بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 273

گزارش مى‌كند، به دست مى‌آيد كه ابليس مخاطبى آشنا براى آدم بوده است؛ چنان كه پاره‌اى از روايات، از تمثّل و سخن گفتن وى با بسيارى از پيامبران چون آدم، نوح و ابراهيم و ....[1]و شنيدن صداى او از سوى امامان معصوم دلالت دارند؛[2]هم چنين به تصريح قرآن، ابليس از ذرّيّه (كهف/ 18، 50)، حزب (مجادله/ 58، 19) و لشكريان سواره و پياده نظام (شعراء/ 26، 95؛ اسراء/ 17، 64) برخوردار است.
ماهيّت ابليس‌
درباره اين‌كه ماهيت و حقيقت ابليس از جنّ است يا ملائكه، دو ديدگاه مهم وجود دارد:
1. ابليس از جن: حسن بصرى و قتاده در روايت ابن‌زيد، بلخى، رمانى‌[3]و بسيارى ديگر چون سيّد مرتضى، ابوالفتوح رازى،[4]زمخشرى،[5]قمى،[6]سيدقطب‌[7]و مغنيه،[8]ابليس را از جن مى‌دانند. شيخ مفيد، شيعه را بر اين رأى دانسته‌[9]و فخر رازى‌آن‌رابه معتزله نسبت داده است.[10]بسيارى از دارندگان اين رأى، به استناد پاره‌اى از روايات، او را پدر جن (ابوالجنّ) دانسته‌اند؛ در برابرِ حضرت آدم كه ابوالانس است.[11]صاحبان اين رأى، افزون بر برخى روايات،[12]ادلّه ذيل را نيز اقامه كرده‌اند:
الف.به تصريح قرآن، ابليس از جنّيان بوده است:«فَسجَدوا إِلَّا إِبليِس كَانَ مِن‌الجِنِّ فَفَسقَ عَن أَمرِ رَبِّهِ.»(كهف/ 18، 50)
ب.برابر آيات قرآن، انسان از خاك، و جن از آتش آفريده شده‌اند (حجر/ 15،[1]. كشف‌الاسرار، ج 8،ص 291؛ مكاشفةالقلوب، ص 70- 71؛ جامع‌البيان، مج 12، ج 23، ص 97
[2]. نهج‌البلاغه، خ192
[3]. التبيان، ج 1، ص151
[4]. روض‌الجنان، ج 1،ص 212
[5]. الكشاف، ج 1، ص127
[6]. كنز الدقائق، ج 1،ص 351
[7]. فى ظلال القرآن، ج1، ص 58
[8]. الكاشف، ج 1، ص 83
[9]. مجمع‌البيان، ج 1،ص 189
[10]. التفسير الكبير،ج 2، ص 213
[11]. كشف‌الاسرار، ج3، ص 570؛ التبيان، ج 1، ص 152
[12]. تفسير عياشى، ج1، ص 34؛ البرهان، ج 1، ص 170؛ بحارالانوار، ج 11، ص 144


