آنچه اكثر قريب بهاتّفاق مفسّران پذيرفتهاند، اين است كه در اين آيه، سخن از جانشينى انسان (آدم و اولاد او) از خداوند است.[1]
علّامه طباطبايى فرزندان آدم را با وى در اين خلافت شريك دانسته و در تأييد اين نظريّه، به آيات 69 اعراف/ 7، 14 يونس/ 10 و 62 نمل/ 27 استناد كرده است.[2]جمعى برآنند كه مقام جانشينى خدا، با كفر، گناه و ... سازگار نيست و آن را مختص به آدم، انبيا و جانشينان پيامبران دانستهاند.[3]به گفته زمخشرى، آلوسى و بيضاوى، مقصود از جانشينى آدم، اين است كه او و همه پيامبران، جانشين خدا در زميناند.[4]علّامه طباطبايى مىگويد:
خلافت در اين آيه به معناى جانشينى خدا است.[5]ملاصدرا در توجيه شايستگى آدم براى خلافت خدا مىگويد: برخى دليل آن را پذيرش تكليف از جانب آدم يا فرمانبرى وى (با وجود موانعى چون شهوت و غضب) و يا جامعيّت او بر صفات فرشتگان و حيوان ذكر كردهاند؛ ولى محكمترين رأىاين است كه چون جامع همه مظاهر اسمائيه است، به خلافت رسيد.[6]
فرشتگان و آفرينش آدم
آنگاه كه خداوند از خلافت موجودى در زمين خبر داد، فرشتگان پرسيدند: آيا كسى را در زمين جانشين مىكنى كه در آن فساد و خونريزى كند؟«قَالوا أَتجعَلُ فِيها مَن يُفسِدُ فِيها و يَسفِكُ الدّمَاءَ».(بقره/ 2، 30) بيشتر مفسّران، پرسش فرشتگان را براى كشف حقيقت و حكمت آفرينش آدم دانستهاند، نه اعتراض به خداوند و طعن بر بنىآدم؛ زيرا مقام فرشتگان برتر از آن است كه چنين كنند؛[7]البتّه برخى پرسش مذكور را از باب اعتراض و طعن و آن را از سوى فرشتگان زمينى، جن و شياطين دانستهاند؛ زيرا تاريكى[1]. جامع البيان، مج1، ج 1، ص 288
[2]. الميزان، ج 1، ص116
[3]. الكشاف، ج 1، ص124؛ روان جاويد، ج 1، ص 53
[4]. الكشاف، ج 1، ص124؛ تفسير بيضاوى، ج 1، ص 81. روحالمعانى، مج 1، ج 1، ص 351
[5]. الميزان، ج 1، ص116
[6]. تفسيرصدرالمتألهين، ج 2، ص 300
[7]. بيضاوى، ج 1، ص 82
نشئه ماديّت كه موجب حجاب است، بر آنها غلبه داشته و درباره مرتبه آدم فاقد شناخت بودهاند.[1]مفسّران به اين پرسش كه فرشتگان چگونه دريافتند موجود جديد، مفسد و خونريز است، پاسخهاى گوناگونى دادهاند: در اين زمينه دو روايت از ابنعبّاس نقل شده است. از روايت نخست برمىآيد كه پيش از آدم، جنّ در زمين ساكن بود و فساد و خونريزى مىكرد و فرشتگان او را با جنّ قياس كردند؛ امّا براساس روايت ديگر، در پى اعلام جانشينى و پرسش فرشتگان از چگونگى آن فرمود: ذرّيهاش در زمين فساد كنند و يكديگر را بكشند و آنگاه بود كه فرشتگان آن سؤال را مطرح ساختند.[2]شيخ طوسى[3]و طبرسى[4]نيز اين دو وجه را آوردهاند.
