افكنند يا به قتل برسانند يا از مكّه] خارج سازند و آنان چاره مىانديشيدند و خداوند هم تدبير مىكرد، و خدا بهترين چارهجويان و تدبيركنندگان است.» (انفال/ 8، 30) وقتى سران شرك در دارالندوه گرد آمدند تا در كار پيامبر صلى الله عليه و آله چارهاى بينديشند، ابى يكى از آنان بود كه به همراه برادرش اميه و عاص* بنوائل، پيشنهاد حبس رسولخدا را ارائه دادند.[1]عبارت«لِيُثبِتوكَ»در آيه به آن اشاره دارد.[2]
12.«انّا انذَرنكُم عَذابًا قَريبًا يَومَ يَنظُرُ المَرءُ ما قَدَّمَت يَداهُ و يَقولُ الكافِرُ يلَيتَنى كُنتُ تُربا/ ما شما را از عذابى نزديك بيم داديم. روزى كهانسان آنچه را از پيش با دستهاى خود فرستاده است، مىبيند و كافر مىگويد: اى كاش خاك* بودم!» (نبأ/ 78، 40) قرطبى ضمن بيان چند ديدگاه درباره اين آيه، بنابر قولى، مراد از «مرء» (مرد) را ابىبنخلف و عقبة ابن ابىمعيط دانسته است.[3]
13. برخى بر اين عقيدهاند كه خطاب، عتاب و تهديد قرآن در دو آيه ذيل، متوجه ابى است؛[4]اگرچه اطلاق و عموم لفظ، همه افراد مشابه را دربرمىگيرد:«فما يُكذِّبُكَ بَعدُ بِالدّين/پس چه چيز، تو را بعد از اين همه ادلّه روشن به تكذيب روز] جزا وا مىدارد؟» (تين/ 95، 7)«ويلٌ لِكُلّ هُمَزَةٍ لُمَزَة/ واى بر هر عيبجوى مسخرهكنندهاى.» (همزه/ 104، 1)
14. گفتهاند: روزى ابى و گروهى از مشركان در حال طواف بر گرد كعبه، به پيامبر صلى الله عليه و آله پيشنهاد كردند كه هر يك از دو گروه، خدايان گروه ديگر را بپرستد كه در پاسخ آنان سوره كافرون نازل شد.[5]
15. سيوطى، به نقل از محمدبناسحاق آورده است: پس از كوششهاى فراوان رسول خدا در ابلاغ وحى و دعوت مردم به اسلام، گروهى، از جمله ابى نزد پيامبر آمده، بهانهاى ديگر گرفتند. گويا آنان منتظر بودند تا فرشته* اى را به چشم خويش ببينند.[6]آيات 8- 9[1]. الطبقات، ج 1، ص176؛ مناقب، ج 1، ص 233
[2]. مجمعالبيان، ج 4،ص 826؛ روضالجنان، ج 9، ص 101- 103؛ جامعالبيان، مج 6، ج 10، ص 302
[3]. تفسير قرطبى، ج19، ص 123
[4]. تفسير قرطبى، ج20، ص 125؛ مبهمات القرآن، ج 2، ص 731
[5]. الامالى، ص 246-247
[6]. الدرالمنثور، ج 3،ص 251
انعام/ 6 به اين واقعه اشاره دارد: گفتند: چرا فرشتهاى بر او نازل نمىشود؟ خداوند در پاسخ آنان فرمود: اگر فرشتهاى نازل مىكرديم، كار به پايان رسيده بود و مهلتى نمىيافتند، و اگر او را فرشتهاى قرار مىداديم، آن فرشته را به صورت مردى درمىآورديم، و امر را همچنان بر آنان مشتبه مىساختيم:«و قالوا لَولا انزِلَ عَلَيهِ مَلَكٌ و لَو انزَلنا مَلَكًا لَقُضِىَ الامرُ ثُمَّ لايُنظَرون* ولَو جَعَلنهُ مَلَكًا لَجَعَلنهُ رَجُلًا و لَلَبسنا عَلَيهِم ما يَلبِسون».
