بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 83

به گفته طبرسى و علّامه طباطبايى، توبه‌بندگان، در ميان دو توبه خداوند قرار دارد؛ زيرا بازگشت او از نافرمانى، منوط به توفيق و رحمت خدا است و پس از توبه نيز محتاج است كه خداوند به عنايت و رحمت خود، توبه او را بپذيرد؛ بنابراين ابتدا خداوند به آدم عليه السلام توفيق توبه داد و پس از آن كه آدم عليه السلام توبه، كرد توبه‌اش را پذيرفت.[1]
مقصود از كلمات‌
مفسّران درباره كلماتى كه آدم عليه السلام از خداوند دريافت، سخنان گوناگونى آورده‌اند:
1.«قالَا رَبَّنا ظَلَمنا أَنفُسَنا و إِن لَم‌تَغفِر لَنا وَ تَرْحَمنا لَنَكونَنَّ مِنَ الخسِرِينَ».[2](اعراف/ 7، 23) 2. «اللّهم لا إلهَ إلَّاأَنتَ سُبحانَكَ و بِحمدكَ رَبّ إِنّى ظَلمتُ نَفسِى فَاغفِرلِى إِنّكَ خَيرُ الغافِرين اللَّهُم لَاإلهَ إلَّاأَنتَ سُبحانَكَ و بِحَمدِكَ رَبِّ إِنّى ظَلَمتُ نَفسِى فَارحَمنِى إِنَّكَ خَيرُ الرّاحِمين اللَّهُم لَاإِلهَ إِلَّا أَنتَ سُبحانكَ و بِحمدكَ رَبّ إِنّى ظَلَمتُ نَفسى فَتُب عَلىَّ إنَّكَ أَنتَ التَّوابُ الرَّحيم».[3]3. سُبحانَ اللّهِ و الحَمدُ للّهِ و لَاإِلهَ إِلَّا اللّهُ و اللّهُ أَكبر».[4]4. «سُبحانَكَ اللَّهُم و بِحمدِكَ و تَباركَ اسمُكَ و تَعالَى جَدُّكَ لَاإِلهَ إِلَّا أَنت، ظَلمتُ نَفسِى، فَاغفِرلِى، إِنَّهُ لَايغفِر الذُّنوبَ إِلَّا أَنت».[5]5. عدّه‌اى نيز دعاى آدم را به درگاه خداوند چنين گزارش كرده‌اند: خداوندا! آيا مرا با دست خويش نيافريدى؟ گفت: آرى. گفت: آيا از روح خود در من ندميدى؟ گفت: آرى. گفت: آيا مرا در بهشت خويش جاى ندادى؟ گفت: آرى. گفت:
آيا مهر تو بر خشمت پيشى ندارد؟ گفت: آرى. گفت: اگر توبه كنم و بازگردم، به بهشتم باز مى‌گردانى؟ گفت: آرى.[6]6. گروهى نيز با استناد به رواياتى گفته‌اند: مقصود از اين كلمات، نام‌هاى مقدس پيامبر صلى الله عليه و آله على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام است كه آدم با واسطه قرار دادن آن‌ها، از خداوند تقاضاى بخشودن كرد و خداوند از او درگذشت.[7]7. برخى ديگر با نقل‌[1]. مجمع‌البيان، ج 1،ص 200؛ الميزان، ج 1، ص 133
[2]. جامع‌البيان، مج1، ج 1، ص 348؛ مجمع‌البيان، ج 1، ص 200؛ التفسير الكبير، ج 3، ص 20
[3]. مجمع‌البيان، ج 1،ص 200؛ الميزان، ج 1، ص 147؛ جامع‌البيان، مج 1، ج 1، ص 348
[4]. كشف‌الاسرار، ج 1،ص 155؛ مجمع‌البيان، ج 1، ص 200؛ نمونه، ج 1، ص 199
[5]. كشف الاسرار، ج 1،ص 155؛ الكشاف، ج 1، ص 128؛ المنير، ج 1، ص 142
[6]. كشف‌الاسرار، ج 1،ص 155؛ التفسير الكبير، ج 3، ص 19
[7]. مجمع‌البيان، ج 1،ص 200؛ الدرالمنثور، ج 1، ص 147


