ارائه شده كه بدين شرح است: 1.مستكبر(بقره/ 2، 34)؛ 2.كافر(بقره/ 2، 34؛ ص/ 38، 74)؛ 3.كفور/ ناسپاس (اسراء/ 17، 27)؛ 4.فاسق(كهف/ 18، 50)؛ 5.عصىّ/ عصيانگر (مريم/ 19، 44)؛ 6- 7.ماردومَريد/ سركش (صافات/ 37، 7؛ نساء/ 4، 117)؛ 8.مذءوم/ نكوهيده (اعراف/ 7، 18)؛ 9.رجيم/ رانده شده (تكوير/ 81، 25؛ ص/ 38، 77؛ نحل/ 16، 98)؛ 10.مدحور/ رانده (اعراف/ 7، 18)؛ 11.ملعون(ص/ 38، 78؛ حجر/ 15، 35)؛ 12.مُنظَر/ مهلت يافته (اعراف/ 7، 15)؛ 13.عَدُوّ، عدوّ مبين/ دشمن، دشمن آشكار (يس/ 36، 60؛ كهف/ 18، 50؛ فاطر/ 35، 6؛ بقره/ 2، 168 و 208؛ انعام/ 6، 142؛ يوسف/ 12، 5)؛ 14.همدم بد(نساء/ 4، 38)؛ 15.خذول/ فرو گذارنده انسان (فرقان/ 25، 29)؛ 16.مُضلّ مبين/ گمراه كننده آشكار (قصص/ 28، 15؛ ص/ 38، 82)؛ 17.غرور، فتنهگرى، فريبكارى(اعراف/ 7، 22 و 27؛ طه/ 20، 120)؛ 18.وعده كاذب و برانگيختن آرزو(نساء/ 4، 120)؛ 19.دعوتگرى به سوى جهنّم.(لقمان/ 31، 21)
قياس ابليس
ابليس، آفرينش خود را با آفرينش آدم، قياس كرد و علّت سرپيچى از سجده بر وى را برترى جنس خويش شمرد:«أَنا خَيرٌ مِنهُ خَلقتَنِى مِن نَارٍ و خَلقتَهُ مِن طِينٍ».
(اعراف/ 7، 12) بر پايه روايتى از پيامبر صلى الله عليه و آله، ابليس بنيانگذار قياس است:أوّل من قاس أمرالدين برأيه إبليس.[1]همين تعبير، از زبان ابنعبّاس، حسن بصرى، و ابنسيرين و گروهى ديگر نيز نقل شده است.[2]اين قياس ابليس كه تمثيل منطقى و نوعى استدلال ظنّى است،[3]از نادانى، خودبينى و پليدى او سرچشمه مىگيرد. امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
ابليس با اين سخن، ميان آتش و گِل قياس كرد. اگر او نورانيّت آدم را با روشنايى آتش مقايسه مىكرد، به مزاياى يكى از آن دو نور، و صفا و زلالى آن بر ديگرى آگاهى[1]. الكافى، ج 1، ص58؛ الدرالمنثور، ج 3، ص 425؛ الميزان، ج 8، ص 59
[2]. جامع البيان، مج5، ج 8، ص 173؛ كشفالاسرار، ج 3، ص 566؛ مجمعالبيان، ج 4، ص 620
[3]. الميزان، ج 8، ص29
مىيافت.[1]مفسّران، قياس ابليس و نادرستى آن را به تفصيل بررسى كردهاند.[2]
علّت رانده شدن ابليس
برابر آيات قرآن، سرپيچى ابليس از امتثال فرمان خداوند در سجده بر آدم، موجب رانده شدن او از مقام قرب الهى و خوارى وى شد:«فَسَجَدوا إِلّا إِبلِيس ...* قَالَ فَاهبِطْ مِنهَا فَمَا يَكونُ لكَ أَن تَتكبَّرَ فيِهَا فَاخرُجْ إِنّكَ مِنالصغِرينَ». (اعراف/ 7، 11- 13) عصيان و تمرّد ابليس در استكبار و حسد او ريشه دارد.