ابوالفتوح رازى نقل مىكند كه هنگام نزول آيه«إِن تُخفُوا ما فِى صُدورِكُم أو تُبدوهُ يَعلَمهُ اللّهُ»(آلعمران/ 3، 29) برخى، از جمله ابوبكر نزد پيامبر آمده، از سختى اين تكليف (محاسبه بر مافىالضمير) به وى شكايت بردند. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آيا درست است كه به رغم شنيدن اين فرمان از آن سربپيچيد؟ آنان گفتند: خير، بلكه آن را شنيده، پيروى خواهيم كرد؛ آنگاهآيه«لَا يُكَلِّفُ اللّهُ نَفساً إِلّا وُسعَها»(بقره/ 2، 286) نازل شد و آيه پيشين را نسخ كرد.[1]
در ذيل آيه تحريم غيبت نيز روايت شده كه روزى ابوبكر و عمر، سلمان را براى تهيه غذا نزد پيامبر فرستادند. حضرت نيز او را نزد خزانهدارش «اسامه» فرستاد. اسامه از خالى بودن خزانه خبر داد و سلمان با دست تهى بازگشت. آن دو پنهانى به يكديگر گفتند:
اسامه بر ما بخل ورزيد و اگر سلمان را براى آب به چاهى بر طلب آب بفرستيم، آن چاه درجا خشك خواهد شد؛ سپس نزد پيامبر آمدند و حضرت به آنها فرمود: چرا گوشت سلمان و اسامه را به دهنگرفتهايد. در اين هنگامآيه نازل شد:«لَايَغتب بَعضكُم بَعضاً أَيُحبُّ أحدُكم أَن يَأكُلَ لَحمِ أَخيهِمَيتاً». (حجرات/ 49، 12)[2]
دررواياتى از امام باقر و امام كاظم عليهما السلام آيه 108 نساء/ 4:«إِذ يُبيّتونَ ما لَا يَرضى مِنالقولِ»در شأن ابوبكر و عمر و ابوعبيده دانسته شده كه در مجالس خصوصى خود، سخنانى بر خلاف رضايت خدابر زبان مىآوردند.[3]آيه 7 مجادله/ 58:«ما يَكونُ مِن نَجوى ثَلثة»نيز درباره جلسههاىپنهانى آنها دانسته شده است.[4]بنابر روايتى ديگر از امام صادق عليه السلام ذيل آيات«أَم أَبرموا أَمراً فَإِنّا مُبرِمون* أَم يَحسبُونَ أَنّا لَا نَسمَعُ سِرَّهُم و نَجول- هُم»(79- 80 زخرف/ 43) اين گروه به توطئهچينىهايى مشغول بوده و اسرار و رازهايى در ميان خود داشتهاند[5]كه آيات 25- 26 محمّد/ 47 اين اعمال و اسرار آنها را بازگشت به دوره پيش از اسلام ياد مىكند.[6]از بريده اسلمى و ابنعبّاس نيز رواياتى[1]. روض الجنان، ج 4،ص 145
[2]. جوامع الجامع، ج2، ص 510؛ الميزان، ج 18، ص 333
[3]. الكافى، ج 8، ص180؛ تفسير عياشى، ج 1، ص 275
[4]. الكافى، ج 8، ص179؛ بحار الانوار، ج 24، ص 365
[5]. البرهان، ج 4، ص884
[6]. الكافى، ج 1، ص420
به همين مضمون در شأن نزول آيه 79- 80 زخرف/ 43 نقل شده؛ امّا از كسى نام برده نشده است.[1]
برپايه روايتى، امام صادق عليه السلام ابوبكر را (با عنوان كنايى) از آن گروه مىشمرد كه خداوند درباره آنها به پيامبرش فرمود: خدا از راز دل آنها آگاه است؛ پس از آنها كناره بگير و موعظهشان نما. (نساء/ 4، 63)[2]در برخى روايات، ذيل آيه 74 توبه/ 9 از شركت ابوبكر در ماجراى كشتن عقبه هنگام بازگشت پيامبر از جنگ تبوك ياد شده[3]كه زيادبنمنذر در سند يكى از آن روايات، غير قابل اعتماد معرّفى شده و بلكه رواياتى از امامان عليهم السلام در نكوهش وى وارد شده است.[4]انتقاد ابوبكر و ديگر يارانش از خلافت على عليه السلام[5]و سوگند خوردن آنها در كنار كعبه مبنى بر جلوگيرى از به خلافت رسيدن على عليه السلام[6]نيز در روايات شيعه گزارش شدهاست. بنابراين روايات، خداوند اين قضايا را در آيه«يَحلِفونَ بِاللّهِ ما قالوا وَ لَقَد قالوا كَلِمَةَ الكُفرِ وَ كَفرُوا بعدَ إسلمهِم و هَمّوا بِما لَم يَنالُوا»(توبه/ 9، 74) براى پيامبر آشكار ساخت.
تطبيقهاى متعدّدى نيز در روايات شيعه آمده است. آيه«وَمَن لَميَحكُم بِما أَنزَلَ اللّه»(مائده/ 5، 44) بر غصب حقّ آلمحمّد به وسيلهابوبكر[7]و«لاتَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفرّقَ بِكم عَن سَبيلِه»(انعام/ 6، 153) بر پيروى از ولايت خليفه اوّل و دوم در برابر ولايت على عليه السلام[8]و[1]. تأويل الآياتالظاهره، ص 553
[2]. الكافى، ج 8، ص335
[3]. البرهان، ج 2، ص819؛ بحار الانوار، ج 21، ص 223 و ج 28، ص 98- 100
[4]. بحارالانوار، ج21، ص 222؛ قاموسالرجال، ج 4، ص 520- 524
[5]. البرهان، ج 2، ص819؛ بحار الانوار، ج 21، ص 223 و ج 28، ص 98
[6]. البرهان، ج 2، ص819؛ الاحتجاج، ج 1، ص 214؛ بحار الانوار، ج 28، ص 85
[7]. تفسير عياشى، ج 1،ص 325
[8]. همان، ص 384
«الّذينَ يُؤذونَ اللّهَ و رَسُولَه»(احزاب/ 33، 57) بر آزارهايشان به على و فاطمه عليهما السلام[1]و«لَو أنّهُم إِذ ظَلمُوا أَنفُسهُم جاءوكَ فَاستَغفَروا اللّه»(نساء/ 6، 64) بر عدم توبه آنها از نافرمانى و ظلمشان به پيامبر و على عليه السلام[2]تطبيق شده است.
منابع
الاتقان فى علوم القرآن؛ الاحتجاج؛ الاختصاص؛ الارشاد فى معرفة حجج اللّه على العباد، مفيد؛ اسباب النزول، واحدى؛ اسد الغابة فى معرفة الصحابه؛ الاصابه فى تمييز الصحابه؛ الافصاح فى الامامه؛ الامالى، طوسى؛ الامامة و السياسه؛ انساب الاشراف؛ بحار الانوار؛ بحر العلوم، سمرقندى؛ البدء و التاريخ؛ البداية و النهايه؛ البرهان فى تفسير القرآن؛ تأويلالآيات الظاهره فى فضائل العترة الطاهره؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ بغداد؛ تاريخ خليفه ابنخياط؛ تاريخ الخميس؛ تاريخ العرب؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخ المدينة المنوره؛ تاريخ اليعقوبى؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تذكرة الموضوعات؛ تفسير جوامع الجامع؛ تفسير العياشى؛ تفسير القرآن العظيم، ابن ابىحاتم؛ تفسير القرآن العظيم، ابنكثير؛ تفسير القمى؛ التفسيرالكبير؛ تفسير المنار؛ تفسير نمونه؛ تهذيب التهذيب؛ تهذيب الكمال فى اسماء الرجال؛ جامعالبيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ الجمل و النصر لسيد العترة فى حرب البصره؛ جمهرة انساب العرب؛ حديقة الشيعه؛ خصائص امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ رسالة شرح المنام؛ روحالمعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ روض الجنان و روح الجنان؛ الرياض النضره فى مناقب العشره؛ سنن ابنماجه؛ سنن ابىداود؛ سنن الترمذى؛ سير اعلام النبلاء؛ السيرة النبويه، ابنهشام؛ شرح نهجالبلاغه، ابنابىالحديد؛ شواهد التنزيل؛ صحيح البخارى؛ صحيح مسلم با شرح سنوسى؛ الصحيح من سيرة النبى الاعظم صلى الله عليه و آله؛ الصوارم المهرقه؛ الطبقات الكبرى؛ طبقات المفسرين؛ العجاب فى بيان الاسباب؛ العقدالفريد؛ عيون اخبار الرضا عليه السلام؛ الغدير فى الكتاب و السنة و الادب؛ فضائل الصحابه؛ قاموسالرجال؛ الكافى؛ الكشاف؛ كشفالاسرار و عدة الابرار؛ اللآلى المصنوعه فى الاحاديث الموضوعه لباب النقول فى اسباب الزول؛ مجمعالبيان فى تفسيرالقرآن؛ المجموع فى شرح المعذب؛ المحررالوجيز فى تفسير الكتاب العزيز؛ مروجالذهب و معادن الجوهر؛ المستدرك على الصحيحين؛ مسند احمدبن حنبل؛ المعارف؛ معالم التنزيل فىالتفسير والتأويل، بغوى؛ معجم البلدان؛ المغازى؛ مغنى المحتاج الى معرفة معانى الفاظ المنهاج؛ مفحمات الاقران فى مبهمات القرآن؛ موسوعة الامام على ابنابىطالب عليه السلام؛ الموضوعات فىالآثار و الاخبار؛ مناقب آلابىطالب؛ الميزان فى تفسيرالقرآن؛ ميزان الاعتدال فى نقد الرجال؛ النكت و العيون، ماوردى؛ الوسيط فى تفسير القرآن المجيد؛ نهج البلاغه؛ ينابيع الموده.