صفحه 274

26- 27) و طبق روايات، آفرينش ملائك از نور، ريح و روح بوده‌[1]و ابليس، جنس خود را از آتش معرّفى كرده است:«خَلقتَنِى مِن نَارٍ و خَلقتَهُ مِن طِينٍ»(ص/ 38، 76) بر اين اساس، ابليس از جنيّان است كه از آتش آفريده شده‌اند.
ج.ابليس كه استكبار ورزيد و از انجام فرمان خداوند سرباز زد نمى‌تواند از ملائك باشد؛ زيرا ملائك معصومند و هرگز در برابر فرمان الهى سرپيچى و گناه نمى‌كنند:
«لَايَعصونَ اللّهَ مَا أَمرَهُم و يَفعلونَ مَا يُؤمَرونَ»(تحريم/ 66، 6) بلكه از جن است كه برخى فرمان‌بردار و برخى منحرفند:«و أَنَّا مِنَّاالمُسلِمونَ و مِنَّا القسطونَ»(جن/ 72، 14)،«و أَنَّا مِنَّا الصلحون وَ مِنَّا دوُنَ ذ لِكَ كُنَّا طَرائِقَ قِدَداً.»(جن/ 72، 11)
د.ابليس كه از كافران بود و از امر الهى سرپيچيد نمى‌تواند از ملائك باشد؛ زيرا خداوند فرشتگان را رسولان خويش معرّفى كرده است:«جَاعلِ المَلئِكةِ رُسلًا»(فاطر/ 35، 1) و كفر و فسق در ساحت رسولان الهى راه ندارد.
ه.ابليس كه به تصريح قرآن، ذريّه و نسل دارد، از جنّ است‌[2]:«أَفتتَّخِذونَهُ و ذُرِّيّتَهُ‌ أَولِياءَ مِن دوُنِى»(كهف/ 18، 50) زيرا جنيان داراى جنسيّت، آميزش و در نتيجه، توالد و تناسل‌اند: مردانى از آدميان به مردانى از جن پناه مى‌برند؛«و أَنّهُ كَانَ رِجالٌ مِن‌الإِنسِ يَعوذونَ بِرجالٍ مِن‌الجِنِّ»(جن/ 72، 6) و در وصف زنان بهشتى مى‌فرمايد: دست هيچ انس و جنّى پيش از ايشان به آن‌ها نرسيده است:«لَم‌يَطمِثهُنَّ إِنسٌ قَبلَهم و لَاجَانٌّ»(الرحمن/ 55، 56 و 74) در حالى كه فرشتگان از جنسيّت و در نتيجه از توالد و تناسل مبرّا هستند:«وجَعَلواالمَلئِكةَ الَّذينَ هُم عِبدُالرَّحمنِ إِنثاً أَشَهِدوا خَلقَهُم».
(زخرف/ 43، 19)
براساس اين ديدگاه، شمول فرمان سجده يا استثناى ابليس از ملائك نشان دهنده آن نيست كه وى جزو فرشتگان بوده است، زيرا اين استثنا، يا استثناى منقطع است؛ يعنى استثنايى است كه مستثنا (ابليس) از جنس مستثنا منه (ملائك) نيست كه اين نوع استثنا در كلام عرب متداول بوده و كاربرد فراوانى دارد يا استثنايى متصل است؛ امّا به ادلّه ذيل، در[1]. التفسير الكبير، ج2، ص 214، الدرالمنثور، ج 1، ص 124
[2]. مجمع‌البيان، ج 1،189- 190.


صفحه 275

رديف فرشتگان شمرده مى‌شده است:
يك.به علّت فزونى تعداد ملائك، لفظ ملائك از باب تغليب بر ابليس نيز اطلاق شده است.[1]
دو.از آن جا كه ابليس در معيّت ملائك به عبادت اشتغال داشت، وقتى ملائك كه مقامشان از وى برتر بود، به سجده مأمور شدند، ابليس كه از جنس جن و همراه ايشان بود، به طريق اولى‌ به سجده كردن سزاوارتر است.[2]
سه.به‌دليل آن‌كه ابليس از نظر فعل، فرشته واز جهت نوع، از جن بوده، امر به فرشتگان، او را نيز در بر مى‌گرفته است.[3]
چهار.ضمير جمع در«فسجدوا»به همه مأموران به سجده باز مى‌گردد كه اعمّ از فرشتگان و جنيّان است؛ ولى خداوند به ذكر ملائك كه با همه علوّ شأن، مأمور به تذلُّل و خضوع در برابر آدم بوده‌اند، بسنده كرده است.[4]
2. ابليس از ملائك: ابن‌عبّاس، ابن‌مسعود، قتاده، سعيد بن‌مسيّب، ابن‌جريح، ابن‌انبارى، ابن‌جرير طبرى، شيخ طوسى، بيضاوى و گروهى ديگر، ابليس را از ملائك دانسته‌اند.[5]آلوسى اين رأى را به بيش‌تر صحابه و تابعان نسبت داده است.[6]
صاحبان اين ديدگاه، مسؤوليّت ابليس را (پيش از تمرّد) رئيس فرشتگان دنيا، سلطان دنيا، سلطان زمين، و خزانه‌دار بهشت‌[7]شمرده‌اند. صاحبان اين نظر، افزون بر روايات،[8]به ظاهر آياتى مانند:«و إِذ قُلنَا لِلملئِكةِ اسجُدوا»(بقره/ 2، 34) تمسّك كرده و گفته‌اند: اگر ابليس از ملائك نبود، فرمان الهى شامل او نمى‌شد و مى‌توانست به اين بهانه از سجده سرباز زند؛ هم‌چنين استثناى ابليس از فرشتگان در چند آيه، نشان مى‌دهد كه ابليس از[1]. الكشاف، ج 1، ص127
[2]. همان، ج 3، ص 91؛تفسيرموضوعى، ج 6، ص 257
[3]. روح البيان، ج 8،ص 59؛ تفسيرابن‌كثير، ج 1، ص 80
[4]. كنزالدقائق، ج 1،ص 351
[5]. التبيان، ج 1، ص150؛ تفسير بيضاوى، ج 1، ص 294؛ جامع‌البيان، مج 1، ج 1، ص 321
[6]. روح‌المعانى، مج1، ج 1، ص 365
[7]. التبيان، ج 1، ص151
[8]. تاريخ بلعمى، ج 1،ص 16؛ نهج‌البلاغه، خطبه 192؛ جامع‌البيان، مج 1، ج 1، ص 321


