راهب و خبر او درباره آينده حضرت، رخ داد؛ چون بَحيرا از نسبت ابوطالب با حضرت پرسيد، ابوطالب در ابتدا، او را پسر خود خواند كه اين خود اوج محبت وى را به پيامبر نشان مىدهد.[1]
ابوطالب كه سرپرستى محمد* صلى الله عليه و آله را بر عهده گرفته بود، حتى در دوران جوانى نيز به وى عنايت و توجّه داشت و به پيشنهاد همو بود كه حضرت براى تجارت از سوى خديجه راهى شام شد[2]و سرانجام او كه بزرگ خانواده بود، از سوى پيامبر به خواستگارى خديجه رفت و با كلماتى بليغ و كوتاه به وصف او پرداخت.[3]
ابوطالب هنگام بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله 75 سال داشت و از همان ابتداى بعثت، همراهى خويش با پيامبر را نشان داد. در نخستين مرحله دعوت كه حضرت مخفيانه به آن مىپرداخت، بر پايه روايتى، روزى او را با على عليه السلام در اطراف مكّه در حال نماز ديد و از آنان درباره آنچه بدان مشغولاند، پرسيد. رسول خدا، آن را دين خدا، فرشتگان و پيامبران خواند و او را بدان دعوت كرد؛ امّا وى نپذيرفت؛ ولى سوگند ياد كرد كه از آن چه پيامبر صلى الله عليه و آله كراهت داشته باشد، خوددارى كند. بر پايه روايتى ديگر، او با شنيدن اعتقادات پسرش على عليه السلام، درباره پيامبر گفت: او/ پيامبر تو را جز به خير دعوت نمىكند.[4]ابوطالب در يوم* الانذار، جزو دعوتشدگان از خويشاوندان پيامبر صلى الله عليه و آله بود و برخى او را در همان مجلس كه فرزند نوجوانش، على* عليه السلام، از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله به جانشينى برگزيده شد، ازآنرو كه به اطاعت فرزندش فراخوانده شده، مسخره كردند[5]و هنگامى كه دعوت، گسترش يافت و پيامبر آشكارا به نكوهش از بتپرستى پرداخت، ابوطالب رسماً به حمايت از ايشان برپا خاست، و چون گروهى از مشركان نزد وى رفته، تا او را از حمايت رسول اكرم باز دارند، با سخنانى ملايم، آنان را آرام كرد و بازگرداند و پيامبر صلى الله عليه و آله به راه خويش ادامه داد.[6]
در دومين گفت و گوى سران قريش با ابوطالب كه به روايتهاى گوناگون نقل شده،[1]. تاريخ طبرى، ج 1،ص 519
[2]. البدء و التاريخ،ج 4، ص 137؛ صفةالصفوه، مج 1، ج 1، ص 34
[3]. شرح نهجالبلاغه،ج 14، ص 265- 266
[4]. تاريخ طبرى، ج 1،ص 539 و 543
[5]. تاريخ طبرى، ص542- 543
[6]. تاريخ طبرى، ج 1،ص 543
پس از شنيدن سخنان آنان به پيامبر گفت: پسر برادر! به گونهاى رفتار كن كه من تاب تحمّل آن را داشته باشم؛ ولى چون پاىدارى پيامبر صلى الله عليه و آله را ديد، بدو گفت: هرگونه كه مىپسندى رفتار كن. به خدا سوگند تو را تسليم نخواهم كرد.[1]براى بار سوم، چون پيشنهاد مشركان، را درباره مبادله عمارة بن وليد- كه از زيباترين و قوىترين جوانان قريش بود- با پيامبر شنيد، آنان را سرزنش كرد و مطعمبنعدى را كه پيشنهاد قريش را منصفانه خوانده بود، به طرفدارى از آنان متهم و در شعرى هجو[2]و به روايتى ديگر به قتل تهديد كرد.[3]گويا در شب همين واقعه، پيامبر براى مدتى ناپديد شد و ابوطالب از بنىهاشم و بنىمطّلب خواست تا زمان پيدا شدن پيامبر، با شمشيرهاى به كمر بسته، سران مشرك را زير نظر بگيرند و وقتى پيامبر آمد، ابوطالب رسماً اعلام كرد: به خدا سوگند اگر او/ محمد صلى الله عليه و آله را مىكشتيد، يكى از شما را زنده نمىگذاشتم. اين رفتار، قريش را درهم شكست و ابوجهل* را بيش از همه سرافكنده كرد؛[4]به روايتى ديگر، اين واقعه در شب «اسراء» يا معراج* پيامبر كه مدتى كوتاه ناپديد شده بود، رخ داد.[5]
