گزارشها در تعداد اصحاب عقبه، همسانى ندارد. شمار آنان را از 12 تا 15 تن برشمردهاند.[1]از امام باقر عليه السلام نقل شده كه شمار آنها 12 تن، 8 تن از قريش و 4 تن از ساير عرب[2]بوده است.
شيخ صدوق بر اساس روايتى 12 تن از آنان را از بنىاميه و 5 تن را از ساير مردم دانسته است.[3]بيهقى و سيوطى، نامهاى ايشان را چنين آوردهاند: عبداللّه بن ابىسعد، سعد بن ابىسرح، ابوحاضر (حاصر) الأعرابى، عامر، ابوعامر، جُلاس بن سويد، مجمع بن حارثه، مليحاتيمى، حصين بن نمير، طعمة بن ابيرق، عبداللّه بن عيينه و مرة بن ربيع، گويا رئيس ايشان ابوعامر بوده است.[4]برخى منابع نامهاى ديگرى براى آنها ذكر كرده و بيشتر اين افراد را از صحابه سرشناس و نيز برخى از كسانى دانستهاند كه پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله عهدهدار امور حكومت بودهاند.[5]
منابع
تاريخ اليعقوبى؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تفسير الصافى؛ تفسير العياشى؛ تفسير القمى؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ دلائل النبوه؛ روضالجنان و روح الجنان؛ صحيح مسلم با شرح سنوسى؛ الطبقات الكبرى؛ فرهنگ فارسى؛ كتاب الخصال؛ الكشاف؛ لغتنامه؛ مجمعالبيان فى تفسير القرآن؛ المغازى؛ مفردات الفاظ القرآن؛ المنتظم فى تاريخ الملوك والامم؛ النكت والعيون، ماوردى.[1]. الكشاف، ج 2، ص 291؛ مجمع البيان، ج5، ص 79؛ المغازى، ج 3، ص 1044
[2]. التبيان، ج 5، ص 261؛ مجمع البيان، ج5، ص 79
[3]. الخصال، ج 2، ص 398
[4]. دلائل النبوه، ج 5، ص 259؛الدرالمنثور، ج 4، ص 243
[5]. الخصال، ج 2، ص 499
اصحاب فيل
محمد خراسانى
اصحاب فيل: سپاه ابرهه؛ سپاهى با فيلهاى جنگى و با قصد ويران كردن كعبه
اصحاب فيل به سپاهى گفته مىشود كه به فرماندهى ابرَهه، قصد ويران كردن كعبه را داشتند. ابرهه، فرزند صَبّاح، اهل حبشه و از فرمانروايان يمن بود و بر اثر زخمى كه در يكى از جنگها در صورت وى پديد آمد به اشرَم ملقّب شد. كنيه وى را ابويَكْسوم دانستهاند.[1]او با حيلهاى، فرمانرواى پيشين يمن، يعنى «ارباط» را كشت و خود بر جاى او نشست.[2]ابرهه از اينكه كعبه* مورد توجه ويژه مردم بود و زيارت آن، قدرت و شوكت مكّه* را در پى داشت ناخشنود بود و تصميم گرفت مردم را به جاى مكّه، متوجّه يمن كند. انگيزه او در اين تهاجم را گسترش سلطه و نفوذ حبشه و امپراتورى روم و تسلط آنها بر همه سرزمينهاى عربى مانند مكّه، ايجاد پايگاهى در برابر امپراتورى ايران، و حذف واسطهگرى ساسانيان در روابط تجارى ميان روم با سيلان و هند دانستهاند.[3]وى در پى اين تصميم، كليسايى باشكوه به نام «قُلَّيْس» در صَنعا بنا كرد و از مردم خواست تا به جاى كعبه، به زيارت آن بروند.[4]خبر تأسيس اين كليسا عربها را بسيار خشمگين ساخت، بهطورىكه گفتهاند: يكى از آنها خود را به قلّيس رساند و آن را آلوده ساخت[5]و يكى از فرستادگان ابرهه به نام محمّد بنخُزاعى كه براى فراخوانى مردم به زيارت قلّيس به ميان عربها رفته بود، به دست آنان كشته شد.[6]برخى گفتهاند: گروهى از قريش در راه[1]. مجمع البيان، ج 10، ص 821؛ روحالمعانى، مج 16، ج 30، ص 420
[2]. السيرةالنبويه، ج 1، ص 42؛روحالمعانى، مج 16، ج 30، ص 420
[3]. المفصل، ج 3، ص 517- 518؛ پرتوى ازقرآن، ق. 2، ج 30، ص 260- 261
