بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 276


اصحاب كَهف‌
منصور نصيرى‌
اصحاب كَهف: مؤمنانى پناهنده در غار
«اصحاب» جمع «صاحب» (اسم فاعل) از ماده «ص- ح- ب» و معناى مصدرى آن همراهى كردن است و صاحب كسى يا چيزى است كه ملازم و همراه كس يا چيز ديگر باشد.[1]اين ملازمت و همراهى بايد عرفاً فراوان باشد.[2]
«كهف» به معناى شكاف در دل كوه (غار) است؛ امّا برخى لغت دانان‌[3]«كهف» را بزرگ‌تر از «غار» دانسته‌اند. اصحاب كهف به معناى «ياران و ملازمان غار» است.
قرآن كريم در آيات 9- 26 كهف/ 18 از جوانانى مؤمن نام مى‌برد كه از آيين بت‌پرستى دوران خويش بيزارى جستند و با مأوا گزيدن در غار*، به رحمت الهى پناه برده و از درگاه او درخواست هدايت كردند. خداوند نيز آنان را به مدت 309 سال به خوابى عميق فرو برد و جايگاه امنى برايشان فراهم ساخت.
اصحاب‌كهف در منابع مسيحى:
داستان اصحاب كهف از معدود داستانهايى است كه بر خلاف بسيارى از داستانهاى ديگرِ قرآن، در منابع يهودى به دلايلى از آن ياد نشده است‌[4]؛ امّا در منابع مسيحى ذكر شده است. ساختار داستان در منابع مسيحى همگونى خاصى با نقلهاى اسلامى دارد و به «هفت خفتگان» و «هفت خفتگان شهر افِسوس» معروف است.[5][1]. المصباح، ج 2، ص 333؛ مفردات، ص 475،«صحب»
[2]. مفردات، ص 475، «صحب»
[3]. لسان العرب، ج 12، ص 176
[4]. اهل الكهف، ص 57 (5)1. Encyclo pediaBritanica, Vol. 02, P. 072- 8 Gibon The Decline And Fall Of The Roman Empire,Vol. I, P, 445- 5.


صفحه 277

گيبون، مورخ معروف انگليسى، داستان اصحاب كهف را چنين نقل مى‌كند: هنگامى كه مسيحيان گرفتار ستمگريهاى امپراتور ديكيوس (
suiceD
) بودند، 7 تن از جوانان اشراف زاده شهر «افسوس» (susehpE) در غار وسيع و عميقى در كوهى، در كنار شهر پنهان شدند. امپراتور ستمگر براى نابودى جوانان، فرمان داد دهانه غار را با ساختن تپه مستحكمى از سنگهاى بزرگ و ضخيم ببندند. در اين حال، جوانان به خوابى عميق فرو رفتند. اين خواب به‌گونه‌اى معجزه‌آسا 187 سال به طول انجاميد، بدون آنكه در اين مدت به قواى‌حياتى ايشان آسيبى برسد. پس از اين‌مدت، بردگان «ادوليوس» (suilodA)، كه وارث كوه مزبور بود، براى احداث ساختمان مجلل روستايى در آن محل، آن سنگهاى ضخيم را برداشتند. با برداشتن سنگها، اشعه آفتاب به درون غار نفوذ كرد و عامل بيدار شدن جوانان خفته در غار گرديد. آنان كه مى‌پنداشتند ساعاتى اندك در خواب بوده‌اند احساس گرسنگى كردند، ازاين‌رو بر آن شدند كه يكى از آنان به‌طور مخفيانه و ناشناس به شهر بازگردد و غذايى فراهم آورد. آنان «جامبليكوس» (suhcilbmaJ) را براى اين كار برگزيدند؛ امّا اين جوان- اگر روا باشد كه پس از اين خوابِ دراز مدت، نام «جوان» بر وى اطلاق كنيم- نتوانست منظره شهر بومى خود را كه پيش‌تر با آن آشنا بود، باز شناسد. هراس او هنگامى فزونى يافت كه صليب بزرگى را بر دروازه بزرگ شهر افِسوس مشاهده كرد. لباس شگفت‌آور و منفرد و لهجه قديمى و متروك او نانوا را متحير و سراسيمه كرد. هنگامى كه جامبليكوس پول* قديمى رايج در دوران امپراتور ديكيوس را، به نانوا داد نانوا پنداشت كه اين جوان به گنجى دست يافته است، ازاين‌رو وى را نزد قاضى برد و در آنجا با تبادل پرسش و پاسخهايى، داستان حيرت‌انگيز و درنگ دراز مدت نزديك به دو قرن آنان در غار روشن شد. در پى اين رخداد، اسقف شهر افِسوس، كاهنان، حاكمان و مردم شهر و حتى خود امپراتور «شيودوسيوس» براى مشاهده غار مورد نظر شتافتند. پس از آنكه 7 جوان، خود را به حاضران رسانيدند و ماجراى خود را براى ايشان بازگو كردند مرگ آنان فرا رسيد و با كمال آرامش از دنيا رفتند.[1](1)1. The Decline AndFall Off The Roman Empire, Vol. I. pp. 445- 545.


