سَبيلِ اللَّهِ والَّذينَ ءاووا وَنَصَروا اولكَ هُمُ المُؤمِنونَ حَقًّا لَهُم مَغفِرَةٌ ورِزقٌ كَريم/ و آنها كه ايمان آورده و هجرت كردند و در راه خدا به جهاد پرداختند، و آنها كه پناه دادند و يارى كردند، آنان مؤمنان حقيقىاند. براى آنها، آمرزش و روزى شايستهاى است» (انفال/ 8، 74)، درباره جمعى از جمله بلال نازل شده است.[1]
16. بغوى نزول آيه 28 اسراء/ 17 را در پى درخواست كمك گروهى از مؤمنان چون بلال از پيامبر دانسته است كه حضرت چون چيزى در اختيار نداشت شرم كرده، روى از آنها برمىگردانيد. خداوند در اين آيه از پيامبر خواست چنانچه اميد به گشايشى دارى، روى از آنها بر مگردان و با نرمى با آنان سخن بگو:«وامّا تُعرِضَنَّ عَنهُمُ ابتِغاءَ رَحمَةٍ مِن رَبّكَ تَرجوها فَقُل لَهُم قَولًا مَيسورا».
17. هنگامى كه پيامبر از سختى قيامت سخن مىگفت گروهى از اصحاب تصميم گرفتند خود را از لذات دنيوى محروم كرده، رهبانيت در پيش گيرند.[2]بر اساس روايت امام صادق، بلال تصميم گرفته بود همه روزها را روزه بدارد[3]كه آيات 87- 88 مائده/ 5 نازل شد:«يايُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لا تُحَرّموا طَيّبتِ ما احَلَّ اللَّهُ لَكُم ولا تَعتَدوا انَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ المُعتَدين .../ اى كسانى كه ايمان آوردهايد چيزهاى پاكيزه را كه خدا براى شما حلال كرده حرام نكنيد و از حدّ مگذريد كه خدا از حد گذرندگان را دوست ندارد ...».
(مائده/ 5، 87- 88)
18. به نقل ابن عباس بلال از جمله صالحانى است كه در آيه 69 نساء/ 4 مشمول نعمت الهى شمرده شده است[4]:«و مَن يُطِعِ اللَّهَ والرَّسولَ فَاولكَ مَعَ الَّذينَ انعَمَ اللَّهُ عَلَيهِم مِنَ النَّبِيّينَ والصّدّيقِينَ والشُّهَداءِ والصلِحينَ وحَسُنَ اولكَ رَفيقا».
منابع
اخبار مكّة و ما جاء فيها منالآثار؛ الاختصاص؛ اختيار معرفة الرجال (رجال كشّى)؛[1]. مناقب، ج 2، ص 69
[2]. جامع البيان، مج 5، ج 7، ص 13-/ 18؛تفسير سمرقندى، ج 1، ص 455؛ التبيان، ج 4، ص 8
[3]. تفسير قمى، ج 1، ص 179؛ مجمعالبيان،ج 3، ص 364؛ روح المعانى، مج 5، ج 7، ص 13
[4]. شواهدالتنزيل، ج 1، ص 197
اسباب النزول؛ الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ اعيان الشيعه؛ الامالى، صدوق؛ انساب الاشراف؛ بحارالانوار؛ بحرالعلوم، سمرقندى؛ البحرالمحيط فى التفسير؛ البدء والتاريخ؛ البداية و النهايه؛ البرهان فى تفسيرالقرآن؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ التاريخ الاوسط؛ التاريخ الكبير؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخ اليعقوبى؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تفسير القرآن العظيم، ابن ابى حاتم؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير؛ تفسير القمى؛ التفسير الكبير؛ تفسير الوسيط؛ التفسير المنسوب الى الامام العسكرى عليه السلام؛ تهذيب التهذيب؛ تهذيب الكمال فى اسماء الرجال؛ جامعالبيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ حواشى شهيد ثانى بر خلاصه علامه؛ الدرجات الرفيعة فى طبقات الشيعه؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ رجال الطوسى؛ روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ سفينة البحار و مدينة الحكم والآثار؛ سنن ابن ماجه؛ سير اعلام النبلاء؛ السيرةالنبويه، ابن كثير؛ السيرة النبويه، ابن هشام؛ السير والمغازى؛ شرح نهجالبلاغه، ابن ابى الحديد؛ شواهد التنزيل؛ صحيح البخارى؛ الصحيح من سيرة النبى الاعظم صلى الله عليه و آله؛ صفة الصفوة؛ الطبقات الكبرى؛ عارضة الاحوذى شرح جامع الترمذى؛ غرر التبيان فى من لم يسم فى القرآن؛ فقه السنه؛ قاموس الرجال؛ الكامل فى التاريخ؛ كتاب الثقات؛ كتاب الخصال؛ كتاب الطبقات؛ كتاب الفتوح؛ كشف الاسرار و عدة الابرار؛ اللباب فى علوم الكتاب؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ المجموع فى شرح المهذب؛ المحبر؛ المحرر الوجيز فى تفسير الكتاب العزيز؛ المستدرك على الصحيحين؛ مسند احمدبن حنبل؛ المعارف؛ معالم التنزيل فىالتفسير والتأويل، بغوى؛ المعجم الكبير؛ المغازى؛ مناقب آل ابى طالب؛ المنتظم فى تاريخ الملوك و الامم؛ من لايحضره الفقيه؛ الميزان فى تفسير القرآن؛ النكت والعيون، ماوردى؛ وسائلالشيعه.