صفحه 276

ملائك بوده است؛ در غير اين صورت بايد استثنا را منقطع بدانيم كه مستلزم حمل بر مجاز و بر خلاف ظاهر و نيز مستلزم‌[1]تخصيص عمومات است كه محذور آن بيش‌تر از آن است كه ابليس را از ملائك بدانيم.[2]صاحبان اين رأى، از آيه‌«كَانَ مِنَ‌الجِنِّ»(كهف/ 18، 50) پاسخ‌هايى را گفته‌اند: برخى برآن‌اند كه تفاوت ميان فرشتگان و جنّ، تفاوت نوعى نيست؛ بلكه جنّ، صنفى از ملائك است. شايد بتوان قديم‌ترين مأخذ اين عقيده را روايت ابن‌عبّاس دانست كه مى‌گويد: ابليس از طايفه‌اى از ملائك بوده كه آنان را «الجنّ» مى‌ناميدند و از ميان ملائك، فقط اين گروه، از «نارالسموم» آفريده شده بود و امّا اين كه چگونه ممكن است فرشته‌اى از فرمان الهى سر باز زند، گفته مى‌شود از قرآن فقط عصمت برخى از فرشتگان و نه همه آنان فهميده مى‌شود.[3]علّت نام‌گذارى اين فرشتگان به جنّ، به دليل خزانه‌دارى جنّت يا پنهانى از ديدگان بوده است‌[4]بر اساس نظر برخى، ابليس ابتدا از ملائك بود؛ امّا پس از نافرمانى، مسخ و از جنّيان شد.[5]صاحبان اين رأى، آيه‌«كَانَ مِنَ‌ الجِنِّ»(كهف/ 18، 50) را به معناى «صار من الجن» گرفته‌اند. شايد بتوان كلام زمخشرى را به اين رأى ناظر دانست كه بر اساس آن، جمله‌«فَاخرُج مِنهَا»را به خروج از آفرينش نخستين معنا كرده است؛ يعنى پس از آن كه سفيد، زيبا و نورانى بود، او را سياه، زشت و ظلمانى گردانيد.[6]
از بررسى مجموع ادلّه و روايات بر مى‌آيد كه ابليس از جن بوده؛ ولى به دليل عبادت فراوان، در جاى‌گاه قدسى ملائك قرار داشته؛ از همين رو امر به سجده او را نيز در بر گرفته است.
ويژگى‌ها و صفات ابليس‌
در قرآن كريم برخى از اوصاف اين موجود شريربه صورت‌اسم، وصف و جمله‌[1]. التبيان، ج 1، ص153
[2]. التفسير الكبير، ج2، ص 215؛ مجمع‌البحرين، ج 1، ص 239
[3]. التبيان، ج 1، ص152
[4]. جامع‌البيان، مج1، ج 1، ص 322؛ التبيان، ج 1، ص 152؛ روح‌المعانى، مج 1، ج 1، ص 365
[5]. روح‌المعانى، مج1، ج 1، ص 365
[6]. الكشاف، ج 4، ص107


