ورود مشركان و محل استقرار آنان
احزاب سه روز پس از فراغت مسلمانان از خندق، به مدينه رسيده، در منطقه رومه، بين جُرُف و زَغابه فرود آمدند.[1]قريش و همراهانشان از تهامه و كنانه و يهود* در رومه و وادىالعقيق، و غطفان و نجديان در دامنه احد مستقر شدند[2]و چارپايان خود را در بيشهزارهاى اطراف رها كردند؛ امّا كاهش نزولات آسمانى در آن سال از يك سو و برداشت يك ماه پيشتر محصولات زراعى از سوى ديگر، دشمن را با مشكل تأمين علوفه براى چارپايان مواجه ساخت.[3]
مشركان هرچند به نوبت به معركه آمده، پيرامون خندق اسب مىتاختند؛ ولى رويارويى آنان با سپاه اسلام از حد پرتاپ سنگ و تيراندازى فراتر نمىرفت.[4]مشركان 15[5]، 20[6]، يا بيش از 20 روز[7]يا يك ماه[8]مدينه را در محاصره داشتند و در پى يافتن راهى براى عبور از خندق در تكاپو بودند. عمروعاص* و خالد* بن وليد در گشت و گذار اطراف خندق باريكهاى يافته، بر آن بودند تا هنگام غفلت مسلمانان جمعى را از خندق عبور دهند؛ اما مسلمانان با حراست و تيراندازى، آنان را منصرف ساخته و دور كردند و به پيشنهاد سلمان، به توسعه آن قسمت اقدام كردند. در اين مدت، سختىها و مشكلات، هر دو طرف نبرد را در شرايط ناگوارى قرار داد؛ مسلمانان در سرما و گرسنگى، شبانه روز از خندق مراقبت مىكردند.[9]فشار شبانهروزى دشمن نيز مزيد بر علت بود؛ به حدى كه[1]. السيرة النبويه،ابنهشام، ج 3، ص 219
[2]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 93؛ المغازى، ج 2، ص 444
[3]. المغازى، ج 2، ص444
[4]. الطبقات، ج 2، ص52؛ اعلام الورى، ص 100؛ الارشاد، ج 1، ص 96؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 50
[5]. المغازى، ج 2، ص440
[6]. وفاء الوفاء، ج 1،ص 301
[7]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 94
[8]. التنبيه والاشراف، ص 217
[9]. المغازى، ج 2، ص465 و 474
به گفته محمدبن مسلمه، شب و روز مسلمانان يكى شده و خواب را از چشم آنان ربوده بود.[1]
همراهى بنىقريظه و بحرانى شدن جنگ
حيى* بن اخطب از بزرگان بنى نضير كه از آغاز وعده كرده بود تا يهوديان بنىقريظه را با 750 نيروى مسلح همراه احزاب سازد،[2]به درخواست ابوسفيان، نزد بنىقريظه* رفت و از آنان خواست تا با نقض پيمان خود با پيامبر به يارى آنان در جنگ بيايند. بنى قريظه كه در درون حصار مدينه مىزيستند نخست وى را به قلعه خود راه ندادند؛[3]اما در نهايت با او همراه شدند[4]و حيى پيمان نامه آنان را پاره كرد[5]كه ذيل آيه 26- 27 احزاب/ 33 از آنان به عنوان اهلكتاب ياد شده است:«وانزَلَ الَّذينَ ظهَروهُم مِن اهلِ الكِتبِ ...* و كانَ اللَّهُ عَلى كُلّ شَىءٍ قَديراً/ و آن عده از اهلكتاب را كه از آنان احزاب] پشتيبانى كردند، از برج و باروهاشان فرود آورد و در دلشان هراس افكند، چندان كه گروهى از ايشان را كشتيد و گروهى را به اسارت گرفتيد، و سرزمينشان و خانه و كاشانههاشان و مال و منالشان را به شما ميراث داد و نيز سرزمينى را كه هنوز پا به آنجا نگذارده بوديد، و خداوند بر هر كارى تواناست»[6]. نعيمبن مسعود خبر پيمانشكنى بنىقريظه را به رسولخدا داد[7]و آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله بزرگان اوس، از جمله سعد* بنمعاذ و عبداللَّه* بن رواحه را نزد آنان فرستاد تا آنان را از پيمان شكنى بازدارند؛ اما بنىقريظه با تندى و خشم با آنان برخورد كردند[8]و براى هجوم شبانه به مسلمانان، از قريش و غطفان 2000 نيروى كمكى[1]. همان، ص 468
