بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 279

ديگرى را با اندكى تفاوت ذكر مى‌كند.[1]
قرآن مجيد هيچ‌گونه تصريحى درباره شمار اصحاب كهف ندارد و تنها بيان مى‌كند كه مردم در عدد اصحاب كهف اختلاف نظر داشته‌اند؛ برخى ايشان را با سگ همراهشان 4 تن و برخى 6 تن و برخى 8 تن دانسته‌اند:«سَيَقولونَ ثَلثَةٌ رابِعُهُم كَلبُهُم ويَقولونَ خَمسَةٌ سادِسُهُم كَلبُهُم رَجمًا بِالغَيبِ ويَقولونَ سَبعَةٌ وثامِنُهُم كَلبُهُم»(كهف/ 18، 22) و چون‌«رَجمًا بِالغَيبِ»را كه اشاره به بى‌دليل بودن سخن مردم است پس از دو قول اول ذكر كرده و قول سوم را بدون چنين تعبيرى آورده، برخى نتيجه گرفته‌اند كه قرآن نظر سوم را تأييد مى‌كند[2]، به هر روى، قرآن شمار كسانى را كه از عدد اصحاب كهف آگاه بودند اندك مى‌داند:«قُل رَبّى اعلَمُ بِعِدَّتِهِم ما يَعلَمُهُم الّا قَليلٌ»(كهف/ 18، 22)، ازاين‌رو به رسول خدا صلى الله عليه و آله دستور مى‌دهد كه جز به نحو مستدل با ايشان در اين مورد به گفت‌وگو نپردازد:«فَلا تُمارِ فيهِم الّا مِراءً ظهِرًا». (كهف/ 18، 22) «مراء ظاهر» به معناى بحث غالب و مسلط است؛ بدين معنا كه با آنان چنان با استدلال سخن بگو كه گفتار تو بر نظر آنان غالب و مسلط گردد. احتمال ديگر اين است كه با آنان در خلوت بحث و گفت‌وگو نكن، زيرا گفتار تو را تحريف مى‌كنند، بلكه آشكارا و در حضور مردم گفت‌وگو كن تا نتوانند حقيقت امر را تحريف كنند[3]و چون خداوند خود از همه آگاه‌تر است:«رَبّى اعلَمُ‌ بِعِدَّتِهِم»(كهف/ 18، 22) ديگر از هيچ كس درباره اصحاب كهف سؤال مكن:«ولا تَستَفتِ فيهِم مِنهُم احَدا». (كهف/ 18، 22)، زيرا علم خداوند تو را از هر چيز بى‌نياز مى‌كند.[4]
مكان غار اصحاب كهف:
درباره مكانِ غار اصحاب كهف ديدگاههاى متفاوتى وجود دارد: 1. حادثه مزبور در شهر «افِسوس» واقع شده و غار مزبور نيز در همان جا قرار دارد و افسوس (افسيس) از[1]. همان، ص 252
[2]. الميزان، ج 13، ص 267- 268؛ نمونه، ج12، ص 383
[3]. نمونه، ج 12، ص 384
[4]. الميزان، ج 13، ص 270