[3]دقّت در آيات سوره حجر، از تعصّب شديد وى درباره جنس خويش در برابر مادّه نخستين آفرينش آدم پرده بر مىدارد؛ آن جا كه به صراحت مىگويد: من آن نيستم كه براى بشرى آفريده شده از گِلى خشك، سياه و بدبو سجده كنم:«قَالَ لَم أَكنْ لِأَسجُدَ لِبشرٍ خَلقتَهُ مِن صَلصلٍ مِن حمإٍ مَسنُونٍ.»خداوند در پى اين تعصّب، او را از آن مقام راند:«قَالَ فَاخرُجْ مِنهَا فإِنَّكَ رَجيِمٌ.»(حجر/ 15، 33- 34) بر پايه روايتى از امام زينالعابدين عليه السلام نخستين گناهى كه معصيتِ خداوند بدان صورت گرفت، كبر ابليس بود.[4]
حسادت ابليس در برابر كرامت ذاتى انسان كه موجب خضوع و تكريم همه فرشتگان در مقابل حضرت آدم شد، عامل ديگر سرپيچى ابليس است كه مىتوان آن را از آيات سوره اسراء استفاده كرد: آيا براى كسى كه از گل آفريدى، سجده كنم؟ چرا او را بر من برترى دادى؟ اگر تا روز قيامت مهلتم دهى، به طور قطع فرزندانش را جز اندكى لجام زده، به دنبال خود كشانده، آنان را مستأصل[5]خواهم كرد:«قَالَ ءَأَسجدُ لِمَن خَلقتَ طِيناً* قَالَ أَرءيتَكَ هذا الَّذِى كَرَّمتَ عَلىَّ لَئِن أَخَّرتَن إِلَى يَومِ القِيمةِ لَأَحتنكَنَّ ذُرّيّتَهُ إِلّا قَلِيلًا». (اسراء/ 17، 61- 62) استفهام انكارى و گفتار اعتراضآميز ابليس در برابر تكريم مقام آدم، نشان دهنده اوج حسادت او به آدم است. امام على عليه السلام در تبيين استكبارِ ابليس،[1]. البرهان، ج 2، ص520؛ تفسير قمى، ج 1، ص 70؛ بحارالانوار، ج 60، ص 198 و 273
[2]. التبيان، ج 4، ص359؛ مجمعالبيان، ج 4، ص 620؛ كشفالاسرار، ج 3، ص 566
[3]. معارف قرآن، ص 57
[4]. الكافى، ج 2، ص317فرهنگ و معارف قرآن، اعلام القرآن، 3جلد، مؤسسة بوستان كتاب - قم،چاپ: اول، 1385.اعلام القرآن ؛ ج1 ؛ص278
[5]. مفردات، ص 261،«حنك»
به تعصّب و حسادت وى اشاره كرده و او را سر سلسله مستكبران و پيشواى متعصّبان و حسودان بر آدم خوانده است.[1]
كفر ابليس
در سوره بقره/ 2، 34 و ص/ 38، 74 آمده است:«و كَانَ مِنَ الكفِرين».در اين كه مقصود از كفر، كفرِ عناد يا كفرِ جهالت است، بين مفسّران اختلاف نظر وجود دارد. پارهاى به استناد اقرار وى كه بر سر راه راست تو در كمين آنان خواهم نشست:«لَأَقعُدَنَّ لَهم صِرَ طَكَ المُستقِيمَ»(اعراف/ 7، 16) و آنان را گمراه خواهم كرد:«لَأُغوِيَنَّهُم ...»(ص/ 38، 82) او را عالم به دين حق و اضلال، و كفر او را كفر عناد دانسته و عدهاى به دليل اينكه اختيار شقاوت با علم به گمراهى را محال دانستهاند، كفر وى را كفرِ جهالت معرّفى كردهاند.[2]تبيين كفر ابليس در كلام الهى به صيغه ماضى، موجب پيدايش آراى گوناگونى شده است:
1. همانطور كه از ظاهر آيه نيز برمى آيد، ابليس پيش از تمرّد كافر بوده است.
