الَيكَ الكِتبَ بِالحَقّ لِتَحكُمَ بَينَ النّاسِ بِما اركَ اللَّهُ و لا تَكُن لِلخانينَ خَصيماما كتاب آسمانى را به راستى و درستى بر تو فرود آورديم تا بر مبناى آن و به مدد آنچه خداوند به تو نمايانده است، بين مردم داورى كنى و مدافع خيانت پيشگان مباش». بدين ترتيب، اسير از طرف خداوند، به خيانت پيشگى وصف شد.منابعالاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسد الغابة فى معرفة الصحابه؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ تاريخ المدينة المنوره؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير؛ تفسير القمى؛ تفسير مبهمات القرآن؛ جامعالبيان عن تأويل آىالقرآن.
اشْعَث بن قَيس
ابوالقاسم زرگر
اشْعَث بن قَيس: ابومحمد، معديكرب بن قَيْس بن معديكرب بن معاويه[1]
وى به سبب ژوليدگى هميشگى موهايش، به «اشعث» (ژوليده مو) شهرت يافت.[2]در جاهليّت از سران قبيله كِنْده (از قبايل عمده يمن) بود[3]و در سال دهم هجرت، در رأس هيئتى به مدينه آمد و مسلمان شد.[4]خواهرش، قُتَيْلَه را بهطور غيابى به عقد پيامبر درآورد؛ ولى پيش از رسيدن او به مدينه، رسول خدا رحلت كرد.[5]بر پايه روايتى اشعث در حجّةالوداع حضور داشت.[6]پس از وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله، مرتد شد و با لشكريان ابوبكر نبردهاى سختى كرد؛ امّا سرانجام تسليم، و به اسارت نزد ابوبكر آورده شد. ابوبكر او را بخشود و خواهر خود، امّفَرْوَه را به همسرى وى درآورد[7]، هرچند در واپسين لحظات عمر خود، از اينكه اشعث را نكشته بود، اظهار پشيمانى كرد، زيرا با همه اينها، او را فردى مفسد مىدانست.[8]
در دوره خلافت عمر و كمى پيش از آن، در جنگهاى روم و ايران شركت جست و در همين ايّام به همراه قبيلهاش (كِنْده) در كوفه سكونت يافت.[9]سپس در دوره خليفه سوم، كارگزار خليفه در آذربايجان شد[10]و بنا به اختلاف روايات، بين 4 تا 10 سال،[1]. المعارف، ص 333؛ المحبر، ص 251؛ سير اعلامالنبلاء، ج 2، ص 37
[2]. المعارف، ص 333؛ شرح نهجالبلاغه، ج1، ص 216
[3]. وقعة صفين، ص 138؛ الاصابه، ج 1، ص239؛ الاستيعاب، ج 1، ص 220
[4]. الاستيعاب، ج 1، ص 220
[5]. الطبقات، ج 8، ص 116- 117؛ المحبر، ص94- 95؛ انسابالاشراف، ج 2، ص 94
[6]. الخصال، ج 1، ص 219؛ المناقب، ج 2، ص315؛ بحارالانوار، ج 41، ص 206
[7]. الرده، ص 253- 321؛ الفتوح، ج 1، ص55- 68
[8]. الامامة والسياسه، ج 1، ص 36؛فتوحالبلدان، ص 112؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 137
[9]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 151؛ تاريخدمشق، ج 9، ص 131
[10]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 693؛ انسابالاشراف، ج 3، ص 80
والى آنجا بود.
