ابوطلحه انصارى
محمد خراسانى
ابوطَلحه انصارى: زيدبن سهلبن اسودبن حزام انصارى خزرجى[1]از اصحاب پيامبر
ابوطلحه، از تيره بنىنجّار و همسرش امسُلَيم مادر انسبنمالك است.[2]وى در بيعتِ* عقبه دوم حضور يافت و به اسلام گرويد و از نقيبان[3]شد و پس از هجرت، پيامبر او را با ارقم[4]و به نقلى ابو* عبيده برادر كرد.[5]ابوطلحه، از تيراندازان زبردست بود. در بدر* حضور يافت[6]و در احُد* پيشاپيش رسول خدا تير مىانداخت. او صداى مهيبى داشت؛ ازاينرو پيامبر دربارهاش فرمود: نهيب ابوطلحه بر دشمن، از نيروى 100 مرد بهتر است.[7]به گفته خودش، در جنگ خيبر* دوشادوش رسولخدا بوده[8]و در غزوه حنين* 20 نفر از مشركان را از پاى در آورده و وسايلشان را از آنِ خود ساخته است.[9]گفتهاند: روزى ابوطلحه با مشاهده آثار گرسنگى در پيامبر، براى ايشان غذايى تهيه كرد و حضرت را به آن فراخواند.
پيامبر نيز با دست مبارك خود آن غذاى اندك را ميان اصحاب قسمت كرد و همه سير شدند.[10]به نقلى، او پس از نزول آيه«لَن تَنالوا البِرَّ حَتّى تُنفِقوا مِمّا تُحِبّونَ ...هرگز به حقيقت] نيكوكارى نمىرسيد؛ مگر اين كه از آنچه دوست داريد، انفاق* كنيد» (آلعمران/ 3، 92) نخلستان آبادى را كه روبهروى مسجد مدينه داشت، به پيامبر[1]. المعارف، ص 271
[2]. المعارف، ص 271
[3]. الطبقات، ج 3، ص383؛ تهذيب الكمال، ج 10، ص 75
[4]. الطبقات، ج 3، ص383
[5]. اسدالغابه، ج 2، ص361
[6]. جمهرةانسابالعرب، ص 347
[7]. الاستيعاب، ج 4، ص261؛ المغازى، ج 1، ص 242- 243؛ الطبقات، ج 3، ص 383- 384
[8]. الطبقات، ج 3، ص385
[9]. المعارف، ص 271؛الطبقات، ج 3، ص 384؛ الاستيعاب، ج 4، ص 261
[10]. صحيح البخارى، ج4، ص 206- 207؛ صحيح مسلم، ج 7، ص 161
واگذاشت و به پيشنهاد حضرت، آن را براى خويشانش وقف كرد.[1]وى از جمله راويان حديث پيامبر است.[2]براساس نقلى، پيامبر در واپسين روزهاى عمر خود، به ابوطلحه فرمود تا سلامش را به قوم خود برساند و سپس آنان را به عفاف و استقامت ستود.[3]قبر پيامبر صلى الله عليه و آله را ابوطلحه آماده ساخت.[4]وى در زمان رسول خدا بسيار روزه مىگرفت و پس از او تا آخر عمر، جز در سفر و عيد فطر و قربان روزه بود.[5]صاحب قاموسالرجال به علت گفتار و رفتارى كه در خلافت عمر از او سرزده، روايات او را ضعيف مىشمارد.