[2]. المغازى، ج 2، ص454
[3]. الطبقات، ج 3، ص51؛ البداية و النهايه، ج 4، ص 84
[4]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 52؛ دلايل النبوه، ج 3، ص 403
[5]. بحارالانوار، ج20، ص 223
[6]. جامعالبيان، مج11، ج 21، ص 180؛ مجمعالبيان، ج 8، ص 551؛ تفسير ابنكثير، ج 3، ص 486
[7]. السير الكبير، ج1، ص 121
[8]. تاريخ ابنخلدون،ج 2، ص 29
خواستند؛ ولى آنان هيچگونه همراهى نكردند.[1]از اين پس بنى قريظه به حملات ايذايى روى آوردند. پيامبر صلى الله عليه و آله در پى خنثىسازى حركت آنان سَلَمَةبناسلم را با 200 مرد و زيد بن حارثه را با 300 مرد فرستاد، تا از محلههاى مدينه نگهبانى داده، با تكبير حضور خود را اعلام دارند.[2]شبى نبّاش بن قيس قرظى با 10 تن از دليران قوم خود به قصد شبيخون به مسلمانان تا بقيع الغَرقَد پيش آمدند؛ امّا گروهى از مسلمانان ضمن تعقيب آنان، دو حلقه از چاههاى بنى قريظه را منهدم ساخته، وحشتى در آنها افكندند.[3]
حملات گاه و بيگاه بنىقريظه، مسلمانان را به هراس افكنده و رفت و آمدشان را مختل ساخته بود؛ چنانكه مسلمانان منطقه عوالى كه در نزديكى بنىقريظه مىزيستند، چون مىخواستند نزد خانواده خويش بروند، به دستور پيامبر مسلح شده، گاه از بيراهه مىرفتند.[4]يهوديان يك بار به برجى كه زنان پيامبر و نزديكانش در آن مستقر بودند هجوم بردند؛ امّا با رشادت صفيّه، عمّه پيامبر كه به كشته شدن يكى از آنان منجر شد، ناكام ماندند.[5]
افزون بر شدت عمل مشركان و همراهى يهوديان با آنان، كمبود مواد غذايى بر بحران مىافزود و ياران رسولخدا كه از هر سو در سختى و تنگنا قرار داشتند، با كمبود آذوقه نيز مواجه بودند؛ بهگونهاى كه هر فردى تنها مىتوانست غذاى يك يا دو نفر را تهيه كند؛[6]هر چند گاهى پيامبر صلى الله عليه و آله بخشى از مشكلات مسلمانان را با معجزات خود حل مىكرد؛[7]چنانكه گفتهاند: دختر بشير بن سعد براى پدر و دايى خود عبداللَّه بن رواحه مقدارى غذا برد كه رسولخدا صلى الله عليه و آله همگان را به آن دعوت كرد و سير خوردند؛ بىآنكه كاستى در آن حاصل شده باشد.[8]از اين موارد در قضيه احزاب فراوان ذكر شده است.[9]اين وضعيت افزون بر شدت عمل مشركان و همراهى يهوديان با آنان، موجب گرديد كه برخى از منافقان در وعدههاى پيامبر ترديد كنند.[10]آنان سوگند ياد كردند كه همه آن وعدهها فريب[1]. المغازى، ج 2، ص460
[2]. المغازى، ج 2، ص460
[3]. همان، ص 462
[4]. همان، ص 451 و 474
[5]. همان، ص 462- 463
[6]. الخرائج والجرائح، ج 1، ص 27
[7]. اعلام الورى، ص100
[8]. السيرة النبويه،ابنهشام، ج 2، ص 218
[9]. همان، ص 217؛المغازى، ج 2، ص 452 به بعد؛ دلايل النبوه، ج 3، ص 422- 427
[10]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 92.