علىبنابىطالب عليه السلام پس از جنگ جمل، يعنى حدود 6 ماه پس از آغاز خلافتش، او را از ولايت آذربايجان عزل كرد و از وى خواست تا اموال حكومتى را در كوفه به حضرت تحويل دهد.[1]اين تصميم بر اشعث ناگوار آمد، بهطورى كه بر آن شد تا به معاويه بپيوندد؛ ولى قومش او را بازداشتند، زيرا ترك شهر و قوم و پيوستن به معاويه را سزاوار نمىدانستند[2]، گرچه بلاذرى از مكاتبه او با معاويه سخن گفته است.[3]
او در جنگ صفين در سپاه امام على عليه السلام بود و از سوى حضرت فرمانده جناح راست لشكر عراق شد. در اين جنگ، به مالك اشتر كه اصالتى يمنى داشت و از سرداران برجسته سپاه على عليه السلام بود، حسادت مىورزيد و در كسب پيروزيهاى نخستين با او به رقابت مىپرداخت.[4]
او در ليلةالهرير ضمن سخنرانى، مردم را از ادامه جنگ برحذر داشت[5]و پس از نيرنگِ بر سر نيزه كردن قرآنها از سوى معاويه، به شدت از ادامه جنگ جلوگيرى كرد و على عليه السلام را واداشت تا مالك اشتر را از صف مقدّم جنگ به عقب بازگرداند. پس از آن در انتخاب ابنعبّاس و مالك اشتر بهصورت نماينده سپاه عراق براى داورى، با اميرمؤمنان، على عليه السلام مخالفت ورزيد و سرانجام امام را واداشت تا به داورى ابوموسى اشعرى تن در دهد.[6]اشعث در جنگ نهروان، در كنار على عليه السلام، ولى بدون هيچ سِمَتى، برضدّ خوارج شركت كرد[7]و پس از اين جنگ، با وعدههاى معاويه، مانع اعزام دوباره سپاه على عليه السلام[1]. وقعة صِفين، ص 20- 21؛ الامامة والسياسه، ج 1، ص 111
[2]. وقعة صفين، ص 21؛ الامامة والسياسه، ج1، ص 112
[3]. انساب الاشراف، ج 3، ص 80
[4]. وقعة صفين، ص 180
[5]. همان، ص 480- 481؛ الاخبارالطوال، ص188- 189؛ الفتوح، ج 4، ص 197
[6]. وقعة صفين، ص 482- 500؛ اخبارالطوال،ص 191- 192
[7]. تاريخ دمشق، ج 9، ص 120؛ المنتظم، ج3، ص 408
به سوى شام شد[1]، ازاينرو حضرت او را بر منبر، منافق پسر كافر خواند و نفرين كرد.[2]
اشعث كه در توطئه قتل على بن ابىطالب عليه السلام شركت داشت، از مدتى قبل، حضرت را به ترور تهديد مىكرد[3]و ابنملجم را كه براى قتل حضرت به كوفه آمده بود، يك ماه در خانهاش ساكن كرد.[4]ابنملجم شبى كه فرداى آن قصد كشتن على عليه السلام را داشت تا نزديكى طلوع فجر با اشعث در مسجد مشاوره داشت. سپس اشعث به او گفت: در انجام كارت شتاب كن كه چون صبح شود رسوا مىشوى.[5]اين سخن را حُجربن عَدِىّ شنيد و چون امام كشته شد، حجر به اشعث گفت: اى اعور تو او را كشتهاى.[6]سرانجام 40 روز پس از شهادت على عليه السلام در 63 سالگى مُرد.[7]وى را از راويان حديث پيامبر و از اصحاب او شمردهاند.[8]
برخى از فرزندان او نيز در مسائل سياسى زمان خود نقش آفريدند؛ جَعْدَه دختر او همسر خود، امام حسن عليه السلام را با زهر به شهادت رساند[9]و محمدبناشعث پس از صلح امام حسن عليه السلام، حُجربن عَدِىّ را دستگير و به زيادبن ابيه تحويل داد[10]و پس از قيام امام حسين عليه السلام و پيش از حادثه كربلا، مسلم بن عقيل را نيز دستگير و به عبيدالله بن زياد تحويل داد[11]و در كربلا با برادرش قَيْسبناشعث در ميان فرماندهان عمر سعد بود.[12]
