بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 508

حالى كه مى‌دانيد اين كار، گناه بزرگى است و بدانيد كه اموال و اولاد شما وسيله آزمايش است و براى كسانى كه از عهده امتحان* برآيند] پاداش عظيمى نزد خدا است.» (انفال/ 8، 27- 28) واحدى،[1]زمخشرى،[2]طبرسى،[3]از كلبى، زهرى و قتاده، روايت كرده‌اند كه در ماجراى محاصره يهود بنى* قريظه، پس از آن كه پيامبر صلى الله عليه و آله پيشنهاد صلح آنان را رد كرد بنا به تقاضاى آنان، ابولبابه را نزدشان فرستاد و فرمود: تنها بايد حكميّت سعدبن معاذ را بپذيرند. آنها با ابولبابه مشورت كردند كه آيا شايسته است حكميّت سعد بن معاذ را بپذيرند؟ ابولبابه با اشاره به گلوى خود به آنان فهماند كه اگر بپذيرند كشته خواهند شد و بدين ترتيب به خدا و پيامبر خيانت كرد و اين آيه درباره او نازل شد. بر اساس روايتى از امام باقر عليه السلام مراد از خيانت*، معصيت است.[4]برخى معتقدند اموال و فرزندان ابولبابه كه نزد بنى‌قريظه بود، او را به چنين خيانتى واداشت.[5]
2. نقل است كه آيه‌«يأيّها الّذين ءامنَوُا لاتَتّخِذوا اليَهودَ والنّصرى‌ أَولِياءَ بَعضُهُم أولِيَاءُ بَعضٍ و مَن يَتَولَّهم مِنكُم فإنّه مِنهم إنّ اللّهَ لايَهدى القوَم الظلِمينَ‌/ اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد! يهود و نصارا را ولىّ و دوست و تكيه‌گاه خود] نگيريد. آنان اولياى يك‌ديگرند و كسانى كه از شما با آنان دوستى كنند، از آن‌ها هستند. خداوند، جمعيت ستم‌كار را هدايت نمى‌كند» (مائده/ 5، 51) درباره ابولبابه در داستان خيانت او نازل شده است.[6]
3. طبرى‌[7]از سدّى نقل مى‌كند كه آيه‌«يايُّهَا الرَّسولُ لا يَحزُنكَ الَّذينَ يُسرِعونَ فِى‌ الكُفرِ مِنَ الَّذينَ قالوا ءامَنّا بِافوهِهِم ولَم تُؤمِن قُلوبُهُم‌/ اى فرستاده خدا! آن‌ها كه در مسير كفر شتاب مى‌كنند و با زبان مى‌گويند: ايمان آورديم؛ حال آن‌كه قلب آن‌ها ايمان نياورده است، تو را اندوهگين نسازد» (مائده/ 5، 41) درباره همو و همين واقعه است.
4.«وءاخَرونَ اعتَرَفوا بِذُنوبِهِم خَلَطوا عَمَلًا صلِحًا وءاخَرَ سَيّئًا عَسَى اللَّهُ ان يَتوبَ عَلَيهِم انَّ اللَّهَ غَفورٌ رَحيم‌/ و گروهى ديگر، به گناهان خود اعتراف كردند و كار خوب و بد[1]. اسباب النزول، ص193
[2]. الكشاف، ج 2، ص213-/ 214
[3]. مجمع البيان، ج 4،ص 823
[4]. تفسير قمى، ج 1، ص270
[5]. مجمع‌البيان، ج 4،ص 823
[6]. همان، ج 3، ص 318؛جامع‌البيان، مج 4، ج 6، ص 373
[7]. جامع البيان، مج4، ج 6، ص 315