صفحه 277

ارائه شده كه بدين شرح است: 1.مستكبر(بقره/ 2، 34)؛ 2.كافر(بقره/ 2، 34؛ ص/ 38، 74)؛ 3.كفور/ ناسپاس (اسراء/ 17، 27)؛ 4.فاسق‌(كهف/ 18، 50)؛ 5.عصىّ‌/ عصيان‌گر (مريم/ 19، 44)؛ 6- 7.ماردومَريد/ سركش (صافات/ 37، 7؛ نساء/ 4، 117)؛ 8.مذءوم‌/ نكوهيده (اعراف/ 7، 18)؛ 9.رجيم‌/ رانده شده (تكوير/ 81، 25؛ ص/ 38، 77؛ نحل/ 16، 98)؛ 10.مدحور/ رانده (اعراف/ 7، 18)؛ 11.ملعون‌(ص/ 38، 78؛ حجر/ 15، 35)؛ 12.مُنظَر/ مهلت يافته (اعراف/ 7، 15)؛ 13.عَدُوّ، عدوّ مبين‌/ دشمن، دشمن آشكار (يس/ 36، 60؛ كهف/ 18، 50؛ فاطر/ 35، 6؛ بقره/ 2، 168 و 208؛ انعام/ 6، 142؛ يوسف/ 12، 5)؛ 14.هم‌دم بد(نساء/ 4، 38)؛ 15.خذول‌/ فرو گذارنده انسان (فرقان/ 25، 29)؛ 16.مُضلّ مبين‌/ گمراه كننده آشكار (قصص/ 28، 15؛ ص/ 38، 82)؛ 17.غرور، فتنه‌گرى، فريب‌كارى‌(اعراف/ 7، 22 و 27؛ طه/ 20، 120)؛ 18.وعده كاذب و برانگيختن آرزو(نساء/ 4، 120)؛ 19.دعوت‌گرى به سوى جهنّم.(لقمان/ 31، 21)
قياس ابليس‌
ابليس، آفرينش خود را با آفرينش آدم، قياس كرد و علّت سرپيچى از سجده بر وى را برترى جنس خويش شمرد:«أَنا خَيرٌ مِنهُ خَلقتَنِى مِن نَارٍ و خَلقتَهُ مِن طِينٍ».
(اعراف/ 7، 12) بر پايه روايتى از پيامبر صلى الله عليه و آله، ابليس بنيان‌گذار قياس است:أوّل من قاس أمرالدين برأيه إبليس.[1]همين تعبير، از زبان ابن‌عبّاس، حسن بصرى، و ابن‌سيرين و گروهى ديگر نيز نقل شده است.[2]اين قياس ابليس كه تمثيل منطقى و نوعى استدلال ظنّى است،[3]از نادانى، خودبينى و پليدى او سرچشمه مى‌گيرد. امام صادق عليه السلام مى‌فرمايد:
ابليس با اين سخن، ميان آتش و گِل قياس كرد. اگر او نورانيّت آدم را با روشنايى آتش مقايسه مى‌كرد، به مزاياى يكى از آن دو نور، و صفا و زلالى آن بر ديگرى آگاهى‌[1]. الكافى، ج 1، ص58؛ الدرالمنثور، ج 3، ص 425؛ الميزان، ج 8، ص 59
[2]. جامع البيان، مج5، ج 8، ص 173؛ كشف‌الاسرار، ج 3، ص 566؛ مجمع‌البيان، ج 4، ص 620
[3]. الميزان، ج 8، ص29