صفحه 278

پادشاه عصر اصحاب كهف:
در مورد پادشاه دوران اصحاب كهف اختلاف نظر است؛ امّا بيشتر مورخان پادشاه ظالمى را كه اصحاب كهف از ستم وى به غار پناه برده‌اند «دقيانوس» دانسته‌اند؛ يعنى پادشاه و امپراتور روم* كه در تاريخ با نام «دكيوس» يا «ديكيانوس» شناخته مى‌شود و بين سالهاى 249- 251 ميلادى حكومت داشته است؛ نيز پادشاه صالحى را كه اصحاب كهف در دوران وى از خواب برخاستند «تيذوسيوس دوم» (تاودوسيوس و به نقلى ثيودوسيوس دوم) دانسته‌اند؛ امپراتورى كه در تاريخ به «تيدوسيوس دوم» معروف بود، و بين سالهاى 408- 450 ميلادى حكومت كرده است.[1]منابع مسيحى نيز در اين مورد با همين نقل هماهنگ است.[2]
شمار و نامهاى اصحاب كهف:
شمار اصحاب كهف، چنان كه از عنوان داستان در منابع مسيحى، يعنى «هفت خفتگان» پيداست، 7 نفر است. برخى نيز آنان را 5 تن و برخى نيز 13 تن نقل كرده‌اند.[3]نامهاى اصحاب كهف، طبيعتاً، نامهايى يونانى است، زيرا افِسوس، از شهرهاى يونان است. اين نامها عبارت است از: مكسملينا، يلميخا، ديمومدس (ديموس)، امبليكوس، مرطونس، بيرونس، كشطونس.[4]روشن است كه اين نامها با ورود به نوشتارهاى اسلامى و عربى دستخوش تغييراتى شده است، چنان كه طبرى نامهاى ايشان را اين گونه نقل كرده است: مكسلمينا، محسلمينا، يمليخا، مرطونس، كسطونس، ويبورس، ويكرنوس، يطبيونس و قالوش.[5]خود وى نيز بر اساس روايتى ديگر نامهاى‌[1]. اهل الكهف، ص 89- 90 (2)1 .Encyclopedia Britanica ,Vol .02 ,p .072. (3) (4) 3-. اهل الكهف، ص 88
[5]. جامع البيان، مج 9، ج 15، ص 276