16. خداوند در آيه 76 نحل/ 16، مَثَل بردهاى گنگ، ناتوان و كمخرد را آورده كه نه سخن كسى را مىفهمد و نه مىتوان سخنش را فهميد[1]و سربار ديگران است. از «عطاءبنابىرباح» نقل است كه مراد از اين برده گنگ، ابىبنخلف است.[2]
17. براساس روايتى كه قرطبى و بلنسى نقل كردهاند، ابى، روزى همراه تنى چند از مشركان، نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمده، با استناد به آفرينش تدريجى انسانها، بر سخن پيامبر كه مىفرمود خداوند انسانها را يكباره برمىانگيزد، خُرده گرفت كه در پاسخ آنان، آيه 28 لقمان/ 31 فرود آمد[3]:«ما خَلقُكُم و لا بَعثُكُم الّا كَنَفسٍ وحِدَةٍ انَّ اللَّهَ سَميعٌ بَصيرٌ/ آفرينش و برانگيختن و زندگى دوباره] همه شما در قيامت] همانند يك فرد بيش نيست. خداوند شنوا و بينا است.»
18.«يايُّهَا النَّبىُّ اتَّقِ اللَّهَ و لاتُطِعِ الكفُرينَ و المُنفِقينَ انَّ اللَّهَ كانَ عَليمًا حَكيما/ اى پيامبر! تقواى الهى پيشه كن و از كافران و منافقان فرمان مبر كه خداوند، عالم و حكيم است.» (احزاب/ 33، 1) بلنسى به نقل از ابنجريج، مراد از كافران را در آيه، ابى دانسته است؛[4]امّا طبرسى، آيه را مربوط به زمانى پس از واقعه احد مىداند[5]كه گويا اين[1]. مفردات، ص 140-141، «بكم»؛ مجمع البيان، ج 6، ص 578
[2]. مجمعالبيان، ج 6،ص 578
[3]. تفسير قرطبى، ج14، ص 52؛ مبهمات القرآن، ج 2، ص 331
[4]. مبهمات القرآن، ج2، ص 237
[5]. مجمعالبيان، ج 8،ص 526
سخن صحيحتر است.منابعالاحتجاج؛ اسباب النزول، واحدى؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ الامالى، مفيد؛ انساب الاشراف؛ البدءوالتاريخ؛ تفسير العياشى؛ تفسيرمبهمات القرآن؛ التمهيد فى علوم القرآن؛ جامع البيان عن تأويل آىالقرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ الدرالمنثور فىالتفسير بالمأثور؛ دلائلالنبوه؛ السيرةالنبويه، ابنهشام؛ الطبقاتالكبرى؛ غررالتبيان فى من لم يسم فى القرآن؛ كتابالحيوان؛ كشفالاسرار و عدةالابرار؛ مجمعالبيان فى تفسيرالقرآن، المحبر؛ مسند احمدبن حنبل؛ المعارف؛ المغازى؛ مفرداتالفاظ القرآن؛ مناقب آل ابىطالب؛ المنمّق؛ الميزان فى تفسيرالقرآن.
