به خاك سپرده شد. او هنگام مرگ، درباره سه دخترش به رسول خدا سفارش كرد و حضرت سرپرستى آنان را بر عهده گرفت.[1]ابنحزم، از پسر و نوادگان پسرى او نيز نام برده است.[2]
اسعد بن زراره در شأن نزول:
1. گروهى از ياران پيامبر از جمله اسعد بن زراره، قبل از تغيير قبله* از دنيا رفتند.
خانوادههاى آنان بر اثر وسوسه برخى علماى يهود[3]از پيامبر درباره نمازهاى آنها كه رو به بيت المقدس گزارده بودند پرسيدند. در پاسخ آنان اين بخش از آيه 143 بقره/ 2 نازل شد[4]:«وما كانَ اللَّهُ لِيُضِيعَ ايمنَكُم انَّ اللَّهَ بِالنّاسِ لَرَءوفٌ رَحيم»و از ضايع نشدن ايمان آنان خبر داد.
2. از مقاتل نقل است كه ثعلبة بن غنم از قبيله اوس، و اسعد بن زراره از خزرج با يكديگر به تفاخر برخاستند. ثعلبه گفت: خزيمه ذوالشهادتين و حنظله غسيل الملائكه و عاصم بن ثابت كه از دين حمايت كرد و سعدبنمعاذ كه خداوند به حكم او درباره بنىقريظه راضى شد از ما هستند. اسعد گفت: ابىّ بن كعب، معاذ بن جبل، زيد بن ثابت و ابوزيد كه حامل و حافظ قرآن بودند و سعد بن عباده رئيس و خطيب انصار، از ما هستند.
كارشان به مشاجره كشيد و هريك با خشم، قبيله خويش را به يارى خواسته، دست به سلاح بردند. در پى اين ماجرا، آيات 102- 103 آلعمران/ 3 بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد و آنان را به تقواى الهى، وحدت و همدلى فراخواند. آنان پس از تلاوت حضرت، با يكديگر صلح كردند[5]:«يايُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اتَّقوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ ولا تَموتُنَّ الّا وانتُم مُسلِمون* واعتَصِموا بِحَبلِ اللَّهِ جَميعًا ولا تَفَرَّقوا واذكُروا نِعمَتَ اللَّهِ عَلَيكُم اذ كُنتُم اعداءً فَالَّفَ بَينَ قُلوبِكُم فَاصبَحتُم بِنِعمَتِهِ اخونًا ...»؛امّا با توجه به اينكه برخى از افتخارات نقل شده در روايت پيشين، پس از وفات اسعد بن زراره (اوّل هجرى) اتفاق افتاده است، نسبت دادن چنين داستانى به او صحيح به نظر نمىرسد؛ مثلًا حنظله در احد به شهادت رسيد و داستان بنىقريظه و سعد بن معاذ در سال پنجم هجرى اتفاق افتاد. بعيد نيست اين واقعه به سعد برادر اسعد، مربوط باشد كه به روايتى از منافقان بوده است.[6][1]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 458- 459
[2]. جمهرة انساب العرب، ص 349
[3]. تفسير بغوى، ج 1، ص 123
[4]. اسباب النزول، ص 43؛ مجمع البيان، ج1، ص 417
[5]. كشف الاسرار، ج 2، ص 229؛ مجمعالبيان، ج 2، ص 804
[6]. المغازى، ج 3، ص 1009
منابعاسباب النزول، واحدى؛ الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ اعلام الورى باعلام الهدى؛ انساب الاشراف؛ البداية و النهايه؛ تاريخ خليفة بن خياط؛ تاريخ المدينة المنوره؛ تاريخ اليعقوبى؛ جمهرة انساب العرب؛ دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشريعه؛ روضالانف؛ السيرة النبويه، ابن هشام؛ الطبقات الكبرى؛ قصص الانبياء، راوندى؛ كتاب الطبقات؛ كشف الاسرار و عدة الابرار؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ المحبر؛ مسند احمد بن حنبل؛ معالم التنزيل فى التفسير و التأويل، بغوى؛ المنتظم فى تاريخ الملوك و الامم.
