امّ رومان در سال نخست هجرى با ديگر اعضاى خانواده ابوبكر به مدينه هجرت كرد.[1]به گفته برخى، وى زنى شايسته و ديندار و در شمار راويان حديث و صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله بود.[2]
بنابر برخى روايات وى به سال پنجم يا ششم هجرى درگذشت و پيامبر صلى الله عليه و آله بر او نماز گزارد و به قبرش وارد شد و از او به نيكى ياد كرد[3]؛ ولى روايات ديگر مرگ او را پس از آن مىداند.[4]قراين و شواهدى چون پذيرايى وى از پسرش عبدالرحمن در مدينه پس از مسلمان شدن وى در سال هفتم هجرى[5]، سخن پيامبر صلى الله عليه و آله به عايشه در باب مشورت وى با پدر و مادرش در سال نهم هجرى و پس از نزول آيهاى كه زنان پيامبر صلى الله عليه و آله را بين انتخاب آن حضرت و طلاق مخيّر مىكرد[6]، و ارث بردن او از ابوبكر[7]و حديث گفتن او به مسروق در زمان خلافت عمر[8]نشان مىدهد كه امّ رومان حتى پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله و درگذشت ابوبكر نيز زنده بوده است.
امّ رومان در شأن نزول:
1. به نقل طبرانى از ابنعباس خطاب«لاتَحسَبوهُ»در آيه 11 نور/ 24 به پيامبر صلى الله عليه و آله، ابوبكر و امّ رومان است[9]:«انَّ الَّذينَ جاءو بِالافكِ عُصبَةٌ مِنكُم لا تَحسَبوهُ شَرًّا لَكُم بَل هُوَ خَيرٌ لَكُم ...آنان كه آن تهمت را زدند گروهى از شما بودند؛ اما شما اين ماجرا را بد نشماريد، بلكه آن براى شما خير است ...».
2. به نقل برخى محدثان[10]و مفسران[11]مراد از«والديه»در آيه 17 احقاف/ 46[1]. الطبقات، ابن سعد، ج 8، ص 216؛ تاريخطبرى، ج 2، ص 10
[2]. تاريخ الصحابه، ص 275؛ تجريداسماءالصحابه، ج 2، ص 320
[3]. انسابالاشراف، ج 10، ص 101؛ الطبقات،ابن سعد، ج 8، ص 216؛ تجريد اسماءالصحابه، ج 2، ص 320
[4]. صفةالصفوه، ج 1، ص 32؛ الاصابه، ج 8،ص 392 (5) (6) 5-. الاصابه، ج 8، ص 393
[7]. المغازى، ج 2، ص 698
[8]. الاصابه، ج 8، ص 392؛ مسند احمد، ج 7،ص 510- 511
[9]. المعجم الكبير، ج 23، ص 135
[10]. انساب الاشراف، ج 10، ص 101؛صحيحالبخارى، ج 5، ص 49
[11]. تفسير ابنابىحاتم، ج 10، ص 3295؛تفسير ماوردى، ج 5، ص 80- 279؛ مجمعالبيان، ج 9، ص 132
امّ رومان و ابوبكر هستند كه پيوسته با خواندن آيات معاد از پسرشان عبدالرّحمن مىخواستند كه ايمان بياورد؛ ولى او نپذيرفته و با آنان محاجه مىكرد و مىگفت: اف بر شما! به من وعده مىدهيد كه پس از مردن و پوسيدن استخوانهايم دوباره زنده شده و سر از قبر برآورم. اين همه بزرگان قريش پيش از من مردهاند و هيچ يك زنده نشده است:
«والَّذى قالَ لِولِدَيهِ افٍّ لَكُما اتَعِدانِنى ان اخرَجَ وقَد خَلَتِ القُرونُ مِن قَبلى».عبدالرحمن در ادامه گفت اگر راست مىگوييد اينها را زنده كنيد تا در باب آنچه مىگوييد از آنان بپرسم! آن دو با استمداد از خداوند در خصوص هدايت وى مىگفتند: واى بر تو، ايمان بياور به راستى وعده خدا حق است و او در پاسخ مىگفت: اينها كه شما مىگوييد افسانههاى پيشينيان است:«وهُما يَستَغيثانِ اللَّهَ ويلَكَ ءامِن انَّ وَعدَ اللَّهِ حَقٌّ فَيَقولُ ما هذا الّا اسطيرُ الاوَّلين».
