بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 149


اسماعيل بن عَبد اللّه غِفارى‌
سيد محمود دشتى‌
اسماعيل بن عَبداللّه غِفارى‌
او را اشجعى نيز خوانده‌اند.[1]از زندگى وى هيچ اطلاعى در منابع ديده نمى‌شود. فقط از كلبى و مقاتل نقل شده كه اسماعيل، همسرش «قُتَيله» را در زمان رسول خدا طلاق داد، درحالى‌كه از باردارى وى آگاه نبود؛ اما پس از مدتى كه از باردارى او آگاه شد، به وى رجوع كرد و براى زايمان به خانه‌اش باز گرداند؛ ولى پس از زايمان، زن و فرزند هر دو مردند و آيه 228 بقره/ 2 در اين‌باره نازل شد[2]:«والمُطَلَّقتُ يَتَرَبَّصنَ بِانفُسِهِنَّ ثَلثَةَ قُرُوءٍ ولا يَحِلُّ لَهُنَّ ان يَكتُمنَ ما خَلَقَ اللَّهُ فى ارحامِهِنَّ ان كُنَّ يُؤمِنَّ بِاللَّهِ واليَومِ الأخِرِ وبُعولَتُهُنَّ احَقُّ بِرَدّهِنَّ فى ذلِكَ ان ارادُوا اصلحًاو زنان طلاق داده شده بايد سه پاكى انتظار كشند و اگر به خدا و روز واپسين ايمان دارند براى آنان روا نيست كه آنچه را خداوند در رحمشان آفريده، پوشيده دارند و اگر شوهرانشان سر آشتى دارند، به باز گرداندن آنان در اين مدت‌سزاوارترند».
در نقل ديگرى از مقاتل و كلبى آمده است كه در آغاز اسلام اگر مردى همسرش را براى بار سوم طلاق* مى‌داد و همسرش باردار بود، مرد تا هنگام زايمان، حق رجوع داشت؛ امّا بعداً اين حكم با آيه 229 بقره/ 2 منسوخ شد[3]:«الطَّلقُ مَرّتانِ فَإِمساكٌ بِمَعروفٍ أَو تَسرِيحٌ بِإِحسن ...»،بنابراين، مراجعه اسماعيل به همسرش پس از آگاهى از باردارى وى، بر اساس اين حكم بوده است، با اين حال، ميان اين قضيه با مفاد آيه و زمان نزول آن‌كه پس از درگذشت قُتَيله بوده، پيوند روشنى مشاهده نمى‌شود.[1]. الاصابه، ج 1، ص 219
[2]. همان؛ روض‌الجنان، ج 3، ص 259
[3]. الدرالمنثور، ج 1، ص 660


صفحه 150

در هر صورت، آيه اقدام زنان به كتمان باردارى خود را كه غالباً به قصد از بين بردن حق رجوع شوهر خود يا ازدواج بعدى بوده، حرام مى‌شمارد و رجوع به زن در ايام عدّه* را حق شوهر مى‌داند.[1]در روايتى ديگر، نام اين شخص، مالك بن اشدق و اهل طائف ياد شده است.[2]
منابع‌
الاصابة فى تمييز الصحابه؛ جامع‌البيان عن تأويل آى‌القرآن؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ روض‌الجنان و روح الجنان؛ الميزان فى تفسير القرآن.[1]. جامع البيان، مج 2، ج 2، ص 606؛الميزان، ج 2، ص 231
[2]. روض‌الجنان، ج 3، ص 259


