شَىءٍ مِن سِدرٍ قَليل».(سبأ/ 34، 16)
ثَعْلَبَه، ملقب به العَنْقاء پس از وفات پدرش عمرو، رهبرى ازد را بر عهده گرفت و در زمان او مهاجرت ازد از حاشيه درياى سرخ تا شام ادامه يافت.[1]در اين مهاجرت بخشهايى از ازد از جمله قبيله خُزاعَه كه بر مكه مسلط شد از ازد جدا شدند.[2]در روايت شعبى عبارت«وَ مَزَّقناهُم كُلَّ مُمَزَّقٍ»در آيه 19 سبأ/ 34 بر تجزيه ازد تطبيق شده است[3]:
«فَقالوا رَبَّنا بعِد بَينَ اسفارِنا وظَلَموا انفُسَهُم فَجَعَلنهُم احاديثَ ومَزَّقنهُم كُلَّ مُمَزَّقٍ انَّ فى ذلِكَ لَأيتٍ لِكُلّ صَبّارٍ شَكور».
قتل مشكوك ثَعلَبَه در شام، به پريان نسبت داده شد و پسرش حارثه (پدر اوس و خزرج)، پس از مرگ پدر، به عنوان رهبر قبايل مهاجر كه در اين زمان به غَسّان شهره بودند برگزيده شد و هرچند در آغاز روياروييهايى را در شام بر ضدّ روم رهبرى كرد؛ امّا به مرور تحت تأثير عموى خود جَفْنَه، در حاشيه قرار گرفت و پس از آن همراه با هوادارانش به جنوب هجرت كرد و به يثرب رفت.[4]
سكونت در يثرب:
اوس و خزرج كه در انتساب به مادرشان به آنها بنىقيله نيز مىگفتند[5]در جوانى و پيش از آنكه به قبايلى مستقل تبديل شوند به يثرب آمدند. پدرشان، حارثه پس از ورود به منطقه، طى پيمانى با حاكمان يثرب اجازه يافت در حومه يثرب بماند[6]؛ اما به مرور زمان كه جمعيت آنها قدرى افزايش يافت، توانستند در يثرب براى خود جايى بيابند.[7]
از اين مقطع تا مدتهاى مديدى از اوس و خزرج اطلاعات چندانى وجود ندارد. تنها مىتوان گفت با توجه به پسران بيشتر خزرج، جمعيت آنها سريعتر از اوس افزايش يافت[1]. المقتضب، ص 220؛ وفاء الوفاء، ج 1، ص172
[2]. اخبار مكه، ج 1، ص 94
[3]. جامع البيان، مج 12، ج 22، ص 105- 106
[4]. التيجان، ص 293- 297
[5]. المقتضب، ص 222؛ الكامل، ج 1، ص 656
[6]. فتوح البلدان، ص 26؛ الاغانى، ج 22، ص115
[7]. التيجان، ص 302؛ صبح الاعشى، ج 1، ص319- 320
تا اينكه به عنوان قبايلى مستقل، مدتى را نيز تحت حاكميت حاكمان يهودى ازدى تبار[1]يثرب سپرى كردند.[2]
مطمئنترين راه براى تعيين مدت زمان سكونت بنىقيله در يثرب، محاسبه نسلهاى آنان است. با بررسى نسبنامههاى انصاريان معاصر با پيامبر، مشخص مىشود كه 11 تا 17 واسطه ميان آنان و اوس و خزرج وجود دارد، بر اين اساس مىتوان حدس زد كه آنان دست كم 400 سال در يثرب سكونت داشتهاند. اين حدس با اخبار حاكى از حكومت چند صد ساله خُزاعه در مكه[3]و غَسانيان در شام[4]همخوانى دارد.