صفحه 84

رواياتى از ابن‌عبّاس و عايشه گفته‌اند: آن كلمات، اعمال و مناسك حجّ بود و آدم عليه السلام و حوّا براى توبه، هفت دور، كعبه را طواف كردند و ...؛ سپس خداوند توبه آن‌ها را پذيرفت.[1]
اين تفسيرها، گويا هيچ‌گونه تعارض و منافاتى با يك‌ديگر ندارند و همه مى‌توانند مقصود باشند؛ زيرا ممكن است مجموع اين كلمات به آدم آموخته شده تا با توجّه به حقيقت و عمق باطن آن‌ها، انقلاب عميقى در روح وى حاصل شده و خدا او را مشمول لطف و هدايت خود قرار داده باشد.[2]
نبوّت آدم‌
برخى مفسّران با استناد به آياتى مانند«إِنَّ اللّهَ اصطَفى‌ ءَادَمَ»(آل‌عمران/ 3، 33)،«إِنّى جاعِلٌ فِى‌الأَرضِ خَلِيفة»(بقره/ 2، 30)،«فَإِمَّا يَأتِينَّكُم مِنّى هُدًى»(طه/ 20، 123) و نيز با استناد به رواياتى در ذيل آيه‌«إِنَّ هذا لَفِى الصُّحُفِ الأُولى‌»(الاعلى/ 87، 18) بر پيامبرى آدم استدلال كرده‌اند.[3]به گفته المنار، بر ثبوت شريعت آدم عليه السلام علم ضرور و بديهى وجود دارد. دراين شريعت عبادت خدا مطرح بوده و قرآن از وجود حلال و حرام و آموختن آن‌ها به بندگان خدا و فرزندان خويش، مانند قربانى كردن براى خدا خبر داده است. شريعت آدم تا زمان نوح عليه السلام (حدود 10 قرن پس از آدم) ادامه داشته و بعد اختلاف شرايع مطرح شده است.[4]عدّه‌اى گفته‌اند: آدم عليه السلام مانند برخى پيامبران، داراى سِمَت نبّوت و رسالت بود و خداوند با اين مسؤوليت، او را به سوى فرزندانش يا فرشتگان و يا همسرش برانگيخت.[5]به نظر عدّه‌اى، معجزه آدم، الهام يا آموزش اسما از طرف خدا به وى بوده كه با لفظ عربى بر زبانش ظاهر گشته است و اين، نبوّت وى را مى‌رساند؛ زيرا ميان‌[1]. كشف‌الاسرار، ج 1،ص 156؛ التفسير الكبير، ج 3، ص 20؛ تفسير صدرالمتألهين، ج 3، ص 131
[2]. نمونه، ج 1، ص 199
[3]. مجمع‌البيان، ج10، ص 722؛ نورالثقلين، ج 5، ص 562
[4]. المنار، ج 7، ص602
[5]. كشف‌الاسرار، ج 1،ص 138؛ مجمع‌البيان، ج 1، ص 181- 186؛ التفسير الكبير، ج 2، ص 177