صفحه 278

مى‌يافت.[1]مفسّران، قياس ابليس و نادرستى آن را به تفصيل بررسى كرده‌اند.[2]
علّت رانده شدن ابليس‌
برابر آيات قرآن، سرپيچى ابليس از امتثال فرمان خداوند در سجده بر آدم، موجب رانده شدن او از مقام قرب الهى و خوارى وى شد:«فَسَجَدوا إِلّا إِبلِيس ...* قَالَ فَاهبِطْ مِنهَا فَمَا يَكونُ لكَ أَن تَتكبَّرَ فيِهَا فَاخرُجْ إِنّكَ مِن‌الصغِرينَ». (اعراف/ 7، 11- 13) عصيان و تمرّد ابليس در استكبار و حسد او ريشه دارد.[3]دقّت در آيات سوره حجر، از تعصّب شديد وى درباره جنس خويش در برابر مادّه نخستين آفرينش آدم پرده بر مى‌دارد؛ آن جا كه به صراحت مى‌گويد: من آن نيستم كه براى بشرى آفريده شده از گِلى خشك، سياه و بدبو سجده كنم:«قَالَ لَم أَكنْ لِأَسجُدَ لِبشرٍ خَلقتَهُ مِن صَلصلٍ مِن حمإٍ مَسنُونٍ.»خداوند در پى اين تعصّب، او را از آن مقام راند:«قَالَ فَاخرُجْ مِنهَا فإِنَّكَ رَجيِمٌ.»(حجر/ 15، 33- 34) بر پايه روايتى از امام زين‌العابدين عليه السلام نخستين گناهى كه معصيتِ خداوند بدان صورت گرفت، كبر ابليس بود.[4]
حسادت ابليس در برابر كرامت ذاتى انسان كه موجب خضوع و تكريم همه فرشتگان در مقابل حضرت آدم شد، عامل ديگر سرپيچى ابليس است كه مى‌توان آن را از آيات سوره اسراء استفاده كرد: آيا براى كسى كه از گل آفريدى، سجده كنم؟ چرا او را بر من برترى دادى؟ اگر تا روز قيامت مهلتم دهى، به طور قطع فرزندانش را جز اندكى لجام زده، به دنبال خود كشانده، آنان را مستأصل‌[5]خواهم كرد:«قَالَ ءَأَسجدُ لِمَن خَلقتَ طِيناً* قَالَ‌ أَرءيتَكَ هذا الَّذِى كَرَّمتَ عَلىَّ لَئِن أَخَّرتَن إِلَى‌ يَومِ القِيمةِ لَأَحتنكَنَّ ذُرّيّتَهُ إِلّا قَلِيلًا». (اسراء/ 17، 61- 62) استفهام انكارى و گفتار اعتراض‌آميز ابليس در برابر تكريم مقام آدم، نشان دهنده اوج حسادت او به آدم است. امام على عليه السلام در تبيين استكبارِ ابليس،[1]. البرهان، ج 2، ص520؛ تفسير قمى، ج 1، ص 70؛ بحارالانوار، ج 60، ص 198 و 273
[2]. التبيان، ج 4، ص359؛ مجمع‌البيان، ج 4، ص 620؛ كشف‌الاسرار، ج 3، ص 566
[3]. معارف قرآن، ص 57
[4]. الكافى، ج 2، ص317فرهنگ و معارف قرآن، اعلام القرآن، 3جلد، مؤسسة بوستان كتاب - قم،چاپ: اول، 1385.اعلام القرآن ؛ ج‌1 ؛ص278
[5]. مفردات، ص 261،«حنك»


