فرود آمد[1]و به آنان هشدار داد كه اگر از اهل كتاب فرمان برند، يهود آنان را به كفر باز مىگردانند:«يايُّهَا الَّذينَ ءامَنوا ان تُطيعوا فَريقًا مِنَ الَّذينَ اوتُوا الكِتبَ يَرُدّوكُم بَعدَ ايمنِكُم كفِرين».نزول 5 آيه بعد نيز درباره همين رخداد است.[2]
2. به نقل برخى مفسران، آيه 11 حشر/ 59 درباره سران نفاق* از جمله اوس بن قيظى نازل شد كه به يهود بنىنضير* وعده همراهى، همدلى و هميارى داده، آنان را به پايدارى در برابر مسلمانان تشويق كردند.[3]آيه، ضمن برادر خواندن منافقان با يهوديان، آنان را دروغگو شمرد:«الَم تَرَ الَى الَّذينَ نافَقوا يَقولونَ لِاخونِهِمُ الَّذينَ كَفَروا مِن اهلِ الكِتبِ لَن اخرِجتُم لَنَخرُجَنَّ مَعَكُم ولا نُطيعُ فيكُم احَدًا ابَدًا و ان قوتِلتُم لَنَنصُرَنَّكُم واللَّهُ يَشهَدُ انَّهُم لَكذِبونآيا منافقان را نديدى كه به برادران كافرشان از اهل كتاب مىگفتند: اگر اخراج شُديد، هرآينه با شما خارج خواهيم شد و درباره شما هيچ كس را فرمان نمىبريم و اگر با شما جنگيدند، بىگمان شما را يارى مىكنيم و خداوند گواهى مىدهد كه آنان دروغ مىگويند».
3. در جنگ احزاب* اوسبن قيظى و گروهى از منافقان كه به حيلههايى درصدد فرار از جبهه جنگ بودند، در ميان سپاه اسلام فرياد برآوردند: اى اهليثرب! اينجا جاى ماندن نيست، باز گرديد. او به همراه جمعى از بنىحارثه* نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و به بهانه اينكه خانههايشان بىحفاظ و در معرض شبيخون دشمن است، از حضرت اجازه خواستند تا به شهر باز گردند. آيه 13 احزاب/ 33 درباره آنان نازل شد[4]و از قصد آنان كه گريز از جنگ بود خبر داد:«و اذ قالَت طَافَةٌ مِنهُم ياهلَ يَثرِبَ لا مُقامَ لَكُم فارجِعوا ويَستَذِنُ فَريقٌ مِنهُمُ النَّبىَّ يَقولونَ انَّ بُيوتَنا عَورَةٌ وما هِىَ بِعَورَةٍ ان يُريدونَ الّا فِرارا». وى بعدها به گوينده جمله«انَّ بُيوتَنا عَورَةٌ»معروف گرديد.[5]
4. گفتهاند كه پيامبر صلى الله عليه و آله منافقى را كه بدو ناسزا گفته بود، بازخواست كرد؛ امّا آن منافق(1) (2) 1-. جامع البيان، مج 3، ج 4، ص 32- 33؛اسباب النزول، ص 99- 100؛ السيرة النبويه، ج 2، ص 556- 557
[3]. جامعالبيان، مج 14، ج 28، ص 59؛تفسير قرطبى، ج 18، ص 23؛ الدرالمنثور، ج 8، ص 115
[4]. جامعالبيان، مج 11، ج 21، ص 163-164؛ التبيان، ج 8، ص 323؛ تفسير قرطبى، ج 14، ص 97
[5]. المحبر، ص 469؛ البدء و التاريخ، ج 4،ص 179؛ الاغانى، ج 9، ص 194
سوگند ياد كرد كه چنين نكرده است. آيه 14 مجادله/ 58 درباره او نازل شد[1]:
«... وَ يَحلِفونَ عَلَى الكَذِبِ وَ هُم يَعلمُونآنها به دروغ سوگند ياد مىكنند و خود مىدانند كه دروغ مىگويند». برخى وى را اوس بن قيظى دانستهاند.[2]
5. در جنگ تبوك، گروهى از منافقان از جمله اوس بن قيظى به بهانههاى گوناگون از شركت در جهاد سرباز زده، موجب نگرانى مسلمانان شدند كه خداوند آيه 47 توبه/ 9 را درباره آنان نازل كرد[3]:«لَو خَرَجوا فيكُم ما زادوكُم الّا خَبالًا ولَاوضَعوا خِللَكُم يَبغونَكُمُ الفِتنَةَ و فيكُم سَمعونَ لَهُم واللَّهُ عَليمٌ بِالظلِميناگر با شما بيرون آمده بودند، بر شما جز تباهى نمىافزودند و ميانتان به سخنچينى و خرابكارى مىشتافتند، در حالى كه درباره شما فتنهانگيزى و آشوب مىخواهند و در ميان شما جاسوسان دارند و خدا به حال ستمكاران داناست».