3. به نقل برخى از مفسران[1]مراد از «اصحاب» در آيه 71 انعام/ 6، امّ رومان و ابوبكر هستند كه پيوسته فرزندشان عبدالرّحمن را به اسلام مىخواندند و او مصرانه انكار و محاجه مىكرد. خداوند آيه ياد شده را در رد استدلال او فرو فرستاد:«قُل انَدعوا مِن دونِ اللَّهِ ما لا يَنفَعُنا ولا يَضُرُّنا ونُرَدُّ عَلى اعقابِنا بَعدَ اذ هَدنَا اللَّهُ كالَّذِى استَهوَتهُ الشَّيطينُ فِى الارضِ حَيرانَ لَهُ اصحبٌ يَدعونَهُ الَى الهُدَى ائتِنا قُل انَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الهُدى و امِرنا لِنُسلِمَ لِرَبّ العلَمينبگو آيا ما غير از خدا چيزى را بخوانيم كه سود و زيانمان ندهد و پس از آنكه هدايت شديم به عقب بازگرديم؛ مانند كسى كه بر اثر وسوسههاى شياطين در زمين راه را گم كرده و سرگردان است، با آنكه يارانى دارد كه او را به هدايت مىخوانند (و به او مىگويند) به سوى ما بيا. بگو: تنها هدايت خداوند هدايت (درست) است و ما فرمان داريم كه تسليم پروردگار جهانيان باشيم».
با اينكه مفسران نزول اين آيات را در شأن امّ رومان، ابوبكر و عبدالرحمن دانستهاند؛ ولى بخارى[2]از عايشه روايتى بدين مضمون نقل كرده است كه خداوند جز آيه إفك هيچ[1]. مفحمات الاقران، ج 1، ص 430؛ تفسير ماوردى،ج 2، ص 132
[2]. صحيح البخارى، ج 5، ص 49
آيهاى درباره ما (خاندان ابوبكر) فرو نفرستاده است.منابعالاصابة فى تمييز الصحابه؛ انساب الاشراف؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ الصحابة الذين روى عنهم الاخبار؛ تجريد اسماء الصحابه؛ تفسير القرآن العظيم، ابن ابى حاتم؛ السيرةالنبويه، ابن هشام؛ صحيح البخارى؛ صفوة الصفوه؛ الطبقات الكبرى، ابن سعد؛ كتاب الطبقات، ابن خياط؛ مجمعالبيان فى تفسير القرآن؛ المحبر؛ مسند احمد بن حنبل؛ المعارف؛ المغازى؛ مفحمات الاقران فى مبهمات القرآن؛ النكت و العيون، ماوردى.