صفحه 280

شهرهاى معروف آسياى صغير (تركيه كنونى و قسمتى از روم شرقى قديم) است.
ويرانه‌هاى اين شهر هم اكنون در 73 كيلومترى شهرِ «ازمير» تركيه به چشم مى‌خورد و در كنار قريه «اياصولوك» در كوه «ينايرداغ» هم اكنون غارى بسيار وسيع ديده مى‌شود كه فاصله چندانى با افسوس ندارد و آثار صدها قبر در آن وجود دارد. ورودى اين غار در سمت شمال شرقى بوده و هيچ اثرى از مسجد، صومعه يا كنيسه در آن به چشم نمى‌خورد.
به عقيده بسيارى، غار مورد اشاره در داستان، همين غار است.[1]اين قول، با نقلهاى مسيحى سازگار است.[2]
2. غار مزبور در نزديكى پايتخت اردن، يعنى شهر عمان و در نزديكى روستاى «رجيب» واقع است. بر بالاى اين غار صومعه‌اى ديده مى‌شود كه براساس پاره‌اى از قراين، مربوط به قرن پنجم ميلادى است و پس از آنكه مسلمانان آنجا را فتح كردند، به مسجد تبديل شد.[3]اطراف اين غار از دو سمت شرقى و غربى باز است و آفتاب بر آن مى‌تابد و ورودى غار در سمت جنوب قرار دارد و در داخل غار 7 يا 8 قبر به چشم مى‌خورد. در سال 1963 ميلادى هيئتى اكتشافى از اردن با حفّارى به كشف اين غار متروك نايل شد.[4]
3. غار اصحاب كهف در بتراء از شهرهاى فلسطين است.[5]
4. در كوه «قاسيون» نزديك دمشق سوريه واقع است.[6]
5. در شبه جزيره اسكانديناوى، در اروپاى شمالى قرار دارد.[7]
6. در نزديكى شهر نخجوان در كشور قفقاز واقع است.[8]
علامه طباطبايى بنا به دلايلى ديدگاه اول را، به‌رغم شهرتش، مردود مى‌داند؛ از جمله آنكه از آيه‌«و تَرَى الشَّمسَ اذا طَلَعَت تَزوَرُ عَن كَهفِهِم ذاتَ اليَمينِ واذا غَرَبَت تَقرِضُهُم ذاتَ الشّمال»(كهف/ 18، 17) برمى‌آيد كه نور خورشيد به هنگام طلوع بر سمت راست غار و هنگام غروب بر سمت چپ آن مى‌تابيده است، بنابراين بايد ورودى غار در سمت جنوب باشد، درحالى‌كه دَرِ ورودى غار موجود در شهر افِسوس به سمت شمال شرقى‌[1]. قاموس كتاب مقدس، ص 87؛ نمونه، ج 12،ص 400- 401، اهل الكهف، ص 91- 92 (2)1. EncyclopediaBritannica, Vol. 02, P. 072- 8 The Decline And Fall Off The Roman Empire, Vol.I, P. 445- 5.
[3]. الميزان، ج 13، ص 297؛ نمونه، ج 12، ص401
[4]. الميزان، ج 13، ص 297؛ نمونه، ج 12، ص401
[5]. همان، ص 299
[6]. همان، ص 299
[7]. همان، ص 299
[8]. همان، ص 299


صفحه 281

است؛ همچنين مضمون آيه‌«قالَ الَّذينَ غَلَبوا عَلى‌ امرِهِم لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيهِم مَسجِدا»(كهف/ 18، 21) اين است كه در آن غار يا پيرامون آن، مسجد و عبادتگاهى بنا كردند، درحالى‌كه در غار افِسوس اثرى از مسجد يا صومعه يا عبادتگاه ديگر به چشم نمى‌خورد.
البته در سه كيلومترى آن كنيسه‌اى وجود دارد كه به هيچ وجه با غار مزبور ارتباطى ندارد[1]، بنابراين از ميان چند ديدگاه ياد شده، ديدگاه دوم با ويژگيهاى ذكر شده در آيات قرآن سازگار است و برخى روايات نيز آن را تأييد مى‌كند.[2]
اصحاب‌كهف در روايات‌اسلامى:
روايات اسلامى معمولًا اصحاب كهف را همانند روايات مسيحى، جوانانى اشراف‌زاده دانسته كه در عيد بزرگى با مركبهاى خود به بيرون شهر رفتند و بتهايى را كه مى‌پرستيدند به همراه خود بردند. خداوند در دلهايشان نور ايمان برافروخت و آنان به خداوند يكتا ايمان آوردند و هر چند در آغاز، ايمان خود را از يكديگر پوشيده مى‌داشتند؛ امّا به تدريج ايمان خود را به يكديگر اظهار كردند.[3]بر پايه برخى روايات با اينكه پادشاه جبار و بت‌پرست عصر، همه كسانى را كه از پرستش بتها سرباز مى‌زدند مى‌كشت؛ ولى به اصحاب كهف مدتى مهلت داد تا از ايمان خود بازگردند. آنان از اين فرصت استفاده كرده و به غار پناه بردند.[4]برخى ديگر از روايات، آنان را امين و رازدار پادشاه عصر خود قلمداد كرده كه هدايت يافته و به غار پناه بردند.[5]
روايتى از وهب بن منبه، ماجراى ايمان آوردن اصحاب كهف را كاملًا متفاوت و مربوط به گرويدن جوانان شهر افسوس به يكى از حواريان حضرت عيسى دانسته است. براساس اين روايت، يكى از حواريان حضرت عيسى عليه السلام بر اثر سجده نكردن به بتِ سر درِ شهر از ورود به شهر ممنوع شده بود و به ناچار در گرمابه‌اى در بيرون شهر به كار و تبليغ دين خدا[1]. الميزان، ج 13، ص 296- 297
[2]. همان، ص 298- 299
[3]. جامع البيان، مج 9، ج 15، ص 256؛تفسير ابن كثير، ج 3، ص 78- 79
[4]. همان، ص 253
[5]. عرائس المجالس، ص 371- 374؛ البرهان،ج 3، ص 622