اشعث در شأن نزول:
برخى، ذيل آيه 77 آلعمران/ 3 از اشعث ياد كردهاند؛ از خود او نقل شده كه گفته است: اين آيه، درباره من نازل شده است؛ من و مردى يهودى درباره زمينى اختلاف داشتيم. او را نزد پيامبر صلى الله عليه و آله بردم حضرت به من فرمود: آيا بيّنهاى دارى؟ عرض كردم: نه.[1]. انسابالاشراف، ج 3، ص 153- 156؛اخبارالطوال، ص 211
[2]. الاغانى، ج 21، ص 20؛ نهجالبلاغه،خطبه 19
[3]. مقاتل الطالبيين، ص 48؛ تاريخ دمشق، ج9، ص 139- 140؛ شرح نهجالبلاغه، ج 6، ص 254
[4]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 212
[5]. الطبقات، ج 3، ص 26؛ انساب الاشراف، ج3، ص 254
[6]. انساب الاشراف، ج 3، ص 254
[7]. الاستيعاب، ج 1، ص 221
[8]. رجال الطوسى، ص 23؛ سير اعلامالنبلاء، ج 2، ص 38
[9]. المعارف، ص 212؛ انساب الاشراف، ج 3،ص 270- 295
[10]. تاريخ طبرى، ج 5، ص 223- 224؛البداية والنهايه، ج 8، ص 425
[11]. المحبر، ص 245- 246؛ انسابالاشراف،ج 2، ص 339؛ الارشاد، ج 2، ص 58
[12]. الاخبار الطوال، ص 298- 302؛ الكافى،ج 8، ص 144
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: پس مرد يهودى بايد سوگند ياد كند. عرض كردم: اى رسول خدا! او با سوگند* دروغ خود زمينم را تصاحب خواهد كرد، و اين آيه نازل شد[1]:«انَّ الَّذينَ يَشتَرونَ بِعَهدِ اللَّهِ وايمنِهِم ثَمَنًا قَليلًا اولكَ لا خَلقَ لَهُم فِى الأخِرَةِ ولا يُكَلّمُهُمُ اللَّهُ ولا يَنظُرُ الَيهِم يَومَ القِيمَةِ ولا يُزَكّيهِم ولَهُم عَذابٌ الِيمكسانى كه عهد خدا و سوگندهاى خود را به بهايى اندك بفروشند، آنان را در آخرت بهرهاى نخواهد بود. خدا با آنها سخن نگويد و به نظر رحمت در قيامت به آنها ننگرد و از پليدى گناه پاكيزه نسازد و آنان را عذابى دردناك خواهد بود». بنابر روايت ابنجريح، زمين از يهودى بود و اشعث قصد داشت با سوگند دروغ آن را تملك كند كه با نزول اين آيه، از آن صرفنظر كرد و گواهى داد كه از يهودى است.[2]
با توجّه به نزول همه سوره آلعمران پيش از سال نهم هجرى، اين شأن نزول بعيد به نظر مىرسد.[3]
منابع
الاخبار الطوال؛ الارشاد فى معرفة حجج اللّه على العباد؛ الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ اعلام القرآن؛ الاغانى؛ الامامة و السياسه؛ انساب الاشراف؛ البداية و النهايه؛ بحارالانوار؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخ اليعقوبى؛ جامعالبيان عن تأويل آى القرآن؛ رجال الطوسى؛ سير اعلام النبلاء؛ شرح نهجالبلاغه، ابنابىالحديد؛ الطبقات الكبرى؛ فتوحالبلدان؛ كتاب الخصال؛ كتاب الرده؛ كتاب الفتوح؛ المحبر؛ المعارف؛ مقاتل الطالبيين؛ مناقب آل ابىطالب؛ المنتظم فى تاريخ الملوك والامم؛ الميزان فى تفسيرالقرآن؛ نهج البلاغه؛ وقعة الصفين.[1]. جامعالبيان، مج 3، ج 3، ص 436؛ تاريخدمشق، ج 9، ص 117
[2]. جامعالبيان، مج 3، ج 3، ص 437
[3]. الميزان، ج 3، ص 116، 273
اصحاب اخدود
على اسدى
اصحاب اخدود: كافرانى كه گروهى از مؤمنان را به جرم يكتاپرستى در گودالى از آتش سوزاندند