حضور ابوطالب، جلو آسيبرسانى مشركان به پيامبر را مىگرفت؛[6]ازاينرو در هشتادمين سال زندگى خود، همه بنىهاشم و بنىمطّلب را دعوت كرد تا به حمايت از رسولخدا برخيزند كه جز ابولهب*، همگى پذيرفتند. ابوطالب چون يكپارچگى بنىهاشم را در حمايت از رسولخدا صلى الله عليه و آله ديد، فضيلتهاى پيامبر را براى آنان باز گفت و جاىگاهش را نشان داد تا بر استوارى رأيشان بيفزايد.[7]
ابوطالب پس از هجرت مسلمانان به حبشه (پنجم بعثت) در شعرى، نجاشى* را به سبب پذيرش مسلمانان ستود[8]و در سال هفتم بعثت، چون قريشيان كمر به قتل پيامبر بستند، با سرودهاى به دفاع از حضرت برخاست. در بيتى از اين قصيده آمده است: «واللّهِ لن يَصِلوا إليك بجمعهم/ حتّى أغيّبَ في التّراب دفيناً»؛ سوگند به خدا! قريش نمىتواند به تو دست[1]. السيرة النبويه، ج1، ص 266
[2]. همان، ص 267
[3]. انسابالاشراف، ج2، ص 291
[4]. الطبقات، ج 1، ص158- 159
[5]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 26.
[6]. البداية والنهايه، ج 3، ص 98
[7]. تاريخ طبرى، ج 1،ص 545
[8]. مجمعالبيان، ج 4،ص 446
يابد؛ مگر اينكه من در خاك دفن شوم.[1]
حمايتهاى بىدريغ ابوطالب از پيامبر صلى الله عليه و آله و نااميدى قريش از بازدارى وى، آنان را به انعقاد عهدنامهاى بر ضدّ بنىعبدالمطّلب كشاند؛ ولى اين پيمان، نه تنها ابوطالب را به عقبنشينى وانداشت، بلكه موجب شد تا وى با تحريك و تحريض ديگران، از رسولخدا پشتيبانى كند[2]و پس از آن كه پيامبر از طريق وحى، از نابودى عهدنامه آگاه شد، ابوطالب به اتفاق ايشان به سوى مكه آمد و در جمع قريشيانى كه از وى مىخواستند تا پسر برادرش را رها كند و به سوى آنان بازگردد، در كنار كعبه گفت: مردم! به سراغ عهدنامه خود برويد كه شايد در آن گشايش و وسيله صله رحم براى ما باشد. چون عهدنامه را آوردند، ابوطالب گفت: آيا اين عهدنامه شما است؟ همگى تصديق كردند؛ سپس آنان را از خبر غيبى پيامبر صلى الله عليه و آله آگاه كرد و گفت: اگر او دروغ گفته باشد، او را به شما تحويل مىدهم تا او را بكشيد. قريش گفتند: اين انصاف است؛ امّا چون معجزه الهى را ديدند، گفتند: اين سحر است.[3]به هر روى، به دنبال آن، عهدنامه نقض شد و ابوطالب نقضكنندگان آن را در شعرى ستود.[4]ابوطالب با اين كوششها، تا حدّ پدرى پيامبر بالا رفت و همسرش چونان مادر حضرت بود.[5]
وى سرانجام در سال دهم بعثت و در 85 سالگى از دنيا رفت[6]و در بستر مرگ، بنىعبدالمطّلب را فراخواند و گفت: شما هرگز بهتر از آنچه از محمد مىشنويد و او بدان امر مىكند، نمىيابيد؛ پس از او پيروى و او را يارى كنيد تا رشد يابيد.[7]جملات برجاى مانده از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله كه هنگام ديدن جنازه ابوطالب بر زبان راند، مىتواند تصويرى كامل و دقيق را از ابوطالب در نگاه ايشان ترسيم كند: عمو! كودك بودم مرا پروراندى.