بوده و گفتند: چگونه رسول خدا به ما وعده طواف كعبه و دستيابى به گنجهاى فارس و روم داده است؛ حال آنكه جرئت رفع حاجت نداريم.[1]خداوند درباره اينان فرموده است:[2]«و اذ يَقولُ المُنفِقونَ والَّذينَ فى قُلوبِهِم مَرَضٌ ما وعَدَنَا اللَّهُ و رَسولُهُ الّا غُرُوراً/و آنگاه كه منافقان و بيماردلان گفتند كه خداوند و پيامبر او جز وعده فريبآميز به ما ندادهاند». (احزاب/ 33، 12) از ثعلبى از عمرو بن عوف نقل است كه آيه 26 آلعمران/ 3، نيز در پاسخ به منافقان در احزاب نازل شده كه وعدههاى پيامبر را باطل مىشمردند:[3]«قُلِ اللَّهُمَّ ملِكَ المُلكِ تُؤتى المُلكَ مَن تَشاءُ وتَنزِعُ المُلكَ مِمَّن تَشاءُ وتُعِزُّ مَن تَشاءُ وتُذِلُّ مَن تَشاءُ بِيَدِكَ الخَيرُ انَّكَ عَلى كُلّ شَىءٍ قَدير.»
آيه 20 احزاب/ 33 از آرزوى درونى منافقان در احزاب خبر مىدهد كه دوست دارند كه در كنار صحرانشينان و به دور از جنگ بودند و آنجا اخبار جنگ را دنبال مىكردند:[4]«يَحسَبونَ الاحزابَ لَم يَذهَبوا وان يَأتِ الاحزابُ يَوَدّوا لَو انَّهُم بادونَ فِى الاعرابِ يَسَلونَ عَن انباكُم ولَو كانوا فيكُم ما قتَلوا الّا قَليلًا». از سُدى و قتاده نقل است كه با شدت يافتن نبرد خندق و در محاصره قرار گرفتن مسلمانان، برخى نسبت به خدا و رسول بدبين شدند و آيه 214 بقره/ 2 نازل شد:[5]«ام حَسِبتُم ان تَدخُلوا الجَنَّةَ ولَمّا يَأتِكُم مَثَلُ الَّذينَ خَلَوا مِن قَبلِكُم ...آيا گمان كردهايد به بهشت مىرويد؛ حال آنكه نظير آنچه بر سر پيشينيان آمد بر سر شما نيامده است كه تنگدستى و ناخوشى به آنان رسيد و تكانها خوردند تا آنجا كه پيامبر و كسانى كه همراه او ايمان آورده بودند گفتند: پس نصرت الهى كى فرا مىرسد؟
بدانيد كه نصرت الهى نزديك است».
وضعيت مسلمانان چنان بود كه خداوند فرمود:«اذ جاءوكُم مِن فَوقِكُم و مِن اسفَلَ مِنكُم و اذ زاغَتِ الابصرُ و بَلَغَتِ القُلوبُ الحَناجِرَ و تَظُنّونَ بِاللَّهِ الظُّنوناآنگاه كه از بالاى سر شما و از زير پاى] شما آمدند و آنگاه كه چشمها خيره شد و جانها به گلوگاهها[1]. دلايل النبوه، ج3، ص 402
[2]. تفسير ثعالبى، ج2، ص 567؛ زادالمسير، ج 6، ص 359؛ مجمعالبيان، ج 8، ص 545
[3]. مجمعالبيان، ج 2،ص 727؛ اسباب النزول، ص 88
[4]. التبيان، ج 8، ص324 و 329؛ تفسير قرطبى، ج 14، ص 102؛ تفسيرثعالبى، ج 2، ص 569
[5]. جامعالبيان، ج 2،ص 463- 464؛ مجمعالبيان، ج 2، ص 546؛ اسباب النزول، ص 60؛ الدرالمنثور، ج 1، ص584
رسيد و در حق خداوند گمانهايى ناروا] برديد». و در آنجا مؤمنان امتحان شدند (و ضعيفان در ايمان) سخت متزلزل گرديدند:«هُنالِكَ ابتُلِىَ المُؤمِنونَ و زُلزِلوا زِلزالًا شَديداً». (احزاب/ 33، 10- 11)