[4]. جامع البيان، مج 15، ج 30، ص 386؛مجمع البيان، ج 10، ص 822
[5]. السيرةالنبويه، ج 1، ص 45؛ تاريخطبرى، ج 1، ص 440
[6]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 440؛ جامع البيان،مج 15، ج 30، ص 387
تجارتشان، كنار يكى از معابد مسيحيان فرود آمده، براى پختن غذا آتشى برافروختند و باد، آتش را در معبد افكند و آن را سوزاند.[1]اين عوامل خشم ابرهه را برانگيخت و فهميد كه با بودن كعبه، نمىتواند مردم را از مكّه متوجه يمن كند و به اهداف خود برسد، ازاينرو تصميم گرفت كعبه را ويران كند. براى اينكار سپاهى مجهّز فراهم آورد و با فيلهاى جنگى به سوى مكه حركت كرد. شمار سپاهيان را 000/ 60، و تعداد فيله* ا را يك، 8، 12، 13 و 1000 رأس نوشتهاند.[2]در بين راه، هر قبيلهاى را كه با آنها به مقابله برمىخاست درهم شكسته و سران آنها را اسير مىكردند[3]تا در نزديكى مكّه در محلّى به نام «مُغَمَّس»[4]يا «حبّ المُحَصَّب»[5]فرود آمدند. ابرهه گروهى از سواران خود را به فرماندهى اسود بن مقصود براى تاراج اموال مردم به مكّه فرستاد كه در اين ميان 200 شتر را از عبدالمطلب به غارت بردند[6]و به وسيله حُناطه حِمْيَرى به بزرگ مكّيان يعنى عبدالمطلب پيامى به اين مضمون فرستاد كه من قصد جنگ با شما را ندارم و هدفم ويران كردن اين خانه است. عبدالمطلب پس از شنيدن پيام ابرهه گفت: ما نيز توان جنگ نداريم؛ امّا كعبه خانه خدا و خانه خليل وى ابراهيم عليه السلام است و او خود حرم خويش را حفظ خواهد كرد.[7]سپس عبدالمطلب به ملاقات ابرهه رفت. ابرهه با ديدن سيماى زيبا و ابّهت او از تخت به زير آمد و كنار وى روى زمين نشسته، گفت: خواستهات چيست؟ عبدالمطلب گفت:
سپاهيانت 200 شتر از من ربودهاند. بگو تا باز گردانند. ابرهه با آنچه از مقام بزرگ قريش شنيده بود، از اين درخواست شگفتزده شد و گفت: تصور مىكردم از من بخواهى خانهاى را كه آيين تو و پدران توست، ويران نكنم. عبدالمطلب گفت: من صاحب شتران خويشم و خانه، خود صاحبى دارد كه تو را از تعرض به آن باز خواهد داشت. عبدالمطلب پس از بازگشت از نزد ابرهه به مردم مكه فرمان داد شهر را ترك كرده، به كوهها و درههاى اطراف[1]. المفصل، ج 3، ص 510، 512؛ مجمعالبيان، ج 10، ص 824
[2]. مجمع البيان، ج 10، ص 824؛ روحالمعانى، مج 16، ج 30، ص 421
[3]. السيرةالنبويه، ج 1، ص 46؛ تاريخطبرى، ج 1، ص 440
[4]. جامعالبيان، مج 15، ج 30، ص 388؛مجمع البيان، ج 10، ص 822
[5]. مروج الذهب، ج 2، ص 139
[6]. السيرةالنبويه، ج 1، ص 48؛ جامعالبيان، مج 15، ج 30، ص 388
[7]. السيرةالنبويه، ج 1، ص 48؛جامعالبيان، مج 15، ج 30، ص 388- 389
پناه برند و خود با تنى چند در مكه ماند. وى حلقه در كعبه را گرفت و با سرودن اشعارى از خداى خانه يارى خواست.[1]پس از آن، حلقه خانه را رها كرده، به سوى درههاى مكه رفت. گويند زمانى كه ابرهه فرمان حمله داد عبدالمطلب يا شخصى به نام نفيل بن حبيب، خود را به فيل جنگى رساند و در گوشش گفت: از حركت بايست و از جايى كه آمدهاى بازگرد. اينجا سرزمين امن الهى است. ناگهان فيل پيش او زانو زد و هيچ فشارى نتوانست او را به سوى كعبه به حركت درآورد؛ ولى به هر سوى ديگر كه او را بازمىگرداندند، شتابان مىرفت.[2]خداوند خانه خويش را از آسيب اصحاب فيل حفظ كرد و آنها را به عذابى دردناك مبتلا ساخت.