به اعتقاد سيد قطب، فرشتگان از شواهد و قراين و با توجّه به سابقهاى كه از ساكنان پيشين زمين داشتند يا به مدد بصيرتى كه به آنان الهام مىشد، دريافتند كه آفريده جديد، مفسد و خونريز است و چون مىدانستند كه تسبيح و تقديس خداوند، يگانه هدف آفرينش است و اين مهم نيز به وجود آنان تأمين مىشود، از حكمت آفرينش آدم پرسيدند.[5]به گفته علّامه طباطبايى، از آنجا كه موجود زمينى به دليل مادّى بودنش، نيروى خشم و شهوت دارد و سراى دنيا جاى تزاحم و محدوديتها است و ...، فرشتگان دريافتند كه اين خلافت جز با وجود افراد فراوان و برقرار شدن نظام اجتماعى در بين آنان محقّق نمىشود و اين نظام به فساد و خونريزى مىانجامد. از سوى ديگر چون خليفه بايد در همه شئون وجودى و آثار و احكام و تدابير، آيينه مستخلَفٌ عنه باشد، براى فرشتگان اين ابهام پديد آمد كه موجود زمينى با آن همه نقص، چگونه سزاوار جانشينى خداوندى است كه داراى اسماى حُسنا و صفات جمال و جلال است؛ از اين رو در مقام سؤال برآمدند تا موضوع بر آنان آشكار شود و اين پرسش از روى خصومت نبوده است.[6][1]. شرح فصوص الحكم، ص369
[2]. جامع البيان، مج1، ج 1، ص 314
[3]. التبيان، ج 1، ص134
[4]. مجمع البيان، ج 1،ص 177
[5]. فىظلال القرآن، ج1، ص 56
[6]. الميزان، ج 1، ص115
آموزش اسما به آدم و عرضه آن بر فرشتگان
نامها به آدم آموخته شد؛ سپس بر ملائكهعرضه و از آنها خواسته شد كه از نامها خبر دهند:«و عَلَّمَ ءَادمَ الأَسمَاءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُم عَلَى المَل- كةِ فَقالَ أَنبِئونِى بِأَسماءِ هؤلَاءِ إِن كُنتُم صدقينَ»(بقره/ 2، 31) و فرشتگان اظهار ناتوانى و ناآگاهى كردند:«قَالُوا سُبحنَكَ لَا عِلمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمتنَا.»(بقره/ 2، 32) خداوند خطاب به آدم فرمود:«يادمُ أَنبِئهُم بِأَسمائِهِم فَلمّا أَنبَأَهُم بِأَسمَائِهم قالَ أَلم أَقل لَكُم إِنّى أَعلمُ غَيبَ السَّموتِ و الأَرضِ و أَعلمُ ما تُبدونَ و مَا كُنتُم تَكتُمونَ/ اى آدم! آنان را از اسمهايشان آگاه كن. چون آنان را آگاه كرد، خداوند فرمود: آيا به شما نگفتم كه من غيب آسمانها و زمين را مىدانم؟ و نيز مىدانم آنچه را شما آشكار مىكنيد و آنچه را پنهان مىداشتيد؟» (بقره/ 2، 33) به گفته طبرسى و فخررازى، خداوند آدم را به دانش برترى داده است.[1]در اينجا فرشتگان در برابر معلومات گسترده و دانش فراوان انسان، سرتسليم فرود آوردند و بر آنها، آشكار شد كه او سزاوار چنين مقامى است.[2]
مفسّران در ماهيّت اسما كه به برترى آدم انجاميد و چگونگى آموزش آنها، آراى گوناگونى دارند؛ مانند: 1. به گفته ابنعباس، مجاهد و قتاده، مقصود نامهاى موجودات از قبيل انسان، جانوران، زمين، دشت، كوه و دريا است كه مردم با آنها يكديگر و چيزهاى جهان را مىشناسند؛ 2. اسامى فرشتگان؛ 3. اسامى فرزندان آدم.
طبرى دو رأى اخير را ترجيح مىدهد.[3]ماوردى پس از نقل اين آرا مىگويد: در اينجا دو وجه است: نخست اينكه آموزش فقط در محدوده نامها بوده، نه معانى آنها؛ دوم اين كه اسامى و معانى آنها آموزش داده شده است؛ چراكه دانستن نامها بدون معانى بىفايده است و در حقيقت، مقصود اصلى معانى، و نامها نشانهاى براى آنها است. در وجه اوّل نيز دو صورت است: نخست اين كه خداوند به آدم فقط يك لغت آموخت (لغتى[1]. مجمعالبيان، ج 1،ص 180؛ التفسير الكبير، ج 2، ص 178
[2]. نمونه، ج 1، ص 178
[3]. جامع البيان، مج1، ج 1، ص 309
كه آدم به آن تكلّم مىكرد) و ديگر اين كه همه لغات بشرى را به او آموزش داد و آدم آن لغات را به فرزندانش آموخت و چون آنان پراكنده شدند، هر قومى با لغتى كه برايش مأنوستر و راحتتر بود، سخن گفت و ديگر لغات، با گذشت زمان به فراموشى سپرده شد.[1]شيخ طوسى و طبرسى گفتهاند: خداوند معانى نامها را به آدم آموخت؛ زيرا آموختن نامها بدون معنا سودى ندارد و فضيلتى به شمار نمىآيد.[2]
