛ و گاه با اين فرياد كه بايد به دنبال احيا و بيدارى مبتنى بر همزيستى با ساير مذاهب و اديان و حتى با كفّار و بتپرستان بود؛ و آنقدر دايره آزاد انديشى خود را توسعه مىدهند كه با جهالت تمام مىگويند: دينى كه در او لعن و نفرين نسبت به ديگران باشد، دين جامعى نيست.
آيا مىتوان گفت طرفداران حق و حقيقت و يكتاپرستى، نبايد كسانى را كه طرفدار بىدينى و بتپرستىاند و يا كسانى كه به دنبال ترويج اباحهگرى و لامذهبى در جامعهاند را لعن و نفرين كنند؟!
ما بر اين باوريم كه انسان بر حسب فطرت خدايى خود در مرحلهاى قرار مىگيرد كه راه مقابله با باطل و كفر و الحاد را لعن مىداند، و با اين
عمل، به ايمان و اعتقاد خود صلابت و استحكام بخشيده، وبر باطل بودن افكار ملحدين و مخالفين، مهر دائمى بطلان مىزند.
لعن در حقيقت يك شعار برخاسته از شعورى ريشهدار و عميق است؛ لعن فريادى است كه از اعماق ايمان و ژرفاى آگاهى سر داده
مىشود؛ لعن، اعلام نااميدى هميشگى از ملعون، و مطرود بودن دائمى اوست: وَإِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِي إِلَى يَوْمِ الدِّينِ.[1]
در خاتمه، يادآور مىشويم:
آنچه بيان شد، اشارهاى به مبانى علمى اين بحث بود، امّا در شرايط كنونى كه وحدت امّت اسلامى از هر امرى لازمتر و واجبتر است، و ممكن است با چنين عملى به صورت آشكار، به اختلافات ميان مسلمانان دامن زده شود، هرگز به لعن آشكار نسبت به كسانى كه گروهى از مسلمانان به اشتباه از آنان طرفدارى مىكنند، توصيه نمىكنم؛ زيرا، مراقبت از اساس اسلام لازم است. و اين امر، رهين اتحاد و يكپارچگى امّت اسلامى است.
معرفى كتاب
كتابى كه در پيش روى داريد، تحقيقى است عالمانه و به دور از تعصّب، از استاد بزرگوار حضرت آيت الله آقاى حاج شيخ حسين كريمى قمى كه به حقّ از
محقّقين برجسته حوزه علميه قم و از اساتيد مبرّز حوزه و دانشگاه مىباشند و اجتهاد مطلق ايشان در سالهاى بسى دور، به تأييد بزرگان و اعاظم، از جمله والد معظّم مرجع بزرگوار حضرت آيت الله العظمى آقاى حاج شيخ محمد فاضل لنكرانى (قدس سره) رسيده است.
در اين كتاب، شبهات مربوط به سند زيارت عاشورا به صورت بسيار دقيق و فنّى پاسخ داده شده و معظّم له اثبات فرمودهاند كه اين
[1]- ص: 78.
زيارت حتى با صد سلام و صد لعن، معتبر و داراى سندى صحيح و قابل اعتماد مىباشد.
اميد است محققان، بلكه جميع مؤمنين و مؤمنات از مباحث اين كتاب پر ارج استفاده برند.
اينجانب به سهم خود از همت بلند ايشان تقدير و تشكر دارم و آرزومندم همگان هرچه بيشتر در دنيا و آخرت مورد عنايت خاص ابا عبدالله الحسين (ع) قرار گيرند.
همچنين لازم مىدانم از محقّقين مركز فقهى ائمّه اطهار (ع) و معاونت پژوهشى مركز، جناب مستطاب فاضل گرانقدر آقاى دكتر مقدادى و مدير محترم و معزّز، حضرت حجت الاسلام والمسلمين آقاى شيخ محمد رضا فاضل كاشانى كه در به ثمر رساندن اين اثر، سهم بسزايى داشتند، تشكّر و سپاسگزارى نمايم.
ألّلهمّ اجعل مماتي قتلًا في سبيلك بحقّ محمّد وآله الطاهرين سلام الله عليهم أجمعين.
حوزه علميه قم
(صانها الله تعالى عن حوادث الدهر)
مركز فقهى ائمه اطهار (ع)
محمد جواد فاضل لنكرانى
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة