اميّة بن خَلَف
عليرضا ايمانى مقدم
اميّة بن خَلَف: امية بن خلف جُمَحى قريشى از مخالفان برجسته پيامبر
وى از اشراف طايفه بنىجُمَح[1]و از سروران آن به شمار مىرفت و به «غِطريف» يعنى بزرگ بزرگان اشتهار داشت.[2]گفتهاند كه او در عصر جاهلى ديگ سنگى مىفروخته[3]و در جنگ فجار دوم (يا چهارم)[4]فرماندهى تيره بنىجُمح را عهدهدار بوده است[5]؛ همچنين برخى او، پدر، برادر و فرزندش را از سخاوتمندان عصر جاهلى برشمردهاند.[6]پس از بعثت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله او از مخالفان سرسخت آن حضرت شد و براى جلوگيرى از گسترش اسلام با سختكوشى و پشتكار فراوان در تمامى مراحل برخورد قريش با پيامبر صلى الله عليه و آله، همراه آنان بود و به شيوههاى گوناگون در آزار حضرت كوشيد. استهزا و عيبجويى از پيامبر صلى الله عليه و آله[7]و مجادله با آن حضرت[8]، تحريك ديگران به بازگشت از اسلام و رها كردن پيامبر صلى الله عليه و آله[9]در دستور كار وى قرار داشت.
به گفته مورخان وى چندين بار به سراغ ابوطالب عليه السلام رفت يا ديگران را نزد وى فرستاد و از او خواست تا برادرزادهاش را از تبليغ رسالت خويش باز دارد.[10]وى از جمله 7 نفرى بود كه پس از جسارت ابوجهل به پيامبر صلى الله عليه و آله در مقام ابراهيم حضرت رو به كعبه آنان را[1]. النسب، ص 212؛ المحبر، ص 140؛ اللباب،ج 1، ص 198
[2]. المنمق، ص 332؛ جمهرة انسابالعرب، ص159
[3]. المعارف، ص 576؛ المفصل، ج 4، ص 125
[4]. المنمق، ص 171
[5]. الاغانى، ج 22، ص 67
[6]. المحبر، ص 140
[7]. السيرةالنبويه، ج 1، ص 356؛الدرالمنثور، ج 3، ص 252
[8]. التحرير والتنوير، ج 10، ص 175
[9]. جامع البيان، مج 11، ج 19، ص 11- 12
[10]. السير والمغازى، ص 236
نفرين كرد[1]؛ همچنين وى از عوامل مؤثر در توطئههاى مشركان مكه بر ضدّ رسول خدا صلى الله عليه و آله بود؛ از جمله در نشست مشورتى دارالندوه، در سال سيزدهم بعثت و اتخاذ تصميم به قتل آن حضرت[2]، محاصره خانه پيامبر صلى الله عليه و آله در ليلة المبيت*[3]و تعقيب آن حضرت تا دهانه غار ثور[4]حضور داشت.
