ديگر مسلمانان مكّى پيوست كه از شكنجه مشركان مكّه به عيص (منطقهاى در اطراف مدينه) رفته بودند و با ناامن كردن راه كاروانهاى تجارى قريش، آنان را به لغو آن بند واداشتند؛[1]سپس ابوجندل به مدينه آمد و در تمام جنگهاى پيامبر صلى الله عليه و آله شركت كرد.[2]پس از رحلت پيامبر، ازنخستين مجاهدانى بود كه به شام رفت[3]و در فتحيرموك[4](منطقهاى نزديك شام) و مَرْجُ الصُّفر[5](محلى نزديك دمشق) شركت جست. ابوجندل، با وجود پيشينه نيكو، در اواخر عمر دچار لغزش شد و به همراه دو تن ديگر از مجاهدانِ جبهه شام، شراب خورد و براى توجيه عملش، آيه 93 مائده/ 5 را تأويل كرد[6].
به دستور عمر، بر او حدّ جارى و پس از آن، دچار بحران روحى شد.[7]عمر در نامهاى خطاب به وى، آيه 48 نساء/ 4 و 53 زمر/ 39 را (در موضوع توبه) يادآورى كرد كه به توبه[8]او انجاميد و سرانجام در سال 18 هجرى، در طاعون عمواس (منطقهاى نزديك بيتالمقدس) كه بسيارى از سربازان اسلام را به كام مرگ فرو برد، از دنيا رفت. از او فرزندى باقى نمانده است.[9]
ابوجندل در شأن نزول
مفسّران در ذيل سه آيه از ابوجندل ياد كردهاند: 1. نحل/ 16، 41- 42:«والّذين هاجَروا فِى اللّهِ مِن بَعدِ ما ظُلِموا لَنُبَوّئَنَّهُم فِى الدُّنيا حَسنَةً و لأجرُ الأخِرَةِ أكبرُ لَو كانُوا يَعلَمون* الّذين صَبَروا و عَلى رَبِّهم يَتَوكَّلُونو كسانى كه پس از ستم ديدن، در راه خدا هجرت كردند، در دنيا جاىگاه خوبى به آنها مىدهيم و پاداش آخرت بزرگتر است؛ اگر مىدانستند. آنانند] كسانى كه شكيبايى ورزيدند و فقط بر پروردگارشان توكل مىكنند.»[1]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 125؛ الاستيعاب، ج 4، ص 188
[2]. الطبقات، ابن سعد،ج 7، ص 284؛ تاريخ دمشق، ج 25، ص 300
[3]. الطبقات، ابن سعد،ج 7، ص 284
[4]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 339
[5]. الطبقات، ابن سعد،ج 4، ص 74
[6]. الاستيعاب، ج 4، ص188
[7]. همان؛ تاريخ طبرى،ج 2، ص 507- 508
[8]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 507- 508
[9]. الطبقات، ابن سعد،ج 7، ص 284؛ تاريخ دمشق، ج 25، ص 299
طبرى نقل مىكند كه نزول اين دو آيه درباره ابوجندل است؛[1]هرچند قرطبى پس از نقل شأن نزولِ مذكور، در روايتى به نقل از قتاده مىنويسد: آيه شامل همه اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله مىشود كه مورد ستم واقع شدند و هجرت كردند.[2]
2. نحل/ 16، 110:«ثُمّ إنّ رَبَّك لِلّذين هاجَروا مِن بَعد ما فُتِنوا ثُمّ جهَدوا و صَبَروا إنّ رَبَّكَ مِن بَعدِها لَغَفُورٌ رَحيمٌامّا پروردگار تو به كسانى كه پس از شكنجه شدن هجرت كردند؛ سپس جنگيدند و در راه خدا] استقامت ورزيدند، پروردگارت از آن پس آمرزنده و مهربان است و آنها را مشمول رحمت خود خواهد ساخت.»