در آستانه ظهور اسلام اوس و خزرج از يك قبيله فراتر رفته، هريك به چند واحد مستقل قبيلهاى تفكيك شده بودند. برخى از اين زيرشاخهها هم از يثرب كوچ كردند؛ به عنوان نمونه بنى قُطْن بن عوف بن خزرج به منطقه عمان مهاجرت كردند.[5]
از آنجا كه ازديان پيش از انشعاب و رسيدن به شام، در يمن از چشمه غسان نوشيدند اوس و خزرج هم جزو غسانيان شمرده مىشدند؛ اما بعدها از محدوده اين لقب خارج شدند، زيرا تنها مهاجران ازدى شام غسان خوانده شدند.[6]شواهدى از ارتباط غسانيان شام و قبيله خزرج در يثرب وجود دارد. بخشهايى از خزرج چون بنوجردش بن حارث[7]، بنوعامر بن مالك الاغرّ[8]و بنو عُدَى بن كعب[9]و نيز بنو عوف بن زُرَيق[10]به شام رفته، به غسانيان پيوسته بودند. ابن حزم، ابوجبله حاكم غسانى شام را نيز از تبار خزرج دانسته[11]؛ امّا سَمْهودى ضمن ردّ اين خبر، وى را فردى خزرجى معرفى كرده كه نزد غسانيان شام از[1]. جمهرة النسب، ج 2، ص 269؛ نسب معدواليمن الكبير، ج 2، ص 7
[2]. تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 197، 204
[3]. اخبار مكه، ج 1، ص 101؛ البدء والتاريخ، ج 4، ص 126
[4]. سنى ملوك الارض و الانبياء، ص 81؛التعريفوالاعلام، ص 38؛ تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 338
[5]. جمهرة انساب العرب، ص 353
[6]. المعارف، ص 107؛ جمهرة انساب العرب، ص331؛ صبح الاعشى، ج 1، ص 319
[7]. المقتضب، ص 226
[8]. جمهرة انساب العرب، ص 362؛ المقتضب، ص227
[9]. المقتضب، ص 226
[10]. وفاء الوفاء، ج 1، ص 206
[11]. جمهرة انساب العرب، ص 356
اعتبارى برخوردار بود.[1]
كمتر از 100 سال پيش از هجرت* پيامبر صلى الله عليه و آله، مالك بن عجلان خزرجى از غسانيان شام بر ضدّ حاكمان يهودى يثرب كمك خواست و طى توطئهاى شمارى از سران و بزرگان يهودى يثرب كشته شدند و دارايى آنان در اختيار بنىقيله قرار گرفت.[2]حمايت غسانيان تابع روم كه در اين زمان عمدتاً مسيحى شده بودند، از مالك بن عجلان و اوس و خزرج، در برابر حاكمان يهودى يثرب را مىتوان در راستاى گسترش آيين مسيحيت برضدّ كيش يهود دانست، به ويژه آنكه همزمان در جنوب حجاز و در يمن همين فرايند با حمله حبشيهاى مسيحى به يمن دنبال شد. گسترش آيين مسيحيت در يمن، حجاز و شام زمينه نفوذ بيشتر امپراتورى روم شرقى و در نتيجه تسلط آنها بر راههاى تجارى را افزايش مىداد.[3]
آيه 89 بقره/ 2 كه حكايت از اميد يهود به پيروزى بر اوس و خزرج با ظهور پيامبر موعود دارد مىتواند ناظر به همين مقطع باشد[4]:«و لَمّا جاءَهُم كِتبٌ مِن عِندِ اللَّهِ مُصَدّقٌ لِما مَعَهُم وكانوا مِن قَبلُ يَستَفتِحونَ عَلَى الَّذينَ كَفَروا فَلَمّا جاءَهُم ما عَرَفوا كَفَروا بِهِ فَلَعنَةُ اللَّهِ عَلَى الكفِرين».(بقره/ 2، 89)
بنا به نقل سَمْهودى در اين زمان تيرههاى اوس و خزرج با تصاحب و توزيع برخى زمينهاى كشاورزى و قلعههاى يثرب هريك در محلّى مستقر شدند و اين وضعيت تا هجرت پيامبر با اندك تغييرى پابرجا بود. آنان همچنين براى تثبيت موقعيت خود موجى از قلعهسازى را به راه انداختند.[5]