اميه در آزار مسلمانان از هيچ كوششى فرو گذار نكرد؛ از جمله براى بازگرداندن برده مسلمان شده خود بلال* حبشى از اسلام روزها او را روى ريگهاى داغ زير تابش شديد خورشيد به پشت مىخوابانيد و سنگ بزرگى بر سينهاش مىنهاد و مىگفت: تا از مسلمانى دست برندارى همينگونه خواهى ماند و او با تكرار «احَد احَد» بر اعتقاد توحيدى خود پاى مىفشرد.[5]او يكى از پسرعموهاى خود (عثمان بن مظعون) را نيز به سبب اسلام آوردن آزار مىداد.[6]
تاريخنگاران و مفسّران او را از مصاديق «مستهزئين» برشمردهاند كه همراه با وليد بن مغيره و ابوجهلبنهشام پيامبر صلى الله عليه و آله را مسخره مىكردند[7]و نيز از «مقتسمين» دانستهاند كه هر ساله در موسم حجّ با تقسيم وروديهاى مكه مردم را از گرايش به پيامبر صلى الله عليه و آله باز مىداشتند.[8]به گفته ابن اثير، اميّه و برادرش ابىّ بن خلف بدترين آزار دهندگان پيامبر صلى الله عليه و آله و تكذيب كنندگان وى بودند.[9]
سرانجام سران مشرك قريش از جمله اميّة بن خلف، ابوجهل، عتبه، شيبه و شمارى ديگر به منظور يافتن راه چارهاى براى جلوگيرى از گسترش اسلام در دارالندوه جمع شدند و در اين جلسه پيشنهادهايى مانند تبعيد، حبس و قتل پيامبر صلى الله عليه و آله ارائه شد[1]. السير والمغازى، ص 211
[2]. مجمعالبيان، ج 2، ص 826؛ سبل الهدى،ج 3، ص 231
[3]. الطبقات، ج 1، ص 176
[4]. سبل الهدى، ج 3، ص 241
[5]. السيرةالنبويه، ج 1، ص 318
[6]. همان، ص 332
[7]. السير والمغازى، ص 211؛ الدرالمنثور،ج 3، ص 252
[8]. المحبر، ص 160؛ تفسير قرطبى، ج 10، ص39
[9]. الكامل، ج 2، ص 72
و در نهايت تصميم به كشتن پيامبر گرفتند.[1]
خداوند پيامبرش را به وسيله جبرئيل از اين توطئه آگاه كرد. على عليه السلام در بستر پيامبر صلى الله عليه و آله خوابيد و حضرت شبانه به سوى غار ثور از مكه خارج شد و اينچنين مكر الهى در مورد مشركان تحقق يافت.[2]
پس از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله نيز اميّه همچنان بر اين شيوه ماند. او در غزوه بواط در كاروان تجارى قريش كه مورد تهديد پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفته بود حضور داشت.[3]در سال دوم هجرت، هنگام آماده شدن سپاه مشركان براى شركت در جنگ بدر، به سبب آگاهى از پيشگويى پيامبر صلى الله عليه و آله در مورد كشته شدنش نخست از همراهى با سپاه خوددارى مىكرد.[4]آوردهاند كه سعد بن معاذ براى انجام عمره به مكه رفت و چون با اميّه دوست بود بر او وارد شد و به او گفت: به خدا سوگند كه از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه تو را خواهند كشت.
امّيه پرسيد: در مكّه؟ سعد اظهار داشت: نمىدانم. اميّه گفت: به خدا سوگند، محمد صلى الله عليه و آله دروغ نمىگويد و چنان ترسيد كه تصميم گرفت همراه سپاه خارج نشود.[5]برخى هم معتقدند انگيزه اين تصميم آن بوده كه وى براى تعيين نيك و بد شركت در جنگ بدر نزد بت هُبَل تفأل زد و چون پاسخ منفى گرفت منصرف شد.[6]
