گذشته است اگر روزگار جوانی نه رفته است از دل تو را شادمانی
هنر کسب کردن به ایام خردی به از آنکه در پیری و ناتوانی
غمی نیست دنیای ما گر ندارد به جز حسرت و درد و نامهربانی
امید است از حق که تا روز محشر تو ای مرد دانا سلامت بمانی
نوشتی به وصف هنرهای این شهر سخن های شیرین به شیرین زبانی
کتاب فراوان نوشتی و دانیم تو از زمره تا ابد زندگانی
فضا را تو کردی پر از عطر دانش سخن را تو گیسوی عنبرفشانی
چو خواهد تو را وصف گوید زبانم ندارد به جز قدرت ناتوانی
سه چیز است سرمایه رستگاری جوانمردی و همت و مهربانی
تو را هست این هر سه ای مصلح الدّین تویی بهر ما مصلح الدّین ثانی
چگونه توانم ستودن تو را من که هرگونه گویم نکوتر از آنی
چه نیکو نوشتی رجال سپاهان کند فخر بر خامه ات اصفهانی
هر آنکس که خواند بیان المفاخر شود آگه از رمز و راز معانی
عیان کرده ای رازی از تخت فولاد به دل دارد این خاک رمز نهانی
ستودی تو علامه مجلسی رحمه الله را بمدحش نمودی تو گوهرفشانی
نگهدار هستی تو از علم و دانش ز اهل ادب کرده ای دیده بانی
امید است از لطف بی حد یزدان برتایید حق شاد و خرم بمانی
دو صد سال دیگر به شهر سپاهان کنی با ادیبان آن هم زبانی
الا ای ادیب اریب محقّق که فانوس روشنگر کاروانی
مرا مایه زین بیش نبود چه گویم در این مجمع علم و فضل و معانی
چه بهتر که پایان برم چامه را «نصر» بگویم تویی مصلح الدّین ثانی
سلامت در این دهر ای دانشی مرد بمانی بمانی بمانی بمانی
عبدالعلی نصراصفهانی
در غم مهدوی از چشم گهر می ریزد لعل و یاقوت ز هر دیده تر می ریزد
مرگ او جامعه علم و ادب را داغیست که به تشییع غمش ابر گهر می ریزد
زردرویی کشم از غصه که از رخ گل سرخ برگ زردیست که از چشمه دُر می ریزد
این چه سرّیست ندانم که گل ماتم را آسمان بر سر ارباب هنر می ریزد
این چه رازیست که تلخ است به عالم کاهش گرچه از کلک هنرمند شکر می ریزد
زیر این سقف شکسته منشین با دل امن چون ز هر روزن آن خاک خطر می ریزد
کار تحقیق نه کاریست که آسان باشد صد چه سیمرغ در این وادیه پر می ریزد
«مهدوی» مصلح دین سیّد والا مقدار که ز داغ دل من خاک به سر می ریزد
رفت و بگذاشت ز خود صد اثر جاویدان که ز هریک هنرش لطف دگر می ریزد
یاد او تا به ابد زنده و جاوید بود این درختی است کز آن میوه تر می ریزد
نه «طلائیست» از این داغ سرشکش جاری «زنده رود» است که اشکش چو گهر می ریزد
حاج احمد غفورزاده (طلائی)
مصلح الدّین مهدوی آن مرد بافضل و کمال کرد از این دار فانی سوی جنت ارتحال
مصلح الدّین اسوه ایمان و تقوا و خلوص مهدوی دانای نیکو سیرت و نیکو خصال
زاده زهرای اطهر مرد ایمان و عمل در صفات عالی و فرهنگ و دانش بی همال
شغل او آموزگاری بود همچون انبیاء داشت بر آموزش آینده سازان اشتغال
با وضو می رفت در مدرس برای تربیت تا که در اندیشه اش شیطان نیارد اختلال
بر دلش یاد خدا و بر لبش ذکر خدا دست و پای نفس را اینگونه می کردی عقال
آنکه با نیش قلم احیاگر تاریخ بود بهر تاریخ «بزرگان» یافت توفیق و مجال
هست تألیفات ارزشمند او «هشتاد جلد» شرح احوال خردمندان و اعیان و رجال
تا مصون ماند قبور نامداران از گزند تا حوادث قبر نیکان را نسازد پایمال
«سیر اندر تخت فولاد صفاهان» را نوشت چونکه او می داد بر تخریب اینجا احتمال
«تذکره» بنوشت بهر شاعران اصفهان «شرح حال مجلسی» آن بحر عرفان و کمال
بهترین «تاریخ علمی اجتماعی» را نوشت تا فراموشی نگردد باعث محو و زوال