زير مجموعههاى اوس و خزرج:
خزرج 5 پسر به نامهاى عَمْرو، عوف، جُشَم، كعب و حارث داشت كه تمامى[1]. وفاءالوفاء، ج 1، ص 167، 179
[2]. همان، ص 190
[3]. تاريخ عرب قبل از اسلام، ص 104
[4]. جامع البيان، مج 1، ج 1، ص 578؛ مجمعالبيان، ج 1، ص 310
[5]. وفاء الوفاء، ج 1، ص 190- 215؛الكامل، ج 1، ص 656
زيرمجموعههاى مستقل آن از آنهايند.[1]هرچند اطلاعات جمعيت شناسانه در اين زمينه كافى نيست؛ اما منابع نسبشناسى قبايلى چون بنى مالك بن نجار، بنى عُدى بن نجار، بنى مازن بن نجار، بنى دينار بن نجار، بنى سالم بن عوف، بنى غَنْم بن عوف، بنى عُدى بن عوف (معروف به قواقل)، بنى حُبْلى، بنى زُريق بن عامر، بنى بَياضة بن عامر، بنى سلمه*، بنى حارث* و بنى ساعده را از زيرمجموعههاى بزرگ خزرج برشمردهاند.[2]
در مقابل، تيرههاى اوسى همگى از 5 پسر مالك فرزند اوس، به نامهاى عوف، عمرو، مُرَّه، جُشَم و امْرَؤ القيساند. تيرههاى عمدهاى كه نسب شناسان از اوس برشمردهاند عبارتاند از: بنى جَحْجَبا، بنىزيدبن مالك (شامل سه مجموعه مستقل اميّه، صفيّه و عبيده)، بنى عبدالاشهل، بنى خَطْمَه، بنىواقف و بنى وائل.[3]
روابط اوس و خزرج:
در منابع تاريخى جنگهاى متعددى را به اوس و خزرج نسبت دادهاند.[4]از ميان 13 درگيرى كه ابن اثير گزارش كرده، 7 درگيرى ميان شاخهاى از اوس با شاخهاى از خزرج روى داده است. از 6 نبرد ديگر- به جز جنگ بُعاث كه به اتفاق مورخان ميان تمامى شاخههاى اوس و خزرج روى داده- يعنى درگيرى سمير، ربيع، بَقيع، فُجارِ اول و فجار دوم هم اطلاعات تفصيلى از حضور شاخهها و زيرشاخههاى اوس يا خزرج وجود ندارد و صرفاً گفته شده كه اين جنگ ميان اوس و خزرج روى داده است.[5]در 7 درگيرى خرد ميان شاخههاى اوس و خزرج، بنو سالم بن عوف، بنى مازن بن نجار (دو بار)، بنى مالك بن نجار، بنى نجّار و بنى حارث (دو بار)، از خزرج و بنى عمروبن عوف (دوبار)، بنىوائل، بنىظفر، بنىعبدالاشهل، بنىاميّة بن زيد و بنى جَحجَبى از اوس وارد درگيرى شده بودند.[6]
گاه شاخههاى اوسى يا خزرجى با يكديگر درگير مىشدند؛ به عنوان نمونه در[1]. المقتضب، ص 225؛ الطبقات، ابن خياط، ص168؛ النسب، ص 277
[2]. المعارف، ص 109- 110؛ نهاية الارب، ص316- 317؛ ر. ك: نسب معد واليمن الكبير، ج 2، ص 35- 105
[3]. ر. ك: نسب معد واليمن الكبير، ج 2، ص8- 35؛ جمهرة انساب العرب، ص 332؛ النسب، ص 270 (4) (5) (6) 4-. ر. ك: الكامل، ج 1، ص 658- 684
حادثهاى بنوحبيب و بنو بياضه كه هر دو خزرجىاند برضدّ مجموعه خزرجى ديگر به نام بنوحبيب پيمان بستهاند.[1]
با توجه به نام تيرههاى متفاوت در گزارشها، مىتوان نتيجه گرفت كه پس از افزايش جمعيت، شكلگيرى تيرهها و غلبه بر حاكمان يثرب، محدوديت منابع و تضارب منافع زمينه برخوردهاى جزئى اوليه را فراهم آورد تا اينكه در آستانه هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله به رويارويى كل اوس و خزرج در جنگ بعاث انجاميد.