منابع
اسباب النزول، واحدى؛ الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسد الغابة فى معرفة الصحابه؛ الاغانى؛ البحر المحيط فى التفسير؛ البدء و التاريخ؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ التكميل و الاتمام لكتاب التعريف و الاعلام؛ جامعالبيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ روضالجنان و روح الجنان؛ السيرة النبويه، ابن هشام؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ المحبر؛ المغازى.[1]. جامعالبيان، مج 14، ج 28، ص 31؛روضالجنان، ج 19، ص 87
[2]. التكميل و الاتمام، ص 410
[3]. جامعالبيان، مج 6، ج 10، ص 186- 187؛مجمعالبيان، ج 5، ص 55؛ الدرالمنثور، ج 4، ص 212
اوس و خزرج
مهران اسماعيلى
اوس و خزرج: دو قبيله بزرگ مدينه در زمان هجرت پيامبر
اوس و خزرج فرزندان حارثة بن ثعلبه، از عربهاى يمنى قبيله ازْد بودند. از پيشينه آنها در يمن تا نحوه انتقال و استقرارشان در يثرب جز گزارشهايى افسانهگونه در منابع قرن سوم اطلاعات قابل اعتمادى در دست نيست[1]كه ابن هشام كاملترين آنها را در اثر خود التيجان آورده است. مطالعات باستانشناسان و ديگر محققان معاصر هم به اتفاق نظرى در اين زمينه منتهى نشده است.[2]
از طرف ديگر عمده آيات مدنى قرآن، پس از اسلام دو قبيله و تبديل يثرب به پناهگاه مهاجران نازل گرديد و از اين رو بسيارى از آيات مدنى به صورتى با اين جامعه، اعضا و مسائلش در ارتباط است.
خاستگاه و نسب اوس و خزرج:
جدّ دوم اوس و خزرج، عَمرو ملقب به مُزَيْقياء حاكم منطقه سبأ و رئيس قبيله ازد، در يمن ساكن بود. مهاجرت كلان قبيله ازد از جنوب يمن به شمال آن و جنوب حجاز، به رهبرى او صورت گرفت.[3]بنا به برخى روايات تفسيرى، آيه 16 سبأ/ 34 از سرزمينهاى كشاورزى گستردهاى كه در اختيار او بود حكايت مىكند، هرچند متن سوره از چنين برداشتى فاصله دارد و بيانگر داستان قوم سبأ* و دوره حكومت سليمان است[4]:
«فَاعرَضوا فَارسَلنا عَلَيهِم سَيلَ العَرِمِ و بَدَّلنهُم بِجَنَّتَيهِم جَنَّتَينِ ذَواتَى اكُلٍ خَمطٍ واثلٍ و[1]. الاغانى، ج 22، ص 115- 116؛ اخبارمكه، ج 1، ص 92؛ النسب، ص 267- 268
[2]. ر. ك: دراسات تاريخيه، ج 1، ص 311-352
[3]. مروج الذهب، ج 2، ص 809؛ المعارف، ص108، 640؛ تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 203
[4]. السيرة النبويه، ج 1، ص 13؛ مجمعالبيان، ج 8، ص 605؛ صبح الاعشى، ج 1، ص 320
شَىءٍ مِن سِدرٍ قَليل».(سبأ/ 34، 16)
ثَعْلَبَه، ملقب به العَنْقاء پس از وفات پدرش عمرو، رهبرى ازد را بر عهده گرفت و در زمان او مهاجرت ازد از حاشيه درياى سرخ تا شام ادامه يافت.[1]در اين مهاجرت بخشهايى از ازد از جمله قبيله خُزاعَه كه بر مكه مسلط شد از ازد جدا شدند.[2]در روايت شعبى عبارت«وَ مَزَّقناهُم كُلَّ مُمَزَّقٍ»در آيه 19 سبأ/ 34 بر تجزيه ازد تطبيق شده است[3]:
«فَقالوا رَبَّنا بعِد بَينَ اسفارِنا وظَلَموا انفُسَهُم فَجَعَلنهُم احاديثَ ومَزَّقنهُم كُلَّ مُمَزَّقٍ انَّ فى ذلِكَ لَأيتٍ لِكُلّ صَبّارٍ شَكور».