امّ سلمه
محمد حسن الهى زاده
امّ سلمه: هند (امالمؤمنين) دختر أبى أميه (حذيفة) بن مغيرة بن عبدالله بن عمر بن مخزوم
پدر امّ سلمه از بخشندگان عرب معروف به زادالراكب[1]و مادرش عاتكه دختر عامر بن ربيعة بن مالك است[2]كه برخى به اشتباه او را عاتكه دختر عبدالمطلب دانستهاند.[3]وى پيش از هجرت در خانوادهاى شريف در مكه متولد شد[4]؛ اما زمان ولادتش به طور دقيق مشخص نيست. با توجه به تاريخ وفات و طول عمرش مىتوان حدس زد كه 20 سال و اندى پيش از هجرت به دنيا آمده است. در نوجوانى به ازدواج ابو* سلمه عبدالله بن عبدالاسد مخزومى درآمد. با ظهور اسلام به همراه همسرش به دين اسلام گرويد، در حالى كه برادرش عبداللَّه بن ابى اميه و پسر عمويش ابوجهل از دشمنان سرسخت پيامبر بودند.[5]بر اثر آزار مشركان و اقوام خويش، به همراه شوهرش در سال پنجم بعثت با گروهى از مسلمانان عازم حبشه گرديد.[6]با انتشار خبر خوددارى قريش از اذيت و آزار مسلمانان، با همسرش از حبشه به مكه بازگشت؛ ولى چون خبر دروغ بود، براى رهايى از فشار مشركان، به حبشه بازگشت.[7]سرانجام در سال سيزدهم بعثت به همراه همسرش تصميم گرفتند به يثرب هجرت كنند؛ امّا بنىمخزوم مانع مهاجرت امّسلمه و سلمه، تنها فرزندش كه در حبشه متولد شده بود، شدند و نهايتاً ابوسلمه به تنهايى راه يثرب را در پيش گرفت. ام سلمه پس از چندى دورى از شوهر، در نهايت با رضايت[1]. الاستيعاب، ج 4، ص 493؛ سير اعلامالنبلاء، ج 2، ص 202
[2]. الاصابه، ج 8، ص 404؛ الطبقات، ج 8، ص69
[3]. مناقب، ج 1، ص 207؛ سفينةالبحار، ج 4،ص 227
[4]. سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 202
[5]. المعارف، ص 136؛ الاستيعاب، ج 4، ص493
[6]. السيرة النبويه، ج 1، ص 326
[7]. الطبقات، ج 8، ص 69؛ السيرةالنبويه، ج1، ص 366 به بعد
بنىمخزوم به اتفاق فرزندش سلمه و با همراهى عثمان بن طلحه از بنىعبدالدار عازم يثرب شد.[1]مىگويند: او اولين زن هودج نشينى است كه به يثرب مهاجرت كرد.[2]ابوسلمه با جراحتى كه در جنگ احد برداشت در هشتم جمادىالآخر سال چهارم هجرى[3]و به قولى در سال دوم بعد از نبرد بدر[4]به شهادت رسيد.[5]ام سلمه از او دو پسر و دو دختر داشت: سلمه، عمر (عمرو)[6]، درّه (رقيه[7]) و زينب[8].
امّ سلمه قصد كرده بود بعد از شوهرش ديگر ازدواج نكند تا در بهشت با ابوسلمه باشد؛ ولى ابوسلمه او را از اين قصد بازداشت و از خدا خواست مردى بهتر از خودش نصيب امّ سلمه گرداند.[9]ابتدا ابوبكر و سپس عمر به خواستگارى وى رفتند؛ ولى وى نپذيرفت تا اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله او را خواستگارى كرد و وى پذيرفت. امّ سلمه با جهيزيه[10]و مهر اندك،[11]در شوال سال چهارم[12]يا دوم هجرت[13]به عقد آن حضرت درآمد. وى زنى زيبا روى بود و گاه مورد رشك و حسادت و طعن و تمسخر ديگر همسران پيامبر صلى الله عليه و آله قرار مىگرفت.[14]او را بعد از خديجه برترين همسر پيامبر دانستهاند.[15]
آمده است كه به رسم عقد اخوت پيامبر او و صفيّه (ديگر همسر رسول خدا) را همپيمان كردند.[16]نوشتهاند كه مراسم عروسى حضرت فاطمه عليها السلام در خانه امّ سلمه[1]. الاصابه، ج 8، ص 404- 405
[2]. الاستيعاب، ج 4، ص 493
[3]. اسدالغابه، ج 3، ص 296؛ الطبقات، ج 8،ص 69
[4]. اسدالغابه، ج 3، ص 297
[5]. الطبقات، ج 8، ص 69
[6]. البدء والتاريخ، ج 5، ص 13
[7]. السيرةالنبويه، ج 4، ص 645
[8]. الاصابه، ج 8، ص 404
[9]. الطبقات، ج 8، ص 70
[10]. همان، ص 71
[11]. اعلام النساء، ج 5، ص 222
[12]. الطبقات، ج 8، ص 69
[13]. مناقب، ج 1، ص 207
[14]. سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 209
[15]. الخصال، ص 419
[16]. مناقب آلابىطالب، ج 2، ص 211
برپا شد.[1]اين خبر، احتمال ازدواج پيامبر را با امّ سلمه در سال دوم هجرى قوت مىبخشد.