صفحه 282

پرداخت و از اين راه برخى جوانان شهر به او گرويدند.[1]
همچنين براساس برخى روايات، اصحاب كهف جوانانى رومى بوده‌اند كه پيش از بعثت عيسى عليه السلام وارد غار شدند و پس از بعثت آن حضرت از خواب برخاستند[2]؛ امّا برخى روايات، همه ماجرا را مربوط به زمان پس از بعثت حضرت عيسى عليه السلام و آنان را افرادى دانسته كه بر شريعت عيسى عليه السلام بوده‌اند.[3]
اصحاب كهف در قرآن:
قرآن در طى 18 آيه به بيان اين داستان پرداخته است. از سياق نخستين آيه اين قصه:
«ام حَسِبتَ انَّ اصحبَ الكَهفِ والرَّقيمِ كانوا مِن ءايتِنا عَجَبا»(كهف/ 18، 9) بر مى‌آيد كه اين داستان اجمالًا پيش از نزول آيات، معلوم بوده و قرآن به شرح و تفصيل آن پرداخته است.[4]
علت شگفت بودن ماجراى اصحاب كهف، درنگ 309 ساله آنان در غار و آنگاه برخاستن ايشان در كمال سلامت بوده است. خواب* طولانى اصحاب كهف از شگفت‌انگيزترين نشانه‌هاى الهى است كه موجب شده مفسران نيز به فراخور حال به بحث درباره آن و اثبات آن به لحاظ علمى و تجربى بپردازند.[5]
براساس رواياتى كه در شأن نزول اين آيات وارد شده، قريش شمارى از ياران خود را براى تحقيق درباره دعوت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به سوى عالمان يهود در مدينه فرستادند تا نظر آنان را در اين مورد جويا شوند. عالمان يهود با طرح چند پرسش گفتند: اگر محمّد صلى الله عليه و آله از عهده پاسخ به اين پرسشها برآمد، او پيامبر خدا و گرنه دروغگوست. در پرداختهاى روايى گوناگون، اين پرسشها كاملًا يكسان نقل نشده است؛ امّا در همه روايات، يكى از اين پرسشها به اصحاب كهف مربوط است كه آيات مورد اشاره در پاسخ به آن نازل شده است.[1]. جامع البيان، مج 9، ج 15، ص 257؛روض‌الجنان، ج 12، ص 318- 319؛ الكامل، ج 1، ص 355- 356
[2]. المعارف، ص 54
[3]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 373
[4]. الميزان، ج 13، ص 244
[5]. نمونه، ج 12، ص 407- 409؛ خلق الكون،ص 155- 157