طبرسى مىنويسد: گفته شده كه اين آيه، درباره ابوجندل و گروهى از مسلمانان مكّه نازل شده كه بر اثر شكنجه مشركان، به بعضى از خواستههاى آنها تن دادند؛ سپس هجرت و جهاد كردند.[3]
3. فتح/ 48، 25:«... وَ لَولا رِجالٌ مُؤمِنونَ وَ نِساءٌ مُؤمِنتٌ لَمتَعلَموهم أن تَطَوهم فَتُصِيبَكُم مِنهم مَعَرَّةٌ بِغَيْرِ علمٍو اگر در مكّه مردان و زنان با ايمانى نمىبودند كه بدون آگاهى شما در زير دست و پا از بين مىرفتند و از اين راه عيب و عارى ناآگاهانه به شما مىرسيد، خداوند مانع اين جنگ نمىشد]». گفتهاند: مقصود از«رِجالٌ مُؤمِنونَ»ابوجندل و ديگر مؤمنان ضعيف در ميان مشركان مكّهاند كه خداوند براى حفظ جان آنان، به مسلمانان اجازه ورود به مكّه نداد و به صلح حديبيه انجاميد.[4]
منابع
الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ انساب الاشراف؛ تاريخ مدينه دمشق؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ جامعالبيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ جمهرة انساب العرب؛ السيرة النبويه، ابنهشام؛ الطبقات الكبرى؛ كتاب الطبقات؛ تاريخ خليفةبن خياط؛ مجمعالبيان فى تفسير القرآن؛ المغازى.[1]. جامعالبيان، مج8، ج 14، ص 143
[2]. تفسير قرطبى، ج10، ص 71
[3]. مجمعالبيان، ج 6،ص 598
[4]. السيرة النبويه، ج3، ص 321؛ تفسير قرطبى، ج 16، ص 188
ابوالجواظ
سيد محمود دشتى
ابوالجواظ: از منافقان و معترضان به پيامبر صلى الله عليه و آله
در نقلى از كلبى در ذيل آيه 58 توبه/ 9 از اين شخص كه يكى از منافقان صدر اسلام بوده، يادشدهاست. وىمىگويد: هنگامىكهرسولخدا صلى الله عليه و آله زكاتِ جمعآورى شده را ميان مسلمانان تقسيم مىكرد، ابوالجواظ (ابنالجواظ[1]) پيامبر را به تقسيم ناعادلانه زكات متّهم كرد. پيامبر در واكنش به اين اتّهام فرمود:«احذروا هذا و أصحابه إنّه منافق/ از ابوالجواظ و يارانش برحذر باشيد كه او منافق است»؛ آنگاه آيه 58 توبه/ 9 دربارهاش نازل شد:[2]«و مِنهُم مَن يَلمِزُكَ فِى الصَّدَقتِ فَإن أُعطوا مِنها رَضُوا و إن لَميُعطَوا مِنها إذا هُم يَسخَطونَو برخى از آنان در تقسيم] زكات بر تو خرده مىگيرند؛ پس اگر از آن اموال] به ايشان داده شود، خشنود مىشوند و اگر از آن به ايشان داده نشود، ناگاهبه خشم مىآيند». جزايننقل، درهيچ منبع تاريخى و رجالى از وى سخنى به ميان نيامده است.