صفحه 279

ديگرى را با اندكى تفاوت ذكر مى‌كند.[1]
قرآن مجيد هيچ‌گونه تصريحى درباره شمار اصحاب كهف ندارد و تنها بيان مى‌كند كه مردم در عدد اصحاب كهف اختلاف نظر داشته‌اند؛ برخى ايشان را با سگ همراهشان 4 تن و برخى 6 تن و برخى 8 تن دانسته‌اند:«سَيَقولونَ ثَلثَةٌ رابِعُهُم كَلبُهُم ويَقولونَ خَمسَةٌ سادِسُهُم كَلبُهُم رَجمًا بِالغَيبِ ويَقولونَ سَبعَةٌ وثامِنُهُم كَلبُهُم»(كهف/ 18، 22) و چون‌«رَجمًا بِالغَيبِ»را كه اشاره به بى‌دليل بودن سخن مردم است پس از دو قول اول ذكر كرده و قول سوم را بدون چنين تعبيرى آورده، برخى نتيجه گرفته‌اند كه قرآن نظر سوم را تأييد مى‌كند[2]، به هر روى، قرآن شمار كسانى را كه از عدد اصحاب كهف آگاه بودند اندك مى‌داند:«قُل رَبّى اعلَمُ بِعِدَّتِهِم ما يَعلَمُهُم الّا قَليلٌ»(كهف/ 18، 22)، ازاين‌رو به رسول خدا صلى الله عليه و آله دستور مى‌دهد كه جز به نحو مستدل با ايشان در اين مورد به گفت‌وگو نپردازد:«فَلا تُمارِ فيهِم الّا مِراءً ظهِرًا». (كهف/ 18، 22) «مراء ظاهر» به معناى بحث غالب و مسلط است؛ بدين معنا كه با آنان چنان با استدلال سخن بگو كه گفتار تو بر نظر آنان غالب و مسلط گردد. احتمال ديگر اين است كه با آنان در خلوت بحث و گفت‌وگو نكن، زيرا گفتار تو را تحريف مى‌كنند، بلكه آشكارا و در حضور مردم گفت‌وگو كن تا نتوانند حقيقت امر را تحريف كنند[3]و چون خداوند خود از همه آگاه‌تر است:«رَبّى اعلَمُ‌ بِعِدَّتِهِم»(كهف/ 18، 22) ديگر از هيچ كس درباره اصحاب كهف سؤال مكن:«ولا تَستَفتِ فيهِم مِنهُم احَدا». (كهف/ 18، 22)، زيرا علم خداوند تو را از هر چيز بى‌نياز مى‌كند.[4]
مكان غار اصحاب كهف:
درباره مكانِ غار اصحاب كهف ديدگاههاى متفاوتى وجود دارد: 1. حادثه مزبور در شهر «افِسوس» واقع شده و غار مزبور نيز در همان جا قرار دارد و افسوس (افسيس) از[1]. همان، ص 252
[2]. الميزان، ج 13، ص 267- 268؛ نمونه، ج12، ص 383
[3]. نمونه، ج 12، ص 384
[4]. الميزان، ج 13، ص 270


صفحه 280

شهرهاى معروف آسياى صغير (تركيه كنونى و قسمتى از روم شرقى قديم) است.
ويرانه‌هاى اين شهر هم اكنون در 73 كيلومترى شهرِ «ازمير» تركيه به چشم مى‌خورد و در كنار قريه «اياصولوك» در كوه «ينايرداغ» هم اكنون غارى بسيار وسيع ديده مى‌شود كه فاصله چندانى با افسوس ندارد و آثار صدها قبر در آن وجود دارد. ورودى اين غار در سمت شمال شرقى بوده و هيچ اثرى از مسجد، صومعه يا كنيسه در آن به چشم نمى‌خورد.
به عقيده بسيارى، غار مورد اشاره در داستان، همين غار است.[1]اين قول، با نقلهاى مسيحى سازگار است.[2]
2. غار مزبور در نزديكى پايتخت اردن، يعنى شهر عمان و در نزديكى روستاى «رجيب» واقع است. بر بالاى اين غار صومعه‌اى ديده مى‌شود كه براساس پاره‌اى از قراين، مربوط به قرن پنجم ميلادى است و پس از آنكه مسلمانان آنجا را فتح كردند، به مسجد تبديل شد.[3]اطراف اين غار از دو سمت شرقى و غربى باز است و آفتاب بر آن مى‌تابد و ورودى غار در سمت جنوب قرار دارد و در داخل غار 7 يا 8 قبر به چشم مى‌خورد. در سال 1963 ميلادى هيئتى اكتشافى از اردن با حفّارى به كشف اين غار متروك نايل شد.[4]
3. غار اصحاب كهف در بتراء از شهرهاى فلسطين است.[5]
4. در كوه «قاسيون» نزديك دمشق سوريه واقع است.[6]
5. در شبه جزيره اسكانديناوى، در اروپاى شمالى قرار دارد.[7]
6. در نزديكى شهر نخجوان در كشور قفقاز واقع است.[8]
علامه طباطبايى بنا به دلايلى ديدگاه اول را، به‌رغم شهرتش، مردود مى‌داند؛ از جمله آنكه از آيه‌«و تَرَى الشَّمسَ اذا طَلَعَت تَزوَرُ عَن كَهفِهِم ذاتَ اليَمينِ واذا غَرَبَت تَقرِضُهُم ذاتَ الشّمال»(كهف/ 18، 17) برمى‌آيد كه نور خورشيد به هنگام طلوع بر سمت راست غار و هنگام غروب بر سمت چپ آن مى‌تابيده است، بنابراين بايد ورودى غار در سمت جنوب باشد، درحالى‌كه دَرِ ورودى غار موجود در شهر افِسوس به سمت شمال شرقى‌[1]. قاموس كتاب مقدس، ص 87؛ نمونه، ج 12،ص 400- 401، اهل الكهف، ص 91- 92 (2)1. EncyclopediaBritannica, Vol. 02, P. 072- 8 The Decline And Fall Off The Roman Empire, Vol.I, P. 445- 5.
[3]. الميزان، ج 13، ص 297؛ نمونه، ج 12، ص401
[4]. الميزان، ج 13، ص 297؛ نمونه، ج 12، ص401
[5]. همان، ص 299
[6]. همان، ص 299
[7]. همان، ص 299
[8]. همان، ص 299