صفحه 509

را به هم آميختند. اميد است كه خداوند توبه* ايشان را بپذيرد. همانا خداوند آمرزنده‌و مهربان است.» (توبه/ 9، 102) بنا به نقل مفسران، اين آيه درباره ابولبابه و همراهان او در تخلّف از غزوه تبوك و توبه آنان نازل شده؛[1]امّا بر اساس پاره‌اى روايات، اين آيه درباره او و ماجراى بنى‌قريظه فرود آمده است؛[2]
5.«خُذ مِن امولِهِم صَدَقَةً تُطَهِّرهُم و تُزَكّيهِم بِها و صَلِّ عَلَيهِم انَّ صَلَوتَكَ سَكَنٌ لَهُم واللَّهُ سَميعٌ عَليم‌/ از اموال ايشان صدقه‌اى/ زكات‌] بگير تا با آن آن‌ها را پاك‌سازى و پرورش دهى و هنگام گرفتن زكات براى آن‌ها دعا كن كه دعاى تو، مايه آرامش آن‌ها است و خداوند شنوا و دانا است.» (توبه/ 9، 103) گفته‌اند: پس از آن‌كه خداوند توبه متخلّفان از جنگ تبوك را پذيرفت و پيامبر صلى الله عليه و آله آن‌ها را از ستون باز كرد، ابولبابه همه اموال خود را پيش رسول خدا آورده، از حضرت خواست كه آن‌ها را در راه خدا انفاق* كند. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: هنوز دستورى در اين‌باره بر من نازل نشده است. چيزى نگذشت كه آيه پيشين نازل شد و فرمان داد كه پيامبر قسمتى از اموال آن‌ها را بگيرد.[3]به نقل ابن‌كثير، پس از پذيرفته شدن توبه ابولبابه، جز خير در اسلام از او ديده نشد.[4]
منابع‌
اسباب النزول، واحدى؛ الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ الاصابة فى تمييزالصحابه؛ البداية والنهايه؛ تاريخ الامم والملوك، طبرى؛ تاريخ يحيى بن‌معين؛ تاريخ اليعقوبى؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تفسير القمى؛ التفسيرالمنسوب الى الامام العسكرى عليه السلام، تهذيب‌الكمال فى اسماء الرجال؛ جامع‌البيان عن تأويل آى‌القرآن؛ الجرج والتعديل؛ جمهرة انساب العرب؛ حليةالاولياء و طبقات الاصفياء؛ رجال الطوسى؛ روض‌الجنان و روح‌الجنان؛ السيرة النبويه، ابن‌هشام؛ الطبقات الكبرى؛ كتاب الثقات؛ الكشاف؛ الكنى والالقاب؛ مجمع‌البيان فى تفسيرالقرآن؛ المغازى؛ مناقب آل ابى‌طالب.[1]. جامع البيان، مج7، ج 10، ص 19-/ 22؛ التبيان، ج 5، ص 29؛ مجمع‌البيان، ج 5، ص 101
[2]. جامع‌البيان، مج7، ج 10، ص 21؛ مجمع‌البيان، ج 5، ص 101
[3]. جامع‌البيان، مج7، ج 10، ص 23- 24؛ مجمع‌البيان، ج 5، ص 101؛ روض‌الجنان، ج 10، ص 26
[4]. البداية والنهايه،ج 5، ص 21