اسْلَع بن شُرِيك بن عوف تميمى
مهران اسماعيلى
اسْلَع بن شُرِيك بن عوف تميمى: از تيره بنىالاعرج[1]، ساربان پيامبر
ابنسعد، نامش را ميمون بن سنباذ، و اسلع را لقب او مىداند.[2]وى ساربان پيامبر صلى الله عليه و آله و از خادمان او بود.[3]آيه تيمّم درباره او نازل شده[4]و تنها روايت منقول از او، درباره چگونگى تيمّم است. ابنحبّان نيز در كتاب الثقات از او نام برده است.[5]
بنا به روايتى از خود وى، در يكى از سفرها كه ساربان پيامبر صلى الله عليه و آله بود، شب هنگام محتلم شد و به سبب سرما از بيم بيمارى و مرگ، غسل نكرد و چون نمىخواست در آن حال شتر پيامبر را هدايت كند، اين امر را به مردى از انصار واگذاشت و خود پس از گرم كردن آب و غسل كردن به پيامبر و يارانش پيوست. وقتى رسول خدا، علّت تأخيرش را جويا شد، ماجرا را شرح داد، آنگاه آيه 43 نساء/ 4 نازل شد[6]:«... وان كُنتُم مَرضى او عَلى سَفَرٍ او جاءَ احَدٌ مِنكُم مِنَ الغاطِ او لمَستُمُ النّساءَ فَلَم تَجِدوا ماءً فَتَيَمَّموا صَعيدًا طَيّبًا فامسَحوا بِوُجوهِكُم وايديكُم انَّ اللَّهَ كانَ عَفُوًّا غَفُورا».براساس اين آيه، از مؤمنان خواسته شد در صورت نياز به غُسل* چنانچه بيمار يا مسافر بودند يا آب كافى نداشتند تيمّم* كنند.
بنابر روايت ديگرى از خود او، پيامبر فرمان حركت داد و او مشكل خود را مطرح كرد،[1]. الدرالمنثور، ج 2، ص 547؛ تاريخ دمشق،ج 4، ص 312
[2]. الطبقات، ج 7، ص 46
[3]. البداية و النهايه، ج 5، ص 251؛الاصابه، ج 1، ص 212
[4]. الدرالمنثور، ج 2، ص 547؛المعجمالكبير، ج 1، ص 299
[5]. الثقات، ج 3، ص 20
[6]. الدرالمنثور، ج 2، ص 547؛ المعجمالكبير، ج 1، ص 298- 299
آنگاه آيه پيشين نازل شد و پيامبر، روش تيمم را به او آموخت[1]و پس از آنكه به آب دست يافتند، از او خواست غسل كند.[2]
منابع
الاصابة فى تمييز الصحابه؛ البداية والنهايه؛ تاريخ مدينة دمشق؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ الطبقات الكبرى؛ كتاب الثقات؛ المعجم الكبير.[1]. الدرالمنثور، ج 2، ص 547؛ المعجمالكبير، ج 1، ص 298- 299
[2]. الطبقات، ج 7، ص 46
اسماءْ بنت ابىبكر
محمد اللّهاكبرى
اسماءْ بنت ابىبكر: دخترابوبكر (عبدالله) بن ابىقحافه (عثمان)، از تيره بنىتميم
مادرش قيله يا قُتيله از بنىعامر بن لؤى قريشى است كه ابوبكر* به روزگار جاهليّت وى را طلاق داد.[1]او 27 سال پيش از هجرت در مكّه زاده شد[2]و همانجا رشد كرد. در جوانى به همسرى زبيربن* عوام درآمد و به دعوت پدرش، اسلام آورد.[3]برخى مورّخان او را از نخستين مسلمانان و هجدهمين نفرى دانستهاند كه اسلام آورده است.[4]او از هجرت شبانه پيامبر صلى الله عليه و آله آگاه بود و بر پايه روايتى، در سه روزى كه پيامبر و ابوبكر در غار بودند، براى آنان غذا مىبرد.[5]هنگام حركت حضرت، كمربند خود را دو پاره كرد و غذاى پيامبر صلى الله عليه و آله را با يكى از آن دو بست[6]، به همين جهت به او «ذات النّطاقَيْن» مىگفتند.[7]وى به اين لقب شهرت يافت و بدان افتخار مىكرد و هنگامى كه شاميان به تمسخر، پسرش عبدالله را ابنذاتالنّطاقَيْن مىناميدند، اسماء پاسخ داد: به كدام يك از دو كمربندم من را مسخره مىكنيد: به آنكه غذاى سفر پيامبر صلى الله عليه و آله را با آن بستم يا به آنكه زنان دارند و از آن گريزى نيست؟[8]
اسماء بر اثر فاش نكردن جهت حركت پيامبر صلى الله عليه و آله، از ابوجهل سيلى خورد.[9]طبق نقلى[1]. الطبقات، ج 8، ص 198؛ اعلامالنساء، ج1، ص 47؛ الاصابه، ج 8، ص 12- 13
[2]. اسدالغابه، ج 8، ص 8؛ الاصابه، ج 8، ص14
[3]. السيرةالنبويه، ج 1، ص 250، 254؛الاستيعاب، ج 4، ص 345
[4]. الاستيعاب، ج 4، ص 346؛ اسدالغابه، ج7، ص 8؛ الاصابه، ج 8، ص 13
[5]. السيرة النبويه، ج 2، ص 485
[6]. همان، ص 486؛ الطبقات، ج 8، ص 196
[7]. الاستيعاب، ج 4، ص 345
[8]. انسابالاشراف، ج 7، ص 130؛اعلامالنساء، ج 1، ص 47
[9]. السيرةالنبويه، ج 2، ص 487؛عيونالاثر، ج 1، ص 218
او پس از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله درحالىكه پسرش عبدالله را آبستن بود، به مدينه هجرت كرد و نوزاد خود را در قبا به دنيا آورد.[1]از شركت او در جنگها و ديگر حوادث دهه نخست تاريخ اسلام خبرى نيست؛ امّا در سال 13 هجرى به روزگار حكومت پدرش، همراه همسرش زبير در پيكار يرموك، دشوارترين نبرد مسلمانان با روميان، شركت داشت.[2]در اواخر خلافت عمر به سال 23 هجرى هنگامى كه پسرش عروه، كودكى خردسال بود، از زبير طلاق گرفت.[3]با توجه به اينكه مورّخان برايش همسر ديگرى ننوشتهاند، به نظر مىرسد تا پايان عمر (73 ه.) به مدّت 50 سال تنها زيست و همسر ديگرى اختيار نكرد.