[6]به گفته ابن ابى الحديد عمر در واپسين ساعات عمرش با تعيين شورايى 6 نفره مركب از على عليه السلام، عثمان، طلحه، زبير، سعد بن ابى وقاص و عبدالرحمن بن عوف، به ابوطلحه فرمان داد با همراهى 50 مرد مسلح اين 6 نفر را در خانهاى جمع كند و سه روز به آنها مهلت دهد تا يكى را از ميان خودشان به عنوان خليفه انتخاب كنند و چنانچه 4 نفر از آنان يا سه نفر كه عبدالرحمن در ميان آنها باشد بر امرى اتفاق و ديگران مخالفت كردند گردن مخالفان را بزند؛ همچنين اگر پس از سه روز، آنان امر خلافت را تعيين نكردند، آنان را گردن بزند.[7]ابوطلحه نيز سوگند ياد كرد بيش از سه روز به آنان مهلت ندهد.[8]
برخى وفاتش راسال 34 هجرى در 70 سالگى در مدينه دانسته و گفتهاند:
عثمانبنعفان بر جنازهاش نماز خوانده؛[9]امّا اهل بصره معتقدند كه در سفرى دريايى در كشتى مرده و پس از 7 روز بدون آن كه جسدش تغيير كند، در جزيرهاى مدفون شده است.[10]وفات او را سالهاى 32، 33 و 51 نيز گفتهاند.[11]به نقلى، ابوزرعه دمشقى، وفات او[1]. صحيح البخارى، ج3، ص 258؛ روضالجنان، ج 4، ص 427
[2]. تهذيبالكمال، ج10، ص 75
[3]. اسدالغابه، ج 2، ص361
[4]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 114؛ اسدالغابه، ج 2، ص 361
[5]. الطبقات، ج 3، ص384
[6]. قاموس الرجال، ج4، ص 552- 553
[7]. شرح نهج البلاغه،ج 1، ص 146
[8]. قاموس الرجال، ج4، ص 552
[9]. الطبقات، ج 3، ص385؛ المعارف، ص 271
[10]. الطبقات، ج 3، ص385؛ تهذيبالكمال، ج 10، ص 76
[11]. اسدالغابه، ج 2،ص 362
را در شام دانسته است.[1]
ابوطلحه در شأن نزول
1. قرآن، مسلمانان را پس از جنگ احُد به دو دسته تقسيم كرد: گروهى مؤمن كه خداوند بر آن ها آرامش نازل كرد و نشانه آن خواب سبكى بود كه شبِ پس از حادثه احد بر آنها عارض شد و گروهى منافق كه به فكر جانشان بوده، آرامشى نداشتند و درباره خدا گمانهاى نادرستى مىبردند. خداوند مىفرمايد:«ثُمَّ انزَلَ عَلَيكُم مِن بَعدِ الغَمّ امَنَةً نُعاسًا يَغشى طَافَةً مِنكُم وطَافَةٌ قَد اهَمَّتهُم انفُسُهُم يَظُنّونَ بِاللَّهِ غَيرَ الحَقّ ظَنَّ الجهِلِيَّةِ ...».(آلعمران/ 3، 154) در نقلى از ابوطلحه، وى خود را از جمله كسانى دانسته كه خواب سبك بر او عارض شده[2]و خود را از گروه اوّل شمرده است.
