بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 69

(1) اجازه روايى براى بررسى سند

شكى نيست كه كتاب‌هاى روايى به ويژه كتب اربعه) كافى، من لا يحضره الفقيه، تهذيب و استبصار) و امثال كتاب عيون الأخبار وجود خارجى آن و استناد به مؤلفان آن به تواتر ثابت است، هم‌چنان كه وجود خارجى اصول چهارصد گانه و انتساب به گردآورندگان آن براى امثال مؤلفان كتب اربعه به تواتر ثابت بوده است بنابراين ذكر سند براى انتساب به مؤلف نيست و بر فرض اگر سند روايتى ذكر نشده باشد يا اين‌كه سند آن ضعيف باشد، ضعف سند و ارسال، اصل استناد كتاب به مؤلف را از دست نخواهد داد ولى اين امر نسبت به آحاد روايات اين كتاب‌ها اثبات‌

تواتر نمى‌كند و در اين جهت بررسى سند و يا قرائن معتبر راه‌گشا خواهد بود.

بدين‌ترتيب، در اصل استناد به مؤلف اجازه روايى لازم نيست و اجازاتى كه امروزه متداول است، به گفته بعضى از بزرگان براى تبرّك و تيمن مى‌باشد. ولى اين امر ناتمام است زيرا اجازه روايى علاوه بر تبرك، شايستگى لازم را در نقل احاديث اثبات مى‌كند، نظير اجازه اجتهاد كه صلاحيت لازم را در استنباط احكام اثبات مى‌نمايد.

مرحوم آيت الله حائرى بارها مى‌فرمود كسانى كه صلاحيت علمى و عملى ندارند نبايد منبر روند، زيرا شايستگى فهم اخبار و رفع تعارض را ندارند، مگر آن‌كه از روى كتاب مورد قبول بخوانند. به اميد روزى كه هركس در محدوده صلاحيت خود عمل نمايد.


صفحه 70

با توجه به آن‌چه ذكر شد اين‌جانب از برخى بزرگان اجازه روايى كتبى دريافت نموده‌ام‌[1]بعضى از اين اجازات به يك واسطه به مرحوم محدث قمى‌

منتهى مى‌شود.[2]اين اجازه بر اساس سندى است كه در اول كتاب نفس المهموم ذكر شده و نيز از مرحوم آيت الله مرعشى در يك سند كتبى كه براى مرحوم والدم نوشته‌اند به اسناد عديده‌اى كه داشته‌اند به اينجانب هم اجازه داده‌اند.

استاد بزرگوار و مرجع عالى قدر مرحوم آيت الله العظمى آقاى فاضل لنكرانى (قدس سره) نيز علاوه بر اجازه اجتهاد، با اجازه روايى كه از صاحب الذريعه مرحوم علامه آقا بزرگ تهرانى دارند به اين‌جانب اجازه داده‌اند.

[1]- براى اولين بار از مرحوم آيت الله حاج ميرزا ابوالفضل زاهدى قمى كه امام جماعت مسجد امام حسن عسگرى (ع) در قم بودند و در استنباط احكام و تفسير قرآن و احاطه به احاديث و تاريخ بهره وافر داشتند و داراى منبرى جامع الاطراف بودند طبق آن چه در اول كتاب نفس المهموم آمده موفق به دريافت اجازه كتبى شدم.

[2]- لازم به ذكر است كه سند محدث قمى در كتاب نفس المهموم در سال 1380 ق صادر شده و با 25 واسطه به على بن بابويه قمى منتهى مى‌شود.

شرح اين سند با حذف القاب بدين قرار است: حاجى ميرزا حسين نورى از شيخ مرتضى انصارى از ملا احمد نراقى از سيد مهدى بحر العلوم از آقا باقر بهبهانى از پدرش ملا اكمل از علامه محمد باقر مجلسى از ملا محمد تقى مجلسى از شيخ بهاء الدين محمد عاملى از پدرش حسين بن عبد الصمد عاملى از زين الدين شهيد ثانى از نور الدين على بن عبد العالى ميسى از محمد بن داوود جزينى از ضياء الدين على از پدرش محمد بن مكى ملقب به شهيد اول از فخر الدين محمد از پدرش علامه حلى (حسن بن يوسف بن مطهر) از نجم الدين شاذان بن جبرئيل از عماد الدين محمد طبرى صاحب كتاب بشارة المصطفى از على بن محمد بن حسن طوسى ملقب به مفيد ثانى از پدرش محمد بن الحسن طوسى از شيخ مفيد محمد بن محمد بن النعمان از ابو جعفر محمد بن على ملقب به شيخ صدوق.