صفحه 510


ابولهب‌
سيد عليرضا واسعى‌
ابولَهَب بن عبدالمطّلب: عبدالعُزّى‌بن عبدالمطّلب بن‌هاشم، مكنى به ابا عتبه‌[1]عموى پيامبر صلى الله عليه و آله و از دشمنان سرسخت او[2]
مادرش لُبنى‌ از بنى خُزاعه‌[3]و همسرش اروى‌ يا عوراء، مشهور به ام* جميل دختر حرب‌بن‌اميه و خواهر ابوسفيان بود.[4]در اين كه چرا ابولهب خوانده شده، اختلاف است.
ابن‌سعد بر آن است كه عبدالمطّلب* وى را به جهت زيبايى و برافروختگى چهره چنين ناميده‌[5]و برخى براى وى فرزندى به نام لهب ذكر كرده‌اند؛[6]امّا بر پايه روايتى، خداوند او را به اين كنيه خوانده؛[7]چون عاقبت او با آتش است.[8]گويا در ميان مردم زمان خويش، بيش‌تر به كنيه اباعتبه خطاب مى‌شده است.[9]
از زندگى ابولهب، پيش از بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله اطلاعى در دست نيست. فقط برخى آورده‌اند: او كنيزش ثويبه را كه ولادت فرزند برادرش عبداللّه، (محمّد*) را به او بشارت داده بود، آزاد ساخت؛[10]شايد از آن رو كه او نيز چون ديگران به انتظار قدوم كسى بود كه نسل عبداللّه را تداوم بخشد. برابر روايتى، شبى پيامبر صلى الله عليه و آله به خواب ديد كه فرياد العطش ابولهب در دوزخ بلند است؛ امّا از انگشت ابهامش آب مى‌نوشد. چون راز آن پرسيد،[1]. المعارف، ص 125
[2]. البدء والتاريخ، ج4، ص 155
[3]. المعارف، 119
[4]. السيرة الحلبيه، ج1، ص 466؛ تفسير ابن‌كثير، ج 4، ص 603
[5]. الطبقات، ج 1، ص93؛ تفسيرابن‌كثير، ج 4، ص 63؛ المعارف، ص 125
[6]. الخصائص الكبرى، ج1، ص 244
[7]. زاد المعاد، ج 2،ص 338
[8]. الكشّاف، ج 4، ص814
[9]. اعلام النبوه، ج1، ص 130
[10]. التحفة اللطيفه،ج 1، ص 8


صفحه 511

گفت: به آن جهت كه ثويبه را به سبب ولادت تو آزاد كردم.[1]
برخى اين حكايت را نشان لطف پروردگار و بزرگى رسول خدا دانسته‌اند كه حتّى سرسخت‌ترين دشمن حضرت، فقط به بهانه عملى كوچك كه در حق آن حضرت انجام داد، مشمول رحمت حق قرار گرفت و از آن بهره‌مند شد؛[2]ولى برخى از معاصران در صحت اين خبر ترديد كرده، به ويژه كه بر پايه ديگر اخبار، آزادى ثويبه تا نزديكى‌هاى هجرت رسول خدا صلى الله عليه و آله هنوز تحقق نيافته بود و حتى چون خديجه در صدد خريدن و آزاد كردنش بر آمد، ابولهب همراهى نكرد؛[3]به هر روى، ثويبه اندك زمانى دايگى اين كودك را برعهده گرفت و از همين طريق، پيامبر با حمزه، جعفر و ابوسلمه برادر شد.[4]
گفته‌اند: ابولهب، هنگام رحلت عبدالمطلب، داوطلب سرپرستى فرزند عبداللّه شد؛ امّا عبدالمطّلب با اين سخن كه شَرّ خود را از او باز دار، از سپردن محمّد نوجوان به او خوددارى كرد.[5]ابولهب در هنگامه بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله به شركت در سرقت دو آهوى زرين كه بر در كعبه نصب شده بود، با شهادت يكى از سارقان متهم شد و مورد پى‌گرد قرار گرفت‌[6]و به ناچار نزد دايى‌هاى خويش، در تيره بنى‌خزاعه*، پناهنده شد.[7]
گويا ازدواج دو فرزندش عتبه* و معتب، با دو دختر رسول خدا، رقيه و ام‌كلثوم، در همين دوره بود؛ گرچه اقوال ديگرى نيز در اين باره وجود دارد.[8]ابولهب از دارايان‌[9]و متولّيان بتان در مكه* بود[10]و وقتى افلح بن‌نضر شيبانى، متولّى عزّى*، در بستر مرگ درباره آينده آن ابراز نگرانى كرد، ابولهب به او دل‌دارى داد و متعهد شد كه آن را رها نكند.
بدين طريق، مدتى سدانت عزّى را برعهده گرفت. در اين هنگام به هركس مى‌رسيد،[1]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 9
[2]. السيرة النبويه، ج1، ص 27؛ تاريخ الخميس، ج 1، ص 222- 223
[3]. الصحيح منسيرةالنبى، ج 2، ص 80؛ انساب‌الاشراف، ج 1، ص 95- 96؛ الطبقات، ج 1، ص 87
[4]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 9
[5]. مناقب، ج 1، ص 62
[6]. المنتظم، ج 2، ص15
[7]. السيرة الحلبيه، ج1، ص 56
[8]. الاصابه، ج 8، ص460- 461؛ البداية والنهايه، ج 3، ص 244
[9]. كشف‌الاسرار، ج10، ص 657؛ البرهان، ج 5، ص 788
[10]. رجال انزل اللّهفيهم قرآنا، ج 7، ص 96