«اصحاب» جمع «صاحب» (اسم فاعل) از مادّه «ص- ح- ب» و معناى مصدرى آن همراهى كردن است و صاحب، كسى يا چيزى است كه ملازم و همراه كسى يا چيز ديگر باشد.[1]اين ملازمت و همراهى بايد عرفاً فراوان باشد.[2]
فرهنگنويسان عربى، واژه اخدود را بر وزن افعول، جمع آن را اخاديد[3]و به معناى شكاف مستطيلى شكل در زمين دانستهاند كه از ريشه «خ- د- د» به معناى ايجاد شكاف در زمين گرفته شده است.[4]برخى واژهپژوهان قرآنى بر اين باورند كه مفهوم مستطيلى بودن در ريشه واژه نهفته است؛ چه اين شكاف در زمين باشد يا در گوشت، پوست، چهره و غير آن، چنان كه داشتن وزن افعول نيز برجستگى و متمايز بودن آن را مىرساند.[5]يكى از پژوهشگران كه اخدود را برگرفته از زبان جعزى حبشه يا زبانهاى باستانى يمن دانسته و ريشه حبشى «حَدَد» به معناى ايجاد برش در زمين را براى آن احتمال داده، مىكوشد با اقامه شواهدى نشان دهد كه واژه ياد شده در اصل، جمع بوده است.[6]
گزارش حادثه اخدود در آيات 4- 8 بروج/ 85 آمده و قرآن به جاى پرداختن به جزئياتى چون هويّت شخصيتها و زمان و مكان داستان، صبغه و تحليل توحيدى آن را[1]. المصباح، ص 333؛ مفردات، ص 475، «صحب»
[2]. مفردات، ص 475
[3]. همان، ص 276؛ تهذيب اللغه، ج 6، ص560؛ لسانالعرب، ج 4، ص 33، «خدد»
[4]. ترتيبالعين، ص 214؛ لسانالعرب، ج 4،ص 33؛ تهذيب اللغه، ج 6، ص 560، «خدد»
[5]. التحقيق، ج 3، ص 24- 25، «خدد»
[6]. بين الحبشة والعرب، ص 103- 105
به عنوان يكى از ويژگيهاى ثابت در قصص قرآنى، برجسته كرده است. اين روايت كه سوزاندن گروهى از مؤمنان را به جرم ايمان به خدا در گودالى از آتش انبوه حكايت مىكند، با تصوير يكى از شورانگيزترين صحنههاى جدال حق و باطل و كفر و ايمان، مؤمنان را به پايدارى بر سر آيين خود فرا خوانده و با ترسيم جايگاه و فرجام بد كافرانِ شكنجه* گر وپاداش و فرجام بسيار خوش مؤمنان، انذار و تبشير مىكند.
(بروج/ 85، 1- 11)
بيشتر مفسّران[1]اصحاب اخدود را كافرانى دانستهاند كه مؤمنان را در آتش افكندند، در نتيجه، قريب به اتفاق اين مفسران واژه«قُتل»در آيه 4 بروج/ 85 را جمله انشايى و به معناى لعن و طرد كافران از سوى خدا دانستهاند و اين برخلافِ شهرتى است كه برخى پژوهشگران، مبنى بر اخبارى بودن«قُتِلَ»و حمل اصحاب اخدود بر مؤمنان سوخته در آتش ادعا كردهاند.[2]ظاهر گزارش قرآن (بروج/ 85، 4- 8) و نيز دلالت صيغه «افعول» بر متمايز و برجسته بودن گودال، به اين نكته اشاره دارد كه اين حادثه در تاريخ اديان توحيدى، بىسابقه، بسيار تكان دهنده و گودال ياد شده منحصر به فرد بوده است، ازاينرو كافرانِ حادثه آفرين نيز با نام اين گودال، معرفى و شناخته مىشوند:«قُتِلَ أصحبُالأُخدود».(بروج/ 85، 4) برخى چون ربيع بن انس، كلبى، ابوالعاليه، واقدى و ابواسحاق،«قُتل»را اخبارى و گزارش از كشته شدن خود كافران دانسته و معتقدند كه خداوند با قبض روح مؤمنان، آنها را پيش از سوختن، نجات داد و شعلههاى آتش كه بر اثر وزش باد، زبانه كشيده بود، كافران پيرامون گودال را فرا گرفت[3]؛ اما اين سخن با ظاهر گزارش قرآن، (بروج/ 85، 6- 8)، ديدگاه جمهور مفسران و نيز غالب روايتهاى غير قرآنى حادثه كه از سوختن مؤمنان حكايت مىكند، سازگار نيست.