صفحه 283

چگونگى ايمان آوردن اصحاب كهف:
براساس ظاهر آيات، اصحاب كهف جوانانى بودند كه به خدا ايمان آوردند و خداوند نيز بر هدايتشان افزود:«انَّهُم فِتيَةٌ ءامَنوا بِرَبّهِم وزِدنهُم هُدًى». (كهف/ 18، 14) «فتيه» جمع «فتا» به معناى جوان است.[1]براساس برخى روايات، آنان سالمندانى با ايمان بودند و واژه «فتيه» كنايه از جوانمردى آنان است.[2]
به هر روى آنان به آيين بت پرستى قوم خود معترض و از كرنش كوركورانه قومشان در برابر بتان سخت اندوهگين بودند:«هؤُلاءِ قَومُنَا اتَّخَذوا مِن دونِهِ ءالِهَةً لَولا يَأتونَ عَلَيهِم بِسُلطنٍ بَيّنٍ»(كهف/ 18، 15) و اين كار را بزرگ‌ترين ظلم مى‌دانستند.«فَمَن اظلَمَ مِمَّنِ افتَرى عَلى اللّهِ كَذِبا».(كهف/ 18، 15)
اصحاب كهف از تأييد و يارى خداوند برخوردار بودند و خداوند دلهايشان را در راه ايمان محكم ساخته بود:«رَبَطنا عَلى قُلوبِهِم»(كهف/ 18، 14) تا در برابر بت پرستى و مظاهر آن بايستند و آنان نيز بدون ترس از حوادث و سختيهاى آينده بر پا خاسته‌[3]و گفتند: پروردگار ما پروردگار آسمانها و زمين است و ما جز او معبودى را نمى‌خوانيم:
«اذ قاموا فَقالوا رَبُّنا رَبُّ السَّموتِ والارضِ لَن نَدعوا مِن دونِهِ الهًا».(كهف/ 18، 14) اينكه اصحاب كهف اين جملات و اعتراضات را ميان خود گفتند يا در برابر پادشاه جبار عصر خود، مورد اختلاف است‌[4]، به هر روى، درحالى‌كه همه خدايان دروغين را كنار گذاشته و از قوم بت پرست خود جدا شده بودند به غار پناه برده و از خدا رحمت و راه نجات خواستند:«اذ اوَى الفِتيَةُ الَى الكَهفِ فَقالوا رَبَّنا ءاتِنا مِن لَدُنكَ رَحمَةً وهَيّئ لَنا مِن امرِنا رَشَدا»(كهف/ 18، 10)،«واذِ اعتَزَلتُموهُم و ما يَعبُدونَ الَّا اللَّهَ فَأوُا الَى الكَهفِ».
(كهف/ 18، 16) خداوند نيز آنان را مشمول رحمت لايزال خود قرار داد و در كارشان گشايشى فراهم ساخت، چنان‌كه در ادامه آيه فوق از قول اصحاب كهف نتيجه پناه بردن به‌[1]. مفردات، ص 625، «فتى»؛ الميزان، ج 13،ص 247
[2]. الميزان، ج 13، ص 283
[3]. همان، ص 292
[4]. روح المعانى، مج 9، ج 15، ص 316