منابع
التفسير الكبير؛ روحالمعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ مجمعالبيان فى تفسير القرآن.[1]. مجمعالبيان، ج 5،ص 63
[2]. التفسير الكبير، ج16، ص 97؛ روحالمعانى، مج 6، ج 10، ص 173
ابوجهل
سيدعليرضا واسعى
ابوجهل: ابوالحكم، عمروبن هشامبن مغيره[1]از بزرگان مكّه و از دشمنان سرسخت پيامبر[2]
وى از قبيله بنى مخزوم و به ابوجهل مشهور بود و در انتساب به مادرش، ابنالحنظليه[3]ناميده شده است. اطلاعات ما اززمان ولادت و زندگى او پيش از ظهور اسلام، چندان نيست. بعضى او را همسن پيامبر صلى الله عليه و آله[4]و برخى، هنگام ورود به دارالندوه (سال 584 م)، 30 ساله دانستهاند[5]كه بدين ترتيب سن وى، از حضرت بيشتر خواهد بود. پدرش هشام، از مردان سرشناس و مهماننواز مكّه به شمار مىرفت تا آنجا كه قريش، مرگ او را براى خود تاريخ قرار داد.[6]
زيركى، دانايى و هوشيارى او در آن عصر سبب شد، تا برخلاف سنّت عرب جاهلى كه عضويّت در دارالندوه، براى غير بنىقصى را مشروط به 40 سالگى كرده بود،[7]در نوجوانى كه هنوز موى بر صورتش نروييده بود،[8]يا نزديك 30 سالگى،[9]عضو آن شورا شود و در تصميمگيرىهاى سران، طرف مشورت قرار گيرد.[10]او از بازرگانان ثروتمند و[1]. المحبر، ص 139
[2]. المغازى، ج 2، ص491
[3]. السيرة النبويه، ج2، ص 623
[4]. دائرةالمعارفالاسلاميه، ج 1، ص 322
[5]. دائرةالمعارف بزرگاسلامى، ج 5، ص 305
[6]. المحبر، ص 139
[7]. اخبار مكه، ج 2، ص253
[8]. عيون اخبار الرضاعليه السلام، ج 1، ص 230
[9]. الاشتقاق، ص 155
[10]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 37؛ الاشتقاق، ص 155
اشراف مكّه بود[1]كه چون ديگر همرديفان خويش، براى دستيابى به رياست كعبه و در پى آن، رياستمكّه، با بنىهاشم نزاع داشت و نبوّت را نيز بر همين اساس تحليل مىكرد.[2]او مىگفت: ما و فرزندان عبد مناف در شَرَف و بزرگى به تنازع برخاستيم؛ اطعام كردند، اطعام كرديم؛ عطا كردند، عطا كرديم تا به نزديك هم رسيديم. گفتند از ما پيامبرى است كه بر او وحى مىشود! اين را ديگر نفهميديم. به خدا سوگند! هرگز بدو ايمان نياورده، تصديقش نخواهيم كرد.[3]
ابوجهل از دشمنان سرسخت پيامبر و مسلمانانبود. تلاش و رفتار خشمگينانه و كينه توزانه وى با آنان، در شكنجه تازه مسلمانانى چون ياسر و سميّه[4]كه به قتل اين زن و شوهر انجاميد،[5]تهمت و افترا به آنان،[6]جلوگيرى از استماع قرآن،[7]و برقرارى رابطه ديگران با پيامبر،[8]كوشش براى انعقاد پيمان صحيفه بر يارى نرساندن به پيامبر صلى الله عليه و آله و كوشش بر عدم نقض آن،[9]طرّاحى قتل پيامبر،[10]به راه انداختن جنگ بدر[11]و ... آشكار است. ابوجهل وقتى شنيد كه عيّاشبن ابىربيعه (برادر مادرىاش) به اسلام گرويده، هر شيوهاى را براى بازگرداندن او به كارگرفت[12]و هنگامى كه اندك ملايمت وليدبنمغيره را[1]. جامعالبيان، مج11، ج 20، ص 119
[2]. جامعالبيان، مج5، ج 7، ص 240
[3]. السير و المغازى،ص 210
[4]. التعريف، ص 172
[5]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 28
[6]. التعريف، ص 172
[7]. تفسير قرطبى، ج15، ص 236
[8]. اسبابالنزول، ص381؛ مجمعالبيان، ج 10، ص 584
[9]. السير و المغازى،ص 161 و 166