امّ سلمه در غزوات مريسيع، خيبر، حديبيه، فتح مكه، حنين[2]، طائف[3]، تبوك[4]و نيز حجة الوداع[5]همراه پيامبر بود. او عقلى رسا و رأيى صائب داشت[6]و مورد احترام و محبت پيامبر بود. در غزوه حديبيه كه همراهان پيامبر از سر تراشيدن و قربانى خوددارى مىكردند طرف مشورت پيامبر قرار گرفت و پيشنهاد او مبنى بر اينكه پيامبر بدون توجه به مسلمانان شخصاً به سر تراشيدن و قربانى اقدام كند مؤثر واقع شد و مسلمانان بعد از حضرت سر تراشيدند و قربانى كردند.[7]
پيامبر بيش از ديگر زنان خود، به امّ سلمه توجه داشت. طبق منابع، پيامبر فهرست اسامى اهل بهشت و جهنم[8]و نوشتهاى براى خليفه برحق پس از خود[9]و مقدارى تربت كربلا[10]به امّ سلمه سپرده بودند. او نيز پس از رحلت ايشان همچنان وفادار ماند و در حوادث حساس و هنگام لزوم، از خاندان پيامبر دفاع مىكرد و همواره با نقل احاديثى از پيامبر ولايت على عليه السلام و منزلت او را نزد پيامبر به ياد مسلمانان مىآورد.[11]مىگويند: در[1]. بحارالانوار، ج 43، ص 95
[2]. المغازى، ج 2، ص 467
[3]. همان، ج 3، ص 926
[4]. همان، ص 1036
[5]. همان، ص 1090
[6]. الاصابه، ج 8، ص 406
[7]. المغازى، ج 2، ص 613؛ اعلام النساء، ج5، ص 223- 224
[8]. بحارالانوار، ج 26، ص 126
[9]. همان، ج 22، ص 224
[10]. سفينةالبحار، ج 4، ص 231
[11]. بحارالانوار، ج 22، ص 222
ماجراى غصب فدك كه صحابه و بزرگان قوم، همه سكوت اختيار كرده بودند او شجاعانه در برابر خليفه نخست ايستاد و از فاطمه عليها السلام دفاع كرد، چنانكه در پى آن خليفه در آن سال مقررى او را قطع كرد.[1]
در طول 25 سال خلافت خلفاى سهگانه او به حمايت اهل بيت عليهم السلام مىپرداخت و درگاه لزوم خلفا را موعظه مىكرد. در همين راستا خليفه سوم را از مخالفت با سنت پيامبر صلى الله عليه و آله پرهيز داد.[2]در جريان مخالفتهاى عمار با خليفه سوم، جانب عمار را گرفت و خليفه سوم را نكوهش كرد.[3]در دوران خلافت على عليه السلام از حضرت حمايت كرد. او ضمن ردّ درخواست طلحه و زبير براى شركت در خونخواهى عثمان[4]كوشيد با يادآورى سخن پيامبر صلى الله عليه و آله در اين خصوص كه على عليه السلام ولىّ هر مؤمن و مؤمنهاى است و عايشه نيز آن را تصديق كرد عايشه را از رفتن به جانب بصره باز دارد.[5]
چون در اين كار موفق نشد، براى گروهى از انصار و مهاجران سخنرانى كرد و در آن ضمن حمايت از على عليه السلام موقعيت و مرتبه او را در جامعه اسلامى و نزد پيامبر صلى الله عليه و آله يادآور شد و گروه فراوانى را از همراهى سپاه جمل منصرف كرد.[6]با حركت سپاه جمل از مكه، نامهاى به على عليه السلام نگاشت و او را از حركت سپاه آگاه كرد و ضمن اعلام آمادگى براى همراهى على عليه السلام پسرش عمر را براى يارى او فرستاد.[7]زمانى كه حفصه همسر پيامبر صلى الله عليه و آله از ابتلاى على عليه السلام به اصحاب جمل اظهار خشنودى و مجلس شادى برپا كرد، ام سلمه بدان مجلس درآمد و معترضانه اين عمل را تقبيح كرد.[8]