[1]. تفسير قمى، ج 2، ص196
[2]. الكافى، ج 8، ص334
ابوثُمامه
سيدمحمود دشتى
ابوثُمامه: جنادة بن عوف بن اميّة بن قلع، از محللان ماههاى حرام
نسب وى به مالكبنكنانه[1]از قبايل مكّه مىرسد. از زندگىاش اطلاع چندانى در دست نيست. او از افراد معروف جاهليّت بود كه اسلام رادرك كرده و گويا تا زمان خليفه دوم نيز زنده بوده است. سهيلى با استناد به نقلى معتقد است كه ابوثمامه، اسلام آورده بود.
برابر اين نقل، در عهد خلافت عمر، در مراسم حج حضور داشت و چون ازدحام مردم را بر گرد حجرالاسود ديد، گفت: من آن را از شما باز مىدارم؛ ولى عمر بر وى تازيانه زد و گفت: خداوند اين كار جاهلىرا باطل كرده است.[2]شهرت ابوثمامه، به سبب تغيير و تأخير انداختن ماههاى حرام يا «انساء/ نَسىء» بوده است؛ يعنى به جاى ماه محرم كه سومين ماه حرام بود، ماه صفر را حرام اعلام مىكرد.
بنابر قول ابن اسحاق، نخستينبار حذيفةبن عبدبن فقيم از قبيله كنانه كه به دليل سخاوتش، قَلَمَّس (دريا) خوانده مىشد، انساء كرد و پس از وى، اين كار به فرزندانش كه آنها نيز به دليل ارث بردنِ سِمَت انساء، قلمّس خوانده مىشدند،[3]منتقل شد و ابوثمامه، واپسين فرد از آنها بود.[4]از نقلهاى تاريخى برمىآيد كه انساء براى بنى كنانه كه به فقه و فتوا دادن مشهور بودند،[5]سِمَتى بود. در كنار سرپرستى خانه خدا كه متولّى آن بنىقصى بودند، سه سِمَت مربوط به مراسم حج، به قبايل مضر اختصاص داشت[6]كه در اين ميان،[1]. تاريخ يعقوبى، ج1، ص 232؛ الاصابه، ج 1، ص 610
[2]. الاصابه، ج 1، ص610
[3]. المحبر، ص 157؛تاريخ طبرى، ج 1، ص 524
[4]. السيرة النبويه، ج1، ص 44
[5]. المحبر، ص 157
[6]. تاريخ طبرى، ج 1،ص 524
بنىفقيم عهدهدار انساء در ماه ذىحجّه هنگام حضور مردم در مراسم حج بودند.[1]ابوثمامه هر سال در موسم حج به مسجدالحرام مىآمد و با صداى بلند اعلاممىكرد كه بر او گناه و عيبى نيست؛ سپس ماه محرّم را حلال و ماه صفر را حرام اعلام مىكرد و در سال بعد، محرّم را حرام و صفر را حلال مىشمرد.[2]اين اقدام ابوثمامه به درخواستقبايلى بود كه حرمت جنگ در سه ماه متوالى ذىقعده، ذىحجّه و محرم مانع از ادامه جنگ و غارتشان بود.[3]نقل شده كه وى 40 سال به اين كار مشغول بود[4]تا خداوند با نزول آيه 37 توبه/ 9 در سال فتح مكّه، ضمن اشاره به اين عملِ مشركان، آن را برابر با افزودن بر كفر و ممنوع اعلام كرد:«إِنَّمَا النَّسِىءُ زِيادَةٌ فِىالكُفرِ يُضَلُّ بِهالّذيِنَ كَفَروا يُحِلّونَه عاماً و يُحَرِّمونَه عاماً لِيُواطوا عِدَّةَ ما حَرَّمَ اللّهُ ...جز اين نيست كه نسىء/ تأخير و تغيير ماه حرام به ماهى ديگر] افزايش در كفر است كه كافران بدان گمراه مىشوند. آن را سالى حلال و سالى ديگر حرام مىشمارند تا با شمار آن چه خداى حرام كرده است، همسان سازند ...».