صفحه 512

مى‌گفت: اگر عزّى پيروز شود، من با خدمتى كه به او كرده‌ام در امانم و اگر محمّد بر آن پيروز شود كه نمى‌شود، برادر زاده‌ام است.[1]
ابولهب پس از بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله بر خلاف سنت عربى، به سيره خاندان خويش عمل نكرد و به‌رغم همراهى بنى‌عبدالمطّلب با رسول خدا، او به ديگر تيره‌هاى قريش پيوست و از در دشمنى و ستيزگى با پيامبر درآمد و به شيوه‌هاى گوناگون به آزار حضرت پرداخت‌[2]از جمله بر سر رسول خدا شكمبه و خاشاك مى‌ريخت.[3]اين عمل، خشم ديگر بنى‌هاشم* را برمى‌انگيخت؛ چنان‌كه روزى حمزه* با مشاهده چنين صحنه‌اى از سر خشم، خار و خاشاك را بر سر ابولهب افكند.[4]ابولهب براى جلوگيرى از نفوذ كلام پيامبر صلى الله عليه و آله در پى او حركت و دروغ‌گويش خطاب مى‌كرد.[5]او را ساحر،[6]شاعر،[7]و كاهن مى‌خواند[8]و ديگران را نيز از گرويدن به او و اسلام بازمى‌داشت‌[9]و حتى يك بار او و همسرش به تحريك ديگران، بر آن شده بودند تا پيامبر را از پاى در آورند كه بر جاى خشك شدند و به دعاى حضرت به حركت درآمدند.[10]
انگيزه دشمنى ابولهب با پيامبر صلى الله عليه و آله در كتاب‌هاى تاريخى، گوناگون آمده است. برخى دفاع از بت‌ها را عامل اصلى دانسته‌اند؛ چنان‌كه خود به هند (همسر ابوسفيان) مى‌گويد: با رد دعوت محمّد، لات و عزّى را يارى كردم.[11]شايد همراهى با همسرش را كه در پى رياست برادر خويش ابوسفيان بود، بتوان انگيزه اين دشمنى ذكر كرد؛ چرا كه تثبيت مقام پيامبر صلى الله عليه و آله موقعيت وى را به مخاطره مى‌افكند؛ ولى برخى، آن را تا سر حد خصومتى‌[1]. المغازى، ج 3، ص874
[2]. السيرة النبويه، ج2، ص 415- 416
[3]. الكامل، ج 2، ص 70
[4]. انساب الاشراف، ج1، ص 147- 148
[5]. السير و المغازى،ص 232
[6]. مجمع البيان، ج 7،ص 322
[7]. مناقب، ج 1، ص 77
[8]. البحر المحيط، ج7، ص 58
[9]. البداية والنهايه،ج 3، ص 111
[10]. اعلام النبوه، ج1، ص 130
[11]. البدايةوالنهايه، ج 3، ص 69