صفحه 151


اسماعيل صادق‌الوَعد عليه السلام‌
محمد مرادى‌
اسماعيل صادق‌الوَعد عليه السلام‌
در آيه 54 مريم/ 19 از پيامبرى به نام «اسماعيل» با صفت «صادق الوعد» ياد شده است:«واذكُر فِى الكِتبِ اسمعيلَ انَّهُ كانَ صادِقَ الوَعدِ وكانَ رَسولًا نَبيّا». در اينكه مقصود از اسماعيل در اين آيه فرزند ابراهيم يا پيامبرى جز اوست اختلاف است. همه مفسران اهل سنّت اسماعيل در اين آيه را فرزند ابراهيم دانسته و جز او را نام نبرده يا آنكه به شدت ردّ كرده‌اند.[1]در ميان تفاسير شيعه برخى هر دو احتمال را ذكر كرده و قول جمهور را ضعيف شمرده‌اند[2]، با اين حال برخى بر اينكه مراد از وى اسماعيل فرزند ابراهيم است تأكيد كرده و قول ديگر را ضعيف دانسته‌اند.[3]
برخى با استناد به رواياتى او را اسماعيل بن حزقيل مى‌دانند.[4]بر پايه روايتى از امام صادق عليه السلام اسماعيل در اين آيه فرزند ابراهيم عليه السلام نيست، زيرا اسماعيل عليه السلام در حيات پدر از دنيا رفت. از سويى با وجود رسالت ابراهيم عليه السلام جايى براى رسالت اسماعيل نبود. اين اسماعيل فرزند حزقيل بود كه به سوى قوم خود مبعوث شد و او را تكذيب كردند و كشتند[5]؛ امّا به نظر مى‌رسد برخى روايات و داده‌هاى تاريخى كه پيامبرى و رسالت اسماعيل براى جُرْهُميان و قبايل يمانى و عَمالقه و عمر طولانى 120 سال براى او و وصيّت ابراهيم به اسماعيل را گزارش كرده است‌[6]و آيات قرآن كه به رسالت وى‌[1]. جامع‌البيان، مج 9، ج 16، ص 120؛تفسيرابن‌كثير، ج 3، ص 132؛ الدرالمنثور، ج 5، ص 516؛ روح‌المعانى، مج 9، ج 16، ص152
[2]. الميزان، ج 14، ص 62
[3]. مجمع البيان، ج 6، ص 800؛ الفرقان، ج15- 16، ص 341
[4]. احسن الحديث، ج 6، ص 335
[5]. حياة القلوب، ج 2، ص 831
[6]. مجمع‌البيان، ج 6، ص 800؛ الكامل، ج1، ص 125؛ بحارالانوار، ج 1، ص 96؛ ج 17، ص 148


صفحه 152

اشاره دارد:«ءامَنّا بِاللَّهِ و ما انزِلَ الَينا و ما انزِلَ الى‌ ابرهيمَ واسمعيلَ واسحقَ و يَعقوبَ»(بقره/ 2، 136؛ نساء/ 4، 163) با آن بخش از روايت پيشگفته كه رسالت فرزند ابراهيم را نفى كرده و مرگ او را در زمان حيات پدر مى‌داند سازگار نيست و شايد همين امر برخى را بر آن داشته تا در صدور اين روايت ترديد كنند.[1]
اساس ديدگاهى كه او را اسماعيل بن حزقيل مى‌داند، افزون بر روايات اين است كه در قرآن نام اسماعيل همواره در كنار پدرش ابراهيم ذكر شده است (بقره/ 2، 125، 127، 133، 136)؛ ولى در آيه مورد بحث (54 مريم/ 19) نام وى مستقل آمده است. از سويى عطف اسرائيل (يعقوب) بر ابراهيم در آيه 58 مريم/ 19 نشان مى‌دهد كه اسماعيل و پيامبران ديگر كه در آيات قبل از آنها ياد شده هم فرزند ابراهيم و هم فرزند يعقوب‌اند، حال آنكه اسماعيل فرزند ابراهيم عموى يعقوب است؛ نه فرزند او، بنابراين، وى در آيه مورد بحث بايد جز او و از نسل يعقوب باشد تا معناى آيات درست باشد؛ ولى دليل نخست با وجود آيات 86 انعام/ 6؛ 85 انبياء/ 21 و 48 ص/ 38 كه نام اسماعيل جدا ذكر شده پاسخ داده مى‌شود، افزون بر آن جدا ياد كردن از اسماعيل بن ابراهيم ممكن است براى نشان دادن اعتبار و موقعيّت ويژه او باشد.[2]
پاسخ دليل دوم نيز اين است كه عطف اسرائيل بر ابراهيم سبب نمى‌شود كه در همه امور با هم مشترك باشند و چنين نتيجه نمى‌دهد، كه همه افراد ياد شده بايد از نسل ابراهيم و يعقوب باشند، بلكه ممكن است برخى ذريّه ابراهيم و برخى ذريّه يعقوب باشند.
برخى احتمال داده‌اند اسماعيل در آيه مورد بحث (54 مريم/ 19) پيامبرى از بنى‌اسرائيل باشد كه در آيه 246 بقره/ 2 در داستان طالوت بدون ذكر نام، از او ياد شده و داستان وى در تورات‌[3]و انجيل‌[4]نيز گزارش شده است‌[5]، در هر حال، اسماعيل‌[1]. روح المعانى، مج 9، ج 16، ص 152
[2]. الميزان، ج 14، ص 63
[3]. كتاب مقدس، اول سموئيل، 1- 15
[4]. همان، رساله عبرانيان، 11: 20- 24
[5]. اعلام القرآن، ص 101؛ اعلام قرآن، ص129