منابع
الاصابة فى تمييز الصحابه؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ اليعقوبى؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ جامعالبيان عن تأويل آىالقرآن؛ السيرة النبويه، ابنهشام؛ المحبر.[1]. التبيان، ج 5، ص216
[2]. جامعالبيان، مج6، ج 10، ص 168
[3]. المحبر، ص 157؛جامعالبيان، مج 6، ج 10، ص 168
[4]. الاصابه، ج 1، ص610
ابوجمعه
محمدحسن الهىزاده
ابوجمعه: حبيببن سِباع انصارى[1]از اصحاب رسول خدا
نام و كنيه او در منابع به صورتهاى گوناگون آمده است.[2]برخى او را از انصارشمردهاند؛[3]ولى ابنحجر با توجّه به نقلى كه اسلامِ او را در زمان صلح حديبيه دانسته، انصارى بودن او را نمىپذيرد؛ به اين دليل كه تمام انصار، پيش از صلح حديبيه مسلمان شده بودند و بر آن است كه شايد همپيمان با انصار بوده باشد.[4]از شواهد و قراين بر مىآيد كه وى، پيش از صلح حديبيه مسلمان و ساكن مكّه بود و پس از آن، و حذف مادّه سوم آن (بازگرداندن كسانى كه از مكّه به مدينه مىگريزند به وسيله پيامبر) به مدينه آمد و به حضور حضرت رسيد؛ در هر صورت، او از صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله به شمار مىآيد و نظر ابنحبان كه او را از تابعان شمرده،[5]قابل اعتنا نيست.
بعضى او را به قبيله كنانه يا قارَه منسوب مىدانند؛[6]امّا گويا وى همپيمان عقبة بن حارث بن عامر قريشى از بنىنوفل بوده[7]و چون پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله به شام رفت؛ از شاميان به شمار مىآيد.[8]ابوجمعه، بعدها راهى مصرشد[9]و گويا در فتح آن شركت داشت.[10]ابنحجر به نقل از بخارى، درگذشت او را بين سالهاى 70 تا 80 هجرى[1]. الجرح و التعديل،ج 3، ص 102
[2]. الاستيعاب، ج 4، ص187؛ اسدالغابه، ج 6، ص 51؛ تهذيبالتهذيب، ج 12، ص 52
[3]. الاستيعاب، ج 4، ص187؛ اسدالغابه، ج 6، ص 51
[4]. الاصابه، ج 7، ص56
[5]. تهذيبالتهذيب، ج12، ص 52
[6]. الجرح و التعديل،ج 3، ص 102
[7]. فتوح المصر والمغرب، ص 109
[8]. الاستيعاب، ج 4، ص187؛ تهذيب التهذيب، ج 12، ص 52
[9]. الطبقات، ج 7، ص352
[10]. الاصابه، ج 7، ص56
دانسته است.[1]
بعضى مفسّران معتقدند كه آيه 25 فتح/ 48 درباره او و عدهاى ديگر نازل شده است:[2]«... لَولا رِجالٌ مُؤمِنون وَ نِساءٌ مُؤمِنتٌ لَمتَعلَموهُم أن تَطُوهُم فَتُصيبَكُم مِنهُم مَعرّةً بِغَيرِ عِلمٍ لِيُدخِلَ اللّهُ فِى رَحمَتِه مَن يَشاءُ لَو تَزَيَّلُوا لَعذَّبنَا الّذينَ كفرُوا مِنهُم عَذاباً أليماً/ ... و اگر در مكّه] مردان و زنان باايمانى نبودند كه ممكن بود] بىآنكه آنان را بشناسيد، ندانسته پايمالشان كنيد و تاوانشان بر شما بماند، فرمان حمله به مكّه مىداديم] تا خداوند هر كه را بخواهد، در جوار رحمت خويش درآورد. اگر مؤمن و كافر] از هم متمايز مىشدند، بهطور قطع كافران را به عذاب دردناكى معذّب مىداشتيم». از وى روايتى موجود است كه برخى مفسّران، آن را در ذيل آيه پيشين نقل كردهاند. اين روايت نه تنها با معناى آيه هماهنگى ندارد، بلكه گويا كه رابطهاى با شأن نزول آن نيز نداشته باشد. او مىگويد:
ما نيمروزى بر ضدّ پيامبر جنگيديم ونيم ديگر با او همراه شديم و آيه 25 فتح/ 48 درباره ما نازل شده است.[3]در منابع، به زمان اين رويدادكهدركدام جنگ بوده، اشارهاى نشده است.
منابع
الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ تفسير القرآن العظيم، ابنكثير؛ تهذيبالتهذيب؛ الجرح و التعديل؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ الطبقات الكبرى؛ فتوحالمصر و المغرب.[1]. الاصابه، ج 7، ص57
[2]. تفسير ابنكثير، ج4، ص 208؛ الدرالمنثور، ج 7، ص 534
[3]. تفسير ابنكثير، ج4، ص 208
ابوجندل عامرى
سيد عبدالرسول حسينىزاده
ابوجندل عامرى: عاصى[1](عمرو[2]) بن سهيل بن عمرو از تيره بنىعامر[3]از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله
برخى، ابوجندل را با برادرش عبدالله كه از بدريّون است، اشتباه گرفتهاند.[4]او در مكّه اسلام آورد و به وسيله پدرش زندانى شد.[5]با شنيدن خبر ورود پيامبر صلى الله عليه و آله به حديبيّه در سال ششم هجرى، با غل و زنجير از زندان گريخت و به مسلمانان پيوست. در اين زمان، قرارداد صلح بين پيامبر و سهيلبن عمرو (پدر ابوجندل) به نمايندگى از مشركان، به تازگى بسته شده[6]يا به مراحل پايانىاش رسيده بود[7]و سهيل، طبق يكىاز بندهاى آن (بازگرداندن تازه مسلمانان مكّى) بازگرداندن ابوجندل را طلبيد و به نقلى، كامل شدن قرارداد را مشروط به آن دانست.[8]پيامبر صلى الله عليه و آله به ابوجندل فرمود: شكيبا باش و پاداشت را از خدا بخواه. خداوند به زودى براى تو و همراهانت گشايش خواهد كرد. ما با اين قوم، قرارداد صلح بستهايم.[9]عُمَر ابوجندل را به كشتن پدرش تشويق كرد. ابوجندل پرسيد:
چرا تو او را نمىكشى؟ گفت: پيامبر مرا از كشتن او و غير او نهى كرده است. وى با ردّ پيشنهاد عمر گفت: تو براى اطاعت رسول خدا شايستهتر از من نيستى.[10]
وعده پيامبر به زودى محقّق شد و ابوجندل دوباره از زندان گريخت و به ابوبصير و[1]. جمهرة انسابالعرب، ص 166
[2]. انساب الاشراف، ج11، ص 10
[3]. الطبقات،ابنخياط، ص 63
[4]. الاستيعاب، ج 4، ص188؛ الطبقات، ابنخياط، ص 63
[5]. الطبقات، ابن سعد،ج 7، ص 284
[6]. السيرة النبويه، ج3، ص 318؛ انساب الاشراف، ج 11، ص 10
[7]. المغازى، ج 2، ص608؛ الاصابه، ج 7، ص 59
[8]. المغازى، ج 2، ص608؛ الاصابه، ج 7، ص 59
[9]. المغازى، ج 2، ص608؛ السيرة النبويه، ج 3، ص 318
[10]. المغازى، ج 2، ص609