صفحه 71

در نتيجه مجاز به نقل زيارت عاشورا و تحقيق درباره آن از كتاب مصباح كبير و صغير شيخ طوسى و كتاب كامل الزيارات و كتاب مصباح الزائر سيد بن طاووس و بحار الانوار مرحوم مجلسى‌

مى‌باشم. اميد است ائمه طاهرين در نشر معارف آنان اين ناچيز را مورد دستگيرى و هدايت و حمايت قرار دهند.

(2) بخشى پيرامون بنى اميه و لعن آنان‌

بنى اميه منسوب‌اند به اميه بن عبد الشمس كه طبق نقل مشهور برادر دوقلوى هاشم بن عبد مناف بوده است. مورخان مى‌گويند هنگام ولادت اين دو برادر، انگشت يكى از آن دو بر پيشانى ديگرى چسبيده بود كه جراح آن زمان آنان را از هم جدا كرد و در اين عمل جراحى خون بسيارى جارى شد. اين قصه به فال بد گرفته شد و پيش بينى شد كه بين نسل اين دو، خون‌ريزى ادامه خواهد داشت. به هر حال براساس اين نقل بنى اميه از قريش محسوب مى‌شوند.

ولى قول ديگر اين است كه اميه غلامى رومى بوده كه عبد الشمس او را پسر خوانده خود قرار داد، بنابراين قول، بنى اميه از قريش خارج و از مزاياى مادى و معنوى كه در اسلام براى قريش وارد شده محروم خواهند بود. علامه مجلسى در بحار الانوار اين قول را تأييد نموده‌[1]است.

در هر حال از نسل بنى اميه چهارده تن در شام به حكومت رسيده‌اند كه اول آنان معاويه و آخرين ايشان مروان بن محمد معروف به مروان حمار مى‌باشد. حكومت اموى‌ها در سال 41

قمرى به زور و

[1]- رجوع شود به ريحانة الادب 381: 8- 383؛ كامل بهائى 269: 1.


صفحه 72

تزوير تأسيس گرديد و تا 132 قمرى به طول انجاميد. حاكمان اموى در ظلم و طغيان خاصه بر اهل بيت پيامبر (ع) هيچ مرز و حدى را قائل نبوده و چهره تاريخ را تا ابد تيره و تار كردند.

معاويه و فرزندش يزيد براى بقاى حكومت غصبى خود به تمام جنايات و انواع و اقسام ستم‌ها بر اهل بيت (ع) و پيروان آنان اقدام نمودند. جنگ صفين يكى از اعمال معاويه و حادثه كربلا هم يكى از اقدامات يزيد است.[1]

در زيارت عاشورا اين عبارت آمده كه‌ «اللهم العن بني امية قاطبة» در حالى‌كه در ميان بنى اميه افراد ممدوح وجود دارد.

به گواهى تاريخ، دو تن از حاكمان اموى را ستوده‌اند؛ يكى معاويه بن يزيد كه خود را از خلافت غصبى خلع نمود و يكى هم عمر بن عبد العزيز كه سبّ امير المؤمنين را تعطيل و فدك را به اولاد فاطمه برگردانيد و نيز در ميان بنى اميه فردى بوده است به نام خالد بن سعيد بن عاص، وى از جمله دوازده نفرى است كه با خلافت سقيفه مخالفت نموده و با دلائل قوى خلافت را از آن امير المؤمنين على (ع) دانسته است.