صفحه 513

شخصى فرو كشيدند و گفتند: روزى ابولهب و ابوطالب* كشتى مى‌گرفتند. ابولهب او را بر زمين افكند و روى سينه‌اش نشست. در اين هنگام، پيامبر صلى الله عليه و آله به يارى ابوطالب شتافت و به او كمك كرد تا بر فراز آيد، و وقتى ابولهب به او گفت كه من نيز عموى تو هستم. چرا او را يارى كردى؟ حضرت گفت: چون او نزد من از تو محبوب‌تر است، و همين امر موجب دشمنى و خشونت او با پيامبر شد؛[1]امّا گويا داعيه سرورى قريش* و رياست مكه كه در خاندان عبدالمطّلب، كم و بيش به آن چشم داشتند، انگيزه اصلى او بود؛ به ويژه كه وى از يك سو در پيوندى سببى به تيره بنى‌اميه* ارتباط مى‌يافت‌[2]كه در رقابت بابنى‌هاشم كوششى بى‌وقفه داشتند، و از ديگر سو، در پيوندى نسبى، از طرف مادر با تيره بنى‌خزاعه‌[3]كه خود زمانى رياست مكه و كعبه را عهده‌دار بودند، پيوند داشت. مشركان نيز وى را از همين زاويه تحريك مى‌كردند.[4]بديهى است كه روى كار آمدن پيامبر و توسعه امر نبوت، مسير رياست را به هم مى‌زد و اين امر خوشايند او نبود؛ به هر روى، دشمنى ابولهب با رسول خدا به آن حد بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله مى‌فرمود: من بين دو همسايه بد، ابولهب و عقبة* بن‌ابى‌معيط قرار گرفته‌ام؛ چون هرگاه كثافاتى بيابند، بر در خانه من مى‌ريزند.[5]دشمنى او با پيامبر صلى الله عليه و آله به گونه‌اى بود كه چون حضرت در يوم‌الانذار خواست براساس امر الهىِ:
«و انذِر عَشيرَتَكَ الاقرَبين»(شعرا/ 26، 214) خويشاوندان خود را جمع و پيام خدا را ابلاغ كند، برخى از زنان بنى‌هاشم از رسول خدا خواستند تا ابولهب را به آن جمع دعوت نكند[6]و چون به آن مجلس فرا خوانده شد، با ديدن كرامت پيامبر صلى الله عليه و آله كه با اندك غذا و شربت آماده شده به وسيله على عليه السلام همه را سير و سيراب كرد، پيش از سخن پيامبر صلى الله عليه و آله روى به بنى‌عبدالمطّلب كرد و گفت: محمّد شما را جادو كرده‌[7]و بدين‌گونه مانع انذار*[1]. انساب الاشراف، ج1، ص 147
[2]. السيرة الحلبيه، ج1، ص 466
[3]. المعارف، ص 119
[4]. اعلام النبوه، ج1، ص 130؛ مناقب، ج 1، ص 175
[5]. الطبقات، ج 1، ص157؛ انساب الاشراف، ج 1، ص 148
[6]. انساب الاشراف، ج1، ص 134
[7]. تاريخ طبرى، ج 1،ص 542


صفحه 514

حضرت شد، و هنگام دعوت عمومى، چون پيامبر بر فراز كوه صفا*[1]يا مروه*[2]رفت و از مردم خواست تا خداى واحد را بپرستند، حضرت را از اين‌كه آنان را براى چنين پيامى به آن‌جا كشانده، نفرين كرد كه خداوند در پاسخ او، سوره مسد را فرو فرستاد و نفرينى ابدى را براى او ثبت كرد.[3]
با نزول اين سوره، دشمنى ابولهب با پيامبر و اسلام شدت يافت و رسماً با ديگر سران مشرك قريش هم‌دست شد[4]و براى آزردن و به سختى انداختن حضرت، پسرانش را به طلاق دادن دختران او وا داشت؛[5]گرچه بر پايه روايتى، اين پيامبر صلى الله عليه و آله بود كه دختران خويش را از آنان جدا ساخت؛ زيرا خداوند دوست نمى‌داشت دخترانش جز با اهل بهشت تزويج كنند.[6]ابولهب پس از آن در پيمان صحيفه بر ضدّ پيامبر و مسلمانان شركت كرد و تنها فرد از بنى‌عبدالمطّلب بود كه در شعب، با آنان همراه نشد[7]و پس از درگذشت ابوطالب كه دشمنى قريش با پيامبر صلى الله عليه و آله افزايش يافت، او در رأس آنان قرار گرفت.[8]بر اساس پاره‌اى اخبار، وى پس از آن كه به رياست بنى‌هاشم رسيد، ابتدا حمايت خود را از رسول خدا اعلام كرد و گفت: اى پسر برادر! همان گونه كه در زمان ابوطالب عمل مى‌كردى، بكوش. به لات* سوگند كه از تو حمايت مى‌كنم و در مقابل ابن‌غيطله كه به رسول خدا اهانت كرده بود، ايستاد؛ امّا پس از تحريك ديگر مشركان، دست از حمايت او برداشت.[9]
ابولهب در توطئه دارالندوه نيز حاضر بود؛ اما به نقلى، چون تصميم بر محاصره خانه پيامبر و هجوم به آن‌جا گرفته شد، وى آنان را از حمله شبانه بازداشت؛ زيرا در تاريكى‌[1]. الطبقات، ج 1، ص156- 157
[2]. همان، ص 61؛ تاريخيعقوبى، ج 2، ص 27
[3]. السيرة النبويه، ج1، ص 351؛ البداية و النهايه، ج 3، ص 31
[4]. الطبقات، ج 1، ص157
[5]. البدء و التاريخ،ج 5، ص 17؛ الاصابه، ج 8، ص 461
[6]. معجم الصحابه، ج3، ص 196
[7]. السيرة النبويه، ج1، ص 269؛ تاريخ طبرى، ج 1، ص 550
[8]. البدءوالتاريخ، ج4، ص 154- 155
[9]. الطبقات، ج 1، ص164؛ البداية والنهايه، ج 3، ص 106- 107