يتيم بودم مرا سرپرستى كردى و در بزرگى مرا يارى نمودى. خداوند به جهت من تو را[1]. السير و المغازى،ص 155؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 31
[2]. الكامل، ج 2، ص 87
[3]. الكامل، ج 2، ص31- 32
[4]. السيرة النبويه، ج1، ص 378
[5]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 14
[6]. انسابالاشراف، ج2، ص 289
[7]. المنتظم، ج 2، ص146- 147
سزاى نيكو دهد[1]و نيز فرمود: در اين ايام دو مصيبت مرگ خديجه و ابوطالب بر اين امّت نازل شد. بر كدام يك بيشتر گريه كنم؟[2]حزن و اندوه پيامبر صلى الله عليه و آله بر خديجه و ابوطالب، موجب شد كه اين سال را «عامالحزن» بنامند.[3]
پيكر ابوطالب در منطقه حجون مكه به خاك سپرده شد.[4]از او پسرانى چون عقيل، جعفر و على عليه السلام و دخترانى چون امّهانى، جمانه، و ريطه، باقى ماندند.[5]در منابع تاريخى، بدون هيچ اختلافى، مرگ ابوطالب را آغاز مرحلهاى دانستهاند كه قريش بر آزار و اذيت پيامبر جسارت يافت.[6]
شعر ابوطالب
ابوطالب شاعرى نامآور بود و ابياتِ فراوانى به او منسوب است؛ البتّه همه آنها متواتر نيست؛ امّا مجموعهاى از اشعار به گونهاى متواتر نقل شده كه انتساب آنها را به او نمىتوان انكار كرد. اين اشعار در چهار ديوان، به نام اشعار ابوطالب جمع شده[7]و از نخستين سدههاى اسلامى تا دورههاى بعد، همواره مورد توجّه اديبان و شاعران جهان اسلام بوده است. در بين همه آنها قصيده «لاميه» او شهرت به سزايى دارد. خاورشناسان نيز بهرغم چند و چونى كه در درستى انتساب اين اشعار به ابوطالب كردهاند، به انكار مطلق آنها نپرداختهاند.[8]برپايه دو روايت تاريخى، پيامبراكرم صلى الله عليه و آله در دو واقعه به اين اشعار در مدينه استناد و ابياتى از آنها را قرائت كرده است: يكى ماجراى دعاى پيامبر براى نزول باران[9]و ديگرى هنگام مشاهده كشتگان بدر[10]كه ابوطالب در آن، پيروزى بنىهاشم و مسلمانان[1]. شرح نهجالبلاغه،ج 14، ص 270؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 35
[2]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 35
[3]. بحارالانوار، ج19، ص 15 و 25 و ج 35، ص 82
[4]. انسابالاشراف، ج2، ص 289
[5]. الطبقات، ج 1، ص97- 98
[6]. السيرة النبويه، ج2، ص 419؛ تاريخ طبرى، ج 1، ص 553؛ البداية والنهايه، ج 3، ص 98
[7]. شعر ابىطالب، ص18
[8]. دائرةالمعارف بزرگاسلامى، ج 5، ص 619
[9]. شرح نهجالبلاغه،ج 14، ص 274
[10]. همان، ص 273