آيينها و مناسك
1. بتپرستى: اوس و خزرج همچون ديگر شاخههاى ازدى ساكن در يمن رب النوعهاى گوناگونى داشتند.[2]نسبت دادن تغيير آيين ابراهيم و رواج بتپرستى به عمرو بن لُحى، حاكم خزاعى مكه نشان از ارتباط مستقيم بتپرستى با مهاجرت ازديان از يمن به حجاز و شام دارد.[3]قبايل منتسب به ازْد چون غسّان، خُزاعه و اوس و خزرج همگى بت مَنات را مىپرستيدند.[4]بت منات، الهه قضا و قدر بود و حاجات آنان و به ويژه بارش باران را برآورده مىكرد[5]و از اين رو در ساحل درياى سرخ در منطقه مُشَلَّل و در جايى به نام قديد قرار داشت.[6]درباره ديدگاه كامل آنها درباره منات اطلاعاتى در دست نيست؛ همچنين مشخص نيست كه ايشان چه تصورى از «الله» داشتند و آيا مانند قريش خالق بودن الله را باور داشتند يا نه، زيرا آن دسته از آيات قرآن كه به ديدگاه كافران درباره الله مىپردازد همگى مكى است و درباره اهل يثرب به ما كمكى نمىكند.
بنابر برخى گزارشها آنان در خانههاى خود در يثرب نيز بتهايى داشتند و معمولًا در آن عصر خانه و خاندانى نبود كه از بت تهى باشد.[7]بسيارى از بتهاى يثرب[1]. وفاء الوفاء، ج 1، ص 206
[2]. تاريخ عرب قبل از اسلام، ص 360- 367
[3]. الاصنام، ص 6، 13- 27؛ المحبر، ص 99
[4]. اخبار مكه، ج 1، ص 125- 126؛ الاصنام،ص 13؛ المحبر، ص 316
[5]. الكشاف، ج 4، ص 423؛ المفصل، ج 6، ص250
[6]. السيرة النبويه، ج 1، ص 85؛ الطبقات،ابن سعد، ج 2، ص 111؛ الاصنام، ص 13
[7]. السيرة النبويه، ج 1، ص 85؛ الطبقات،ابن سعد، ج 2، ص 111
از چوب بود.[1]منابع به بتهاى فراوانى ميان تيرههاى اوسى چون بنى عبدالاشهل[2]، بنى واقف[3]، بنىحارثه[4]، بنىبَياضه[5]، بنى خَطْمَه[6]و نيز تيرههاى خزرجى چون بنى سلمه[7]، بنىمالك بن نجار[8]، بنى عُدى بن نجار[9]و بنى ساعده[10]اشاره كرده است.
با ورود پيامبر به مدينه تقريباً تمامى تيرههاى خزرجى و بسيارى از تيرههاى اوسى مسلمان شدند؛ امّا تيرهاى ديگر اوسى چون بنى واقف، بنى خَطْمَه، بنى وائل و بنى اميه كه به آنها اوس مَنات گفته مىشد[11]تا سال پنجم هجرى به بت پرستى خود ادامه دادند.[12]
انجام دادن مناسك حج مىتواند نشان از اثرپذيرى ايشان از آيين ابراهيمى پس از هجرت باشد.