صفحه 284

غار را رحمت خدا ذكر مى‌كند:«يَنشُر لَكُم رَبُّكُم مِن رَحمَتِهِ ويُهَيّئ لَكُم مِن امرِكُم مِرفَقا».(كهف/ 18، 16)
درنگ در غار:
از قرآن كريم و روايات چنين برمى‌آيد كه خداوند اصحاب كهف را پس از ورود به غار، به خوابى عميق فرو برد[1]:«فَضَرَبنا عَلى‌ ءاذانِهِم فِى الكَهفِ». (كهف/ 18، 11) زمخشرى مى‌نويسد: در اين آيه مفعول‌«ضَرَبنا»حذف شده است و منظور اين است كه بر گوش آنان حجاب و مانعى قرار داديم تا مانع شنيدن صداها گردد؛ يعنى آنان را به خوابى سنگين فرو برديم.[2]طبرسى اين آيه را كنايه از مسلط كردن خواب برايشان و تعبير آيه را بسيار فصيح دانسته است.[3]به احتمالى ديگر كه علامه طباطبايى آن را بيان كرده مراد اين است كه خداوند همچون مادرى كه با ضربه‌هايى نرم و آهسته به گوش فرزند مى‌نوازد تا حواس او از پيرامون خود جدا شده، به خواب سنگين فرو رود، به گوش اصحاب كهف نواخته، تا به خواب عميق فرو روند.[4]مدت درنگ اصحاب كهف در غار از نظر قرآن 309 سال بوده است:«ولَبِثوا فى كَهفِهِم ثَلثَ مِائَةٍ سِنينَ وازدادوا تِسعا»(كهف/ 18، 25)؛ امّا براساس روايتى از ابن اسحاق، آنان پيش از خواب، مدتى در غار به زندگى طبيعى مى‌زيستند و يكى از آنان با لباس مبدل وارد شهر مى‌شد و به تهيه آذوقه و توشه و جمع‌آورى خبرها از شهر درباره خودشان مى‌پرداخت و پس از بازگشت ديده‌ها و شنيده‌هاى خود را باز مى‌گفت‌[5]؛ امّا با توجه به حرف «فاء» كه مفيد ترتيب اتصالى است:
«فَضَرَبنا عَلى‌ ءاذانِهِم»مى‌توان گفت آنان بلافاصله پس از ورود به غار در خواب فرو رفتند و خداوند آنان را به‌گونه‌اى قرار داده بود كه هركس بديشان مى‌نگريست آنان را بيدار مى‌پنداشت، حال آنكه در خواب بودند:«وتَحسَبُهُم ايقاظًا وهُم رُقودٌ».[1]. جامع البيان، مج 9، ج 15، ص 225؛البرهان، ج 3، ص 624؛ عرائس المجالس، ص 375
[2]. الكشاف، ج 2، ص 705
[3]. مجمع البيان، ج 6، ص 698
[4]. الميزان، ج 13، ص 248
[5]. جامع البيان، مج 9، ج 15، ص 253


صفحه 285

(كهف/ 18، 18)[1]برخى مفسران از اين جمله چنين استنباط كرده‌اند كه چشمان اصحاب كهف به هنگام خواب، باز بوده است.[2]خداوند، در غار، شرايطى را حاكم ساخته بود كه كسى را ياراى نزديك شدن و آسيب رساندن به آنان نباشد؛ دورنماى آنان در غار به‌گونه‌اى بود كه هر كس آنان را مى‌ديد ناگزير از ترس مى‌گريخت:«لَوِ اطَّلَعتَ عَلَيهِم لَوَلَّيتَ مِنهُم فِرارًا ولَمُلِئتَ مِنهُم رُعبا»(كهف/ 18، 18) و براى آنكه بدن اصحاب كهف بر اثر تماس دائم با زمين دچار فرسودگى و آسيبى نشود خداوند آنان را به چپ و راست مى‌گرداند:«و نُقَلّبُهُم ذاتَ اليَمينِ وذاتَ الشّمالِ»(كهف/ 18، 18) و براى آنكه شرايط حيات براى آنان كاملًا فراهم شود و از هر گونه آسيب جسمى به دور باشند خورشيد* نيز نور خود را ارزانيشان مى‌داشت:«وتَرَى الشَّمسَ اذا طَلَعَت تَزوَرُ عَن كَهفِهِم ذاتَ اليَمينِ واذا غَرَبَت تَقرِضُهُم ذاتَ الشّمالِ».(كهف/ 18، 17) در اين ميان سگ آنها نيز در دهانه غار دستها را گشوده و به حالت نگهبانى خوابيده بود:«وكَلبُهُم بسِطٌ ذِراعَيهِ بِالوَصيدِ».
(كهف/ 18، 18)
غار در نيمكره شمالى زمين و به‌گونه‌اى بوده كه خورشيد، صبحگاهان به سمت راست آن و هنگام غروب به سمت چپ آن مى‌تابيده است‌[3]:«وتَرَى الشَّمسَ اذا طَلَعَت تَزوَرُ عَن‌ كَهفِهِم ذاتَ اليَمينِ واذا غَرَبَت تَقرِضُهُم ذاتَ الشّمالِ». (كهف/ 18، 17) از سوى ديگر، آنان در محل وسيعى از غار قرار گرفته بودند:«وهُم فى فَجوَةٍ مِنهُ». (كهف/ 18، 17) برخى گفته‌اند: منظور اين است كه آنها در وسط و ميانه غار قرار گرفته بودند، به‌گونه‌اى كه خنكاى نسيم باد و هوا به ايشان مى‌رسيد.[4]
پس از بيدارى:
پس از 309 سال، مؤمنان خفته در غار، از خواب گران برخاستند. در واقع خواب آنان شبيه به مرگ و بيدارى آنها همچون رستاخيز بود و از همين رو قرآن كريم از بيدار كردن‌(1) (2) 1-. الميزان، ج 13، ص 255- 256
[3]. نمونه، ج 12، ص 368
[4]. الصافى، ج 3، ص 235؛ جوامع‌الجامع، ج2، ص 356