صفحه 85

اعجاز و نبوّت ملازمه است.[1]برخى نيز با استناد به رواياتى، سخن گفتن خداوند با آدم را نشان نبوّت وى دانسته‌اند.[2]به گفته مغنيه، مسلمانان بر نبوت آدم اجماع دارند.[3]
عصمت آدم‌
آياتى از قرآن كريم، لغزش آدم و حوّا و ستم به نفس و نافرمانى آن دو را گزارش كرده‌اند؛ مانند:«فَأزَلَّهمَا الشَّيطنُ عَنهَا فَأَخرَجهُما مِمَّا كَانَا فيهِ ...»(بقره/ 2، 36)،«قالَا رَبَّنا ظَلمنَا أَنفُسَنا و إِن لَم تَغفِر لَنا و تَرحَمنا لَنَكونَنَّ مِن‌الخسِرِين»(اعراف/ 7، 23)،«... وَ عَصى‌ ءَادَمُ رَبَّهُ فَغَوى‌».(طه/ 20، 121) مفسّران براى ايجاد الفت بين اين آيات و عصمت پيامبران وجوهى را گفته‌اند؛ مانند: آدم، هنگام ارتكاب اين لغزش، در دار تكليف نبوده؛ بلكه در حال آماده ساختن خود براى استقرار در زمين به سر مى‌برده و اين نهى، فقط جنبه آزمايشى داشته است.[4]آن‌چه آدم مرتكب شد، ترك اولى بود، نه گناه.[5]اين نهى ارشادى بوده، مخالفت با آن گناه شمرده نمى‌شود[6]و آدم عليه السلام هنگام ارتكاب آن نهى، هنوز به مقام نبوّت نرسيده بود.[7]
بخش ديگرى از قرآن كه در زمينه عصمت و گناه آدم، در كانون توجّه مفسّران قرار گرفته، آيات ذيل است كه از ظاهر آن‌ها استفاده مى‌شود آدم و حوا از خداوند درخواستى كرده و در پى اجابت دعوتشان، براى او شريك قرار داده‌اند:«هُوَ الَّذِى خَلقَكُم مِن نَفسٍ وحِدةٍ وَ جَعَلَ مِنهَا زَوجَها لِيَسكُنَ إِلَيهَا فَلمَّا تَغَشَّل- هَا حَمَلت حَملًا خَفِيفاً فَمَرَّت بِهِ فَلمَّا أَثقَلت دَعَوَا اللَّهَ رَبَّهمَا لَئِن ءَاتَيتَنا صلِحاً لَنَكونَنَّ مِنَ‌الشكرينَ* فَلمّا ءَاتهُما صلِحاً جَعَلا لَهُ شُرَكاءَ فِيمَا ءَاتهُما فَتَعلَى اللَّهُ عَمَّا يُشرِكون».(اعراف/ 7، 189- 190) برخى با تمسّك به بعضى اسرائيليات گفته‌اند: آدم عليه السلام و حوّا از خداوند فرزندى صالح خواستند و آن‌گاه كه فرزندشان به دنيا آمد، به‌پيشنهاد ابليس او را «عبدالحارث» ناميدند و[1]. مجمع‌البيان، ج 1،ص 181- 186؛ التفسير الكبير، ج 2، ص 177
[2]. الميزان، ج 1، ص150؛ التحرير و التنوير، ج 7، ص 346
[3]. الكاشف، ج 1، ص 86
[4]. تفسيرصدرالمتألهين، ج 3، ص 90؛ الميزان، ج 1، ص 145 نمونه، ج 1، ص 188
[5]. التبيان، ج 1، ص162. التفسير الكبير، ج 3، ص 5- 6؛ الميزان، ج 1، ص 130
[6]. الميزان، ج 1، ص145؛ نمونه، ج 1، ص 187
[7]. التفسير الكبير، ج3، ص 12؛ المنار، ج 7، ص 513؛ تفسير مراغى، مج 1، ج 1، ص 94