2. بنابه روايت ابوهريره، مردى خدمت رسولخدا صلى الله عليه و آله رسيد و از حضرت خواست تا او را مهمان كند. ابوطلحه او را به خانه برد و به همسرش سفارش كرد كه از مهمان رسول خدا به نيكويى پذيرايى كند. بچهها را خواباندند؛ سپس به بهانهاى چراغ را خاموش و وانمود كردند كه با مهمان غذا مىخورند. فرداى آن شب، پس از اظهار خرسندى پيامبر از عمل آنها، خداوند اين آيه را نازل كرد[3]:«... ويُؤثِرونَ عَلى انفُسِهِم ولَو كانَ بِهِم خَصاصَةٌ ومَن يوقَ شُحَّ نَفسِهِ فَاولكَ هُمُ المُفلِحون ...... و مهاجران را بر خود مقدّم مىدارند؛ هرچند خودشان بسيار نيازمند باشند. كسانىكه نفس خويش را از بخل و حرص باز داشتهاند، رستگاراناند» (حشر/ 59، 9)؛ ليكن عبداللّه بن مسعود نزول اين آيه و داستان پيش گفته را با شرحى بيشتر در مورد على صلى الله عليه و آله مىداند.[4]
3. گروهى از مسلمانان از جمله ابوطلحه، در منزل سعد* بنابى وقّاص، گرد آمدند،[1]. تهذيبالكمال، ج10، ص 76
[2]. جامعالبيان، مج3، ج 4، ص 187- 188؛ روضالجنان، ج 5، ص 114؛ روحالمعانى، مج 3، ج 4، ص 155
[3]. جامع البيان، مج14، ج 28، ص 55
[4]. روض الجنان، ج 19،ص 123
غذايى خوردند و پس از آن، شرابى در مجلس حاضر كردند تا بنوشند كه آيه«يايُّهَا الَّذينَ ءامَنوا انَّمَا الخَمرُ والمَيسِرُ والانصابُ والازلمُ رِجسٌ مِن عَمَلِ الشَّيطنِ فَاجتَنِبوهُ لَعَلَّكُم تُفلِحون»(مائده/ 5، 90) نازل شد و حرمت قطعى خمر* را اعلام كرد.[1]از شأن نزول اين آيه استفاده مىشود كه ابوطلحه، پس از نزول آيات قبلى تحريم شراب مانند«يَسَلونَكَ عَنِ الخَمرِ والمَيسِرِ قُل فيهِما اثمٌ كَبيرٌ ...»(بقره/ 2، 219) همچنان از نوشيدن شراب دست نكشيده بود؛ چنان علامه طباطبايى مىگويد: از ذيل آيات 90-/ 91 مائده/ 5 استفاده مىشود برخى مسلمانان بعد از شنيدن«يَسَلونَكَ عَنِ الخَمرِ والمَيسِرِ قُل فيهِما اثمٌ كَبيرٌ ...)(بقره/ 2، 219)، باز هم از ميگسارى دست برنداشته بودند تا آيه 90 مائده/ 5 نازل شد.[2]به نقلى، پس از نزول آيه پيشين، ابوطلحه دستور داد همه شرابهاى موجود در خانهاش را بيرون بريزند.[3]
منابع
الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ تاريخ اليعقوبى؛ تهذيب الكمال فى اسماء الرجال؛ جامعالبيان عن تأويل آى القرآن؛ جمهرة انسابالعرب؛ الدرالمنثور فىالتفسير بالمأثور؛ روحالمعانى فى تفسيرالقرآن العظيم؛ روضالجنان و روحالجنان؛ صحيح البخارى؛ صحيح مسلم با شرح سنوسى؛ الطبقاتالكبرى؛ قاموسالرجال؛ المعارف؛ المغازى؛ مناقب آلابىطالب.[1]. مناقب، ج 2، ص203- 204
[2]. الميزان، ج 2، ص195
[3]. صحيح البخارى، ج6، ص 301؛ الدرالمنثور، ج 3، ص 162
ابوالعاص بنمنبه
يحيى پيرعباسى
ابوالعاص بنمُنَبِّه: ابوالعاص (عاص) بن منبهبن الحجاج بنعامر[1]
