مانده از خود هویت تاریخی و فرهنگی ما را شکل داده اند ضمن آنکه بسیاری از آنان از شهرها و روستاهای کوچک و کم اهمیّتی برخاسته اند که بیان شرح حال آنان می تواند در تدوین تواریخ محلّی به کار آید و برای محققّان منبعی ارزشمند تلقّی شود.
البتّه این بدان معنی نیست که مؤلّف فقید هر شخص کم اهمیت و چهره گمنامی را در این کتاب مطرح ساخته و برای او بزرگ نمایی کرده اند. چرا که تمامی مطالب این کتاب متّکی بر اسناد و منابع معتبر است و گزینش مدخل های کتاب تابع ملاک های علمی و قابل قبول برای محقّقان و صاحب نظران است.
پس از انتشار دو جلد قبلی «اعلام اصفهان» در برخی از سایت های اینترنتی همچون: «کتابخانه تخصّصی تاریخ اسلام» و «مرکز اصفهان شناسی و خانه ملل» به معرّفی این اثر پرداخته شد و یا در برخی از نشریات و مجلّات همچون: «آئینه پژوهش» و هفته نامه «ندای یزد» به معرفی و نقد آن اقدام شد. از تلاش و زحمت مدیران و نویسندگان این سایت ها و مطبوعات قدردانی و تشکر می کنیم و از نقدها و راهنمائی های آنان در تصحیح تکمیل و رفع نواقص کتاب استفاده خواهیم کرد.
به هنگام وفات استاد مهدوی بسیاری از شعرای اصفهان در رثای ایشان شعر سرودند و ما در نظر داشتیم که این اشعار را به همراه مقالات و مطالب دیگر در یادنامه ای منتشر کنیم ولی اشتغال به تکمیل و تحقیق این کتاب ما را از تهیه و چاپ یادنامه بازداشت. بدین خاطر اکنون مطالبی را که در مورد ایشان فراهم آورده ایم، به تدریج در مقدمه جلدهای مختلف «اعلام اصفهان» می آوریم تا با فراهم شدن شرایط، این مطالب به همراه سایر مقالات در آینده در یادنامه مخصوص ایشان به چاپ برسد.
در پایان از همه کسانی که در تایپ، نمونه خوانی و غلط گیری، نظارت، چاپ و صحافی و انتشار و پیگیری امور جهت چاپ کتاب فعالیّت کرده اند و در جلدهای قبل به نام آنان اشاره کرده ایم صمیمانه تشکر می کنیم و سلامتی و موفقیت آنان را از خداوند متعال خواهانیم. از اساتید معظم حوزه و دانشگاه، محقّقین علاقمندان که مطالبی جهت
نقد و بررسی و تکمیل و تصحیح کتاب دارند تقاضا داریم آنها را در اختیار ما قرار دهند تا در مجلّدات بعدی و یا قسمت (استدراک) کتاب از آنها استفاده کنیم.