اسماء از صحابه و نزد خلفا شخصى محترم بود، ازاينرو هنگامى كه عمر براى مسلمانان و براساس فضل و سابقه آنان مقرّرى تعيين مىكرد، براى اسماء 1000 درهم قرار داد.[4]وى زنى فصيح بود و رأيى استوار داشت. سفارش او به پسرش عبدالله هنگامى كه در محاصره شاميان قرار داشت و پاسخهاى وى به حجّاج، از خردمندى او حكايت دارد.[5]اسماء در طول محاصره هفت ماه و نيمه پسرش، در كنار او بود و پيكار، كشته شدن و به دار آويختنش را از نزديك نظاره مىكرد.[6]
اسماء از زبير صاحب 8 فرزند شد؛ از جمله عبدالله، مصعب و عروه[7]كه در حوادث سياسى و اجتماعى و فرهنگى قرن اوّل و دوم هجرى، نقش داشتند. عبدالله از دشمنان كينهتوز اميرمؤمنان عليه السلام بود.[8]على عليه السلام در نهجالبلاغه مىفرمايد: زبير پيوسته از ما اهلبيت بود تا آنكه فرزند شومش عبداللّه رشد كرد.[9]مدّت 8 سال به ادّعاى خلافت بر بخش بزرگى از قلمرو اسلام حكومت مىكرد.[10]او در دوران حكومتش مدت 40 جمعه صلوات[1]. الاستيعاب، ج 4، ص 345؛ اسدالغابه، ج3، ص 242
[2]. الطبقات، ج 8، ص 199
[3]. همان؛ تهذيبالتهذيب، ج 7، ص 161؛تهذيبالكمال، ج 20، ص 22
[4]. الطبقات، ج 8، ص 199؛ تاريخدمشق، ج69، ص 19
[5]. انسابالاشراف، ج 7، ص 123- 124؛تاريخيعقوبى، ج 2، ص 267؛ مروجالذهب، ج 3، ص 137- 138
[6]. تاريخ دمشق، ج 69، ص 21- 27؛ انسابالاشراف، ج 7، ص 128- 130
[7]. تاريخ دمشق، ج 69، ص 8
[8]. قاموس الرجال، ج 6، ص 348
[9]. نهجالبلاغه، حكمت 453
[10]. الاستيعاب، ج 3، ص 40
بر پيامبر صلى الله عليه و آله را در خطبههاى نماز جمعه ترك كرد.[1]
دانشمندان رجالى اهلسنّت، اسماء را از راويان ثقه برشمردهاند و شمار فراوانى از محدّثان، از او روايت شنيده و نقل كردهاند.[2]
اسماء هم خود شعر مىسرود و هم شعر ديگران را مىخواند.[3]در رثاى شوهرش زبير، مرثيهاى سروده كه در منابع تاريخى ضبط است.[4]وى علم تعبير خواب را مىدانست و آن را به ديگران نيز مىآموخت.[5]اسماء در اواخر عمر نابينا شد و سرانجام در ماه جمادىالاولى يا جمادىالثانيه سال 73 هجرى، چند روز پس از مرگ و دفن پسرش عبدالله، در 100 سالگى درگذشت و در مكّه به خاك سپرده شد.[6]
اسماء در شأن نزول:
1. براساس نقل برخى از محدّثان و مفسّران[7]، مادر مطلّقه اسماء (قيله يا قُتَيله دختر عبدالعزّى) كه مشرك بود، به ديدن دخترش آمد و برايش هدايايى آورد. أسماء به مادر خود گفت: تا از پيامبر صلى الله عليه و آله اجازه نگيرم، هديهات را نمىپذيرم و تو را به خانهام راه نمىدهم.