صفحه 153

صادق‌الوعد چه آنكه فرزند ابراهيم يا پيامبرى جز او باشد سبب صادق‌الوعد خواندن وى را آن دانسته‌اند كه براى شخصى كه به او وعده ملاقات داده بود مدتى طولانى انتظار كشيد.[1]بر اساس آيه 54 مريم/ 19 وى نبى و رسول بود و اهل خود را به نماز و زكات فرا مى‌خواند و مرضىّ خداوند بود. (ظ اسماعيل عليه السلام)
منابع‌
اعلام قرآن؛ اعلام القرآن؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تفسير احسن الحديث؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ حياة القلوب تاريخ پيامبران؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ روح‌المعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ الفرقان فى تفسيرالقرآن؛ قاموس قرآن؛ الكامل فى التاريخ؛ كتاب مقدس؛ الميزان فى تفسيرالقرآن.[1]. جامع‌البيان، مج 9، ج 16، ص 120


صفحه 154


اسْوَد بن خَلَف عبد يَغوث‌
محمد خراسانى‌
اسْوَد بن خَلَف عبد يَغوث‌
وى اهل مكّه و قريشى است.[1]برخى او را از تيره بنى‌زهره، و ابن عبدالبر وى را جُمَحىّ مى‌داند[2]؛ ولى ابن اثير، هر دو نظر را مخدوش دانسته است.[3]اسود از كسانى است كه در روز فتح مكّه مسلمان شد.[4]روايتى از او درباره چگونگى بيعت مسلمانان با پيامبر صلى الله عليه و آله در آن روز نقل شده است.[5]فرزندش محمد تنها كسى است كه از او روايت كرده است.[6]
بر اساس روايتى كه طبرى‌[7]، واحدى‌[8]، و ابوالفتوح رازى‌[9]نقل كرده‌اند او يكى از 4 نفرى است كه با زن پدر خود ازدواج* كرده بود و آيه‌«ولا تَنكِحوا ما نَكَحَ ءاباؤُكُم مِنَ النّساء ...»(نساء/ 4، 22) در اين باره نازل شد و آنان را از ازدواج با همسران پدرانشان نهى كرد.
منابع‌
اسباب النزول، واحدى؛ الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ التاريخ الكبير؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجرح والتعديل؛ روض‌الجنان و روح الجنان؛ كتاب الثقات.[1]. التاريخ الكبير، ج 1، ص 444
[2]. الاستيعاب، ج 1، ص 181
[3]. اسدالغابه، ج 1، ص 227
[4]. الاستيعاب، ج 1، ص 181؛ اسدالغابه، ج1، ص 227
[5]. التاريخ الكبير، ج 1، ص 444؛اسدالغابه، ج 1، ص 227
[6]. الجرح والتعديل، ج 2، ص 291؛ الثقات،ج 3، ص 9
[7]. جامع البيان، مج 3، ج 4، ص 421
[8]. اسباب النزول، ص 123
[9]. روض‌الجنان، ج 5، ص 300