آنها در ماه ذيحجه احرام بسته، به مكه مىرفتند و پس از طواف و وقوف در عرفه و منا مكه را به قصد منطقه مُشَلَّل در ساحل درياى سرخ ترك مىكردند و پس از ذكر تلبيه منات، طواف و قربانى، سرهاى خود را تراشيده، از احرام بيرون مىآمدند.[13]آنها براى منات چنين تلبيه مىگفتند: «لبيك، اللهم لبيك، لولا ان بكرا دونك ...».[14][1]. انساب الاشراف، ج 1، ص 312؛ وفاءالوفاء، ج 1، ص 249
[2]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 321
[3]. اسد الغابه، ج 5، ص 66
[4]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 343
[5]. همان، ص 448
[6]. همان، ج 4، ص 279
[7]. السيرة النبويه، ج 2، ص 699
[8]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 370، 457
[9]. همان، ص 388
[10]. همان، ص 461
[11]. الاغانى، ج 3، 26
[12]. همان، ج 4، ص 384؛ الطبقات، ابن سعد،ج 3، ص 87؛ السيرة النبويه، ج 2، ص 437- 438؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 90
[13]. الاصنام، ص 14؛ اخبار مكه، ج 1، ص125؛ معجم البلدان، ج 5، ص 136، 204
[14]. المحبر، ص 313؛ المفصل، ج 6، ص 375
چون بر صفا و مروه بتهايى نصب شده بود كه آنها اعتقادى بدان نداشتند، سعى بين اين دو كوه را تعظيم اين بتها شمرده و آن را انجام نمىدادند و به همين رو پس از اسلام نيز، سعى ميان صفا و مروه را از مصاديق شرك مىدانستند و از سعى پرهيز مىكردند كه آيه 158 بقره/ 2 نازل شد و سعى را بخشى از مناسك حج دانست[1]:«انَّ الصَّفا والمَروةَ مِن شَعارِ اللَّهِ فَمَن حَجَّ البَيتَ اوِ اعتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيهِ ان يَطَّوَّفَ بِهِما و مَن تَطَوَّعَ خَيرًا فَانَّ اللَّهَ شَاكِرٌ عَليم».(بقره/ 2، 158)
همچنين گزارش شده كه آنها هرگاه به قصد حج يا عمره احرام مىبستند، تا پايان مناسك، زير سقف نمىرفتند، از اين رو هنگام ورود به منازل، براى آنكه از زير سر در خانه عبور نكنند از روى ديوار يا از شكاف آن وارد خانه مىشدند. برخى اين امر را به گروهى از آنان نسبت مىدهند[2]، در حالىكه ديگران آن را در ميان تمامى اوس و خزرج رايج مىدانند.[3]اين سنت از سوى بعضى از انصار پس از اسلام نيز تكرار شد كه آيه 189 بقره/ 2 آنان را از اين كار بازداشت و آن را امرى ناپسند دانست[4]:«... و لَيسَ البِرُّ بِان تَأتوا البُيوتَ مِن ظُهورِها و لكِنَّ البِرَّ مَنِ اتَّقى وَأتوا البُيوتَ مِن ابوبِها واتَّقوا اللَّهَ لَعَلَّكُم تُفلِحون».
2. مسيحيت: درباره رواج مسيحيت در يثرب اطلاعات تاريخى محدودى، از جمله گزارشهايى از تأثير تاجران مسيحى بر جوانان يثرب و تغيير كيش آنها به مسيحيت در منابع اسلامى وجود دارد.[5]ابوعامر اوسى و ابوقيس بن اسْلَت خزرجى از بزرگان اوس و خزرج، در زمان مهاجرت پيامبر به مدينه تحت تأثير مسيحيت بودند[6]و از اين رو و با توجه به تأثير عميق بزرگان قبايل بر اعضاى قبيله خود، امكان گرايش برخى از اوس و خزرج به مسيحيت وجود داشت. احتمالا پس از حمايت غَسانيان از اوس و خزرج، رواج مسيحيت در يثرب شتاب بيشترى گرفته است.