قرآن كريم با اختصاص سورهاى به داستان اصحاب فيل، چگونگى عذاب آنان را اينگونه بيان مىكند كه خداوند دستههايى از پرندگان را با سنگهايى از گِل، به سوى آنان فرستاد تا با آنها اصحاب فيل را هدف قرار داده، نابود كنند:«وارسَلَ عَلَيهِم طَيرًا ابابيل* تَرميهِم بِحِجارَةٍ مِن سِجّيل». (فيل/ 105، 3- 4) سپس مىفرمايد: آنها بر اثر عذاب الهى مانند عَصْف مَأكول (زراعتى كه چهارپايان خورده و بر آن سرگين انداخته و لگدمال كرده باشند، برگ پوسيده درختان، خورده كاه)[3]شدند:«فَجَعلَهُم كَعَصفٍ مَأكولٍ».(فيل/ 105، 5)
درباره جزئيات اين عذاب، ميان مورّخان و مفسران، اختلافات فراوانى وجود دارد؛ نقل شده كه در منقار و پاهاى هر يك از مرغان ابابيل*، سه سنگ* ريزه بود و هر سنگريزه بر سر و پيكر يك نفر فرود مىآمد وى را نابود مىكرد.[4]گفتهاند: وقتى ابرهه چنين ديد پا به فرار گذاشت؛ امّا يكى از سنگها به او اصابت كرد و بر اثر آن به تدريج گوشت بدنش ريخت و از آن چرك و خون خارج شد.[5]به نقلى، دست و پايش جدا شد[6]تا به يمن رسيد و[1]. السيرة النبويه، ج 1، ص 50- 51؛جامعالبيان، مج 15، ج 30، ص 389- 390
[2]. السيرةالنبويه، ج 1، ص 52؛ روحالمعانى، مج 16، ج 30، ص 423
[3]. جامع البيان، مج 15، ج 30، ص 392؛مجمعالبيان، ج 10، ص 825
[4]. جامعالبيان، مج 15، ج 30، ص 390؛مجمعالبيان، ج 10، ص 842
[5]. السيرةالنبويه، ج 1، ص 54؛ جامعالبيان، مج 15، ج 30، ص 391
[6]. بحارالانوار، ج 15، ص 74
درحالى نابود شد كه سينه و قلبش شكافته[1]و شكمش پاره شده بود[2]و به قولى، در بين راه در ميان قبيله خَثْعَمْ هلاك شد.[3]به نقلى، مرغان ابابيل، شبانه اصحاب فيل را هدف قرار دادند و صبح كه عبدالمطلب آگاه شد، همگى را نابود شده يافت.[4]گفته شده: در بدن هر يك از سپاهيان پس از اصابت سنگريزه، خارشى پديد مىآمد و و بر اثر خاراندن، گوشتش مىريخت.[5]امام باقر عليه السلام فرمود: پس از آنكه اصحاب فيل هدف سنگريزه قرار گرفتند بيمارى آبله در ميانشان شايع شد و نابودشان كرد و تا آن زمان، چنان مرضى در آنجا ديده نشده بود.[6]گفته شده: چون ابرهه ديد در سپاهش بيمارى وبا پديد آمده و بيشتر آنان را از بين برد، ناچار شد به سرعت بازگردد و در برگشت به يمن نيز بسيارى از لشكريانش در ميان راه از بين رفتند و خود ابرهه نيز كه به اين بيمارى مبتلا شده بود، به زحمت توانست خود را به صنعا برساند و چون به آنجا رسيد جان سپرد.[7]به نقلى، فقط يك نفر توانسته بود نجات يابد و خود را به نجاشى* پادشاه حبشه برساند. او هم پس از گزارش دادن نابودى سپاه، با سنگريزه يكى از همان مرغان كه مأمور تعقيب او بود در حضور نجاشى نابود شد.[8]به نقل سيوطى از محمّد بن كَعب قُرَظى دو فيل در اين حمله شركت داشتند كه يكى سالم ماند و ديگرى نابود شد.[9]بيشتر نويسندگان مسلمان، عذاب اصحاب فيل را 40 سال پيش از بعثت و در سال ولادت رسولاكرم صلى الله عليه و آله دانسته[10]و اين تقارن را از بركات ولادت آن بزرگوار (ارهاص*) برشمردهاند.[11]داستان اصحاب فيل در ميان مردم حجاز چنانمشهور بود كه سال وقوع اين رخداد، «عامالفيل» را مبدئى براى[1]. السيرةالنبويه، ج 1، ص 54؛ مجمعالبيان، ج 10، ص 823