صدرالمتألهين در نظرى قوى گفته است: همه حقايق عالم از اسماءاللّه است و معناى آموزش اسما به آدم، اين است كه خداوند احوال و آثار همه اجناسى را كه آفريده، به آدم ارائه داده و او را از آنها آگاه كرده است.[3]
ميبدى مىنويسد: اهل اشارت گفتهاند: مقتضى عموم آن است كه خداوند، نامهاى آفريدگار و آفريدگان، را به آدم آموخت و آدم با دانستن نامهاى آفريدگان، بر فرشتگان برترى يافت و آگاهى او از نامهاى آفريدگار، سرّى ميان وى و حق بود كه فرشتگان نمىدانستند؛ پس ثمره آگاهى از نام آفريده در حقّ آدم، اين بود كه مسجود فرشتگان شد و ثمره علم به نامهاى آفريدگار، آن كه به مشاهده حق رسيد و كلام حق را شنيد.[4]به گفته رشيد رضا، مقصود از نامها، معانى آنها است و اين توان علمى، همه انسانها را در بر مىگيرد و لازمهاش اين نيست كه فرزندان آدم اين شناخت را از نخستين روز داشته باشند؛ بلكه شناخت اشيا با بحث و استدلال، در ثبوت اين نيرو كافى است. وى در كيفيّت آموزش اسما به آدم مىگويد: تعليم، بر تدريجى بودن دلالت دارد؛ امّا آنچه از تعليم اسما به آدم، به ذهن متبادر مىشود، ايناست كه به صورت دفعى بالفعل يا بالقوه بوده است.[5]
طبرسى مىگويد: در كيفيّت تعليم اسما به آدم اختلاف است. برخى گفتهاند: شناخت اشيا را در قلب او نهاده و زبانش را به آنها گويا ساخته است و اين براى او معجزهاى به شمار مىرود؛ چراكه خلاف عادت بود. عدّهاى گفتهاند: او را به دانستن آنها واداشت.[1]. تفسير ماوردى، ج1، ص 99
[2]. التبيان، ج 1، ص138- 139؛ مجمعالبيان، ج 1، ص 180
[3]. تفسيرصدرالمتألهين، ج 2، ص 320
[4]. كشفالاسرار، ج 1،ص 137- 139
[5]. المنار، ج 1، ص263
بعضى نيز گفتهاند: زبان ملائكه را به او آموخت و از اين طريق، ساير لغات را فرا گرفت.
رأى ديگر اين است كه خداوند نامهاى اشخاص را به او آموخت؛ بدين ترتيب كه موجودات را نزد وى حاضر و نامهاى آنها را در لغات گوناگون بيان مىكرد و روشن مىساخت كه هر چيزى چگونه كاربردى و چه سود و زيانى دارد.[1]
به گفته علّامه طباطبايى، نامها در آيه از دو جهت عموميّت دارد: نخست اينكه كلمه اسما جمع و با الف و لام است و با كلمه كل تأكيد شده؛ يعنى خداوند همه نامها را بدون استثنا به آدم آموخت. ديگر آنكه دانش نامها به آدم اختصاص ندارد و همه افراد بشر از اين دانش بهره دارند. ضمير «هم» نيز چون معمولًا به جمع عاقل برمىگردد، نشان آن است كه اسما، عاقل بودهاند؛ البتّه آگاهى آدم عليه السلام از اسما مانند آگاهى ما از نامهاى اشياى گوناگون نبوده و با علمى كه پس از بيان آدم عليه السلام براى ملائكه حاصل شد نيز تفاوت داشته است؛ چون اگر جز اين بود، بايد پس از آنكه آدم آنها را شرح داد، تفاوتى بين آنها و آدم باقى نمىماند؛ افزون بر اين، اين دانش نمىتوانست براى آدم فضيلت شمرده شود و براى فرشتگان نيز قانع كننده نبود؛ بنابراين، آنچه را خداوند بر فرشتگان عرضه كرد، موجوداتى عالى نزد او بودند و هر اسمى را در اين جهان به بركت آنها پديد آورد و آنچه در آسمانها و زمين وجود دارد، از پرتو نور آنها است.[2]
به گفته برخى مفسّران، آدم با سعه وجودى خويش، جامع همه اشيا و حقايق است؛ بلكه او خود، حقيقت همه اشيا است و به صورت وجود جامع، بر همه هستى محيط، و معناى تعليم اسما به او اين است كه همه حقايق و موجودات عالَم هستى در وجود او جمعاند و آن حقايق كه آدم جامع آنها است، از اين جهت كه آيينه و نشانى از حضرت حقّاند، اسما ناميده شدهاند.[3]به نظر مىرسد در بحث چگونگى تعليم اسماء، دو نظر اخير جامع باشند.