مسلمانان در مدينه، از بنىقريظه بيشتر از قريش و غطفان نسبت به كودكان و زنان خود مىترسيدند.[1]برخى مسلمانان از ترس خانواده و بىپناهى آنان، از پيامبر صلى الله عليه و آله اجازه بازگشت مىخواستند.[2]از ميان انصار، بنىحارثه در مقاومت، سستى كرده، با فرستادن اوس* بن قيظى نزد پيامبر و بهانه كردن احتمال تصرف خانههايشان، قصد ترك عرصه نبرد را داشتند:[3]«و اذ قالَت طَافَةٌ مِنهُم ياهلَ يَثرِبَ لا مُقامَ لَكُم فارجِعوا و يَستَذِنُ فَريقٌ مِنهُمُ النَّبىَّ يَقولونَ انَّ بُيوتَنا عَورَةٌ و ما هِىَ بِعَورَةٍ ان يُريدونَ الّا فِراراًو آنگاه كه گروهى از آنان گفتند: اى اهل مدينه شما را جاى ماندن نيست، بازگرديد. گروهى از ايشان از پيامبر اجازه انصراف] خواستند و به بهانه] مىگفتند: خانههاى ما بىحفاظ است و حال آنكه بىحفاظ نبود. اينان هيچ قصدى جز فرار نداشتند». (احزاب/ 33، 13) قرآن كريم در معرفى آنان مىفرمايد:«و لَو دُخِلَت عَلَيهِم مِن اقطارِها ثُمَّ سُلوا الفِتنَةَ لَاتَوها و ما تَلَبَّثوا بِها الّا يَسيراًو چون از حوالى آن شهر] بر ايشان وارد شوند، سپس از ايشان اقرار به شرك درخواست كنند، بدان اقرار كنند و جز اندكى درنگ نخواهند كرد.» (احزاب/ 33، 14). اينان كسانى بودند كه پيشتر پيمان بسته بودند صحنه را ترك نكنند.[4]«و لَقَد كانوا عهَدُوا اللَّهَ مِن قَبلُ لايُوَلّونَ الادبرَ و كانَ عَهدُ اللَّهِ مَسُولًا». (احزاب/ 33، 15) خداوند به بهانهجويان كه بنا به نقلى، بنى حارثه بودند كه در نبرد احد سستى كرده ولى عهد كرده بودند ديگر چنين نكنند، هشدار مىدهد كه گريز از صحنه نبرد به حال آنان هيچ سودى نداشته، مرگ آنان را به تأخير نمىاندازد و هيچ قدرتى نمىتواند مانع نفوذ اراده الهى گردد[5]«قُل لَن يَنفَعَكُمُ الفِرارُ ان فَرَرتُم مِنَ المَوتِ ...». (احزاب/ 33، 16- 17)[1]. الطبقات، ج 2، ص 52
[2]. المغازى، ج 2، ص463
[3]. تفسير قمى، ج 2، ص188؛ تفسير قرطبى، ج 14، ص 97- 98؛ تفسير ابنكثير، ج 3، ص 482
[4]. جامعالبيان، مج11، ج 21، ص 166؛ الميزان، ج 16، ص 287
[5]. جامعالبيان، مج11، ج 21، ص 166؛ الميزان، ج 16، ص 287
عبور از خندق
با طولانى شدن محاصره و زمزمه بازگشت بخشى از سپاه، نبرد خندق با پيكار تن به تن امام على عليه السلام با عمروبنعبدود، به مرحله جديدى وارد شد. مشركان كه از هر طريقى در پى شكستن مسلمانان بودند، 5 تن از دلاوران آنان، عمروبنعبدود، نوفلبنعبداللَّه بن مغيره مخزومى، عكرمة* بن ابىجهل، ضرار بن خطاب و هُبَيرة بن ابىوهب مخزومى، از باريكهاى گذر كرده و به سوى مسلمانان آمدند.[1]امام على عليه السلام با تنى چند از مسلمانان بيرون آمده، جلوى باريكه را گرفتند. سواركاران مشرك به سرعت به سوى آنان آمدند.[2]عمرو كه به تك سوار يَلْيَلْ شهرت و حدود 90 سال سن داشت، چون در بدر جراحتى يافته بود، در احد حضور نداشت وى با خود عهد كرده بود كه تا از محمد و اصحابش انتقام نگيرد خود را نيارايد.[3]او در مبارزطلبى اصرار فراوان داشت و به قول خودش بر اثر كثرت مبارزطلبى صدايش گرفت؛[4]امّا كسى ياراى رويارويى با او را نداشت.