[4]برخى مفسران با احتمال[1]. جامعالبيان، مج 15، ج 30، ص 170؛التبيان، ج 10، ص 316؛ الكشاف، ج 4، ص 729؛ مجمعالبيان، ج 10، ص 709؛ زادالمسير،ج 9، ص 74- 75؛ تفسير قرطبى، ج 19، ص 193؛ تفسير ابن كثير، ج 4، ص 526؛ تفسيربيضاوى، ج 4، ص 401؛ الميزان، ج 20، ص 251
[2]. دائرةالمعارف بزرگ اسلامى، ج 9، ص 105
[3]. جامعالبيان، مج 15، ج 30، ص 167؛مجمعالبيان، ج 10، ص 709؛ التفسيرالكبير، ج 31، ص 119
[4]. التفسيرالكبير، ج 31، ص 119؛روحالمعانى، مج 16، ج 30، ص 160
اينكه شايد مراد از اصحاب اخدود، گروه مؤمنان باشند واژه«قُتل»را خبرى و دليل بر كشته شدن آنان گرفتهاند[1]؛ اما چون ضمير جمع در«اذ هُم عَلَيها قُعود»و به ويژه در«وهُم عَلى ما يَفعَلونَ بِالمُؤمِنينَ شُهود»و«وما نَقَموا مِنهُم الّا ان يُؤمِنوا بِاللَّهِ ...»(بروج/ 85، 6- 8)، ظهور در رجوع به«اصحاب الاخدود»دارد، اين احتمال تضعيف مىشود.[2]
در آيه بعد، نوع تركيب واژهها و كيفيت ارتباط آن با آيه پيشين، چگونگى آتش گودال را تصوير مىكند:«النّارِ ذاتِ الوَقود». (بروج/ 85، 5) از يك سو بدل اشتمال بودن«النار»نسبت به«الاخدود»حكايت از اين دارد كه گودال، سراپا و يكپارچه آتش و شعلهور بوده است.[3]از سوى ديگر نظر به اينكه هر آتشى به نوعى داراى سوخت است، قرآن با تصريح به«ذاتِ الوَقود»بودن آتش مذكور، فراوانى هيزم و انبوه بودن آتش را به تصوير مىكشد.[4]صحنه اصلى حادثه در دو آيه بعدى تصوير شده است:«اذ هُم عَلَيها قُعود* وهُم عَلى ما يَفعَلونَ بِالمُؤمِنينَ شُهود».(بروج/ 85، 6- 7) از اين دو آيه برمىآيد كه گروهى از كافران به كارهايى چون برافروختن و شعلهور نگه داشتن آتش، آوردن مؤمنان به كنار گودال، واداشتن آنان به ارتداد و افكندن سر باز زنندگان در آتش پرداخته وگروهى ديگر از جمله سران آنها، با نشستن پيرامون گودال، كار سوزاندن و چگونگى سوختن مؤمنان را نظاره كرده[5]و فريادهاى جانسوز آنان را مىشنيدهاند. به نظر مىرسد در كنار سوزاندن و كشتن مؤمنان، نوعى سرگرمى و تشفّى خاطر نيز مدنظر بوده است[6]، زيرا افزون بر امكان كشتن مؤمنان بهگونهاى ديگر، نشستن پيرامون آتش و نظارهگر صحنه بودن كه قرآن به عنوان مهمترين صحنههاى حادثه بر آن انگشت نهاده، ضرورتى نداشت؛ همچنين از آيات 6- 7 بروج/ 85 و نيز عدم گزارش از واكنش اجتماعى بازدارندهاى در برابر شكنجه و آزار مؤمنان، به دست مىآيد كه افزون بر نوپا و اندك بودن[1]. مجمعالبيان، ج 10، ص 709؛ التفسيرالكبير، ج 31، ص 119؛ روح المعانى، مج 16، ج 30، ص 157
[2]. الميزان، ج 20، ص 251
[3]. فى ظلالالقرآن، ج 6، ص 3873؛ مع قصصالسابقين فىالقرآن، ج 3، ص 272 (4) (5) 4-. جامعالبيان، مج 15، ج 30، ص 170-171؛ الكشاف، ج 4، ص 731؛ مجمع البيان، ج 10، ص 709
[6]. مجمعالبيان، ج 10، ص 709؛ فىظلالالقرآن، ج 6، ص 3871- 3872؛ مع قصصالسابقين فىالقرآن، ج 3، ص 315