به گفته واقدى وى پس از آگاهى از به سلامت رفتن كاروان تجارى قريش از جمله مخالفان ادامه حركت سپاه قريش براى جنگ بدر بود كه بر اثر متهم شدن به ترس از سوى ابوجهل و ديگران، مخالفتش بىنتيجه ماند[7]و با اصرار ابوجهل و عُقبه و نضر بن حارث، به ناچار همراه آنان به سوى مدينه رفت.[8]
هنگام ورود سپاه قريش به جُحفه، جهيم بن صلت ادعا كرد كه به صورت مكاشفه يا[1]. سبل الهدى، ج 3، ص 231
[2]. مجمع البيان، ج 2، ص 826؛ مبهماتالقرآن، ج 1، ص 512
[3]. المغازى، ج 1، ص 12؛ الطبقات، ج 2، ص6- 5
[4]. المغازى، ج 1، ص 35- 36
[5]. الصحيح من السيره، ج 5، ص 15
[6]. سبل الهدى، ج 4، ص 21
[7]. المغازى، ج 1، ص 37
[8]. السيرةالنبويه، ج 2، ص 610؛ المغازى،ج 1، ص 37
رؤيا كسى را مشاهده كرده كه از مرگ اميّه و عدهاى از بزرگان مكه خبر مىدهد.[1]
در جنگ بدر، اميه با كشتن 9 شتر در يك وعده و اطعام تمامى سپاه شرك[2]از اطعام كنندگان سپاه شرك شناخته شده است.[3]كنيز او نيز به همراه ساره و عزّه كنيزان عمرو بن هاشم و اسود بن مطّلب، براى ترغيب سپاه قريش به رويارويى با مسلمانان آواز مىخواند و دايره مىنواخت.[4]
سرانجام اميّه به همراه پسرش به اسارت دوست قديمى خود عبدالرحمان بن عوف كه به گردآورى غنيمت و باز كردن زره كشتگان مشغول بود درآمد. اميّه گفت: اگر من و فرزندم را به اسارت بگيرى و مانع كشته شدن ما شوى براى آزادى خود شتران پر شير فديه خواهيم داد كه از جمعآورى زره براى تو سودمندتر است.[5]
عبدالرحمان آن دو را به طرف ستاد فرماندهى پيامبر مىبرد كه ناگهان چشم بلال به وى افتاد و با فرياد به اينكه او همان اميّه سردمدار كفر است انصار را به كشتن آن دو تحريك كرده، مكرّر مىگفت: نجات نيابم اگر او زنده بماند. گزارشها در خصوص قتل و قاتل وى متفاوت است؛ به موجب گزارشى حُباب بن مُنذر و خُبَيبَ بن يساف (اساف) به تحريك بلال بدانها حملهور شده، و بدون اطلاع پيامبر صلى الله عليه و آله آن دو را از پاى درآوردند و تلاش عبدالرحمان عوف براى زنده ماندن آنان بىنتيجه ماند.[6]ضمن آنكه هنوز درباره اسيران تصميم قطعى گرفته نشده بود.[7]شايد وى در لحظات پايانى جنگ كشته شده باشد.
پيامبر صلى الله عليه و آله دست خبيب قاتل اميّه را كه در درگيرى با وى از شانه قطع شده بود التيام بخشيد و او بعدها با دختر اميّه ازدواج كرد.[8]
برخى نيز قتل اميّه و فرزندش على را به بلال و مردى انصارى نسبت دادهاند.[9][1]. السيرةالنبويه، ج 2، ص 618؛ المنمق، ص338
[2]. همان، ص 665؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 45
[3]. المحبر، ص 162؛ المنمق، ص 389؛المعارف، ص 154
[4]. المغازى، ج 1، ص 39