ابىّ بن كعب
محمد خراسانى
ابَىّ بن كَعب: ابىّبنكَعب بنقَيس بنعُبيد بنزيد انصارى از كاتبان وحى
ابىّبنكعب، از قبيله خزرج، تيره بنىنجّار و كنيهاش ابومنذر[1]يا ابوالطفيل[2]بود و در جاهليّت از معدود كسانى بود كه نوشتن مىدانست.[3]در بيعت* عقبه حضور داشت[4]و پس از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله، او در شمار كاتبان وحى*، نويسندگان نامهها و معاهدات پيامبر قرار گرفت[5]و برخى از نامههاى رسيده به رسول خدا را براى حضرت مىخواند.[6]او، در نخستين سريّه پس از هجرت، به فرماندهى حمزه شركت داشت[7]و در ديگر غزوات نيز با پيامبر همراه بود. رسول اكرم، در عقد اخوت ميان مهاجر و انصار، بين او و سعيد* بن زيد يا طلحة* بنعبيدالله، برادرى بر قرار كرد.[8]پس از رحلت رسولخدا صلى الله عليه و آله در شمار صحابيان بزرگى قرار داشت كه از بيعت با ابوبكر سرباز زده به خلافت علىبنابىطالب متمايل بودند.[9]او در مقام احتجاج بر ابوبكر گفت: اى ابوبكر! حقى را كه خداوند براى غير تو قرار داده، انكار مكن و نخستين كسى نباش كه رسول خدا را در امر وصىّ و برگزيدهاش نافرمانى كرده، از امر او سرمىپيچد.[10]برابر برخى روايات شيعى، ابىّ در ضمن خطبهاى مىگويد: روزى پيامبر صلى الله عليه و آله درباره وصىّ و جانشين بعد از خود برايم سخن گفت و على عليه السلام[1]. الطبقات، ج 3، ص378؛ رجال الطوسى، ص 22
[2]. اسدالغابه، ج 1، ص169
[3]. الطبقات، ج 3، ص378
[4]. همان؛رجالالطوسى، ص 22
[5]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 80؛ الاستيعاب، ج 1، ص 164
[6]. المغازى، ج 1، ص204 و ج 2، ص 492
[7]. المغازى، ج 1، ص 9
[8]. الطبقات، ج 3، ص378
[9]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 124
[10]. الاحتجاج، ج 1، ص197
را هدايتگر هدايت شده خيرخواه امت، احيا كننده سنت پيامبر صلى الله عليه و آله، امام و پيشواى مسلمانان پس از خود معرفى فرمود:«يا ابّى عَلَيْكَ بِعلىّ فَانَّهُ الْهادِىُ الْمَهْدِى، النَّاصِحُ لِأُمتى، الَمُحيى لِسُنَّتى وَ هُوَ امامُكُمْ بَعْدِىْ فَمَنْ رَضِىَ بِذلِكَ لَقِينى عَلى ما فارَقْتُهُ عَلَيه».[1]از روايتى استفاده مىشود كه پيامبر، آينده امر خلافت پس از خود را و اينكه چه كسانى آن را قبضه خواهند كرد، به او خبر داده است.[2]ابىّ در نوشتن و جمعآورى، قرائت، تعليم، تفسير، و فقه قرآن، داراى مقام والايى بوده است. انسبنمالك و قرظى، او را از 4 يا 5 نفرى دانستهاند كه قرآن را در زمان رسولخدا صلى الله عليه و آله گردآوردند.[3]بنابه نقلى، او يكى از 12 نفرى است كه عثمان آنان را براى جمعآورى قرآن تعيين كرد.[4]برپايه روايتى، گروهى كه مأمور جمع* قرآن بودند، از روى مصحف ابىّ و با املاى خود او نوشتهاند[5]كه به روايت ابننديم، مصحف وى با ديگر مصاحف، اندكى اختلاف داشته است.[6]
وى، از قرّاء مشهور زمان رسول خدا بوده[7]و براساس روايتى، حضرت او را آگاهترين فرد امت به قرائت دانسته[8]و به او فرموده است: خداوند امر كرده كه بر تو قرآن بخوانم. ابىّ از اين سخن كه خود را مورد عنايت خاصّ پروردگار ديد، متأثر و اشك شوق از ديدگانش جارى شد و پيامبر اين آيه را تلاوت فرمود:«قُل بِفَضلِ اللَّهِ و بِرَحمَتِهِ فَبِذلِكَ فَليَفرَحوا هُوَ خَيرٌ مِمّا يَجمَعونبگو به فضل و رحمت خدا بايد خوشحال شوند كه اين از تمام] آن چه گردآوردهاند، بهتر است».[9](يونس/ 10، 58) ذهبى، عدّهاى از قاريان صدر اوّل، از جمله ابوهريره، ابن عباس و عبدالله بن سائب را در قرائت، شاگردان ابىّ مىداند.[10]شايد بدين جهت، برخى او را «سيّدالقرّاء» خواندهاند.[11]از روايتى از امام صادق نيز استفاده مىشود كه[1]. الاحتجاج، ج 1، ص197 و 303