صفحه 279

به تعصّب و حسادت وى اشاره كرده و او را سر سلسله مستكبران و پيشواى متعصّبان و حسودان بر آدم خوانده است.[1]
كفر ابليس‌
در سوره بقره/ 2، 34 و ص/ 38، 74 آمده است:«و كَانَ مِنَ الكفِرين».در اين كه مقصود از كفر، كفرِ عناد يا كفرِ جهالت است، بين مفسّران اختلاف نظر وجود دارد. پاره‌اى به استناد اقرار وى كه بر سر راه راست تو در كمين آنان خواهم نشست:«لَأَقعُدَنَّ لَهم صِرَ طَكَ المُستقِيمَ»(اعراف/ 7، 16) و آنان را گمراه خواهم كرد:«لَأُغوِيَنَّهُم ...»(ص/ 38، 82) او را عالم به دين حق و اضلال، و كفر او را كفر عناد دانسته و عده‌اى به دليل اين‌كه اختيار شقاوت با علم به گمراهى را محال دانسته‌اند، كفر وى را كفرِ جهالت معرّفى كرده‌اند.[2]تبيين كفر ابليس در كلام الهى به صيغه ماضى، موجب پيدايش آراى گوناگونى شده است:
1. همان‌طور كه از ظاهر آيه نيز برمى آيد، ابليس پيش از تمرّد كافر بوده است.
براساس اين ديدگاه، عبادت طولانى ابليس، نه از سرِ ايمان و اخلاص، بلكه از روى ريا، نفاق و هم رنگ شدن با جماعت فرشتگان بوده است.[3]از سخن ابليس در آيه‌«لَم أَكنْ‌ لِأَسجُدَ لِبشرٍ خَلقتَهُ مِن صَلصلٍ مِن حَمإٍ مَسنونٍ»(حجر/ 15، 33) برمى‌آيد كه وى پيش از صدور فرمان سجده نيز كافر بوده است.[4]افزون بر ظواهر آيات، گفت‌وگوى مشهور ابليس با فرشتگان را كه در آن شبهاتى در حكمت آفرينش، فايده تكليف و ... از سوى او مطرح مى‌شود، تأييدى بر كفر وى پيش از سرپيچى از فرمان خدا دانسته‌اند. اين گفت‌وگو را الملل والنحل به نقل از «مارى» شارح اناجيل آورده است‌[5]و مفسّران، پس از نقل آن، براساس مشرب خويش، بدان شبهه‌ها پاسخ‌هاى گوناگونى داده‌اند.[6][1]. نهج‌البلاغه، خطبه192
[2]. تفسير الكبير، ج14، ص 39
[3]. مجمع‌البيان، ج 1،ص 191؛ روض الجنان، ج 1، ص 213
[4]. الميزان، ج 12، ص155
[5]. الملل و النحل، ج1، ص 16- 17
[6]. الميزان، ج 8، ص48


صفحه 280

مؤيّد ديگر اين رأى، نظريّه موافات است كه براساس آن جمع بين كفر و ايمان در شخص واحد در دو زمان محال است؛ زيرا ايمان، موجب استحقاق ثواب دائم و كفر موجب استحقاق عقاب هميشگى است و جمع بين اين دو استحقاق، مانند جمع بين خود ثواب و عقاب دائم محال است؛ بنابراين با توجّه به بطلان قول به احباط، عروض هر يك از ايمان و كفر نمى‌تواند از بين برنده ديگرى باشد؛ بلكه كاشف از نبود ديگرى از آغاز است.[1]بدين‌سان اگر ابليس، مؤمن و عبادتش ناشى از ايمان بود، هرگز به كفر و عذاب الهى دچار نمى‌شد. طبرسى نيز اين ديدگاه را به دليل انطباق آن با موافات كه بدان اعتقاد دارد، برگزيده‌[2]و صدرالمتألهين، نظريّه موافات را بر مبناى حكيمان توجيه‌[3]و فخر رازى در تفسير خود هر دو مؤيّد را ذكر كرده است.[4]
2. ابليس، نخست مؤمن بود؛ ولى به كفر گراييد. اين رأى به چند صورت تبيين شده است:الف.گرچه ابليس ايمان داشت، خداوند از ازل مى‌دانست كه او به حتم كافر خواهد شد؛ بر اين اساس، ابليس در علم خدا، از زمره كافران به شمار مى‌آمد؛ به همين جهت كفر وى در قرآن كريم به صيغه ماضى گزارش شده است.[5]ب.از آن‌جا كه ابليس پس از ايمان، به كفر گراييد، تعبير به‌«كَانَ مِن الكفرينَ»پس از گذشت زمانى هر چند كوتاه، امرى مُجاز و متداول است.ج.ابليس مؤمن بود و كافر شد و جمله‌«كَانَ مِن الكفرينَ»به معناى «صار من الكفرين» است.[6]
فلسفه آفرينش و امهال ابليس‌[1]. تفسيرصدرالمتألهين، ج 3، ص 73
[2]. مجمع البيان، ج 1،ص 191
[3]. تفسير صدرالمتألهين، ج 3، ص 73- 74
[4]. التفسير الكبير، ج2، ص 237
[5]. جامع‌البيان، مج12، ج 23، ص 220؛ مجمع‌البيان، ج 1، ص 191
[6]. التفسير الكبير، ج2، ص 237؛ مجمع‌البيان، ج 1، ص 191