امّ سلمه در عهد معاويه نيز از حمايت على عليه السلام دست نكشيد. درمقابل لعن على عليه السلام و دوستدارانش ايستاد و در نامهاى به معاويه شهادت داد كه خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله دوستدار على هستند و لعن على و دوستدارانش لعن خدا و پيامبر اوست.[9]امّ سلمه رخداد دلخراش كربلا را نيز شاهد بود و در شهادت امام حسين عليه السلام عزادار شد.[10][1]. سفينةالبحار، ج 4، ص 229- 230
[2]. اعلام النساء، ص 224
[3]. الامامة والسياسه، ج 1، ص 51
[4]. الجمل، ص 233
[5]. الفتوح، ج 2، ص 454- 455
[6]. الجمل، ص 237- 238
[7]. تاريخ طبرى، ج 3، ص 8
[8]. الجمل، ص 276- 277
[9]. العقد الفريد، ج 4، ص 335
[10]. سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 202، 207؛المستدرك، ج 4، ص 20
وى مورد عنايت و توجه امامان عليهم السلام بود. حضرت على عليه السلام آنگاه كه از مدينه به قصد كوفه حركت كرد، نوشتهها و وصاياى خود را نزد وى نهاد و امام حسن عليه السلام كه به مدينه بازگشت آنها را تحويل گرفت.[1]امام حسين عليه السلام نيز وصاياى خود را نزد او نهاد كه بعد از بازگشت امام سجاد عليه السلام به مدينه به آن حضرت تحويل داد.[2]
امّ سلمه از راويان حديث است و بيش از 378 حديث روايت كرده است.[3]او عمدتاً از شخص پيامبر صلى الله عليه و آله يا از طريق فاطمه عليها السلام دختر پيامبر صلى الله عليه و آله يا ابوسلمه نقل حديث كرده است.[4]از جمله راويان او اسامة بن زيد، أسود بن يزيد نخعى و حبيب بن ابى ثابت هستند.[5]
حديث كساء[6]، حديث«عليٌّ مع القرآن (الحقّ) والقرآن (الحقّ) مع عليٌّ ...»[7]و حديث«من كنت مولاه فهذا علىٌّ مولاه ...»[8]از احاديث متواترى هستند كه امّ سلمه نيز نقل كرده است.
وى در 84 سالگى در مدينه درگذشت.[9]سال وفات او را به اختلاف 59[10]تا 63 هجرى[11]دانستهاند. ابوهريره[12]يا عبدالله بن عبدالله بن ابى اميه[13]يا وليد بن عتبه[14]بر او نماز گزارد و در قبرستان بقيع دفن شد.[15]
امّ سلمه در شأن نزول:
1. بنا به روايت مجاهد روزى امّ سلمه به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: چرا درباره هجرت زنان[1]. الكافى، ج 1، ص 354
[2]. همان، ج 1، ص 360
[3]. سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 210 (4) (5) 4-. تهذيب الكمال، ج 35، ص 317
[6]. جامع البيان، مج 12، ج 22، ص 10 بهبعد
[7]. الجمل، ص 418؛ المعيار والموازنه، ص35، 46؛ المعجم الصغير، ج 1، ص 255
[8]. معجم رجالالحديث، ج 24، ص 204؛السننالكبرى، ج 5، ص 131؛ كنزالعمال، ج 11، ص 602
[9]. الطبقات، ج 8، ص 76
[10]. انساب الاشراف، ج 2، ص 66
[11]. الاصابه، ج 8، ص 407
[12]. الطبقات، ج 8، ص 76
[13]. المستدرك، ج 4، ص 19
[14]. انساب الاشراف، ج 2، ص 66
[15]. تاريخ المدينه، ج 1، ص 120