صفحه 281

است؛ همچنين مضمون آيه‌«قالَ الَّذينَ غَلَبوا عَلى‌ امرِهِم لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيهِم مَسجِدا»(كهف/ 18، 21) اين است كه در آن غار يا پيرامون آن، مسجد و عبادتگاهى بنا كردند، درحالى‌كه در غار افِسوس اثرى از مسجد يا صومعه يا عبادتگاه ديگر به چشم نمى‌خورد.
البته در سه كيلومترى آن كنيسه‌اى وجود دارد كه به هيچ وجه با غار مزبور ارتباطى ندارد[1]، بنابراين از ميان چند ديدگاه ياد شده، ديدگاه دوم با ويژگيهاى ذكر شده در آيات قرآن سازگار است و برخى روايات نيز آن را تأييد مى‌كند.[2]
اصحاب‌كهف در روايات‌اسلامى:
روايات اسلامى معمولًا اصحاب كهف را همانند روايات مسيحى، جوانانى اشراف‌زاده دانسته كه در عيد بزرگى با مركبهاى خود به بيرون شهر رفتند و بتهايى را كه مى‌پرستيدند به همراه خود بردند. خداوند در دلهايشان نور ايمان برافروخت و آنان به خداوند يكتا ايمان آوردند و هر چند در آغاز، ايمان خود را از يكديگر پوشيده مى‌داشتند؛ امّا به تدريج ايمان خود را به يكديگر اظهار كردند.[3]بر پايه برخى روايات با اينكه پادشاه جبار و بت‌پرست عصر، همه كسانى را كه از پرستش بتها سرباز مى‌زدند مى‌كشت؛ ولى به اصحاب كهف مدتى مهلت داد تا از ايمان خود بازگردند. آنان از اين فرصت استفاده كرده و به غار پناه بردند.[4]برخى ديگر از روايات، آنان را امين و رازدار پادشاه عصر خود قلمداد كرده كه هدايت يافته و به غار پناه بردند.[5]
روايتى از وهب بن منبه، ماجراى ايمان آوردن اصحاب كهف را كاملًا متفاوت و مربوط به گرويدن جوانان شهر افسوس به يكى از حواريان حضرت عيسى دانسته است. براساس اين روايت، يكى از حواريان حضرت عيسى عليه السلام بر اثر سجده نكردن به بتِ سر درِ شهر از ورود به شهر ممنوع شده بود و به ناچار در گرمابه‌اى در بيرون شهر به كار و تبليغ دين خدا[1]. الميزان، ج 13، ص 296- 297
[2]. همان، ص 298- 299
[3]. جامع البيان، مج 9، ج 15، ص 256؛تفسير ابن كثير، ج 3، ص 78- 79
[4]. همان، ص 253
[5]. عرائس المجالس، ص 371- 374؛ البرهان،ج 3، ص 622