صفحه 286

آنان به «برانگيختن و مبعوث كردن» تعبير كرده است:«وكَذلِكَ بَعَثنهُم».(كهف/ 18، 19) هر چند در برخى روايات از خواب آنان تعبير به «مرگ» و از بيدار شدنشان به «دميدن دوباره روح» تعبير شده است‌[1]؛ امّا به تصريح قرآن، مراد از آن، خواب و بيدارى است.[2](كهف/ 18، 18)
به هر روى، اصحاب كهف پس از بيدار شدن درباره مدت درنگشان در غار به گفت‌وگو پرداختند. يكى از آنان پرسيد: چه مدت درنگ كرديد؟ گفتند: يك روز يا بخشى از يك روز:«قالَ قالٌ مِنهُم كَم لَبِثتُم قالوا لَبِثنا يَومًا او بَعضَ يَومٍ». (كهف/ 18، 19) به گفته برخى علت ترديد آنها، اين بوده كه آنان در آغاز روز وارد غار شده و به خواب رفته بودند و در پايان روز بيدار شده بودند[3]و چون نتوانستند مدت درنگ خود را در غار، مشخص كنند، گفتند: خداوند به مدت درنگ ما آگاه‌تر است:«قالوا رَبُّكُم اعلَمُ بِما لَبِثتُم».
(كهف/ 18، 19) برخى مفسران گفته‌اند: پاسخ دهنده يك نفر به نام «تمليخا» بوده است و تعبير به صيغه جمع:«قالوا»در اين گونه موارد معمول است.[4]
بلافاصله پس از اين گفت‌وگو، پيشنهاد كردند كه يكى از آنان به شهر رفته و با سكه‌هايى كه داشتند غذايى تهيه كند:«فَابعَثوا احَدَكُم بِوَرِقِكُم هذِهِ الَى المَدينَةِ». (كهف/ 18، 19) آنان تأكيد كردند كه كسى كه به شهر مى‌رود بايد دقت كند كه طعام پاك‌ترى تهيه كند:«فَليَنظُر ايُّها ازكى‌ طَعامًا فَليَأتِكُم بِرِزقٍ مِنهُ».(كهف/ 18، 19) برخى از مفسران منظور از«ازكى‌»را در اين آيه طعام* حلال و برخى آن را غذاى پاك و طاهر دانسته‌اند.[5]برخى نيز آن را كنايه از بهترين غذا (خيرٌ طعاماً) قلمداد كرده‌اند.[6]طبرى دو معناى حلال‌تر و طاهرتر را ترجيح داده است‌[7]، به هر روى، اصحاب كهف افزون بر آن تأكيد كردند كه كسى كه به شهر مى‌رود بايد مراقب باشد كسى از اوضاع ما آگاه نشود، زيرا[1]. البرهان، ج 3، ص 624
[2]. جامع البيان، مج 9، ج 15، ص 269؛الصافى، ج 3، ص 234؛ الميزان، ج 13، ص 249
[3]. جوامع الجامع، ج 2، ص 357؛ تفسير ابنكثير، ج 3، ص 81؛ نمونه، ج 12، ص 373
[4]. نمونه، ج 12، ص 374
[5]. الميزان، ج 13، ص 260 (6) (7) 6-. جامع البيان، مج 9، ج 15، ص 279