[5]. همان، ص 82؛ السيرة النبويه، ج 2، ص631- 632
[6]. المغازى، ج 1، ص 83؛ السيرةالنبويه، ج2، ص 632
[7]. الصحيح من سيره، ج 5، ص 116- 119
[8]. المغازى، ج 1، ص 83
[9]. الاشتقاق، ص 129
با كشتهشدن آن دو عبدالرحمان عوف اظهار تأسف كرده، مىگفت: زرههايم از دست رفت و اسيرم نيز كشته شد.[1]
هنگام دفن اجساد مشركان، جنازه اميّه در داخل زره باد كرده بود و بر اثر جابهجايى متلاشى مىشد، ازاينرو بدن او را همانجا با سنگ و خاك پوشاندند.[2]
أميّه در شأن نزول:
مفسّران در ذيل آياتى پر شمار از وى ياد كردهاند كه در بيشتر موارد نام اميه به همراه گروهى از سران قريش يا سردمداران شرك ذكر شده؛ ولى در چند مورد مفاد آيات تنها بر وى تطبيق شده است كه بدين شرح است:
1. مفسران در ذيل آيه 28 كهف/ 18 كه پيامبر صلى الله عليه و آله را موظف مىسازد تا همواره با كسانى باشد كه هر صبح و شام پروردگار خويش را خوانده و تنها رضاى او را مىطلبند و از آنان چشم برنتابد، گفتهاند كه اميّه از آن حضرت مىخواست تا ياران بىبضاعت خود را از گرد خويش بپراكند تا بزرگان مكه و در پى آن ساير مردم به حضرت بگروند. خداوند پيامبرش را از پيروى كسانى كه قلبشان از ياد خدا غافل گشته و مطيع هواى نفس خويش گرديده و دچار افراطاند باز مىدارد[3]:«واصبِر نَفسَكَ مَعَ الَّذينَ يَدعونَ رَبَّهُم بِالغَدوةِ والعَشىّ يُريدونَ وَجهَهُ ولا تَعدُ عَيناكَ عَنهُم تُريدُ زينَةَ الحَيوةِ الدُّنيا ولا تُطِع مَن اغفَلنا قَلبَهُ عَن ذِكرِنا واتَّبَعَ هَوهُ وكانَ امرُهُ فُرُطا».(كهف/ 18، 28)
2. طبرسى براساس نقلى از حسن، آيات پايانى يس/ 36 را درباره اميّة بن خلف شمرده، سپس در صحت آن ترديد كرده است. او تكّه استخوانى پوسيده را از گورستان برداشت و نزد پيامبر آورد و به استهزا و انكار گفت: چه كسى اين استخوانهاى پوسيده را زنده مىكند:«اوَ لَم يَرَ الانسنُ انّا خَلَقنهُ مِن نُطفَةٍ فَاذا هُوَ خَصيمٌ مُبين* وضَرَبَ لَنا مَثَلًا[1]. الاشتقاق، ص 129
[2]. السيرةالنبويه، ج 2، ص 638
[3]. كشف الاسرار، ج 5، ص 680- 681؛ تفسيرقرطبى، ج 10، ص 255
ونَسِىَ خَلقَهُ قَالَ مَن يُحىِ العِظمَ وهِىَ رَميم». (يس/ 36، 77- 78) خداوند در پاسخ او به پيامبرش مىفرمايد: بگو همان كسى كه آن را نخستين بار آفريد دوباره زنده خواهد كرد و او به هر آفريدهاى داناست:«قُل يُحييهَا الَّذى انشَاها اوَّلَ مَرَّةٍ وهُوَ بِكُلّ خَلقٍ عَليم».
(يس/ 36، 79)[1]
3. پس از گزارش پيامبر صلى الله عليه و آله از زندگى پس از مرگ و حشر مردگان برخى از مشركان از جمله اميّه اين سخن را برنتافته و به انكار آن برخاستند. خداوند در آيات 66- 67 مريم/ 19 در نقل گفته آنان فرمود:«ويَقولُ الانسنُ اءِذا ما مِتُّ لَسَوفَ اخرَجُ حَيّا* اوَ لا يَذكُرُ الانسنُ انّا خَلَقنهُ مِن قَبلُ ولَم يَكُ شَياو انسان مىگويد: آيا وقتى بميرم راستى زنده از قبربيرون آورده مىشوم؟ آيا انسان به ياد نمىآورد كه ما او را قبلًا آفريدهايم و حال آنكه چيزى نبوده است؟» (مريم/ 19، 66- 67) بلنسى براساس نقلى از جرجانى احتمال داده است كه مراد از انسان در اين آيه اميّة بن خلف باشد.[2]