[2]. العقدالفريد، ج 4،ص 241
[3]. الطبقات، ج 2، ص272؛ الفهرست، ص 30
[4]. الطبقات، ج 3، ص381
[5]. المصاحف، ص 38
[6]. الفهرست، ص 30
[7]. الاتقان، ج 1، ص158
[8]. الطبقات، ج 3، ص379؛ صحيح مسلم، ج 8، ص 348
[9]. اسدالغابه، ج 1، ص169؛ الاستيعاب، ج 1، ص 162
[10]. الاتقان، ج 1، ص158
[11]. تاريخ دمشق، ج 7،ص 308؛ البداية والنهايه، ج 7، ص 78؛ تهذيبالكمال، ج 2، ص 262
قرائت او مورد تأييد آن حضرت بوده است.[1]قرائت ابىّ گاهى خشم عمر را برانگيخته،[2]اظهار مىداشت كه ابىّ، داناترين امّت به قرائت* است؛ ولى ما بعضى از قرائات او را ترك مىكنيم.[3]سجستانى، مواردى از اختلاف قرائات ابىّ را ذكر كرده، مىگويد: ابىّ، جمله«الى اجَلٍ مُّسَمًّى»را در پى«فَمَا استَمتَعتُم بِهِ»در سوره نساء/ 4 مىآورده[4]و همين قرائت، صراحت آيه را در ازدواج* موقت بيشتر مىكند.[5]او به امر پيامبر، به افرادى قرآن آموخته[6]و يكى از ده صحابى نامدار در تفسير قرآن است.[7]برخى، او را از فقيهان دوران خلافت ابوبكر و عمر شمرده[8]و گفتهاند: وقتى به عمر گفت: چرا مرا به كارى نمىگمارى؟
گفت: خوش ندارم حكومت، دينِ تو را آلوده سازد.[9]با اين حال، در سال چهاردهم هجرت كه عمر، نماز تراويح را بنا نهاد و (چون در زمان رسول خدا و ابوبكر انجام نمىشد) مردم، آن را بدعت شمردند، از ابىّ خواست كه امامت مردم را در نماز بر عهده گيرد.[10]او 20 شب براى مردم امامت كرد و 10 شب آخر در جماعت حاضر نشد و در خانه نماز خواند، مردم گفتند: «ابَقَ ابَىّ/ ابىَّ از اين كار فرار كرد»،[11]برخى عبارت «ابق ابىَّ» را دليل بر آن[1]. الكافى، ج 2، ص597
[2]. المصاحف، ص 174
[3]. الاستيعاب، ج 1، ص164
[4]. المصاحف، ص 63
[5]. التبيان، ج 3، ص166
[6]. الطبقات، ج 1، ص240
[7]. الاتقان، ج 2، ص412 و 417
[8]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 138 و 161
[9]. الطبقات، ج 3، ص379
[10]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 140
[11]. سنن ابى داود، ج1، ص 425
مىدانند كه عمر او را به خواندن نماز تراويح وادار كرده بود.[1]وى، در ميان صحابه* از شهرتى خاص برخوردار بود.[2]تاريخ وفاتش سال 22 يا 30 هجرى دانسته شده؛ گرچه اقوال ديگرى نيز وجود دارد.[3]
ابىّ در شأن نزول
1.از عكرمه و مقاتل نقل شده است كه دو نفر يهودى، به ابى و جمعى از مسلمانان گفتند: دين ما بهتر از اسلام است و ما بهتر از شماييم كه آيه نازل شد:[4]«كُنتُم خَيرَ امَّةٍ اخرِجَت لِلنّاسِ تَأمُرونَ بِالمَعروفِ و تَنهَونَ عَنِ المُنكَرِ و تُؤمِنونَ بِاللَّهِ .../ شما، بهترين امّتى هستيد كه براى مردم پديدار شدهايد. به كار پسنديده فرمان مىدهيد و از ناپسند باز مىداريد و به خدا ايمان داريد ...». (آلعمران/ 3، 110)
2.واقدى[5]درپى نقل داستان افك* با نقل روايتى مىگويد: پس از آن كه امالطفيل، شايعه مذكور را براى همسرش ابىّ بيان داشت، ابىّ گفت: به خدا سوگند آن چه مىگويند، دروغ است. آيا تو خود چنين كارى انجام مىدهى؟ گفت: به خدا پناه مىبرم. ابىّ گفت: به خدا سوگند او/ همسر پيامبر] از تو بهتر است، و امالطفيل نيز تأييد كرد؛ پس از اين واقعه، آيه نازل شد:«لَولا اذ سَمِعتُموهُ ظَنَّ المُؤمِنونَ و المُؤمِنتُ بِانفُسِهِم خَيرًا و قالوا هذا افكٌ مُبينچرا هنگامى كه آن بهتان را شنيديد، مردان و زنان مؤمن به خود گمان نيك نبردند و نگفتند اين بهتانى آشكار است؟» (نور/ 24، 12) بر اين اساس، مسلمانانى كه اين بهتان* را تكذيب نكردند، مورد نكوهش قرار گرفتهاند.