قتل مشكوك ثَعلَبَه در شام، به پريان نسبت داده شد و پسرش حارثه (پدر اوس و خزرج)، پس از مرگ پدر، به عنوان رهبر قبايل مهاجر كه در اين زمان به غَسّان شهره بودند برگزيده شد و هرچند در آغاز روياروييهايى را در شام بر ضدّ روم رهبرى كرد؛ امّا به مرور تحت تأثير عموى خود جَفْنَه، در حاشيه قرار گرفت و پس از آن همراه با هوادارانش به جنوب هجرت كرد و به يثرب رفت.[4]
سكونت در يثرب:
اوس و خزرج كه در انتساب به مادرشان به آنها بنىقيله نيز مىگفتند[5]در جوانى و پيش از آنكه به قبايلى مستقل تبديل شوند به يثرب آمدند. پدرشان، حارثه پس از ورود به منطقه، طى پيمانى با حاكمان يثرب اجازه يافت در حومه يثرب بماند[6]؛ اما به مرور زمان كه جمعيت آنها قدرى افزايش يافت، توانستند در يثرب براى خود جايى بيابند.[7]
از اين مقطع تا مدتهاى مديدى از اوس و خزرج اطلاعات چندانى وجود ندارد. تنها مىتوان گفت با توجه به پسران بيشتر خزرج، جمعيت آنها سريعتر از اوس افزايش يافت[1]. المقتضب، ص 220؛ وفاء الوفاء، ج 1، ص172
[2]. اخبار مكه، ج 1، ص 94
[3]. جامع البيان، مج 12، ج 22، ص 105- 106
[4]. التيجان، ص 293- 297
[5]. المقتضب، ص 222؛ الكامل، ج 1، ص 656
[6]. فتوح البلدان، ص 26؛ الاغانى، ج 22، ص115
[7]. التيجان، ص 302؛ صبح الاعشى، ج 1، ص319- 320
تا اينكه به عنوان قبايلى مستقل، مدتى را نيز تحت حاكميت حاكمان يهودى ازدى تبار[1]يثرب سپرى كردند.[2]
مطمئنترين راه براى تعيين مدت زمان سكونت بنىقيله در يثرب، محاسبه نسلهاى آنان است. با بررسى نسبنامههاى انصاريان معاصر با پيامبر، مشخص مىشود كه 11 تا 17 واسطه ميان آنان و اوس و خزرج وجود دارد، بر اين اساس مىتوان حدس زد كه آنان دست كم 400 سال در يثرب سكونت داشتهاند. اين حدس با اخبار حاكى از حكومت چند صد ساله خُزاعه در مكه[3]و غَسانيان در شام[4]همخوانى دارد.
در آستانه ظهور اسلام اوس و خزرج از يك قبيله فراتر رفته، هريك به چند واحد مستقل قبيلهاى تفكيك شده بودند. برخى از اين زيرشاخهها هم از يثرب كوچ كردند؛ به عنوان نمونه بنى قُطْن بن عوف بن خزرج به منطقه عمان مهاجرت كردند.[5]
از آنجا كه ازديان پيش از انشعاب و رسيدن به شام، در يمن از چشمه غسان نوشيدند اوس و خزرج هم جزو غسانيان شمرده مىشدند؛ اما بعدها از محدوده اين لقب خارج شدند، زيرا تنها مهاجران ازدى شام غسان خوانده شدند.[6]شواهدى از ارتباط غسانيان شام و قبيله خزرج در يثرب وجود دارد. بخشهايى از خزرج چون بنوجردش بن حارث[7]، بنوعامر بن مالك الاغرّ[8]و بنو عُدَى بن كعب[9]و نيز بنو عوف بن زُرَيق[10]به شام رفته، به غسانيان پيوسته بودند. ابن حزم، ابوجبله حاكم غسانى شام را نيز از تبار خزرج دانسته[11]؛ امّا سَمْهودى ضمن ردّ اين خبر، وى را فردى خزرجى معرفى كرده كه نزد غسانيان شام از[1]. جمهرة النسب، ج 2، ص 269؛ نسب معدواليمن الكبير، ج 2، ص 7
[2]. تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 197، 204
[3]. اخبار مكه، ج 1، ص 101؛ البدء والتاريخ، ج 4، ص 126
[4]. سنى ملوك الارض و الانبياء، ص 81؛التعريفوالاعلام، ص 38؛ تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 338