صفحه 86

بدين ترتيب مشرك شدند؛ چراكه حارث نامى از نام‌هاى ابليس است.[1]پاسخ مفسّران به اين شبهه و تبيين درست اين آيات چنين است:
1. اگر مقصود از«نفس واحدة»و«زوجها»را آدم عليه السلام و حوّا بدانيم، در اين صورت به طور مسلّم منظور از شرك، پرستش غير خدا يا اعتقاد به الوهيّت غير او نيست؛ بلكه چيزى از قبيل اشتغال به غير حق و دل‌مشغولى به فرزند است.[2]2. مرجع ضمير «له» «صالح» و منظور آيه اين است كه آن دو از خداوند خواستند تا براى آن فرزند صالح، شريكانى قرار داده، به آنان فرزندان ديگرى مانند او عنايت كند.[3]3. در«جَعَلا لهُ شُرَكاء»آدم عليه السلام و حوّا مقصود نيستند؛ بلكه منظور مردان و زنانى از اولاد آن دو و يا افرادى از جنس آن‌ها هستند كه مشرك مى‌شوند.
قراينى وجود دارد كه اين تفسير را با روح آيه سازگارتر مى‌كند؛ از جمله: الف. از تعابير موجود در اين آيات، استفاده مى‌شود كه در صدد بيان حال كسانى است كه پيش‌تر در جامعه‌اى مى‌زيسته و تولّد فرزندان صالح و ناصالح را با چشم خويش ديده‌اند؛ از اين رو فرزند صالح خواسته‌اند و اين، با وضعيّت آدم عليه السلام و حوّا نمى‌سازد؛ زيرا آن دو پيش‌تر فرزندى نداشتند تا ضمن مقايسه صالح و ناصالح، نوع نخست را درخواست كنند. ب. از جمله‌«فَتَعلَى اللَّهُ عَمَّا يُشرِكون»و ضماير جمعى كه در آيات بعد وجود دارد، چنين برمى‌آيد كه منظور از«جَعلَا لَهُ شُرَكاءَ»اشاره به دو گروه بوده است، نه دو شخص. ج. اگر طبق ادّعا، مقصود شريك قرار دادن ابليس براى خدا از سوى آدم عليه السلام و حوّا باشد، بايد به جاى كلمه «شركاء»، «شريك» گفته مى‌شد؛ زيرا طبق اين ادّعا، آدم عليه السلام و حوّا، حارث (ابليس) را شريك خدا قرار داده‌اند و او يكى بيش نبوده است؛ بنابراين از كلمه «شركاء» كه جمع است، استفاده مى‌شود كه مقصود اين آيات، مدّعاى پيشين نيست.[4]
فضايل آدم‌
از قرآن فضايل ديگرى، افزون بر نبوّت و عصمت، براى آدم استفاده مى‌شود؛ از جمله،[1]. تفسير ابن‌كثير، ج2، ص 286
[2]. الميزان، ج 8، ص376
[3]. تنزيه الانبيا، ص32
[4]. تنزيه‌الانبياء، ص29- 30؛ التفسير الكبير، ج 15، ص 86- 88؛ المنار، ج 9، ص 522- 524


صفحه 87

دميده شدن روح خدا در او:«وَ نَفَختُ فيهِ مِن رُوحِى»(حجر/ 15، 29) نيز (ص/ 38، 72، آفريده شدن با دو دست خدا:«لِمَا خَلقتُ بِيَدىَّ»(ص/ 38، 75)، مسجود ملائكه شدن:
«اسجُدوا لِأَدمَ.»(بقره/ 2، 34)، برگزيده خدا بودن:«إِنَّ اللَّهَ اصطَفَى‌ ءَادَمَ.»(آل‌عمران/ 3، 33)، نخستين خليفه خدا در روى زمين بودن:«إِنّى جاعِلٌ فِى‌الأَرضِ خَليفَة»(بقره/ 2، 30)، نخستين آورنده دين و شريعت بودن:«فَإِمَّا يَأتِيَنَّكُم مِنّى هُدًى»(طه/ 20، 123)، آموزگار فرشتگان بودن:«يَادَمُ أنبِئهُم بِأَسمائِهِم فَلَمَّا أَنبأَهُم بِأَسمائِهِم»(بقره/ 2، 33) و نخستين توبه كننده بودن. (اعراف/ 7، 23)
مفسّران درباره فضايل آدم، سخنان گوناگونى دارند. به گفته علّامه طباطبايى، از فضايل آدم عليه السلام دميده شدن روح خدا در او است كه دليل كرامت و شرافت به شمار مى‌رود و همين امر باعث شد تا ملائكه به سجده بر وى مأمور شوند؛ چون اين روح حامل تمام فضيلت‌ها بود.[1]برخى گفته‌اند: آدم در سه مرحله وجودى بر فرشتگان برترى يافت:
1. قدرت فكرى و عقلى براى فراگرفتن اسما و خواص و علايم ذاتى؛ 2. قدرت تصرّف و تدبير، و آشكار ساختن آن خواص در صحنه طبيعت كه از «انباء» فهميده مى‌شود؛ 3. احاطه علمى بر اسما و صفات ملائكه.[2]صدرالمتألهين نيز برخى از فضايل آدم را چنين برشمرده است: مقام خليفةاللّه بودن او، مقام مسجوديّتش براى ملائكه، تعلّق روح به بدنش در عالم آسمان بعد از عالم اسما به واسطه لطيفه حيوانى كه بين روح عقلانى و بدن ظلمانى واسطه شد، و هبوط او به عالم زمين و تعلّقش به بدن كثيف ظلمانى كه مركّب از اضداد است.[3](اين، اشاره به جامعيّت آدم و كون جامع بودن او است و اين‌كه با وجود برخوردارى از قواى گوناگون، مى‌تواند از ملائكه نيز برتر باشد.)
ديدگاه تورات و مقايسه آن با قرآن‌
درباره مباحثى چون درخت ممنوع، لغزش آدم و خروج او از بهشت، در باب دوم و سوم از سفر پيدايش تورات، مطالبى وجود دارد كه از مقايسه آن با قرآن اين نكات‌[1]. الميزان، ج 8، ص25
[2]. پرتوى از قرآن، ج1، ص 121
[3]. تفسيرصدرالمتألهين، ج 3، ص 80