او پيش از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله، اسلام را پذيرفت؛ امّا به جهت دنياگرايى، از مهاجرت با ايشان خوددارى كرد[2]. برخى گفتهاند: ابوالعاص هنگام هجرت مسلمانان، به وسيله بستگان و قبيلهاش محبوس، و از مهاجرت منع شد.[3]قبل از آغاز جنگ بدر و در پى اخطار سران قريش كه هركس در جنگ با مسلمانان شركت نكند، خانهاش ويران و اموالش مصادره مىشود،[4]با كراهت[5]و از روى تقيّه[6]با آنان همراه شد. گفتهاند: چون سپاه اسلام را ضعيف ديد، در حقانيت اسلام ترديد كرد؛[7]بدين ترتيب از اسلام برگشت و در حال ارتداد*، در جنگ بدر* با شمشيرى به نام ذوالفقار، رو در روى على عليه السلام ايستاد و به دست ايشان كشته شد.[8]سپس پيامبراكرم، آن شمشير را به امام على بخشيد.[9]بر پايه نقل طبرى، ابوالعاص از جمله منافقان بيماردلى بود كه مىگفت:«غَرَّ هؤلاءِ دينُهُم؛ايشان،/ مؤمنان] را دينشان فريفته است». (انفال/ 8، 49)[10]خداوند در نكوهش وى و گروه همكيش او مىفرمايد:«انَّ الَّذينَ تَوَفّهُمُ المَلكَةُ ظالِمى انفُسِهِم قالوا فيمَ كُنتُم قالوا كُنّا مُستَضعَفينَ فِى الارضِ قالوا الَم تَكُن ارضُ اللَّهِ وسِعَةً فَتُهاجِروا فيها فَاولكَ مَأوهُم[1]. السيرة النبويه، ج2، ص 641
[2]. جامعالبيان، مج4، ج 5، ص 317- 318
[3]. السيرةالنبويه، ج2، ص 641
[4]. جامعالبيان، مج4، ج 5، ص 320؛ الدرالمنثور، ج 2، ص 648
[5]. جامعالبيان، مج4، ج 5، ص 318
[6]. البداية والنهايه، ج 3، ص 233
[7]. مجمعالبيان، ج 3،ص 150
[8]. السيرةالنبويه، ج2، ص 713؛ جامعالبيان، مج 4، ج 5، ص 318
[9]. المنمّق، ص 411
[10]. مبهمات القرآن، ج1، ص 516
جَهَنَّمُ وساءَت مَصيراكسانى كه بر خويشتن ستمكار بودهاند، وقتى] فرشتگان* جانشان را مىگيرند، مىگويند: «در چه حال] بوديد؟» پاسخ مىدهند: «ما در زمين از مستضعفان بوديم.» مىگويند: «مگر زمين خدا وسيع نبود تا در آن مهاجرت كنيد؟» پس آنان جاىگاهشان دوزخ است، و دوزخ بد سرانجامى است». (نساء/ 4، 97)[1]
از زمان و مكان ولادت و زندگى اجتماعى و احوال شخصى ابنمنبه جز موارد مذكور، مطلبى در تاريخ نقل نشده است. وى با ديگر مشركان كشته شده در جنگ بدر، در چاه بدر مدفون شد.[2]
منابع
البداية والنهايه؛ تفسير مبهمات القرآن؛ جامعالبيان عن تأويل آى القرآن؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ السيرة النبويه، ابنهشام؛ مجمعالبيان فى تفسير القرآن؛ المنمق فى اخبار قريش.[1]. السيرةالنبويه، ج2، ص 641؛ جامعالبيان، مج 4، ج 5، ص 318؛ مجمعالبيان، ج 3، ص 150
[2]. السيرة النبويه، ج2، ص 638
ابوعامر راهب
سيد محمود دشتى
ابوعامر راهب: عمرو (عبد عمرو) بن صيفى بن نعمانبن مالك، معروف به ابوعامر راهب، پدرحنظله* غسيل الملائكه