صفحه 155


اسْوَد بن عَبْد الاسَد بن هِلال‌
محمد باغستانى‌
اسْوَد بن عَبْد الاسَد بن هِلال: از قريش، تيره بنى‌مخزوم‌
وى از طرف پدر، برادر ابوسلمه و مادرش از قبيله كنده‌[1]است. اسود بر خلاف ابوسلمه كه مادرش از بنى‌هاشم بود[2]نه تنها به پيامبر ايمان نياورد، بلكه در مخالفت با او كوشيد.
نام وى در شمار استهزا كنندگان پيامبر صلى الله عليه و آله به ثبت رسيده است.[3]در ايّام حجّ او با ديگر مخالفانِ پيامبر در مبادى ورودى مكّه مى‌ايستادند تا از ارتباط ديگران با آن حضرت مانع شوند.[4]اسود در جنگ بدر* اوّلين كشته از سپاه مشركان بود. چون نگاه او به حوض آب ذخيره مسلمانان افتاد سوگند ياد كرد كه يا از آن بنوشد يا آن را ويران كند. بدين منظور كوشيد؛ امّا حمزه در برابر وى قرار گرفت و پاى او را قطع كرد. اسود همچنان در پى تحقق عهد خويش، به پيش رفت و ديوار حوض را با پاى ديگر خود ويران كرد و در نهايت در درون حوض به دست حمزه كشته شد.[5]مرگ او غيرت و شجاعت عتبه، و برادرش شيبه و فرزندش وليد را برانگيخت و از لشكر جدا شده، مبارز طلبيدند.[6]
اسود مردى تندخو و بد اخلاق بود.[7]مفسران گاه تقابل كفر و ايمان را به‌صورت مقايسه‌اى ميان او و برادرش ابوسلمه* مطرح كرده‌اند، چنان كه نمونه‌اى از آن را ذيل آيه 32 كهف/ 18 و آيات 19- 25 حاقّه/ 69 و 9- 10 انشقاق/ 84 مى‌بينيم.[1]. انساب الاشراف، ج 10، ص 4308
[2]. الاستيعاب، ج 4، ص 244
[3]. جمهرة انساب العرب، ص 144
[4]. المحبر، ص 160
[5]. المغازى، ج 1، ص 68؛ البدايةوالنهايه، ج 3، ص 214؛ الدرالمنثور، ج 4، ص 24
[6]. البداية والنهايه، ج 3، ص 214
[7]. همان؛ الثقات، ج 1، ص 166؛ السيرةالنبويه، ج 2، ص 624


صفحه 156

بر پايه روايتى، زنى كه در مدينه مرتكب دزدى شد و پيامبر به‌رغم شفاعت برخى اصحاب، دست او را قطع كرد، فاطمه دختر اسود بوده است.[1]
اسود در شأن نزول:
1. بنا به نقل كلبى آيه 32 كهف/ 18:«واضرِب لَهُم مَثَلًا رَجُلَينِ جَعَلنا لِاحَدِهِما جَنَّتَينِ مِن اعنبٍ ...برايشان داستان دو مردى را بيان كن كه به يكى از آن دو، دو بوستان از انگورها داديم ...» درباره او و برادرش ابوسلمه نازل شده است‌[2]، درحالى‌كه منابع، اطلاعاتى درباره باغهاى انگورِ اسود ارائه نمى‌دهد. بنابه روايت ابن‌عباس آيه درباره عيينه و سلمان نازل شده و خداوند اين دو را به برادرانى از بنى‌اسرائيل تشبيه كرده كه يكى از آنها بر اثر ثروت اندوزى، نسبت به خدا كفر ورزيد. در برخى منابع نيز مراد از«رَجُلين»پيامبر و اهل مكه يا هر مؤمن و كافرى دانسته شده‌[3]كه در اين صورت آيه نمادين خواهد بود.
2. بنا به نقل ابن‌عباس و ضحاك آيات 19 و 25 حاقّه/ 69[4]و 7 و 10 انشقاق/ 84[5]كه از واگذارى نامه اعمال به مؤمنان و كافران سخن مى‌گويد در شأن اسود و ابوسلمه است.
3. بنا به روايت مقاتل، آيه 40 نبأ/ 78:«و يَقولُ الكافِرُ يلَيتَنى كُنتُ تُربًا»درباره اسود نازل شده است.[6]
4. بنا به روايتى از ابن‌عباس، مراد از انسان در آيات‌«وَ قالَ الانسنُ ما لَها»(زلزله/ 99، 3) و«انّ الانسنَ لَكَفور»(حجّ/ 22، 66) اسود است‌[7]كه نسبت به نعمتهاى الهى كفران كرد و با مشاهده قيامت نگرانى و تحيّر خود را ابراز خواهد كرد.
5. ذيل آيه 51 صافّات/ 37:«قالَ قائلٌ مِنهم انّى كانَ لى قَرين»از اسود سخن به ميان‌[1]. جمهرة انساب العرب، ص 144؛ الطبقات، ج8، ص 206
[2]. تفسير قرطبى، ج 10، ص 259؛ تفسيرسمرقندى، ج 2، ص 298؛ كشف‌الاسرار، ج 5، ص 688
[3]. تفسير قرطبى، ج 10، ص 259
[4]. تفسير سمرقندى، ج 3، ص 399؛ تفسيرقرطبى، ج 18، ص 175
[5]. تفسير قرطبى، ج 19، ص 179
[6]. همان، ص 123
[7]. التفسير الكبير، ج 23، ص 63؛ تفسيرقرطبى، ج 12، ص 62؛ ج 20، ص 101