[2]. مجمع البيان، ج 10، ص 823
[3]. الدرالمنثور، ج 8، ص 632
[4]. همان، ص 628
[5]. همان، ج 8، ص 629؛ مجمعالبيان، ج 10،ص 824
[6]. الكافى، ج 8، ص 84
[7]. المفصل، ج 3، ص 516
[8]. روح المعانى، مج 16، ج 30، ص 424
[9]. الدرالمنثور، ج 8، ص 632
[10]. مجمعالبيان، ج 10، ص 825؛ المفصل، ج3، ص 507
[11]. مجمعالبيان، ج 10، ص 825؛ روحالمعانى، مج 16، ج 30، ص 420
تاريخ قرار داده و در اشعارشان از آن ياد كردهاند و زمانى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله سوره فيل را براى مشركان خواند با وجود مخالفت شديدى كه با او داشتند هيچكس آن را انكار نكرد[1]، ازاينرو خداوند، عذاب اصحاب فيل و خنثا شدن مكر آنها براى ويرانى كعبه را از نشانههاى روشن الهى و از نعمتهاى خداوند براى قريش مىداند:«الَم تَرَ كَيفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِاصحبِ الفيل* الَم يَجعَل كَيدَهُم فى تَضليل».(فيل/ 105، 1- 2)
منابع
بحارالانوار؛ پرتوى از قرآن؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الدرالمنثور فىالتفسير بالمأثور؛ روحالمعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ السيرة النبويه، ابنهشام؛ الكافى؛ مجمعالبيان فى تفسيرالقرآن؛ مروج الذهب و معادنالجوهر؛ المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام؛ الميزان فى تفسيرالقرآن.[1]. مجمعالبيان، ج 10، ص 826؛ الميزان، ج20، ص 361
اصحاب القَرْيَه
مرتضى اورعى
اصحاب القَرْيَه: ساكنان شهرى عذاب شده در پى مخالفت با فرستادگان الهى يا حضرت عيسى عليه السلام
سرگذشت مردم اين شهر تنها در سوره يس گزارش شده است، ازاينرو به ايشان «اصحاب يس»[1]نيز مىگويند. خداوند به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمان داد تا زندگى مردم اين شهر را براى مردم بازگو كند:«واضرِب لَهُم مَثَلًا اصحبَ القَريَةِ اذ جاءَهَا المُرسَلون»(يس/ 36، 13) و در پى آن فرمود: هنگامى كه ما آن دو رسول را براى هدايت آنها فرستاديم، پس آنان را تكذيب كرده، ما رسول سوم را براى آنها فرستاديم. فرستادگان همگى گفتند: ما فرستادگان خدا به سوى شما هستيم:«اذ ارسَلنا الَيهِمُ اثنَينِ فَكَذَّبوهُما فَعَزَّزنا بِثالِثٍ فَقالوا انّا الَيكُم مُرسَلون»(يس/ 36، 14)؛ امّا مردم اين شهر از بندگى خداوند سر باز زده، آنها را دروغگو خطاب كردند، با اين استدلال كه شما مانند ما انسان هستيد و نمىتوانيد فرستاده خدا باشيد:«قالوا ما انتُم الّا بَشَرٌ مِثلُنا و ما انزَلَ الرَّحمنُ مِن شَىءٍ ان انتُم الّا تَكذِبون». (يس/ 36، 15) در ادامه آيات به مناظره اين فرستادگان با مردم مىپردازد و اينكه مردم آنان را به فال بد گرفته، وجود آنها را در ميان خود شوم دانستند و آنان را به