[5]على عليه السلام از پيامبر اذن خواست تا به مبارزه او برود؛ اما پيامبر با يادآورى اينكه او عمرو است، على را به نشستن واداشت، تا اينكه براى سومين بار على عليه السلام با بيان اينكه مىدانم او چه كسى است و در عين حال مىخواهم با او مبارزه كنم، توانست نظر مساعد رسول خدا را جلب كند.[6]رسولخدا پس از موافقت، شمشير خود ذوالفقار را بدو داد و عمامه خويش را بر سرش بست و براى او چنين دعا كرد:[7]«ربّ لاتذرنى فرداً و أَنت خيرُ الوارثين/[8][1]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص 50؛ الامالى، ج 3، ص 95
[2]. السيرة النبوية،ابن هشام، ج 3، ص 224 225؛ شرح الاخبار، ج 1، ص 293- 294
[3]. المغازى، ج 2، ص470؛ بحارالانوار، ج 20، ص 266
[4]. المنتظم، ج 2، ص321؛ المسترشد، ص 298؛ البداية والنهايه، ج 4، ص 86
[5]. الافصاح، ص 157
[6]. كنز الفوائد، ص137؛ عيون الاثر، ج 2، ص 92
[7]. شرح الاخبار، ج 1،ص 323- 324؛ تاريخ الخميس، ج 1، ص 486- 487؛ المنتظم، ج 2، ص 321
[8]. كنز العمال، ج 11،ص 623
پروردگارا مرا تنها مگذار كه تو بهترين وارثان هستى» (انبياء/ 21، 89) و در بيان عظمت كار على عليه السلام فرمودند: «برز الايمان كلّه إِلى الكفر كلّه/[1]همه ايمان در برابر همه كفر قرار گرفته است.» على عليه السلام وقتى به ميدان آمد از او خواست، تا براساس عهد خود اگر مردى از قريش او را به يكى از دو كار بخواند، حتماً يكى را بپذيرد: به خدا، رسول و اسلام ايمان بياورد يا براى مبارزه از اسب پياده شود؛[2]اما عمرو جوان بودن على و دوستى خود با ابوطالب را مانع نبرد با او دانست[3]و خواهان نبرد با كسانى چون ابوبكر و عمر شد،[4]ولى امام صحنه را خالى نكرد و هرچند خود جراحتى برداشت اما موفق شد او را به قتل رساند.[5]امام على عليه السلام پس از كشتن عمرو، سرش را جدا كرد و براى پيامبر صلى الله عليه و آله آورد. عمر و ابوبكر برخاسته، و سر على عليه السلام را بوسيدند.[6]عمل امام در آن روز، مايه سربلندى اسلام شد و چنان كه رسول گرامى اسلام فرمود: آن ضربه از اعمال همه امت من تا روز قيامت ارزشمندتر است؛[7]«ضربة عليّ يوم الخندق خير من عبادة الثقلين».[8]با اين اقدام امام، خداوند كارزار را از مؤمنان برداشت؛ چنانكه ابنمسعود با ذكر آيه 25 احزاب/ 33«و كَفَى اللَّهُ المُؤمِنينَ القِتالَ»گفته است كه خداوند به وسيله على عليه السلام وعده خود را محقق ساخت.[9]و به رغم آنكه مشركان مىخواستند جنازه او را به 10000 درهم بخرند، امّا پيامبر اجازه داد بدون هيچ پرداختى جنازه عمرو را ببرند.[10]با كشته شدن عمرو، ديگر سواران پا به فرار نهادند و در اين گريز نوفل بن عبداللَّه به درون خندق افتاد و او نيز[1]. عوالى اللئالى، ج4، ص 88؛ شرح نهجالبلاغه، ج 13، ص 180؛ بحارالانوار، ج 39، ص 1
[2]. الارشاد، ج 1، ص98
[3]. الارشاد، ج 1، ص98- 99؛ المغازى، ج 2، ص 471؛ تاريخ الخميس، ج 1، ص 487
[4]. المغازى، ج 2، ص471