4. به گفته مقاتل اميّة بن خلف، يتيمى به نام قُدامَة بن مظعون در خانه خود نگه مىداشت كه از دادن حق او خوددارى مىكرد، ازاينرو آيات 15- 17 فجر/ 89 در نكوهش او فرود آمد:«فَامَّا الانسنُ اذا مَا ابتَلهُ رَبُّهُ فَاكرَمَهُ و نَعَّمَهُ فَيَقولُ رَبّى اكرَمَن* و امّا اذا ما ابتَلهُ فَقَدَرَ عَلَيهِ رِزقَهُ فَيَقولُ رَبّى اهنَن* كَلّا بَل لا تُكرِمونَ اليَتيم».گفتهاند:
مراد از انسان در اين آيات اميّه است كه خداوند پندار او را تخطئه كرده و مىفرمايد: شما يتيمان را گرامى نمىداريد.[3]
در ادامه همين آيات، ميبدى براساس قرائتى، نزول آيات 25- 26 همين سوره را درشأن اميّة بن خلف نقل كرده است:«فَيَومَذٍ لا يُعَذّبُ عَذابَهُ احَد* و لا يوثِقُ وثاقَهُ احَددر آن روز خداوند كسى را همانند عذاب وى معذّب نسازد و هيچكس را چون او دربند نكشد».[4](فجر/ 89، 25- 26)
5. برخى از مفسران مراد از آيه«و امّا مَن بَخِلَ واستَغنى* وكَذَّبَ بِالحُسنى* فَسَنُيَسّرُهُ لِلعُسرى»(ليل/ 92، 8- 10) را كه درباره بخيلان و تكذيبكنندگان پاداش الهى[1]. مجمعالبيان، ج 8، ص 678؛مبهماتالقرآن، ج 2، ص 397؛ زادالمسير، ج 7، ص 41
[2]. مبهمات القرآن، ج 2، ص 198
[3]. همان، ص 712؛ كشفالاسرار، ج 10، ص488
[4]. كشفالاسرار، ج 10، ص 489
است، اميّة بن خلف دانستهاند كه بخل مىورزيد و از ايمان به پيامبر اظهار بىنيازى و بلال را شكنجه مىكرد.[1]
6. همچنين به گزارش زمخشرى آيات 15- 16 همين سوره به اميه اشاره دارد كه پيامبر را تكذيب مىكرد و از گرايش به اسلام روى مىگرداند:«لا يَصلها الَّا الاشقى* الَّذى كَذَّبَ و تَوَلّىجز بدبختترين مردم كسى وارد آن آتشنمىشود؛ كسى كه آيات خدا راتكذيب و به آن پشت كرد».[2](ليل/ 92، 15- 16)
7. طبرسى بنابه نقلى آيه 17 عبس/ 80 را نيز درباره أميّة بن خلف دانسته است كه بر اثر ناسپاسى و شدّت كفر، نفرين شده است[3]:«قُتِلَ الانسنُ ما اكفَرَهكشته باد انسان، چه ناسپاس است».
8. بيشتر مفسران، در آيه«ارَءَيتَ الَّذى يَنهى* عَبدًا اذا صَلّىآيا ديدى كسى را كه هنگامى كه بندهاى به نماز مىايستد او را باز مىدارد» (علق/ 96، 9- 10) مراد از اين آيه را ابوجهل دانستهاند كه مانع نماز پيامبر صلى الله عليه و آله مىشد؛ ولى زمخشرى بر پايه سخنى از حسن بصرى اين آيه را درباره اميّة بن خلف گزارش كرده است كه سلمان را از نماز باز مىداشت[4]و چون مرگ اميّه پيش از گرايش سلمان به پيامبر صلى الله عليه و آله بوده است، اين گزارش نمىتواند صحيح باشد.