منابع
الاتقان فى علومالقرآن؛ الاحتجاج؛ اسباب النزول، واحدى؛ الاستيعاب فى معرفةالاصحاب؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ البداية و النهايه؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخاليعقوبى؛ التبيان فى تفسيرالقرآن؛ تهذيبالكمال فى اسماءالرجال؛ جامعالبيان عن تأويل آىالقرآن؛ رجالالطوسى؛ صحيح مسلم با شرح سنوسى؛ الطبقات الكبرى؛ العقدالفريد؛ الكافى؛ كتاب الفهرست؛ كتاب المصاحف؛ المغازى.[1]. قاموس الرجال، ج1، ص 356
[2]. الطبقات، ج 3، ص379- 380
[3]. الاستيعاب، ج 1، ص164؛ اسدالغابه، ج 1، ص 171
[4]. جامعالبيان، مج3، ج 4، ص 59؛ اسباب النزول، ص 101
[5]. المغازى، ج 2، ص434
احُد/ غزوه
لطف الله خراسانى
احُد/ غزوه احُد: نبردى ميان مسلمانان و مشركان، كنار كوه احُد
غزوه احُد، دهمين[1]و به قولى، نهمين[2]غزوه پيامبر صلى الله عليه و آله بود كه روز هفتم[3]يا نيمه[4]شوّال سال سوم هجرت، به وقوع پيوست. اين غزوه، از آن جهت به اين نام معروف شد كه در دامنه كوه احُد اتّفاق افتاد.
در وجه نامگذارى اين كوه سرخرنگ كه در شمال مدينه (4 كيلومترى مدينه) قرار دارد،[5]گفته شده: بر اثر جدايىاش از ديگر كوههاى منطقه، احُد ناميده شده است.[6]برحسب روايات، چون خداوند بر كوه طور سينا تجلّى كرد، چند قطعه از آن جدا شد و در جاهاى گوناگون قرار گرفت كه يك قطعه از آن، كوه احُد در مدينه است.[7]در فضيلت آن نقل شده كه احُد، يكى از كوههاى بهشت است. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: احُد كوهى است كه ما را دوست دارد و ما او را دوست داريم.[8]
علّت وقوع جنگ احد، جبران شكست و انتقام مشركان از كشته شدگان خويش در غزوه بدر بود؛[9]بدين جهت، تعدادى از سران قريش با ابوسفيان به گفتوگو نشستند و پيشنهاد كردند مال التّجارهاى كه سبب بروز جنگ بدر شده بود و در دارالندوه نگهدارى[1]. مروجالذهب، ج 3،ص 304
[2]. روضالجنان، ج 5،ص 45
[3]. المغازى، ج 1، ص199؛ الطبقات، ج 2، ص 28
[4]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 59؛ تاريخ ابن خياط، ص 38
[5]. معجم البلدان، ج1، ص 109
[6]. الروض الانف، ج 5،ص 448؛ البداية و النهايه، ج 4، ص 9
[7]. تاريخ المدينه، ج1، ص 79
[8]. صحيح البخارى، ج5، ص 47؛ السيرة النبويه، ابن كثير، ج 2، ص 325
[9]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 47