[5]. جمهرة انساب العرب، ص 353
[6]. المعارف، ص 107؛ جمهرة انساب العرب، ص331؛ صبح الاعشى، ج 1، ص 319
[7]. المقتضب، ص 226
[8]. جمهرة انساب العرب، ص 362؛ المقتضب، ص227
[9]. المقتضب، ص 226
[10]. وفاء الوفاء، ج 1، ص 206
[11]. جمهرة انساب العرب، ص 356
اعتبارى برخوردار بود.[1]
كمتر از 100 سال پيش از هجرت* پيامبر صلى الله عليه و آله، مالك بن عجلان خزرجى از غسانيان شام بر ضدّ حاكمان يهودى يثرب كمك خواست و طى توطئهاى شمارى از سران و بزرگان يهودى يثرب كشته شدند و دارايى آنان در اختيار بنىقيله قرار گرفت.[2]حمايت غسانيان تابع روم كه در اين زمان عمدتاً مسيحى شده بودند، از مالك بن عجلان و اوس و خزرج، در برابر حاكمان يهودى يثرب را مىتوان در راستاى گسترش آيين مسيحيت برضدّ كيش يهود دانست، به ويژه آنكه همزمان در جنوب حجاز و در يمن همين فرايند با حمله حبشيهاى مسيحى به يمن دنبال شد. گسترش آيين مسيحيت در يمن، حجاز و شام زمينه نفوذ بيشتر امپراتورى روم شرقى و در نتيجه تسلط آنها بر راههاى تجارى را افزايش مىداد.[3]
آيه 89 بقره/ 2 كه حكايت از اميد يهود به پيروزى بر اوس و خزرج با ظهور پيامبر موعود دارد مىتواند ناظر به همين مقطع باشد[4]:«و لَمّا جاءَهُم كِتبٌ مِن عِندِ اللَّهِ مُصَدّقٌ لِما مَعَهُم وكانوا مِن قَبلُ يَستَفتِحونَ عَلَى الَّذينَ كَفَروا فَلَمّا جاءَهُم ما عَرَفوا كَفَروا بِهِ فَلَعنَةُ اللَّهِ عَلَى الكفِرين».(بقره/ 2، 89)
بنا به نقل سَمْهودى در اين زمان تيرههاى اوس و خزرج با تصاحب و توزيع برخى زمينهاى كشاورزى و قلعههاى يثرب هريك در محلّى مستقر شدند و اين وضعيت تا هجرت پيامبر با اندك تغييرى پابرجا بود. آنان همچنين براى تثبيت موقعيت خود موجى از قلعهسازى را به راه انداختند.[5]
زير مجموعههاى اوس و خزرج:
خزرج 5 پسر به نامهاى عَمْرو، عوف، جُشَم، كعب و حارث داشت كه تمامى[1]. وفاءالوفاء، ج 1، ص 167، 179
[2]. همان، ص 190
[3]. تاريخ عرب قبل از اسلام، ص 104
[4]. جامع البيان، مج 1، ج 1، ص 578؛ مجمعالبيان، ج 1، ص 310
[5]. وفاء الوفاء، ج 1، ص 190- 215؛الكامل، ج 1، ص 656
زيرمجموعههاى مستقل آن از آنهايند.[1]هرچند اطلاعات جمعيت شناسانه در اين زمينه كافى نيست؛ اما منابع نسبشناسى قبايلى چون بنى مالك بن نجار، بنى عُدى بن نجار، بنى مازن بن نجار، بنى دينار بن نجار، بنى سالم بن عوف، بنى غَنْم بن عوف، بنى عُدى بن عوف (معروف به قواقل)، بنى حُبْلى، بنى زُريق بن عامر، بنى بَياضة بن عامر، بنى سلمه*، بنى حارث* و بنى ساعده را از زيرمجموعههاى بزرگ خزرج برشمردهاند.[2]
در مقابل، تيرههاى اوسى همگى از 5 پسر مالك فرزند اوس، به نامهاى عوف، عمرو، مُرَّه، جُشَم و امْرَؤ القيساند. تيرههاى عمدهاى كه نسب شناسان از اوس برشمردهاند عبارتاند از: بنى جَحْجَبا، بنىزيدبن مالك (شامل سه مجموعه مستقل اميّه، صفيّه و عبيده)، بنى عبدالاشهل، بنى خَطْمَه، بنىواقف و بنى وائل.[3]
روابط اوس و خزرج:
در منابع تاريخى جنگهاى متعددى را به اوس و خزرج نسبت دادهاند.[4]از ميان 13 درگيرى كه ابن اثير گزارش كرده، 7 درگيرى ميان شاخهاى از اوس با شاخهاى از خزرج روى داده است. از 6 نبرد ديگر- به جز جنگ بُعاث كه به اتفاق مورخان ميان تمامى شاخههاى اوس و خزرج روى داده- يعنى درگيرى سمير، ربيع، بَقيع، فُجارِ اول و فجار دوم هم اطلاعات تفصيلى از حضور شاخهها و زيرشاخههاى اوس يا خزرج وجود ندارد و صرفاً گفته شده كه اين جنگ ميان اوس و خزرج روى داده است.[5]در 7 درگيرى خرد ميان شاخههاى اوس و خزرج، بنو سالم بن عوف، بنى مازن بن نجار (دو بار)، بنى مالك بن نجار، بنى نجّار و بنى حارث (دو بار)، از خزرج و بنى عمروبن عوف (دوبار)، بنىوائل، بنىظفر، بنىعبدالاشهل، بنىاميّة بن زيد و بنى جَحجَبى از اوس وارد درگيرى شده بودند.[6]
گاه شاخههاى اوسى يا خزرجى با يكديگر درگير مىشدند؛ به عنوان نمونه در[1]. المقتضب، ص 225؛ الطبقات، ابن خياط، ص168؛ النسب، ص 277
[2]. المعارف، ص 109- 110؛ نهاية الارب، ص316- 317؛ ر. ك: نسب معد واليمن الكبير، ج 2، ص 35- 105
[3]. ر. ك: نسب معد واليمن الكبير، ج 2، ص8- 35؛ جمهرة انساب العرب، ص 332؛ النسب، ص 270 (4) (5) (6) 4-. ر. ك: الكامل، ج 1، ص 658- 684
حادثهاى بنوحبيب و بنو بياضه كه هر دو خزرجىاند برضدّ مجموعه خزرجى ديگر به نام بنوحبيب پيمان بستهاند.[1]
با توجه به نام تيرههاى متفاوت در گزارشها، مىتوان نتيجه گرفت كه پس از افزايش جمعيت، شكلگيرى تيرهها و غلبه بر حاكمان يثرب، محدوديت منابع و تضارب منافع زمينه برخوردهاى جزئى اوليه را فراهم آورد تا اينكه در آستانه هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله به رويارويى كل اوس و خزرج در جنگ بعاث انجاميد.
آيينها و مناسك
1. بتپرستى: اوس و خزرج همچون ديگر شاخههاى ازدى ساكن در يمن رب النوعهاى گوناگونى داشتند.[2]نسبت دادن تغيير آيين ابراهيم و رواج بتپرستى به عمرو بن لُحى، حاكم خزاعى مكه نشان از ارتباط مستقيم بتپرستى با مهاجرت ازديان از يمن به حجاز و شام دارد.[3]قبايل منتسب به ازْد چون غسّان، خُزاعه و اوس و خزرج همگى بت مَنات را مىپرستيدند.[4]بت منات، الهه قضا و قدر بود و حاجات آنان و به ويژه بارش باران را برآورده مىكرد[5]و از اين رو در ساحل درياى سرخ در منطقه مُشَلَّل و در جايى به نام قديد قرار داشت.[6]درباره ديدگاه كامل آنها درباره منات اطلاعاتى در دست نيست؛ همچنين مشخص نيست كه ايشان چه تصورى از «الله» داشتند و آيا مانند قريش خالق بودن الله را باور داشتند يا نه، زيرا آن دسته از آيات قرآن كه به ديدگاه كافران درباره الله مىپردازد همگى مكى است و درباره اهل يثرب به ما كمكى نمىكند.
بنابر برخى گزارشها آنان در خانههاى خود در يثرب نيز بتهايى داشتند و معمولًا در آن عصر خانه و خاندانى نبود كه از بت تهى باشد.[7]بسيارى از بتهاى يثرب[1]. وفاء الوفاء، ج 1، ص 206
[2]. تاريخ عرب قبل از اسلام، ص 360- 367
[3]. الاصنام، ص 6، 13- 27؛ المحبر، ص 99
[4]. اخبار مكه، ج 1، ص 125- 126؛ الاصنام،ص 13؛ المحبر، ص 316
[5]. الكشاف، ج 4، ص 423؛ المفصل، ج 6، ص250
[6]. السيرة النبويه، ج 1، ص 85؛ الطبقات،ابن سعد، ج 2، ص 111؛ الاصنام، ص 13
[7]. السيرة النبويه، ج 1، ص 85؛ الطبقات،ابن سعد، ج 2، ص 111