[5]. شرح نهجالبلاغه،ج 14، ص 382؛ المغازى، ج 2، ص 471؛ السيرة النبويه، ابن كثير، ج 2، ص 448
[6]. شرح نهجالبلاغه،ج 19، ص 39
[7]. فرائد السمطين، ج1، ص 255؛ المستدرك، ج 3، ص 34؛ شواهد التنزيل، ج 2، ص 12 و 14
[8]. بحارالانوار، ج39، ص 2
[9]. الدرالمنثور، ج 6،ص 590؛ المناقب، ج 3، ص 159
[10]. المناقب، ج 1، ص250
به دست على عليه السلام كشته شد.[1]بنىمخزوم براى گرفتن جسد نوفل، حاضر به پرداخت ديه شدند؛ اما پيامبر جسد و بهاى آن را پست دانست و در برابر آن چيزى دريافت نكرد.[2]
ابنشهر آشوب، آيه 9 احزاب/ 33«اذكُروا نِعمَةَ اللَّهِ عَلَيكُم اذ جاءَتكُم جُنودٌ ...»را بنا به قول جماعتى از مفسران، در شأن على عليه السلام مىداند كه در نبرد احزاب، آنگاه كه مسلمانان از ترس عمروبن عبدود عامرى جرئت تكان خوردن نداشتند، با او به مقابله برخاست.[3]
پيشنهاد مصالحه و ايجاد تفرقه
پس از كشته شدن عمرو، هيچ اقدام گروهى ديگرى روى نداد و تنها احزاب هر شب گروهى را براى غارت به سوى مدينه مىفرستادند.[4]دفاع مداوم مسلمانان از حصار مدينه موجب فوت نماز برخى از آنان شد و از اين رو پيامبر مشركان را لعن كرد.[5]رسولخدا صلى الله عليه و آله طى اقداماتى سعى كرد در سپاه دشمن تفرقه ايجاد كند؛ بدين منظور در نخستين اقدام و با توجه به انگيزههاى اقتصادى غطفان[6]بر آن شد تا با پرداخت يك سوم محصول خرماى مدينه، آنان را از ادامه نبرد منصرف سازد؛ اما غطفان به طمع بهايى بيشتر از پذيرش پيشنهاد، سرباز زدند[7]و چون پس از درنگ بدان رضايت دادند،[8]پيامبر صلى الله عليه و آله پس از مشورت با بزرگان مدينه و مخالفت آنان، از پيشنهاد خويش منصرف شد.[9]اين خبر چنانچه به قريش مىرسيد از اعتبار غطفان مىكاست و ميان آنان و قريش فاصلهاى مىانداخت؛ همان طور كه خود به آن اعتراف داشتند.[10]
پيامبر در اقدام دوم خود كه تفرقه ميان سپاه احزاب و بنىقريظه را دنبال مىكرد از نعيم* بن مسعود بهره برد. به نقل مغازى از موسىبن عقبه، نعيم از جمع مشركان خبرى از گفتگوى قريش، غطفان و بنىقريظه براى پيامبر آورد. پيامبر صلى الله عليه و آله كه مىدانست نعيم براى احزاب خبر مىبرد، اقدامات بنىقريظه را نقشه مسلمانان عليه قريش معرفى كرد و انگيزه[1]. تاريخ الخميس، ج1، ص 487؛ الارشاد، ج 1، ص 99
[2]. تاريخ الخميس، ج1، ص 488؛ عيون الاثر، ج 2، ص 90؛ السيرة النبويه، ابنكثير، ج 2، ص 448- 449
[3]. المناقب، ج 3، ص160
[4]. المغازى، ج 2، ص472 و 474؛ الطبقات، ج 2، ص 52- 53
[5]. تاريخ الخميس، ج1، ص 488؛ الطبقات، ج 2، ص 52- 53؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 50
[6]. المغازى، ج 2، ص443
[7]. همان، ص 477- 478؛شرح الاخبار، ج 1، ص 293؛ الارشاد، ج 1، ص 96
[8]. تاريخ طبرى، ج 2،ص 94؛ الطبقات، ج 2، ص 53
[9]. المصنف، ج 5، ص367؛ الطبقات، ج 2، ص 56؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 94
[10]. الطبقات، ج 2، ص53