برخى از آيات سوره بقره كه نخستين سورهاى بود كه در مدينه نازل شد و همچنين[1]. جامع البيان، مج 2، ج 2، ص 61؛ اسبابالنزول، ص 46
[2]. جامعالبيان، مج 2، ج 2، ص 256؛التبيان، ج 2، ص 142
[3]. جامع البيان، مج 2، ج 2، ص 253- 258
[4]. همان، ص 255- 258؛ مجمعالبيان، ج 2،ص 508
[5]. جامع البيان، مج 3، ج 3، ص 22؛ مجمعالبيان، ج 2، ص 630
[6]. انساب الاشراف، ج 1، ص 326، 334
آيات ديگرى نيز مىتوان به وجود جمعيت مسيحى در يثرب كه در آن زمان تنها منطقه مسلمان نشين بود پى برد. خداوند در آيات 111- 112 بقره/ 2 از پيامبر خواسته است از مسيحيانى كه مىپندارند تنها آنان در آخرت رستگار و اهل بهشتاند برهان بخواهد:
«و قالوا لَن يَدخُلَ الجَنَّةَ الّا مَن كانَ هودًا او نَصرى تِلكَ امانِيُّهُم قُل هاتوا بُرهنَكُم ان كُنتُم صدِقين* بَلى مَن اسلَمَ وَجهَهُ لِلَّهِ وهُوَ مُحسِنٌ فَلَهُ اجرُهُ عِندَ رَبّهِ ولا خَوفٌ عَلَيهِم ولا هُم يَحزَنون».او همچنين موظف شد براى رضايت مسيحيان نكوشد، زيرا آنان ايمان نخواهند آورد:«و لَن تَرضى عَنكَ اليَهودُ ولَاالنَّصرى حَتّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُم قُل انَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الهُدى ولنِ اتَّبَعتَ اهواءَهُم بَعدَ الَّذى جاءَكَ مِنَ العِلمِ ما لَكَ مِنَ اللَّهِ مِن ولِىّ ولا نَصير».
(بقره/ 2، 120)
خداوند در آيه 82 مائده/ 5 مسيحيان را از دوستان نزديك مسلمانان مىخواند كه خطرى از جانب آنان مسلمانان را تهديد نمىكند:«اشَدَّ النّاسِ عَدوةً لِلَّذينَ ءامَنُوا اليَهودَ والَّذينَ اشرَكوا ولَتَجِدَنَّ اقرَبَهُم مَوَدَّةً لِلَّذينَ ءامَنُوا الَّذينَ قالوا انّا نَصرى ذلِكَ بِانَّ مِنهُم قِسّيسينَ ورُهبانًا وانَّهُم لا يَستَكبِرون».
برآيند آيات فوق نشان از وجود جمعيت مسيحى در يثرب* دارد. شايد بتوان انعكاس نيافتن اخبار آنها در منابع را به دشمنى نكردن آنها با پيامبر مرتبط دانست.
3. يهوديت: بر خلاف آيين مسيحيت، درباره آيين يهود و رواج آن در ميان اوس و خزرج اطلاعات بيشترى وجود دارد. در ريشه يابى روابط آنها با يهود، نشانههايى از ارتباط نياكان اوس و خزرج با كاهنان يمن وجود دارد.[1]
نخستين و جامعترين سند درباره يهوديان يثرب عهدنامهاى است كه پيامبر در آغاز ورود خود به مدينه ميان تيرههاى گوناگون بسته است.[2]در اين عهدنامه صريحاً به يهوديان تيرههاى مختلف خزرج چون بنى عوف، بنى نجار، بنى ساعده، بنىحارث و بنى جُشَم اشاره شده و درباره اوس به عنوان كلّى «يهود اوس» تصريح شده است كه بيانگر رواج گسترده آيين يهود در يثرب است.[1]. جمهرة النسب، ج 2، ص 262؛ نسب معد واليمن الكبير، ج 2، ص 2
[2]. السيرة النبويه، ج 2، ص 501؛ مسند ابىليلى، ج 4، ص 267؛ مسند احمد، ج 1، ص 271