را پيشبينى كرده بود. بخشى از ابيات منسوب به ابوطالب، حاكى از عقايد او و بخشى داراى ارزش تاريخى است؛ به طورى كه محققان در ماجراهاى عربستان و نخستين سالهاى بعثتنبوى صلى الله عليه و آله به آنها استناد مىكنند. پارهاى از خاورشناسان نيز به آنها توجّه كردهاند.[1]
ايمان ابوطالب
ايمان و اسلام ابوطالب از ديرباز ميان شيعه و سنى، محل بحث و نزاع بوده؛ امّا سمت و سوى مباحث از نگاه تاريخى، به مسأله كلامى تغيير مسير داده است. در عرصه مجادلات حديثى، هر دو فرقه، ابوابى را در مجامع حديثى به موضوع ايمان ابوطالب اختصاص دادهاند كه در كتاب «الحجّة» از اصول كافى، روايتهايى در اينباره و جاىگاه او در مراحل گوناگون زندگى حضرت رسول صلى الله عليه و آله نقل شده است.[2]در ديگر كتابها نيز روايات بسيارى هست[3]كه شيعه براساس آنها، مدعى اجماع اهل بيت عليه السلام بر ايمان وى است.[4]
منابع تاريخى و حديثى اهلسنت بر چند نكته متّفقاند: سرپرستى ابوطالب از پيامبر صلى الله عليه و آله، حمايت او از آن حضرت در برابر مشركان و از بين رفتن امنيت با مرگ ابوطالب؛ ولى در باب سكوتِ وى هنگامِ احتضار و بر زبان نياوردن شهادتين، اختلاف دارند؛ هرچند روايتهايى كه نشان مىدهد كلمه شهادتين را بر زبان آورده، از ديد آنان پنهان نمانده است.[5]بر اساس روايتهاى تاريخى، نه تنها ابوطالب را نمىتوان در زمره افراد بىاعتنا به دعوت نبوى شمرده، بلكه به گواهى تاريخ، خلق و خو و رفتار فردى- اجتماعى پيامبر صلى الله عليه و آله در سالهاى پيش از بعثت، اثر تربيت خاندانى است كه به[1]. دائرةالمعارف بزرگاسلامى، ج 5، ص 619
[2]. الكافى، ج 1، ص440- 454
[3]. البرهان، ج 2، ص46، 672، 678 و 719 و ج 4، ص 274- 275
[4]. الميزان، ج 7، ص57- 59
[5]. السير و المغازى،ص 238؛ السيرة النبويه، ج 2، ص 418
پاىبندى به آيين حنيف، شرافت، پاكدامنى و سخاوت شهره بودند و ابوطالب، رئيس چنين خاندان بزرگوارى بوده است. توفيق نسبى دعوت اسلامى در مكه، بدون ياورى ابوطالب ممكن نبود.[1]خدمت و هنر ابوطالب آن بود كه نزاع پيامبر با قريش را به نزاعى ميان دو طايفه مهم و معتبر تبديل ساخت و از اين رهگذر، پيامبر را در آماج نزاعها و مخالفتها تنها رها نكرد؛[2]بنابراين، موارد تاريخى با نقل سكوت ابوطالب در بستر مرگ، هرگز نمىتواند مبناى داورى درباره ايمان يا كفر او قرار گيرد؛ هرچند در نمايه رفتار تاريخى او- به ويژه در دهه نخستين بعثت كه همواره بر محور حمايت از پيامبر مىچرخيد- او را در شمار مؤمنانى قرار مىدهد كه در راه حمايت از پيامبر صلى الله عليه و آله دچار آسيبهاى جدّى و فراوان شدند.[3]