سنگسار* شدن و شكنجه تهديد كردند:«قالوا انّا تَطَيَّرنا بِكُم لَن لَم تَنتَهوا لَنَرجُمَنَّكُم و لَيَمَسَّنَّكُم مِنّا عَذابٌ اليم». (يس/ 36، 18) فرستادگان، خودِ آنان را مايه شومى و مردمى اسرافكار خطاب كردند:«قالوا طرُكُم مَعَكُم ان ذُكّرتُم بَل انتُم قَومٌ مُسرِفون». (يس/ 36، 19) در اينجا آيات به آمدنِ با شتاب شخصى از دورترين نقطه شهر اشاره دارد كه به فرستادگان ايمان آورده و مردم را به پيروى از رسولان فرا مىخواند:[1]. البداية والنهايه، ج 1، ص 206
«و جاءَ مِن اقصَا المَدينَةِ رَجُلٌ يَسعى قالَ يقَومِ اتَّبِعوا المُرسَلين». (يس/ 36، 20) اين شخص كه آيات به نام و شيوه ايمان آوردن او اشاره نمىكند در ادامه با دلايلى مردم را به ايمان آوردن فرامىخواند:«اتَّبِعوا مَن لايَسَلُكُم اجرًا و هُم مُهتَدون». (يس/ 36، 21) سپس بدون واهمه، به ايمان آوردن خويش اعتراف مىكند:«و ما لِىَ لا اعبُدُ الَّذى فَطَرَنى و الَيهِ تُرجَعون ... انّى ءامَنتُ بِرَبّكُم فَاسمَعون». (يس/ 36، 22- 25) از لحن ادامه آيات برمىآيد كه او به دست مردم كشته و به او وعده بهشت داده شد:«قيلَ ادخُلِ الجَنَّةَ قالَ يلَيتَ قَومى يَعلَمون». (يس/ 36، 26) خداوند پس از كشته شدن وى مردم را با صيحهاى آسمانى نابود كرد:«ان كانَت الّا صَيحَةً واحِدَةً فَاذا هُم خمِدون».(يس/ 36، 29)
اصحاب القريه در منابع تفسيرى و تاريخى:
بيشتر مورخان و مفسّران برآناند كه مراد از قريه در آيه، انطاكيه*، از شهرهاى روم است.[1]اندكى نيز مكانى ديگر را ذكر كردهاند[2]؛ امّا در اينكه فرستادگان چه كسانى بودهاند اختلاف است؛ برخى آنان را فرستادگان خداوند مىدانند[3]كه ظاهر آيات قرآن نيز به آن اشاره دارد:«اذ ارسَلنا الَيهِمُ اثنَينِ ... فَعَزَّزنا بِثالِثٍ ...»(يس/ 36، 14) و برخى نيز رسولان را فرستادگان حضرت عيسى عليه السلام مىدانند.[4]جمع بين اين دو قول چنين است كه چون حضرت عيسى عليه السلام پيامبر خدا بوده است، فرستاده وى را نيز مىتوان فرستاده خدا دانست.[5]خداوند دو رسول براى هدايت مردم اين شهر فرستاد. آنان پيش از ورود به شهر به شخصى كه خانهاش در انتهاى شهر بود، برخوردند و او را به پرستش خداوند فرا خواندند. وى از ايشان معجزهاى خواست و ايشان فرزند او را كه بيمار بود شفا دادند.
او به خداوند يكتا ايمان آورد. مفسران نام آن مرد را حبيب نجّار ذكر كرده[6]و برخى وى را[1]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 379؛ تاريخ يعقوبى،ج 1، ص 80؛ جامعالبيان، مج 12، ج 22، ص 186؛ تفسير قرطبى، ج 15، ص 11
[2]. تفسير ابنكثير، ج 3، ص 577؛ البدايةو النهايه، ج 1، ص 207
[3]. تفسير قمى، ج 2، ص 214؛ اعلام قرآن، ص163؛ تفسير ابن كثير، ج 1، ص 207
[4]. جامعالبيان، مج 12، ج 22، ص 186؛مجمعالبيان، ج 8، ص 654؛ تفسير قرطبى، ج 15، ص 11
[5]. مجمع البيان، ج 8، ص 654؛ تفسيرقرطبى،ج 15، ص 11
[6]. مجمعالبيان، ج 8، ص 654؛ تفسيرقرطبى، ج 15، ص 12؛ تفسير ابنكثير، ج 3، ص 575