صفحه 88

به دست مى‌آيد:
1. تورات با صراحت، درخت ممنوع را درخت آگاهى از نيك و بد معرّفى كرده و اين دليلى بر نادانى و جهل انسان است؛ ولى در قرآن نه تنها تصريحى به نام آن درخت نشده، بلكه ارزش، مقام و عظمت انسان را در اين مى‌داند كه به اسما عالِم بود و سرّ خليفه قرار گرفتن او را نيز همين آگاهى او به اسما و حقايق مى‌داند.
2. به تصريح تورات، آدم و حوّا پيش‌تر برهنه بودند؛ ولى زشتى آن را درك نمى‌كردند؛ در حالى كه از اين جمله قرآن كه مى‌گويد:«فَلَمَّا ذَاقَا الشَّجَرَةَ بَدَت لَهُما سَوءتُهُما»(اعراف/ 7، 22) برمى‌آيد كه آن دو، پيش از ارتكاب آن لغزش، برهنه نبوده و پوشش داشته‌اند؛ گرچه از چگونگى اين پوشش در قرآن نيز سخنى به ميان نيامده است.[1]
3. تورات به جاى شيطان كه در قرآن مطرح است، فريفتن آدم را به مار نسبت مى‌دهد.
4. به تصريح تورات، مار ابتدا حوّا و به وسيله او، آدم را فريفت؛ ولى در قرآن چنين تصريحى وجود ندارد.
5. نسبت‌هاى ناروايى مثل آواز خواندن و خراميدن خداوند در باغ كه در تورات آمده و لازمه آن‌ها جسمانى بودن خدا است، در قرآن وجود ندارد.
6. اين جمله تورات كه خدا آدم را ندا داد و گفت: كجا هستى، نسبت دادن جهل و بى‌خبرى به خداوند است. گويا خداوند از رخدادهاى بهشت بى‌خبر بوده و جاى‌گاه آدم را نمى‌داند!
7. از تورات امكان وجود شريك براى خدا استفاده مى‌شود؛ چون مى‌گويد: خداوند خدا گفت: همانا انسان مثل يكى از ما و عارف به نيك و بد شده است. اينك مبادا دست خود را دراز كند و از درخت حيات نيز گرفته بخورد و تا ابد زند بماند! در حالى‌كه از ديدگاه قرآن، ذات اقدس الهى از اين امور منزّه است.
8. در تورات مسأله درد حمل و اشتياق به شوهر و نيز حكم‌رانى مرد بر زن، مجازات براى حوا دانسته شده است.
9. به ادّعاى تورات، خداوند از اين‌كه آدم عليه السلام و حوّا از درخت حيات بخورند و تا ابد[1]. نمونه، ج 6، ص 118