او و يازده يارى كه داشت چنان عرصه را بر ابوبكر تنگ نمود كه مجبور شد از منبر فرود آيد و سه روز در

منزل منزوى شود. وى تا پايان از فدائيان اهل بيت (ع) محسوب مى‌شد.[2]

يكى ديگر از افراد ممدوح سعد الخير مى‌باشد كه از فرزندان عبد العزيز بن مروان است.

[1]- همان.

[2]- احمد بن ابى عبدالله البرقى كتاب الرجال، تهران، دانشگاه تهران، ص 63.


صفحه 73

در حالى كه اين لعن كلى است كه با لفظ «قاطبه» مورد تأكيد هم قرار گرفته و ديگر قابل براى تخصيص نيست.

بزرگان از اين اشكال جواب داده اند. بعضى گفته‌اند قضيه «اللهم العن بني امية» از سنخ قضاياى خارجيه است و نظر به افرادى دارد كه دنبال غصب خلافت بوده‌[1]و يا به جنايات غاصبان خلافت راضى بوده‌اند.

برخى هم گفته‌اند: گرچه جمله‌ «اللهم العن بني امية قاطبة» از عمومات مؤكّده است، ولى اين امر با تخصيص جزيى سازگار است.[2]

نگارنده گويد: انگيزه معاويه بن يزيد در عزل خود از خلافت غصبى بر ما روشن نيست. امّا عمر بن عبد العزيز گرچه بعضى از كارهاى نيك انجام داد، ولى راضى نشد از خلافت غصبى خود را كنار بكشد. لذا امام سجاد (ع) درباره او فرمود: اهل زمين او را ستايش و اهل آسمان او را لعنت مى‌نمايند، چون از خلافت غصبى دست نكشيد.

و امّا در مورد ديگران (مانند خالد بن سعيد) بعضى گفته‌اند آنان كه خوب و مورد مدح بوده‌اند، فرزند خواندگان بنى اميه‌اند و نه فرزند واقعى.[3]

ليكن در اين باره، جواب معتبر را امام صادق (ع) فرموده‌اند. توضيح آن‌كه روزى سعد الخير با چشم گريان خدمت امام صادق (ع) رسيد.

[1]- تنقيح المقال.

[2]- همان.

[3]- شفاء الصدور 353: 1- 363.


صفحه 74

امام فرمود از چه ناراحتى و براى كدام معصيت گريه مى‌كنى؟ گفت براى انتساب به بنى اميه. امام فرمود تو از آنان محسوب نيستى، زيرا ما تو را از خود مى‌دانيم. نظير سلمان فارسى كه درباره او گفته شد سلمان محمدى و يا سلمان منّا اهل البيت.[1]

مرحوم ميرزا ابوالفضل طهرانى صاحب شفاء الصدور بعد از تحقيقات عميق فرموده است: «و بالجمله اعتبار سند روايت عاشورا محل شك نيست و عمل شيعه در تمامى اعصار و تطاول ايام به اين روايت بوده و آن را از اوراد لازمه و اذكار دائمه خود غالبا قرار داده‌اند و از انضمام قرائن مقطوع الصدور است. با وجود اين كه بعضى سندهاى آن صحيح و بعضى ديگر حسن است. و فى الجمله در وثاقت سند بنابر مشرب تحقيق به هيچ وجه جاى تأمّل نيست. بدين سبب احدى از

علما در اين جهت سخنى نگفته و تاملى نكرده است».[2]

ايشان در جايى ديگر فرموده‌اند: «بنى اميه دو فرقه‌اند يكى اعياص كه ابو العاص و عاص و ابو العيص و اولاد ايشان باشند و ديگرى عنابس كه اولاد حرب بن اميه باشند، چه اسم حرب عنبسه بود و اخبار در لعن بنى اميه و ذمّ ايشان از طريق فريقين بيش از حد احصا است».

سپس افزوده است: «شجره ملعونه كه در قرآن آمده است‌[3]به نص فخر رازى در تفسير كبير و لسان نبى اكرم (ص)، بنى اميه مى‌باشند و اين را نيشابورى در تفسير خود از ابن عباس روايت كرده است. همچنين‌

[1]- مقباس الهدايه ضميمه ج 3؛ تنقيح المقال: 83.