او پی احیای آثار بزرگان بود و بس نه پی عنوان و شهرت، نه پی تحصیل مال
تا کند نام نکویان جاودان زحمت کشید روز و شب با پشتکار بی امان هشتاد سال
روزها را در پی تألیف و تدوین کتب شب بدرگاه خدا راز و نیاز و ابتهال
بهر خود بنهاد بر جا باقیات الصالحات باقیات الصالحاتی را که می بودش مَآل
نیست اندر اصفهان مانند این مرد بزرگ تا برای اهل علم و معرفت آدم مثال
اصفهان شد غرق ماتم از غم فقدان او اهل دانش سینه ها آکنده از حزن و ملال
سال شمسی یکهزار و سیصد و هفتاد و چار ارجعی بشنید از درگاه ذات ذوالجلال
بیست و شش روز از محرم چارمین از ماه تیر از سروش غیب بر گوشش ندا آمد تعال
غیر خوبی نیست در طومار عمرش احمدی شرح حال مهدوی بنمودم از هر کس سؤال
روح آن مرد خدا را در جنان محشور کن بارالها از کرامت با رسول اللّه و آل
عباس احمدی
باز غم کاشانه دل را گرفت غصه و ماتم دوباره پا گرفت
بود در ماه محرم دل دو نیم شد ز فقدان رخش شهری یتیم
«مصلح الدّین» رفت و دلها خون شده در غمش چشم جهان جیحون شده
عالمی از کف بشد پر مایه ای «آفتابی در میان سایه ای»
عمر خود را صرف اصفاهان نمود بر تن این ملک هر دم جان نمود
شاعران اصفهان را زنده کرد آری آری کار بس ارزنده کرد
روزگاری کار حق و دین نمود بس کتاب پر بها تدوین نمود
هم ز صهبای ولایت جام برد تا ز سادات صفاهان نام برد
زندگان علم را چون یاد کرد جستجو در تخته فولاد کرد
از هنرمندان این شهر قدیم از بزرگان و ز مردان عظیم
یادها بنمود و شهری زنده کرد نامشان را تا ابد پاینده کرد
چون که از آثار ایشان یاد شد جمله تألیفات او هشتاد شد
سیّد عباس حسامی (اِحساس)
علامه ای که مصلح دین بود و شرع ما ما را به کنج عزلت خود وانهاد و رفت
او مرد علم بود و عمل در جهان زهد معشوق را فدا شد و جان را بداد و رفت
پرواز کرد روح بلندش به آسمان جسمش به یادگار به دوران نهاد و رفت
دریای علم او همه از عشق بود و عشق در بیکرانه عقبا فتاد و رفت
در ادعای خود به هستی دادار لایزال عمرش فدا نمود و به برهان ستاد و رفت
باری نبود فکر تجمل به روزگار پایش گذاشت به سر کی هم قباد و رفت
در حیرت است «ایزدی» از ظلم روزگار کین اسوه چون فتاد بر این گردباد و رفت
گفتا مدام ایزدی از رهروان عشق دلخوش که «مهدوی» بنمودش جهاد و رفت
دکتر سیّد مهدی ایزدی
دارم به سینه درد و ملال نهفته را درد و ملال آن گل از دست رفته را
جز سیل اشک عقده ز دل وا نمی کند از شمع پرس قصه راز نگفته را
سر در نقاب خاک فرو برد «مهدوی» یادش بخیر آن گل در خاک خفته را
دریای علم بود دریغا ز دست رفت دریاب جان خسته دلان جان خسته را
هر لاله ای که بردمد از خاک این دیار یادآور است داغ عزیزان رفته را
زین آتشی که در جگر خاک مانده است سوزانده بس به باغ گل نو شکفته را
مصطفی هادوی (شهیر)
رفته از دنیا گرامی مرد حق و مرد دین سیّد عالی مقام و حامی اهل یقین
دائما با نظم و نثر و منطق و علم و بیان بود کارش، رشد دین پاک ختم المرسلین
از امامان یاد کرد و می نوشت و می سرود خاصه آثار و صفات آن امام سومین
دارد او مجموعه ای از شاعران اصفهان منتشر شد این کتاب خوب بهر مؤمنین
«مهدوی» ده ها کتاب مستطاب از او بماند بر روان پاک او هر دم هزاران آفرین
فوت او ماه محرم هفته اش ماه صفر ماتم آقا امام عسکری هم اربعین
«شمس» خواهد مصلح الدّین نزد آقایش حسین یادی از او کرده باشد بهر روز واپسین
حسین شمس