و للّه الحمد و السّلام علیکم و رحمه اللّه و برکاته
15 شعبان المعظم 1430 ه.ق
16/5/88
غلام رضا نصراللّهی
از شمار دو چشم یک تن کم
و از شمار خرد هزاران بیش
سوگنامه
استاد سیّد مصلح الدّین مهدوی«ره»
(1294-1374ش) - (1334-1416ق)
مؤلّف کتاب
بر حیاتی که آن بود چو حباب دل مبندید یا ابوالالباب
زندگی جهان بود تاری که تندوش بافته به لعاب
یا جهان کوره ایست از آتش عمر ما اندر آن بود سیماب
یا که سراب سوزانیست که نماید به دیده برکه آب
این جهان آن کلاه بر دادیست که ربود افسر از سر داراب
بین چگونه به تیشه نیرنگ کاخ کسری وجم نمود خراب
پژمرد هر گلی که می بینی در گلستان اگر بود شاداب
مسکنت خاک می شود آخر کاخ سازی اگر ز لعل حسّاب
هست اجل چون عقاب و ماصعوه صعوه گر برَهَد ز چنگ عقاب
خاک تنهاست خوانیش خم می خون دلهاست گوئیش می ناب
من نگویم بگوشه ای بنشین تا کند مرگ بر تو دق الباب
یا همه سعی و کوشش خود را منحصر کن به پوشش و خور و خواب
گویمت تا نیامدست اجل خویش را ای اسیر تن دریاب
کوش تا سوی ساحل آری دو نه شوی غرق در ته گرداب
گرد خود همچو گردباد مپیچ باش مثمر بسان مهر و سحاب
گر سواری به مرکب منصب اسب هر سو متاز جز به صواب
چون عنان گیرد از کفت آخر گر گرفتت کنون زمانه رکاب
صد هزاران حوادث آید پیش که یکی را ندیده ای در خواب
بین چگونه بزد اجل ناگه بر رخ مهدوی نقاب تراب
آن فضیلت ماب علم پژوه ادب آموز و استاد آداب
آن معلم که دوره تعلیم تا به پیری رساند دور شباب
آن نویسنده ای که می باشد شائقی این زمان جو او کمیاب
آنکه نزد عموم مردم بود اهل تقوی و زهد و دین به حساب
آنکه اهل کمال و دانش را بود از جالسین و از اصحاب
آنکه با بینش و سلیقه خود که هم از اهل دانش و کُتاب
کُتبی چند گرد آورده در رجال و تراجم و انساب
آنکه بودند قوم و آبائش همه از صالحین و از اطیاب
بود سبط فقید کرمانی مقتدائی ز توده انجاب
پدرش بود در سپهر ادب تابناک اختری بنام شهاب
سال فوتش سئوال از برنا شد به شمسی و وی بداد جواب
«مصلح الدّین مهدوی از کف دیگر افکند لوح و کلک و کتاب»
1374ش
فضل اله خان اعتمادی خوئی (برنا)
مهدوی مرد علم و عرفان بود هستی او ز جوهر جان بود
سینه اش پر ز درد و بی کینه روشنی بخش آب و آئینه
دل پاکش صفای دریا داشت یک جهان معرفت در او جا داشت
از تبار و قبیله غم بود روح معراجیش چو شبنم بود
داشت در مزرع دلش ریشه سرو عرفان و نخل اندیشه
سایه بان مسافر جان بود روحش از تار و پود عرفان بود
جسته بود آب و لاله را انساب نسبتی داشت با مه و مهتاب
باغ جانش گل ریاضت داشت سکر دل از می رسالت داشت
بود در زهد و دانش و اخلاق به یقین در زمانه خود طاق
سخن او عصاره جان بود مظهر عشق و مهر و ایمان بود
ای دریغا که رفته او از دست شاخه سرو آرزو بشکست
در فراقش اگر دلم خون است شرح دردم ز گفته بیرون است
شادی ای دل دگر حرامت باد ز هر اندوه و غم به کامت باد
تا که شد بلبل سخن خاموش دل فکنده ردای غم بر دوش
خواست تا با زبان الکن خویش سال فوتش بگوید این درویش
خسته بودم ز گردش فلکی هاتفی داد این ندا که یکی
رفت از این جمع و گفت با شیون «خون شد از مرگ مهدوی دل من»
قمری 1416=1-1417
عبدالعلی غفوری
مصلح الدّین مهدوی طی کرد عمر خود را به کسب علم و کمال
در ادب بود کم نظیر و عدیل در هنر بود بی بدیل و مثال
عاشق بی قرار علم و ادب بی توجه به جمع مال و منال
سینه اش از غرور و کینه تهی از خضوع و خلوص مالامال
بعد یک عمر دوری از محبوب یافت رخصت به بارگاه جلال
کای ز ما دور سالیانی چند شب هجران نهاد رو به زوال
شام ظلمانی فراق گذشت رخ نمود آفتاب صبح وصال
تشنه ای چشمه سار می جویی کوثر اینک ترا او آب زلال
مرغ روحش گشود بال و پرید از زمین رو به کعبه آمال
ماه خرداد او ز خلق برید شد به دیدار خالق متعال
توشه راه آخرت بربست ذکر خیری نهاد در دنبال
عندلیب این ادیب جاوید است در دل اهل فضل در هر حال
محمود عندلیب