درباره اسما و دانش آدم به آنها در تورات چنين آمده است: و خداوند هر حيوان[1]. مجمعالبيان، ج 1،ص 181
[2]. الميزان، ج 1، ص117- 118؛ انسان از آغاز تا انجام، ص 29
[3]. بيان السعاده، ج1، ص 76- 77
صحرا و هر پرنده آسمان را از زمين سرشت و نزد آدم آورد تا ببيند چه نام خواهد نهاد و آنچه آدم، هر ذى حيات را خواند، همان نام او شد؛ پس آدم، همه بهايم، پرندگان آسمان و همه حيوانات صحرا را نام نهاد؛ امّا براى او يار مناسبى يافت نشد.[1]
گفتنى است تورات راز آموزش اسما به آدم و گزارش آن به فرشتگان را چنين بيان كرده كه آدم در جست و جوى همتا بود و در اين كوشش ناموفق مانند؛ ولى از ديدگاه قرآن، تعليم اسما به آدم، ملاك خلافت او و جهت برترىاش بر ملائكه است.
سجده فرشتگان براى آدم عليه السلام
فرمان سجده فرشتگان بر آدم، در آيه«و إِذ قُلنَا لِلمَلكةِ اسجدُوا لِأَدمَ ...»(بقره/ 2، 34) و آيات 61 اسراء/ 17؛ 116 طه/ 20؛ 50 كهف/ 18؛ 11 اعراف/ 7؛ 30 حجر/ 15؛ 73 ص/ 38 آمده است. در اينكه مقصود از اين سجده چه بوده و آيا به شخص آدم عليه السلام اختصاص داشته يا مربوط به همه ذرّيه او است و آيا همه ملائكه به سجده مأمور بودند، يا گروهى خاص، و زمان اين سجده، چه هنگامى بوده، مفسّران آراى گوناگونى دارند.
شيخ طوسى درباره اين سجده دو وجه را ذكر كرده است: وجه نخست كه در روايات شيعه نيز آمده و گروهى آن را برگزيدهاند، قول قتاده، عدّهاى از اهل علم و اختيار ابناخشيد و رمانى است. در اين وجه، امر به سجده براى تكريم و تعظيم شأن آدم بوده است. ملّاصدرا نيز اين وجه را پذيرفته است.[2]وجه ديگر، سخن جبايى، بلخى و گروهى است كه گفتهاند: آدم براى سجده ملائكه، قبله قرار داده شده است. شيخ طوسى اين وجه را نادرست مىداند.[3]فخررازى بر دو وجه پيشين، وجه سومى افزوده؛ مبنى بر اينكه اين سجده، به معناى خضوع و فرمانبردارى بوده و نه جبين بر خاك نهادن در برابر آدم. به گفته او، مسلمانان اجماع كردهاند كه اين سجده، سجده عبادتى نبوده. وى قول دوم را ترجيح داده است.[4]براساس روايتى از امامرضا عليه السلام سجده فرشتگان، پرستش خداوند از[1]. كتاب مقدس، پيدايش2: 19
[2]. تفسيرصدرالمتألهين، ج 3، ص 7-/ 9
[3]. التبيان، ج 1، ص150؛ مجمع البيان، ج 1، ص 189
[4]. التفسير الكبير، ج2، ص 213
يك سو، و اكرام و احترام آدم از سوى ديگر بود؛ چرا كه اهلبيت عليهم السلام در صلب آدم بودند.[1]
از ظاهر بيشتر تفاسير برمىآيد كه مسجود بودن را مختص شخص آدم عليه السلام دانستهاند؛ ولى برخى سجده ملائكه را ويژه شخص آدم ندانسته و گفتهاند: اين سجده براى همه فرزندان آدم و حيات انسانى بوده و آدم عليه السلام از باب نمونه و به نمايندگى از طرف همه افراد انسان، مسجود فرشتگان قرار گرفته است. براى اثبات اين مطلب سه دليل ذكر شده است:
1. سجده بر آدم فرع خلافت او است و چون خلافت مذكور در آيات 30- 33 از سوره بقره/ 2 به همه آدميان مربوط است و به شخص آدم اختصاص ندارد، سجود ملائكه نيز براى آدم و تمام فرزندان او است. 2. ابليس آن گونه كه از آيات 16- 17 اعراف/ 7؛ 39 حجر/ 15؛ 82 ص/ 38 برمىآيد، بدون واسطه قرار دادن آدم و بدون اختصاص به او، درصدد انتقامجويى از فرزندان وى برآمده و به آنان تعرض كرده است. 3. خداوند در آيات 33 و 35 بقره/ 2، و 117 طه/ 20، آدم عليه السلام را مخاطب قرار داده است؛ ولى در آيه 27 اعراف/ 7، همه فرزندان او مخاطباند.[2]