9. بلنسى براساس نقلى خطاب در«يايُّهَا الانسنُ ما غَرَّكَ بِرَبّكَ الكَريمهان اى انسان! چه چيزى تو را درباره پروردگار كريمت مغرور ساخته است» (انفطار/ 82، 6) را نيز بر اميّةبن خلف تطبيق داده؛ ولى خود به سبب عموميّت عنوان، اين احتمال را ضعيف شمرده است.[5]
امّا آياتى كه در ذيل آن از اميّه به همراه ديگران ياد شده بدين شرح است:
1. طبرى و ميبدى آوردهاند كه مراد از «فُلان» در آيه 28 فرقان/ 25 اميّة بن خلف و[1]. مبهمات القرآن، ج 2، ص 723؛ التحريروالتنوير، ج 15، ص 382
[2]. الكشاف، ج 4، ص 764
[3]. مجمع البيان، ج 10، ص 665
[4]. الكشاف، ج 4، ص 778
[5]. مبهمات القرآن، ج 2، ص 685
مقصود از «ظالم» در آيه قبل از آن عقبة بن ابىمعيط از دوستان صميمى اوست. هنگامى كه عقبه پيامبر صلى الله عليه و آله را به طعامى مهمان كرد آن حضرت پذيرش دعوت وى را به ايمان آوردن او مشروط كرد و او بدين منظور شهادتين گفت. چون اميّه مطلع شد عقبه را واداشت تا براى جبران كرده خويش به صورت آن حضرت آب دهان بيفكند. آيات 27- 28 فرقان/ 25 زبان حال عقبه در قيامت است كه از شدت حسرت دست به دندان گزيده، مىگويد: اى واى بر من! كاش فلان شخص گمراهرا به دوستى برنمىگزيدم[1]:«ويَومَ يَعَضُّ الظّالِمُ عَلى يَدَيهِ يَقولُ يلَيتَنِى اتَّخَذتُ مَعَ الرَّسولِ سَبيلا* يوَيلَتى لَيتَنى لَم اتَّخِذ فُلانًا خَليلا». قرطبى نيز آيه«الاخِلّاءُ يَومَذٍ بَعضُهُم لِبَعضٍ عَدُوٌّ»(زخرف/ 43، 67) را بنا به قولى درباره اين دو مىداند كه در دنيا دوستانى صميمى بودهاند و در آخرت دوستى آنان به دشمنى خواهد گراييد.[2]
2. چون اميّة بن خلف با مسخره كردن و استهزاى پيوسته پيامبر صلى الله عليه و آله و مسلمانان قلب آن حضرت را مىآزرد، مفسران و مورخان او را از مصاديق بارز «مستهزئين» در آيات پايانى سوره حجر دانستهاند[3]:«انّا كَفَينكَ المُستَهزِءين* الَّذينَ يَجعَلونَ مَعَ اللَّهِ الهًا ءاخَرَ فَسَوفَ يَعلَمونما شرّريشخندكنندگان را از تو برطرف خواهيم كرد؛ همانان كه با خدا معبودى ديگر قرار مىدهند، پس به زودى حقيقت رادرخواهند يافت».
(حجر/ 15، 95- 96)
3. بر پايه نقل سيوطى، روزى پيامبر صلى الله عليه و آله بر اميّة بن خلف، وليد بن مغيرة و ابوجهلبن هشام مىگذشت. آنان با استهزا* و تمسخر آن حضرت خشم ايشان را برانگيختند. خداوند آيه 10 انعام/ 6 را فرو فرستاد[4]و آنان را به سرنوشت شوم پيشينيان تهديد كرد:«و لَقَدِ استُهزِئَ بِرُسُلٍ مِن قَبلِكَ فَحاقَ بِالَّذينَ سَخِروا مِنهُم ما كانوا بِهِ يَستَهزِءونو با اين حال نگران نباشجمعى از پيامبران پيش از تو نيز به استهزا[1]. مبهمات القرآن، ج 2، ص 269؛جامعالبيان، مج 11، ج 19، ص 12؛ كشف الاسرار، ج 7، ص 27- 28
[2]. تفسير قرطبى، ج 8، ص 73
[3]. السير والمغازى، ص 211؛ مبهماتالقرآن، ج 2، ص 96
[4]. الدرالمنثور، ج 3، ص 252