صفحه 515

نمى‌توان اهل خانه را در امان دانست و خواست تا صبح‌گاه صبر كنند[1]و خود نيز تمام شب را به انتظار خروج پيامبر صلى الله عليه و آله نشست.[2]ابولهب پس از هجرت مسلمانان به مدينه تا جنگ بدر، ديگر نمودى ندارد و در اين جنگ نيز كه همه اشراف مكه حضور يافتند، شركت نكرد[3]و به اصرار ديگران، فقط عاص بن‌هشام بن‌مغيره، برادر ابوجهل را در مقابل بخشش 4 هزار درهم طلبى كه از او داشت، به جاى خويش فرستاد.[4]برخى علت عدم شركت او را درماندگى و ناتوانى‌اش ذكر كرده‌اند[5]و برخى ديگر، خواب عاتكه، خواهرش را مبنى بر شكست فضاحت‌بار مشركان، علّت اصلى دانسته‌اند؛[6]به هر حال وى با اين‌كه در جنگ نبود، اخبار آن را پى‌گيرى مى‌كرد[7]و چون از زبان ابورافع شنيد كه در اين جنگ فرشتگان يار مسلمانان بودند، سخت برآشفت و به شدت او را زد.[8]
ابولهب، پس از شنيدن خبر شكست مشركان در بدر، پس از 7[9]يا 9 روز[10]بر اثر بيمارى پوستى درگذشت.[11]فرزندانش از ترس سرايت مرض، از جنازه‌اش دورى جسته، در نهايت او را در بالاى مكه كنار ديوارى نهاده و از دور، بى آن‌كه لمسش كنند، بر او سنگ ريختند تا مدفون شد.[12]ابن‌بطوطه در سفرنامه خويش از قبرى در بيرون مكه ياد مى‌كند كه منسوب به ابولهب بود و مردم بر آن سنگ مى‌زدند.[13]ابن‌جبير از دو قبر در سمت چپ باب العمرة خبر مى‌دهد كه مى‌گفتند: از ابولهب و همسرش ام جميل است.[14]نسل ابولهب‌[1]. تفسير قمى، ج 1، ص302
[2]. الطبقات، ج 1، ص176- 177
[3]. المغازى، ج 1، ص33؛ الاغانى، ج 4، ص 205
[4]. المغازى، ج 1، ص33؛ البداية والنهايه، ج 3، ص 203
[5]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 45
[6]. الطبقات، ج 8، ص36- 37؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 24؛ السيرةالحلبيه، ج 2، ص 377
[7]. البداية والنهايه،ج 3، ص 242
[8]. الطبقات، ج 4، ص55؛ الاغانى، ج 4، ص 206
[9]. الخصائص الكبرى، ج1، ص 343
[10]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 46
[11]. المعارف، ص 125
[12]. الاغانى، ج 4، ص206
[13]. رحلة ابن‌بطوطه،ص 142
[14]. رحلة ابن جبير، ص88