[10]. السيرة النبويه،ج 2، ص 480؛ مجمعالبيان، ج 4، ص 826
[11]. الطبقات، ج 2، ص9؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 45
[12]. السيرة النبويه،ج 2، ص 474
به پيامبر دريافت، وى را با حيله بر آن داشت كه كلام خداوند را سحر بخواند.[1]آيات 24- 25 مدثر/ 74:«فقال إن هذا إلّاسِحرٌ يُؤثَر* إن هذا إلّاقَولُ البَشرِ»بيانگر اين واقعه است.[2]او براى تضعيف پيامبر و اسلام از هر راهى استفاده مىكرد. وقتى آياتِ«و ما أدرل- كَ ما سَقَرُ* لاتُبقى وَ لاتَذَرُ* لوّاحةٌ لِلبَشرِ* عَلَيها تِسعَةَ عَشَرَ»(مدثر/ 74، 27- 30) را شنيد، به قرشيان گفت: آيا هر 10 تن از شما، از غلبه بر يك نفر از گماشتههاى آتش ناتواناند؛ در حالى كه شمار شما بيشتر است؟ رفيق شما/ پيامبر] خبر مىدهد كه جهنم 19 گماشته دارد.[3]
اصرار بيش از حد و جاهلانه او بر مخالفت با پيامبر و اسلام، حتّى موجب خشم ديگر سران مكّه شد[4]و از سوى پيامبر به (ابوجهل) ملقّب گرديد.[5]وى، در سال دوم هجرى، در جنگ بدر كه خود فرماندهى سپاه شرك را به عهده داشت، كشته و به همراه ديگر كشتگان، در چاه (قليب) بدر مدفون شد.[6]او پسر و دخترى داشت؛ امّا نسلش هرگز ادامه نيافت[7]و ابترماند. عكرمه (فرزند او) پس از فتح مكّه مسلمان شد، و پيامبر براى اينكه مسلمانى آزرده نشود، مسلمانان را از سبّ ابوجهل منع فرمود.[8]
ابوجهل درشأن نزول
مفسّران، درذيل آيات فراوانى از ابوجهل نام بردهاند كه بخشى از آنها چنين است:
1.«أَرَءَيتَ الَّذِى يَنهى* عَبداً إذا صَلّى* أَرَءَيتَ إن كانَ على الهُدى* أو أَمَر بِالتَّقوى* أَرَءَيتَ إن كذَّبَ و تَوَلّى* ألَم يَعلم بِأَنَاللّهَ يَرى/آيا كسى كه بندهاى را چون به نماز[1]. مجمعالبيان، ج10، ص 584
[2]. اسباب النزول، ص381- 382
[3]. جامعالبيان، مج14، ج 29، ص 199؛ مجمعالبيان، ج 10، ص 586
[4]. السير و المغازى،ص 166
[5]. الاشتقاق، ص 147؛انساب الاشراف ج 1، ص 141
[6]. جامعالبيان، مج5، ج 7، ص 240
[7]. جمهرة انسابالعرب، ص 145
[8]. العقدالفريد، ج 2،ص 386
برمىخيزد، باز مىدارد، نگريستهاى؟ آيا انديشيدهاى كه اگر پيامبر و پيرو او] بر طريق هدايت باشد يا به پرهيزكارى امر كند، برحق است؟ آياانديشيدهاى كه اگر انكار كند و روى برتابد، فقط خود را نابود مىسازد؟ آيا نمىداند كه همانا خداوند همه چيز را مىبيند؟» (علق/ 96، 9- 14) گفته شده كه ابوجهل سوگند ياد كرد اگر پيامبر را به نماز ببيند، گردنش را بزند[1]يا سرش را بر صخرهاى بكوبد،[2]و درصدد عمل به سوگند خود بود كه اعجاز الهى با نزول آيات پيشين جلو او را گرفت.[3]خداوند، در آيات 15- 19 علق/ 96 ابوجهل را به آتش دوزخ وعيد داده، پيامبر را از پيروى او برحذر مىدارد[4]:
هرگز، اگر از آن كار] دست برندارد، موى پيشانى او را به سختى بگيريم. موى پيشانى دروغگوى خطاپيشه را؛ پس مذبوحانه] همه انجمنش را به كمك] بخواند. ما نيز آتشبانان دوزخ را فرا خوانيم. هرگز، از او پيروى مكن و بر خدا] سجده بَر و تقرّب جوى. در آيه 24 انسان/ 76 نيز خداوند، پيامبر را از افرادى برحذر مىدارد كه گفته شده:
مقصود، ابوجهل است.[5]