صفحه 89

زنده بمانند، بيم داشت؛ از همين رو آنان را از باغ عدن بيرون كرد و محافظانى با شمشير آتش‌بار براى حفاظت طريق درخت حيات بر آن گمارد.10. همان‌گونه كه ذكر شد، گناه آدم از ديدگاه قرآن، ترك اولى‌ يا مخالفت با امرى ارشادى بوده و در پى آن نيز توبه او مطرح شده است كه در هر حال، بر عصمت او خدشه‌اى وارد نمى‌شود؛ ولى در تورات از توبه آدم سخنى به ميان نيامده و براساس آن روشن نيست كه آيا آدم توبه كرد و توبه او مسكوت گذاشته شد، يا اصلًا توبه‌اى به جاى نياورد.منابع‌آدم و حوا؛ آفرينش و انسان؛ الاعتقادات؛ الامالى، صدوق؛ انسان از آغاز تا انجام؛ انوارالتنزيل و اسرارالتاويل، بيضاوى؛ بحارالانوار؛ البحث حول نظرية التطور؛ البرهان فى تفسير القرآن؛ بيان‌السعادة فى مقامات العباده؛ پرتوى از قرآن؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ التحقيق فى كلمات القرآن الكريم؛ تفسير احسن الحديث؛ تفسير التحرير والتنوير؛ تفسير العياشى؛ تفسير القرآن العظيم، ابن‌كثير؛ تفسير القرآن الكريم، صدرالمتألهين؛ تفسير القمى؛ تفسير كتاب مقدس؛ تفسير المراغى؛ تفسير موضوعى قرآن كريم؛ تفسير المنار؛ التفسير المنير فى العقيدة و الشريعة و المنهج؛ تفسير نمونه؛ تفسير نورالثقلين؛ تكامل جان‌داران؛ تنزيه الانبياء؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ الرسائل التوحيديه؛ روان جاويد در تفسير قرآن مجيد؛ روح‌المعانى فى تفسيرالقرآن العظيم؛ شرح‌الاسماء او شرح دعاء الجوشن الكبير؛ شرح فصوص الحكم؛ الصحاح تاج اللغة و صحاح العريبه؛ علل‌الشرايع؛ عيون اخبار الرضا عليه السلام؛ فتح‌القدير؛ الفتوحات المكيه؛ الفرقان فى تفسير القرآن؛ فى ظلال القرآن؛ قاموس قرآن؛ كتاب مقدس؛ الكشاف؛ كشف‌الاسرار و عدةالابرار؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ معجم مقاييس‌اللغه؛ مفردات الفاظ القرآن؛ من‌لايحضره‌الفقيه؛ الميزان فى تفسيرالقرآن؛ النكت‌والعيون، ماوردى؛ النهاية فى غريب الاحاديث و الآثار.


صفحه 90


آزر
على اكبر ارجى، على خراسانى‌
آزر: ابِ (عموى) بت‌پرست ابراهيم عليه السلام‌
واژه آزر فقط يك بار در قرآن آمده:«و إِذ قَالَ إِبرهيمُ لِأَبيهِ ءَازَرَ أَتتَّخذُ أَصناماً ءَالِهةً إِنّى أَرَل- كَ و قَومَكَ فِى‌ضَللٍ مُبينٍ»(انعام/ 6، 74) و در دوازده مورد ديگر بدون ذكر نامش، از او به صورت «ابِ ابراهيم» ياد شده است.
ريشه لغوى‌
بيش‌تر لغت شناسان چون ابن‌منظور،[1]جوهرى‌[2]و جواليقى،[3]آزر را نامى غير عربى مى‌دانند. گروهى، اصل‌آن‌راعبرى،[4]و عدّه‌اى سريانى،[5]و جمعى نيز فارسى‌[6]مى‌شمرند.
جوهرى، آزر را برگرفته از «آزَرَ فلانٌ فلاناً» به معناى مددكار مى‌داند. وى را از آن رو آزر مى‌گفتند كه قومش را بر پرستش بت‌ها يارى مى‌كرد.[7]به نظر ابن‌فارس، آزر، مشتق از «ازْر» به معناى قوّت است‌[8]. برخى واژه پژوهان معاصر، كلمه آزر را معرّب «آزور» به معناى «كمر بسته به خدمت» و مشابه كلمه وزير دانسته‌اند و از آن‌جا كه او وزير مورد اعتماد و گرداننده امور نمرود بود، آزر لقب گرفت.[9]برخى ديگر به استناد منابع كهن عهد[1]. لسان العرب، ج 1،ص 132، «أزر»
[2]. الصحاح، ج 2، ص578، «آزر»
[3]. المعرب، ص 21،«آزر»
[4]. الاتقان، ج 1، ص291
[5]. ينابيع الاسلام، ج1، ص 56
[6]. تفسير قرطبى، ج 7،ص 16
[7]. الصحاح، ج 2، ص578، «آزر»؛ تفسير قرطبى، ج 7، ص 16
[8]. مقاييس اللغه، ج1، ص 102، «أزر»؛ تفسير قرطبى، ج 7، ص 16
[9]. التحقيق، ج 1، ص76، «آزر»