در ميان مجموعههاى حديثى- كلامى- تاريخى، موضع ابن ابى الحديد معتزلى در شرح نهجالبلاغه در اينباره جالب است. وى روايتها و استدلالهاى اهلسنت و شيعه را در كنار هم نقل مىكند تا خواننده، خود به داورى در اين موضوع بپردازد. ابن ابىالحديد، نخست به ديدگاه اهلسنت درباره ابوطالب اشاره و از آنان احاديثى را نقل مى كند؛ از جمله: 1. خوددارى ابوطالب از گفتن شهادتين هنگام مرگ؛ 2. نزول پارهاى آيات درباره او؛ 3. روايت منسوب به على عليه السلام كه پس از مرگ ابوطالب به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: عموى گمراه تو از دنيا رفت با او چه كنم؟ 4. نماز نخواندن ابوطالب؛ 5. ارث نبردن على عليه السلام و جعفر از ميراث ابوطالب، به دليل آن كه آنها (برخلاف پدر) مسلمان بودند؛ 6. روايت پيامبر درباره جاىگاه آخرتى ابوطالب در كنار آتش؛ 7. عدم استغفار حضرت براى ابوطالب؛ سپس بدين شرح به نقل ديدگاه شيعه و معتزله مىپردازد: 1. بر زبان آوردن شهادتين به صورت آهسته؛ 2. اجازه يافتن پيامبر صلى الله عليه و آله براى شفاعت او بر پايه روايتى از على عليه السلام؛ 3. حشر وى در قيامت در سيماى پيامبران و ابهَّت پادشاهان؛ 4. سزاوارى آتش براى كسى كه ايمان ابوطالب را منكر است؛ 5. سنگينتر بودن ايمان ابوطالب نسبت به ايمان همه مردم و اين كه امام على عليه السلام به نيابت از او حج انجام مىداد؛ 6. تصديق پيامبر به راستگويى در نبوت؛ 7. سخنى از پيامبر صلى الله عليه و آله كه ابوطالب سرپرست يتيم در بهشت است؛ 8. اظهار محبت پيامبر صلى الله عليه و آله به عقيل به جهت ابوطالب؛ 9. تشبيه وى به اصحاب كهف كه[1]. تاريخ طبرى، ج 1،ص 547؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 31
[2]. البداية والنهايه، ج 3، ص 98
[3]. المنتظم، ج 2، ص146- 147
ايمانشان را مخفى كردند؛ 10. اعلام درگذشت ابوطالب از سوى جبرئيل به پيامبر و اين كه مكه را ترك كند؛ 11. اعلام رضايت پيامبر صلى الله عليه و آله از او؛ 12. غسل ابوطالب به فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله و وعده استغفار*؛ 13. ياد كردن پيامبر از او؛ 14. سخن ابوبكر مبنى بر اين كه اسلام ابوطالب، مايه روشنى چشم پيامبر صلى الله عليه و آله بود؛ 15. بقاى فاطمه بنتاسد كه مسلمان بود، در قباله همسرى ابوطالب؛ 16. محبت پيامبر صلى الله عليه و آله به او؛ 17. مخدوش بودن روايتى كه وى را جهنّمى مىخواند؛ 18. آگاهى از فضايل پيامبر كه در وقت ازدواجِ آن حضرت با خديجه بر زبان راند؛ 19. مضمون اشعار او؛ 20. تقيه كردن ابوطالب.