براساس اين ديدگاه، عبادت طولانى ابليس، نه از سرِ ايمان و اخلاص، بلكه از روى ريا، نفاق و هم رنگ شدن با جماعت فرشتگان بوده است.[3]از سخن ابليس در آيه«لَم أَكنْ لِأَسجُدَ لِبشرٍ خَلقتَهُ مِن صَلصلٍ مِن حَمإٍ مَسنونٍ»(حجر/ 15، 33) برمىآيد كه وى پيش از صدور فرمان سجده نيز كافر بوده است.[4]افزون بر ظواهر آيات، گفتوگوى مشهور ابليس با فرشتگان را كه در آن شبهاتى در حكمت آفرينش، فايده تكليف و ... از سوى او مطرح مىشود، تأييدى بر كفر وى پيش از سرپيچى از فرمان خدا دانستهاند. اين گفتوگو را الملل والنحل به نقل از «مارى» شارح اناجيل آورده است[5]و مفسّران، پس از نقل آن، براساس مشرب خويش، بدان شبههها پاسخهاى گوناگونى دادهاند.[6][1]. نهجالبلاغه، خطبه192
[2]. تفسير الكبير، ج14، ص 39
[3]. مجمعالبيان، ج 1،ص 191؛ روض الجنان، ج 1، ص 213
[4]. الميزان، ج 12، ص155
[5]. الملل و النحل، ج1، ص 16- 17
[6]. الميزان، ج 8، ص48
مؤيّد ديگر اين رأى، نظريّه موافات است كه براساس آن جمع بين كفر و ايمان در شخص واحد در دو زمان محال است؛ زيرا ايمان، موجب استحقاق ثواب دائم و كفر موجب استحقاق عقاب هميشگى است و جمع بين اين دو استحقاق، مانند جمع بين خود ثواب و عقاب دائم محال است؛ بنابراين با توجّه به بطلان قول به احباط، عروض هر يك از ايمان و كفر نمىتواند از بين برنده ديگرى باشد؛ بلكه كاشف از نبود ديگرى از آغاز است.[1]بدينسان اگر ابليس، مؤمن و عبادتش ناشى از ايمان بود، هرگز به كفر و عذاب الهى دچار نمىشد. طبرسى نيز اين ديدگاه را به دليل انطباق آن با موافات كه بدان اعتقاد دارد، برگزيده[2]و صدرالمتألهين، نظريّه موافات را بر مبناى حكيمان توجيه[3]و فخر رازى در تفسير خود هر دو مؤيّد را ذكر كرده است.[4]
2. ابليس، نخست مؤمن بود؛ ولى به كفر گراييد. اين رأى به چند صورت تبيين شده است:الف.گرچه ابليس ايمان داشت، خداوند از ازل مىدانست كه او به حتم كافر خواهد شد؛ بر اين اساس، ابليس در علم خدا، از زمره كافران به شمار مىآمد؛ به همين جهت كفر وى در قرآن كريم به صيغه ماضى گزارش شده است.[5]ب.از آنجا كه ابليس پس از ايمان، به كفر گراييد، تعبير به«كَانَ مِن الكفرينَ»پس از گذشت زمانى هر چند كوتاه، امرى مُجاز و متداول است.ج.ابليس مؤمن بود و كافر شد و جمله«كَانَ مِن الكفرينَ»به معناى «صار من الكفرين» است.[6]
فلسفه آفرينش و امهال ابليس[1]. تفسيرصدرالمتألهين، ج 3، ص 73
[2]. مجمع البيان، ج 1،ص 191
[3]. تفسير صدرالمتألهين، ج 3، ص 73- 74
[4]. التفسير الكبير، ج2، ص 237
[5]. جامعالبيان، مج12، ج 23، ص 220؛ مجمعالبيان، ج 1، ص 191
[6]. التفسير الكبير، ج2، ص 237؛ مجمعالبيان، ج 1، ص 191
طبق آيات، ابليس از انجام فرمان الهى درباره سجده بر آدم سر باز زد و از جاىگاهى كه در آن قرار داشت، رانده شد؛ پس از آن، از خداوند خواست كه او را تا روز قيامت مهلت دهد و خداوند نيز آن را پذيرفت:«قَالَ رَبِّ فَأَنظِرنِى إِلَى يومِ يُبعثونَ* قَالَ فَإِنّكَ مِن المُنظَرينَ». (حجر/ 15، 36- 37) چون از ابليس جز شرارت برنمىخيزد، هماره اين پرسش مطرح بوده كه چرا خداوند با شناختى كه از ابليس داشت، او را آفريد و مهلتخواهى او را پس از راندهشدن، پذيرفت.[1]گرچه حكمتِ آفرينش شيطان بسيار است و جز خدا كسى بر همه آنها احاطه ندارد،[2]فيلسوفان، متكلّمان و مفسّران، بر اساس مبانى خود پاسخهاى گوناگونى دادهاند:
1. آفرينش ابليس به اعتبار وجود نفسىاش جز خير نيست و به اعتبار وجود لغيره و اضافى آن نيز نفعش از شرّ او بيشتر است؛ زيرا هستى هر موجود، دو گونه اعتبار مىشود:
وجود فى نفسه (نفسى) يعنى اعتبار موجود به خودش، و وجود لغيره (اضافى) يعنى سنجش و اعتبار آن موجود، به موجودات ديگر. وجود نفسى هر موجود كه آفرينش بدان تعلّق مىگيرد، جز خير نخواهد بود و جز به نيكويى متصّف نمىشود؛ همچنين براساس حكمت الهى، وجود اضافى موجود به موجودات ديگر نيز بايد نفعش از ضررش بيشتر باشد. آفرينش شرّ مطلق، شرّ غالبى بر خير، يا خير و شرّ مساوى، با حكمت الهى سازگار نيست؛[3]بر ايناساس و از آن جا كه وجود ابليس، شرّ محض نيست؛ بلكه شرّ آميخته به خير است[4]و چون جنبه خير او از جنبه شرّش بيشتر است، در مجموع، وجودش براى جهان هستى خير است، نه شر، و اگر موجودى، منفعتى اعظم يا دفع مفسدهاى اكبر را در بر نداشته باشد، آفريده نمىشود؛[5]از اين رو همانگونه كه انسان از الهام فرشته منتفع مىشود، از وسوسه شيطان نيز بهره مىبرد. اگر اوهام شيطانى نبود، اولياى الهى براى كشف حقايق در جستوجوى براهين برنمىآمدند. چه بسا آدمى از عداوت دشمن، بيشتر از محبّت دوست بهرهمند مىشود. يكى از فوايد عداوت دشمنان، سرعت بازگشت به سوى خدا است.[6]از امام على عليه السلام نقل شده كه فرمود: خدا مىخواهد[1]. الميزان، ج 8، ص54-/ 69
[2]. تفسيرصدرالمتألهين، ج 5، ص 286- 287
[3]. شرح الاسماء، ص598- 599
[4]. الميزان، ج 8، ص37
[5]. عدل الهى، ص 101؛المنار، ج 8، ص 340
[6]. تفسير صدرالمتألهين، ج 5، ص 286- 287
كرامتش را بر مؤمنان ظاهر سازد؛ زيرا اگر ابليس و وسوسههايش نبود، نور معرفت بر دل مؤمن نمىتابيد و عطر محبّت از آن پيدا نمىشد.[1]بدينسان وجود ابليس براى افراد باايمان و رهپويان راه حق زيانبخش نيست؛ بلكه وسيله پيشرفت و تكامل است.[2]
2. وجودابليس و شرور ديگر به خودى خود براى انسان خوب يا بد نيست؛ بلكه خوب يا بد بودن هرچيز، به نوع واكنش انسان در برابر آن بستگى دارد؛[3]بر اين اساس، وجود ابليس در صورتى كه از او پيروى شود، شرّ، و در صورت مخالفت، خير و موجب تعالى است.
3. وجود ابليس براى نظام عالم انسانى كه بر سنّت اختيار و سعادت نوع بنا شده، ضرورت دارد. مرتبه وجودى انسان ايجاب مىكند كه آزاد و مختار باشد تا بتواند كمال و فعليّت خويش را از راه اختيار و انتخاب به دست آورد؛ از اين رو همواره بايد بر سر دو راه:«وَهَدَينهُ النَّجدَين»(بلد/ 90، 10) و ميان دو دعوت:«فَأَلهَمَهَا فُجُورَها وَ تَقول- هَا»(شمس/ 91، 8) قرار گيرد.[4]راه راست و صراط مستقيم كه همان راه سعادت و رهايى او است و فطرت و فرشته، وى را به اين راه مىخوانند و بىراهه فجور كه شيطان با وسوسههاى خويش در جهت سوق انسان بهآن سو ايفاى نقش مىكند؛ بنابراين، وجود شيطان كه به شرارت مىخواند ضرورت دارد؛ زيرا طاعت بدون معصيت بى مفهوم است و با بطلان طاعت و معصيت، ثواب، عقابورسالت هم باطل مىشود.
4. آفرينش ابليس، براى امتحان بندگان است:«و مَا كَانَ لهُ عَليهم مِن سُلطنٍ إِلَّا لِنعلمَ مَن يُؤمنُ بِالأَخرةِ مِمّن هُوَ مِنها فِى شَكٍّ.»(سبأ/ 34، 21) خداوند، القائات شيطان را براى بيماردلان و سنگ دلان مايه آزمايش قرار داده است:«لِيَجعَلَ مَا يُلقِى الشَّيطنُ فِتنةً[1]. كشف الاسرار، ج 2،ص 701
[2]. نمونه، ج 1، ص 194
[3]. همان، ص 159
[4]. عدل الهى، ص 72
لِلَّذينَ فِى قلوبِهم مَرضٌ والقَاسِيةِ قُلوبُهم.»(حج/ 22، 53) ابليس، با بهرهگيرى از هواى نفس انسان، او را وسوسه كرده، در بوته آزمايش قرار مىدهد. تكليف و هدايتپذيرى، بدون آفرينش ابليس تحقّق نمىيابد. دو آيه 43 انعام/ 6 و 48 انفال/ 8 نيز به تزيين اعمال انسان براى وى از سوى شيطان اشاره دارد. خدا اجازه چنين فتنهگرى را از آن رو به شيطان داده تا هم شقاوت خود او و هم] آزمايش بندگان، كامل و زمينه تربيت بشر فراهم شود.[1]
برابر آيات پيشين، مصلحت القائات شيطانى، آزمون عامّه مردم است و امتحان، از سنن الهى حاكم بر عالم انسانى به شمار مىرود كه سعادت و شقاوتِ انسان بدان بستگى دارد.[2]البتّه در اين صحنه پيكار، خداوند انسان را در مقابل وسوسههاى شيطان بىدفاع واننهاده است؛ بلكه با اعطاى عقل، فطرت پاك و عشق به تكامل، انسان را به سوى حق رهنمون گشته و با تزيين ايمان در قلب او و شناساندن فجور به وى انسان را در مقابل شيطان مجهّز و مؤيّد كرده است.[3]به گفته برخى نسبت ابليس با ملائك، نسبت وهم به قوّه عاقله است. همان گونه كه وجود وهم در عالم صغير، در ادراك جزئيات لازم است- البتّهاگرچه موجب غلط و كفر مىگردد، ولىضررآن باحكمت وبرهاندفع مىشود- وجود شيطان نيز براى عمارت نشئه دنيايى ضرورت دارد و شّر او با نور اسلام و شريعت دفع مىشود.[4]
5. تضادّ و كشمكش، زمينه فيض حق و تازيانه تكامل است. فلاسفه مىگويند:
حركت، بدون وجودِ معاوق ممكن نيست؛ زيرا حركت، تكاپويى است كه با اصطكاك و تصادم محقّق مىشود.[5]تضادّ و اختلاف، زمينهساز فيض و منشأ خيرات و پيدايش موجودات است؛[6]بدينسان وجود ابليس براى پيدايش هستى و زمينه تحقّق تكامل در آن، يك ضرورت است.[7]
6. شرّ و نقصان، براى عالم مادّه ذاتى است؛ به تعبير ديگر، معناى خالى بودن عالم مادّه از شرّ و فساد، آن است كه عالم مادّى در عين ماديّت مجرّد باشد؛ يعنى فعليّتهاى آن[1]. الميزان، ج 3، ص96- 97
[2]. همان، ج 14، ص 392
[3]. همان، ج 12، ص163؛ نمونه، ج 6، ص 111- 112
[4]. تفسيرصدرالمتألهين، ج 4، ص 254
[5]. الشفاء، طبيعيات،ج 1، ص 300
[6]. اسفار، ج 7، ص 71
[7]. عدل الهى، ص 147-/152
بدون قوّه، و خير آن بدون شر، و نفع آن بدون ضرر باشد و وجود چنين عالم مادّى محال است.[1]نظام جهان، ذاتىِ جهان و قطعى و تخلّف ناپذير است، نه تشريفاتى و قراردادى كه بتوان در اجزا يا ارتباط بين اجزا تغيير پديد آورد. اراده حق، يعنى اراده همه اشيا و همهروابط ونظامهاى آن.[2]وجودْ خير است و هرچه قابل وجود باشد، خداوند وجود را بدان افاضه مىكند. ظلمت و شرارت به جعل جاعل نيست؛ بلكه ازلوازم هويّت او است؛[3]بدين جهت نه مىتوان وجود لغيره را كه مبدأ شر براى ديگران است، از وجود لنفسه تفكيك كرد و نه مىتوان موجودات هستى را از يكديگر تجزيه نمود.[4]
7. آفرينش ابليس، بر مبناى استعداد وى صورت پذيرفته، به گونهاى ديگر امكانپذير نيست و پروردگار به هرچيز، آفرينشى را كه درخور او است، عطا كرد؛ سپس آن را هدايت فرمود:«رَبُّناالَّذِى أَعطَىكُلَّ شَىءٍخَلقَهُ.»(طه/ 20، 50) از اضافه خلق به ضمير، چنين برمىآيد كه هرچيز فقط گونهاى خاص از وجود را پذيرا است و بس، و خداوند همان را بدو مىدهد.[5]
افزون بر پاسخهاى پيشين، برخى گفتهاند: چون خداوند مىدانست آنان كه با وسوسهاى كفر مىورزند، بدون او نيز چنين خواهند بود، وجود ابليس، موجب افزايش مفسده نخواهد بود، و انسان را به آن وانخواهد داشت؛ بلكه ممكن است موجب مشقّت تكليف شود كه در اين صورت، بندگان به سبب آن، ثواب بيشترى كسب مىكنند.[6]
برخى از پاسخهاى پيشين، راز امهال را نيز روشن مىسازد؛ ولى افزون بر اين پاسخها، براى انظار و مهلتيابى ابليس از سوى خداوند، جوابهاى ديگرى نيز ذكر شده است:الف.طبق پارهاى از روايات، خداوند براى پاداش عبادتها، تقاضاى امهال او را پذيرفت.[7]ب.هدف خداوند در امهال او آن بود كه وقت توبه و اعتذار را بر او وسيع[1]. الميزان، ج 8، ص601؛ عدل الهى، ص 142- 143
[2]. عدل الهى، ص 99
[3]. رياض السالكين، ج3، ص 181
[4]. عدل الهى، ص 142
[5]. عدل الهى، ص 148
[6]. التفسير الكبير، ج14، ص 39 و ج 21، ص 9
[7]. البرهان، ج 1، ص174؛ الميزان، ج 8، ص 61