آيات 8- 9 ممتحنه/ 60 در اين باره نازل شد:«لايَنهكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذينَ لَم يُقتِلوكُم فِىالدّينِ ولَم يُخرِجوكُم مِن ديرِكُم ان تَبَرّوهُم و تُقسِطوا الَيهِم انَّ اللَّهَ يُحِبُّ المُقسِطينخداوند شما را از نيكى و دادگرى در حقّ كسانىكه با شما بر سر دين نجنگيده، و شما را از خانههايتان بيرون نكردهاند، باز نمىدارد. خدا دادگران را دوست دارد».[1]. شرح نهج البلاغه، ج 20، ص 338
[2]. الاصابه، ج 8، ص 13؛ معرفة الثقات، ج2، ص 45؛ الثقات، ج 3، ص 23
[3]. اعلام النساء، ج 1، ص 49
[4]. همان؛ انسابالاشراف، ج 9، ص 433
[5]. الطبقات، ج 5، ص 93؛ سير اعلامالنبلاء، ج 4، ص 235
[6]. الاستيعاب، ج 4، ص 345؛ اسدالغابه، ج7، ص 9
[7]. الطبقات، ج 8، ص 198؛ جامعالبيان، مج14، ج 28، ص 83- 84؛ مختصرتاريخدمشق، ج 5، ص 113
قابل توجه است كه راويانِ روايات اين شأن نزول، در نقل طبرى و ابنسعد، همه از خاندان زبيرند، ازاينرو بايد با ترديد يا دقّت و تأمّل بيشتر بدانها نگريست.
2. اسماء در عمرةالقضاء[1]همراه پيامبر صلى الله عليه و آله بود و مادر و مادربزرگش كه هر دو مشرك بودند، نزد وى آمده، چيزى خواستند. او در پاسخ آنان گفت: تا در اين باب از پيامبر صلى الله عليه و آله نپرسم و اجازه نگيرم، چيزى به شما نمىدهم. شما همدين من نيستيد. اسماء در اين باره از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد و در پاسخ وى خداوند آيه 272 بقره/ 2:«لَيسَ عَلَيكَ هُدهُم ولكِنَّ اللَّهَ يَهدى مَن يَشاءُ وما تُنفِقوا مِن خَيرٍ فَلِانفُسِكُم وما تُنفِقونَ الَّا ابتِغاءَ وجهِ اللَّهِ وما تُنفِقوا مِن خَيرٍ يُوَفَّ الَيكُم وانتُم لاتُظلَمون»را فرو فرستاد و به پيامبر صلى الله عليه و آله اعلام كرد: هدايت مشركان برعهده تو نيست كه صدقه بخششاز آنان باز مىگيرى تا مسلمان شوند. تو دعوتكنندهاى؛ نه راه نماينده. اين خداست كه هركه را خواهد راه نمايد[2]و به مسلمانان اعلام كرد: اموالى را كه مىبخشيد، براى خودتان است. شما فقط براى خشنودى خدا مىبخشيد. پاداش آنچه انفاق مىكنيد، بهتمام و بىكاستى به شما مىرسد و به شما ستم نمىشود.
ميبدى[3]نيز همين شأن نزول را آورده است، بىآنكه به عمرةالقضاء اشاره كند. ميبدى و طبرسى هر دو روايات ديگرى را نيز در شأن نزول اين آيه آوردهاند[4]كه در مجموع مىتوان گفت كار اسماء، يعنى كمك نكردن به خويشاوندِ نزديك غير همدين، مشكل همه مسلمانان بوده است و بسيارى از آنان از اين كار خوددارى مىكردهاند، بدون آنكه از پيامبر صلى الله عليه و آله بپرسند و كار اسماء فقط يكى از مصاديق آن بوده است.
منابع
الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسد الغابة فىمعرفة الصحابه؛ الاصابة فىتمييز الصحابه؛ اعلام النساء فى عالمى العرب و الاسلام؛ انساب الاشراف؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخ اليعقوبى؛ تهذيب التهذيب؛ تهذيب الكمال فى اسماء الرجال؛ جامع البيان عن تأويل آىالقرآن؛ سير اعلام النبلاء؛ السيرة النبويه، ابنهشام؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابىالحديد؛ الطبقاتالكبرى؛ عيون الاثر فى فنون المغازى و الشمائل و السير؛ قاموس الرجال؛ كتاب الثقات؛ كشف الاسرار وعدة الأبرار؛ مجمعالبيان فى تفسيرالقرآن؛ مختصر تاريخ دمشق؛ مروج الذهب و معادن الجوهر؛ معرفةالثقات؛ نهجالبلاغه.[1]. مجمعالبيان، ج 2، ص 663
[2]. كشف الاسرار، ج 1، ص 742
[3]. كشف الاسرار، ج 1، ص 742
[4]. همان؛ مجمعالبيان، ج 2، ص 663