صفحه 282

پرداخت و از اين راه برخى جوانان شهر به او گرويدند.[1]
همچنين براساس برخى روايات، اصحاب كهف جوانانى رومى بوده‌اند كه پيش از بعثت عيسى عليه السلام وارد غار شدند و پس از بعثت آن حضرت از خواب برخاستند[2]؛ امّا برخى روايات، همه ماجرا را مربوط به زمان پس از بعثت حضرت عيسى عليه السلام و آنان را افرادى دانسته كه بر شريعت عيسى عليه السلام بوده‌اند.[3]
اصحاب كهف در قرآن:
قرآن در طى 18 آيه به بيان اين داستان پرداخته است. از سياق نخستين آيه اين قصه:
«ام حَسِبتَ انَّ اصحبَ الكَهفِ والرَّقيمِ كانوا مِن ءايتِنا عَجَبا»(كهف/ 18، 9) بر مى‌آيد كه اين داستان اجمالًا پيش از نزول آيات، معلوم بوده و قرآن به شرح و تفصيل آن پرداخته است.[4]
علت شگفت بودن ماجراى اصحاب كهف، درنگ 309 ساله آنان در غار و آنگاه برخاستن ايشان در كمال سلامت بوده است. خواب* طولانى اصحاب كهف از شگفت‌انگيزترين نشانه‌هاى الهى است كه موجب شده مفسران نيز به فراخور حال به بحث درباره آن و اثبات آن به لحاظ علمى و تجربى بپردازند.[5]
براساس رواياتى كه در شأن نزول اين آيات وارد شده، قريش شمارى از ياران خود را براى تحقيق درباره دعوت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به سوى عالمان يهود در مدينه فرستادند تا نظر آنان را در اين مورد جويا شوند. عالمان يهود با طرح چند پرسش گفتند: اگر محمّد صلى الله عليه و آله از عهده پاسخ به اين پرسشها برآمد، او پيامبر خدا و گرنه دروغگوست. در پرداختهاى روايى گوناگون، اين پرسشها كاملًا يكسان نقل نشده است؛ امّا در همه روايات، يكى از اين پرسشها به اصحاب كهف مربوط است كه آيات مورد اشاره در پاسخ به آن نازل شده است.[1]. جامع البيان، مج 9، ج 15، ص 257؛روض‌الجنان، ج 12، ص 318- 319؛ الكامل، ج 1، ص 355- 356
[2]. المعارف، ص 54
[3]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 373
[4]. الميزان، ج 13، ص 244
[5]. نمونه، ج 12، ص 407- 409؛ خلق الكون،ص 155- 157


صفحه 283

چگونگى ايمان آوردن اصحاب كهف:
براساس ظاهر آيات، اصحاب كهف جوانانى بودند كه به خدا ايمان آوردند و خداوند نيز بر هدايتشان افزود:«انَّهُم فِتيَةٌ ءامَنوا بِرَبّهِم وزِدنهُم هُدًى». (كهف/ 18، 14) «فتيه» جمع «فتا» به معناى جوان است.[1]براساس برخى روايات، آنان سالمندانى با ايمان بودند و واژه «فتيه» كنايه از جوانمردى آنان است.[2]
به هر روى آنان به آيين بت پرستى قوم خود معترض و از كرنش كوركورانه قومشان در برابر بتان سخت اندوهگين بودند:«هؤُلاءِ قَومُنَا اتَّخَذوا مِن دونِهِ ءالِهَةً لَولا يَأتونَ عَلَيهِم بِسُلطنٍ بَيّنٍ»(كهف/ 18، 15) و اين كار را بزرگ‌ترين ظلم مى‌دانستند.«فَمَن اظلَمَ مِمَّنِ افتَرى عَلى اللّهِ كَذِبا».(كهف/ 18، 15)
اصحاب كهف از تأييد و يارى خداوند برخوردار بودند و خداوند دلهايشان را در راه ايمان محكم ساخته بود:«رَبَطنا عَلى قُلوبِهِم»(كهف/ 18، 14) تا در برابر بت پرستى و مظاهر آن بايستند و آنان نيز بدون ترس از حوادث و سختيهاى آينده بر پا خاسته‌[3]و گفتند: پروردگار ما پروردگار آسمانها و زمين است و ما جز او معبودى را نمى‌خوانيم:
«اذ قاموا فَقالوا رَبُّنا رَبُّ السَّموتِ والارضِ لَن نَدعوا مِن دونِهِ الهًا».(كهف/ 18، 14) اينكه اصحاب كهف اين جملات و اعتراضات را ميان خود گفتند يا در برابر پادشاه جبار عصر خود، مورد اختلاف است‌[4]، به هر روى، درحالى‌كه همه خدايان دروغين را كنار گذاشته و از قوم بت پرست خود جدا شده بودند به غار پناه برده و از خدا رحمت و راه نجات خواستند:«اذ اوَى الفِتيَةُ الَى الكَهفِ فَقالوا رَبَّنا ءاتِنا مِن لَدُنكَ رَحمَةً وهَيّئ لَنا مِن امرِنا رَشَدا»(كهف/ 18، 10)،«واذِ اعتَزَلتُموهُم و ما يَعبُدونَ الَّا اللَّهَ فَأوُا الَى الكَهفِ».
(كهف/ 18، 16) خداوند نيز آنان را مشمول رحمت لايزال خود قرار داد و در كارشان گشايشى فراهم ساخت، چنان‌كه در ادامه آيه فوق از قول اصحاب كهف نتيجه پناه بردن به‌[1]. مفردات، ص 625، «فتى»؛ الميزان، ج 13،ص 247
[2]. الميزان، ج 13، ص 283
[3]. همان، ص 292
[4]. روح المعانى، مج 9، ج 15، ص 316