ابنابىالحديد در پايان، درباره ايمان ابوطالب براساس قاعده عقلى در تعارض دو بيّنه نزد حاكم، به توقف حكم مىكند؛ هرچند راه جدال را براى اصحاب حديث باز مىگذارد و در نهايت با اشاره به ديدگاه شيعه مىنويسد:
به نظر شيعيان، روايت هايى كه از اسلام ابوطالب حكايت مىكند، ارجح است؛ زيرا ما حكمى ايجابى را ادّعا مىكنيم و براى اثبات آن نيز گواهى مىآوريم؛ در حالى كه مخالفان ما بر نفى، دليل مىآورند و هنگامى كه مدّعا، نفى حكم باشد، شهادت، معنا ندارد؛ زيرا شهادتى كه در هر دو سوى قضيه با هم قرار گرفته، هنگامى است كه مدّعاى طرفين اثباتى باشد.[1]
درباره ايمان ابوطالب، در ميان شيعيان، كتابهايى تأليف شده كه عناوين آنها در كتاب الذريعة نوشته آقابزرگ تهرانى گرد آمده است كه به نُه عنوان مىرسد.[2]در ميان اهلسنت نيز كتابى با نام اسنىالمطالب فىنجاةابىطالب نوشته شده است.[3]
به نظر بعضى از پژوهشگران معاصر، رواياتى كه درباره عدم ايمان ابوطالب نقل مىشود، نمىتواند درست باشد؛ بلكه ساخته و پرداخته قضايايى است كه در آن، رقابت و تفاخر ميان خاندانهاى بنى اميه و بنىهاشم در يك دوره، و بنى عباس و علويان در دوره ديگر به اوج خود رسيده بود. طرفداران بنىاميّه كه در منابر و مساجد به على عليه السلام ناسزا مىگفتند و روايات و احاديثى در ذمّ او جعل مىكردند، آزادانه به تبليغات بر ضدّ على و[1]. شرح نهجالبلاغه،ج 14، ص 262- 276
[2]. الذريعه، ج 2، ص512- 513
[3]. بزمآورد، ص 166-167؛ الذريعه، ج 2، ص 511
خاندان او مىپرداختند و طرفداران خاندان على جرأت ردّ و انكار نداشتند. اين احاديث به دو دليل براى پايين آوردن مقام على عليه السلام و زدودن افتخارات خاندان او جعل و وضع شده است:الف. انكار افتخار على عليه السلام كه پدرش در شكوفايى اسلام نقش آفريده بود؛ در مواجهه با معاويه كه پدرش از دشمنان سرسخت پيامبر بود و در فتح مكه به ناچار مسلمان شده بود؛ب.تلاش بنىعباس كه سر سلسله آنان نيز در مكه هنوز مسلمان نشده بود؛ در مقابله با علويانِ مدّعى خلافت كه به ابوطالب نسب مىبردند.[1]
از زاويه كلامى، احمد زينى دحلان بر اين باور است كه ايمان، تصديقِ قلبى و اسلام، اداى تكاليف ظاهرى شرعى است؛ بنابراين، اسلام و ايمان، هر دو در كسى پيدا مىشود كه شهادتين را بر زبان جارى سازد و آن را در قلب نيز تصديق كند. اسلام آنگاه از ايمان جدا مىشود كه شخصى فقط به تكاليف ظاهرى تن دهد؛ مانند منافقان. جدايى ايمان نيز از اسلام، زمانى است كه كسى فقط تصديقِ قلبى داشته باشد. اگر ايمان باطنى وجود داشته و تكذيب ظاهرى نيز از روى كينه و دشمنى باشد، ايمانِ باطنى سودى ندارد؛ ولى اگر عدمِ اطاعت ظاهرى و عدم اقرار زبانى، به سببِ عذرى باشد، ايمانِ باطنى سودمند است، و يكى از عذرهاى عدم اطاعت ظاهرى از اسلام، ترس از ستمگر است؛ مانند ماجراى ابوطالب.[2]
به نظر يكى ديگر از پژوهشگران، اگر ابوطالب را با ابولهب بسنجيم، درمىيابيم كه انسان هيچگاه نمىتواند عقيده باطنى خود را در رفتار نشان ندهد؛ در حالى كه ابوطالب هرگز تا پايان عمر رفتار كافرانهاى نداشت.[3]
ابوطالب در شأن نزول
بنا به رواياتى چند، نزول آياتى از قرآن كريم در شأن ابوطالب است.
1. آيه 26 انعام/ 6:«و هُم يَنهَونَ عَنهُ و يَنَونَ عَنهُ و ان يُهلِكونَ الَّا انفُسَهُم[1]. بزمآورد، ص 166-167؛ الذريعه، ج 2، ص 511
[2]. اسنىالمطالب، ص 1
[3]. خطوات على طريق الاسلام،ص 466