2. نام ابوجهل در ذيل آيه«لايَصلها إلّاالأَشقَى* الَّذى كَذَّبَ وَ تَوَلّى»(ليل 92/ 15- 16) آمده است كه «جز شقاوتْ پيشه وارد آن نشود، همان كسى كه حق] را انكار كرد و روى برتافت».[6]
3. ابوجهل در ذيل آيه 3 كوثر/ 108 از مصاديق ابتر دانسته شده[7]كه خداوند، به جهت آزارهايش، او را ابتر خوانده بود؛ گرچه قولمشهور، نزول سوره درباره عاصبن وائل است.[8]
4. برخى مفسّران، آيات نخستين سوره ماعون/ 107 را در شأن ابوجهل و كافران قريشدانستهاند[9]:«أرَءَيتَ الّذى يُكذّبُ بِالدّينِ* فذلكَ الَّذى يَدعُّ اليَتيمَ* و لايَحُضُ عَلى طَعامِ المِسكينَآيا كسى را ديدهاى كه روز جزا را انكار مىكند؟ اين همان كسى است كه يتيم را مىراند و بر اطعام بينوا، ترغيب نمىكند».[1]. جامعالبيان، مج15، ج 30، ص 321
[2]. همان، مج 12، ج22، ص 183
[3]. مجمعالبيان، ج 8،ص 649
[4]. همان، ج 10، ص782- 783
[5]. جامعالبيان، مج14، ج 29، ص 277
[6]. الكشاف، ج 4، ص764
[7]. تفسير قرطبى، ج20، ص 151
[8]. التعريف، ص 393
[9]. تفسير قمى، ج 2، ص483
5.«فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلّى* و لكِن كَذّبَ و تَوَلّى* ثُمَّ ذَهَبَ إلى أهلِه يَتَمطّى* أولى لَكَ فَأولى* ثُمَّ أولى لَكَ فَأولىمدّعى نه حق را] تصديق كرد و نه نمازگزارد؛ بلكه دروغ انگاشت و روىگرداند؛ سپس تبختر كنان به سوى خانوادهاش رفت. واى بر تو! باز هم واى بر تو! سپس واى بر تو! و باز هم واى بر تو!» (قيامت/ 75، 31-/ 35) گفته شده كه اين آيات، درباره ابوجهل است[1]
6. قرطبى در ذيل آيات 44- 45 قمر/ 54 از ابوجهل ياد مىكند كه در روز بدر، با اسب خويش تاخت؛ به جلو سپاه آمد و گفت: ما امروز از محمد و اصحاب او انتقام مىگيريم و خداوند اين آيه را نازل فرمود:«ام يقولون نَحنُ جَميعٌ مُنتَصِرٌ* سَيُهزَم الجَمعُ و يُولّون الدُّبُر»؛[2]گرچه مكّى بودن سوره قمر، سخن پيشين را تضعيف مىكند. از سعد بن ابى وقّاص نقل شده: من تأويل آيه را نمىدانستم تا اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز بدر آن را در مقابل مشركان قرائت كرد. وى از قول ابن عبّاس آورده كه بين نزول آيه و واقعه بدر، 7 سال فاصله بوده است.[3]
7. آيات 8- 9 يس/ 36:«إنّا جَعَلنا فى أعنقِهم أغللًا فَهى إلى الأَذقان فَهُم مُقمَحون* وَ جَعلنا مِن بَينِ أيديهم سَدّاً وَ مِن خَلفِهم سَدّاً فَأغشَينهم فَهُم لايُبصِرونَما در گردنهايشان غلهايى نهاديم كه تا چانهها است؛ به طورى كه سرهايشان بالا مانده است و از پيش رويشان و از پشت سرشان ديوارى نهادهايم و بر ديدگان] آنان پردهاى افكندهايم؛ از اينرو هيچ نمىبينند»، به اعتقاد برخى مفسّران، درباره تصميم ابوجهل به قتل پيامبر هنگام نماز، خداوند بدينگونه وى را ناكام ساخت.[4]فخررازى بر آن است كه معناى اين آيه و آيه بعدى، بازداشتن ايشان از اهتدا (راهيابى) به وسيله خداوند است.[5]ابوالفتوح رازى مىنويسد: كنايت است و عبارت به طريق مبالغه از جهل وعناد و نفور ايشان از ايمان، تا پندارى كه ممنوعاند از آن، به غل و قيد كه به هيچ وجه تن در نمىدهند و[1]. جامع البيان، مج14، ج 29، ص 247 (2) (3) 2 و. تفسير قرطبى،ج 17، ص 95
[4]. جامعالبيان، مج12، ج 22، ص 183؛ مجمعالبيان، ج 8، ص 649- 650
[5]. التفسير الكبير، ج26، ص 45