گفته شده: اين سجده در حقيقت، احترام به انسانيّت، به ويژه اهلبيت رسالت عليهم السلام بوده است؛ همانگونه كه امام على عليه السلام در حديثى مىفرمايد: خداوند ما را در صلب آدم قرار داد و فرشتگان را فرمود كه براى ما بر او سجده كنند.[3]برخى نيز آدم عليه السلام را الگويى براى انسان كامل بر شمرده و گفتهاند: اين مقام مخصوص شخص آدم عليه السلام نيست؛ بلكه متعلّق به انسان كامل است.[4]
بيشتر مفسّران، همه فرشتگان را مأمور به سجده دانسته و به جمع بودن «ملائكه» و آمدن «ال» بر آن و تأكيدش با«كُلُّهم أَجمَعونَ»و نيز استثناى ابليس ازجمع ملائكه در آيه«فَسَجَدَ الملل- كَةُ كُلُّهُم أَجمَعونَ إِلَّا إِبليس»(حجر/ 15، 30- 31 و ص/ 38، 73- 74)[1]. عيون اخبار الرضاعليه السلام، ج 1، ص 541، نورالثقلين، ج 1، ص 58
[2]. الميزان، ج 8، ص20 و 21؛ الفرقان، ج 8- 9، ص 42- 43
[3]. الفرقان، ج 8- 9،ص 42- 43
[4]. تفسير موضوعى، ج6، ص 210
استدلال كردهاند.[1]برخى ديگر بر اين باورند كه همه فرشتگان زمينى، مأمور به سجده بر آدم بودهاند.[2]به گفته ابنعربى گروهى از ملائكه كه جزو عاليناند، مأمور به سجده نبودند؛ چون آنان هرگز به غير خداوند توجّه ندارند.[3]
به گفته علّامه طباطبايى، سجده همه فرشتگان بر آدم، نشانه آن است كه آنان براى رسيدن به كمال و سعادت انسان، مسخّر او، و فرشتگان حيات، مرگ، روزى، وحى و ...
همگى اسباب الهى و يارىگر انسان در راه سعادت و كمالاند.[4]
سجده نكردن ابليس براى آدم
به جز ابليس، همه ملائكه سجده كردند و او از سجده سرباز زد:«فَسَجدَ المَلل- كَةُ كُلُّهُم أَجمَعون* إِلّا إِبلِيس أَبى ....»(حجر/ 15، 30- 31) مفسّران براى خوددارى ابليس از سجده بر آدم، عللى چون خوى استكبارى،[5]حسادت،[6]قياس كردن،[7]و مستقل پنداشتن خود[8]را يادآور شدهاند.
بر پايه روايتى از امام صادق عليه السلام، ابليس در توجيه مخالفت خود از فرمان خداوند، گرفتار قياس شد و خداوند هركس را در امور دين قياس كند، در قيامت، همنشين شيطان خواهد كرد.[9]قتاده گفته است: كرامتى كه خداوند به آدم عليه السلام عطا فرمود، باعث حسادت ابليس شد؛ از اين رو گفت:«أَنا خَيرٌ مِنهُ خَلقتَنِى مِن نَارٍ وَ خَلَقتَهُ مِن طِينٍ»(اعراف/ 7، 12) درباره استثناى ابليس از فرشتگان در آياتى مانند 30- 31 حجر/ 15 اين پرسش مطرح مىشود كه با توجّه به عصمت فرشتگان، چگونه ابليس از سجده سرباز زد. در[1]. مجمعالبيان، ج 1،ص 188؛ التفسير الكبير، ج 19، ص 182؛ تفسير صدرالمتألهين، ج 3، ص 79
[2]. التفسيرالكبير، ج2، ص 238 و ج 14، ص 47؛ تفسير صدرالمتألهين، ج 3، ص 78
[3]. الفتوحاتالمكيه،ج 2، ص 61 و 423؛ شرح فصوص الحكم، ص 547
[4]. الميزان، ج 12، ص158
[5]. همان، ج 8، ص 24
[6]. المنير، ج 1، ص161
[7]. مجمعالبيان، ج 4،ص 620؛ المنار، ج 8، ص 330؛ الميزان، ج 8، ص 29
[8]. الميزان، ج 8، ص24
[9]. المنار، ج 8، ص331