[2]- شفاء الصدور؛ 72.

[3]- الاسراء: 60.


صفحه 75

بيضاوى نيز آن را در تفسير خود آورده است، علاوه بر اين در بحار الانوار از عمده ابن بطريق و در تفسير ثعلبى به دو طريق اين روايت مذكور است. ابن ابى الحديد نيز از ابوجعفر محمد بن حبيب نقل كرده است و در منشور معتضد باالله عباسى هم آمده است.[1]كوتاه سخن آن كه در مصداق بودن بنى اميه براى «الشجره الملعونه» در قرآن كريم خلافى نيست.

(3) تجديد خاطرة عاشورا و آثار آنان‌

در واقعه كربلا، اسلام ناب محمدى كه همان تشيع بدون تحريف است به رهبرى‌

سيد شهيدان و سالار آزادگان اسلام به طور گسترده در مبارزه حق با باطل مجسم شد و اين امر درباره هيچ يك از انبياء و اولياء واقع نشد.

در اين واقعه، ابعاد اعتقادى و اخلاقى و فقهى مبارزه حق عليه باطل به رهبرى سيد شهيدان حسين بن على (ع) متجلى گشت و تمام ابعاد تشيع بدون تحريف تشكل و تجسم پيدا كرد. از اين‌رو در فرايند تكامل مذهب حق به عنوان تجديد خاطره جامع، هر روز مستحب است كه زيارت عاشورا خوانده شود.

امام حسين (ع) از همان زمانى كه حكومت يزيد را مردود اعلام كرد و از مدينه به مكه هجرت نمود، اهداف خود را در قالب يك وصيت كتبى براى محمد بن حنفيه بيان نمود و بعد با اهل بيت خود شبانه به مكه رفت و در مكه موقعيت خود را به پذيرش رهبرى اسلام ناب، صريح و شفاف اعلام نمود. اهل كوفه وقتى از اوضاع خبردار

[1]- شفاء الصدور 329: 1- 332.


صفحه 76

شدند امام را براى رهبرى جامعه اسلامى دعوت نمودند. امام جناب مسلم را به عنوان نماينده به كوفه فرستاد تا كارهاى مقدماتى نهضت و حكومت حسينى را انجام دهد و راه را براى امام هموار سازد و سپس در يك موقعيت زمانى خاص (روز هشتم ذى حجه) از مكه به طرف كوفه حركت كرد. در اين حركت تا ورود به كربلا فرايند تكامل اسلام ناب و تجسّم اسلام در ابعاد عقيدتى، اخلاقى و فقهى واقعى بود و اين هدف هم‌چنان‌

ادامه يافت تا روز عاشورا كه هر چه در پرده بود ظاهر و مقدمات نابودى قدرت باطل بنى اميه فراهم گرديد. امام در اين صحنه از تمام موقعيت‌هاى موثر استفاده و معمارى احقاق حق و ابطال باطل را به اوج خود رساند و پس از آن رسالت تبليغ و بهره‌بردارى از آن چه واقع شد، به عقيله بنى هاشم حضرت زينب و امام سجاد (ع) سپرده شد.

كاروان اسيران ازكربلا تا كوفه و از كوفه تا شام از نهضت حسينى بهره بردارى كامل نمودند و يزيد و پيروانش را چنان رسوا و كاخ ظلم آنان را چنان متزلزل نمودند كه در تاريخ بشر سابقه ندارد.

امامان معصوم ما (ع) براى اين‌كه نهضت حسينى به صورت كلى در تمام بلاد عالم تحقق يابد و «كلّ يوم عاشورا وكلّ ارض كربلا» همگانى شود بر آن شدند كه حماسه حسينى را به صورت عزادارى هرساله و زيارت شهداى اين واقعه را از دور و نزديك انجام دهند. در ميان زيارات، جامع‌ترين آن‌ها كه خاطره كربلا را حفظ مى‌كند و اصل تولاى حق و تبرّاى از باطل را هر روز به صورت فردى و جمعى تكرار مى‌كند، زيارت عاشورا است.