نسبت ابوعامر به «اوس*» مىرسد[1]و بيشتر محدثان، او را از بزرگان قبيله اوس دانستهاند؛[2]ولى ابنكثير، وى را از سران قبيله خزرج* شمرده است.[3]وى، در جاهليت، از حنفا به شمار مىآمد[4]كه موحّد و معتقد به برانگيخته شدن انسان، پس از مرگ بودند.[5]ابوعامر كه نصرانى بودنش در جاهليت نيز گزارش شده،[6]به رهبانيت روى آورده بود؛ لباس خشن مىپوشيد و از دانش اهلكتاب نيز آگاهى داشت؛[7]از همين رو به «راهب» معروف بود. پس از هجرت، به جهت عدم پذيرش اسلام، به فرموده پيامبر، او را فاسق (كسى كه از طاعت خدا و دين حنيف خارج شده) خواندند.[8]پس از جنگ بدر*، وى همراه با چندين نفر از اهل قبيلهاش به مكه فرار كرد و مشركان مكه را همواره به جنگ با پيامبر صلى الله عليه و آله تشويق مىكرد.[9]ابوعامر، در غزوه احد* در سپاه مشركان حضور داشت و مىكوشيد انصار را در اين غزوه با خود همراه سازد كه بىنتيجه ماند.[10]اين دشمنى[1]. جمهرهانسابالعرب، ص 333؛ الاستيعاب، ج 1، ص 432
[2]. السيرةالنبويه، ج2، ص 584؛ المغازى، ج 1، ص 205
[3]. تفسير ابنكثير، ج2، ص 402
[4]. السيرةالنبويه، ج2، ص 585
[5]. مروج الذهب، ج 1،ص 61 و 71
[6]. اسباب النزول، ص214؛ تفسير ابنكثير، ج 2، ص 402
[7]. السيرةالنبويه، ج2، ص 584؛ تفسير ابنكثير، ج 2، ص 402
[8]. السيرةالنبويه، ج2، ص 585
[9]. همان؛ المغازى، ج2، ص 441
[10]. المغازى، ج 1، ص223
هميشگى وى با خدا و پيامبر، مورد اشاره آيه 107 توبه/ 9 نيز هست. نقل شده كه به پيامبر گفت: با هر قومى كه با تو بجنگند، همراه خواهم بود.[1]وى تا سال فتح مكه در آنجا به سر برد؛ هنگام فتح مكه به طايف رفت[2]و با اسلام آوردن مردم طايف به شام عزيمت كرد و در آنجا، تنها و مطرود از وطن (نهم يا دهم هجرى)[3]در «قِنَّسرين»[4]مُرد. مرگ وى را به نفرين پيامبر صلى الله عليه و آله دانستهاند[5]كه پس از آمدن ايشان به مدينه ادعا كرد پيرو دين حنيف* است و وقتى پيامبر فرمود: من بر اين دينم و آن را بىپيرايه و پاك آوردهام، گفت: خداوند، دروغگو را مطرود و غريب و تنها بميراند و پيامبر با گفتن آمين فرمود: خداوند با كسى كه دروغ مىگويد، چنين كند.[6]
ابوعامر در شأن نزول
مفسران در ذيل چند آيه از ابوعامر نام بردهاند كه سبب نزول و مورد اشاره آن آيات بوده است.
1. به اتفاق مفسران، مراد از«لِمَن حارَبَ اللَّهَ و رَسولَهُ مِن قَبلُ ...»در آيه 107 توبه/ 9 «براى كسى كه از پيش با خدا و پيامبر او به جنگ برخاسته بود ...» ابوعامر راهب است.
گفتهاند: سبب ساخت مسجد* ضرار به وسيله منافقان، نامه ابوعامر به آنها بود كه نيرو و سلاح تهيه كنند و مسجدى براى او بسازند تا نزد قيصر روم رفته، سپاهى را براى اخراج پيامبر صلى الله عليه و آله و يارانش از مدينه، با خود به همراه آورد.[7]اينكه بناى مسجد، به خواسته او بوده، پذيرفته نيست؛ زيرا وى مسلمان نبوده و ظاهراً منافقان به دنبال نامه ابوعامر، خود تصميم به ساخت مسجد گرفتند تا افزون بر ايجاد تفرقه بين مؤمنان، محلى براى ورود[1]. روضالجنان، ج 10،ص 34؛ تفسير قرطبى، ج 8، ص 163
[2]. السيرة النبوية، ج2، ص 586؛ التبيان، ج 5، ص 298
[3]. الاستيعاب، ج 1، ص433
[4]. تفسير قرطبى، ج 8،ص 163
[5]. تفسير ابنكثير، ج2، ص 402
[6]. السيرة النبوية، ج2، ص 585
[7]. اسباب النزول، ص214