بَلعم باعورا
على اسدى، امير مسعود صفرى
بَلعم باعورا: عالمى معاصر موسى عليه السلام و برخوردار از آيتِ الهى كه بر اثر پيروى از شيطان و هواى نفس به گمراهى و انحطاط گراييد
بلعم باعورا، همان بِلْعام بن بِعُوْر ياد شده در تورات است.[1]بِلْعام را نامى عبرى و به معناى خداوند مردم دانستهاند.[2]براساس گزارش تورات وى عالمى موحِّد[3]، مستجاب الدعوه[4]، برخوردار از علم و رؤياى الهى[5]و ساكن قريه فُتور در كنار رود فرات بوده[6]و از حوادث آينده خبر مىداده است.[7]وى كه معاصر حضرت موسى عليه السلام و گويا پيرو آيين ابراهيم بوده[8]در عصر خويش و به سبب ويژگيهاى ياد شده، آوازه و جايگاه بلندى داشته است. مردم از اطراف و اكناف به نزد وى مىآمدهاند تا درباره آنان پيشگويى كرده يا براى بركت يافتنِ دارايى و زندگى آنها دعا كند.[9]زمانى كه بنىاسرائيل، همراه موسى عليه السلام و در ادامه جنگ با قبايل بت پرست، در دشت موآب، در شرق رود اردن و رو به روى اريحا اردو زدند، مردم موآب و مِديان از شمار انبوه آنان به هراس افتادند. پادشاه موآب به نام «بالاق» سفيرانى را به همراه پول به نزد بِلْعام روانه كرد تا وى با نفرين بر بنىاسرائيل، زمينه شكست آنان را فراهم آورد. بِلعام با اين سخن كه خداوند مرا از نفرين بر[1]. كتاب مقدس، اعداد 22: 5
[2]. قاموس كتاب مقدس، ص 187
[3]. همان، ص 188
[4]. كتاب مقدس، اعداد 22: 6
[5]. همان 24: 16
[6]. همان 22: 5؛ قاموس كتاب مقدس، ص 645
[7]. كتاب مقدس، اعداد 24: 17، 25
[8]. المعارف، ص 41؛ قاموس الكتاب المقدس،ص 189
[9]. قاموس كتاب مقدس، ص 187- 188
بنى* اسرائيل باز مىدارد درخواست آنان را رد مىكند. بار دوم گروهى بزرگتر و مهمتر و با اين وعده كه هرچه او بخواهد، بالاق به وى مىدهد، نزد بلعام مىآيند. اين بار وى اجازه مىيابد كه به همراه سفيران بالاق برود، به شرط آنكه جز خواست خدا را بر زبان جارى نكند. به سبب خشم خدا از اين كار، فرشتهاى با شمشيرى برآمده از نيام، سه بار راه را بر الاغ بلعام مىبندد: بار نخست الاغ رم كرده، بار دوم بين دو ديوار، پاى بلعام را به ديوار فشرده، بار سوم مىخوابد. حيوان كه هر بار از دست بلعام كتك مىخورده به قدرت خدا لب به سخن و اعتراض مىگشايد. بلعام پس از رسيدن به موآب، سه بار و هر بار در جايى متفاوت از ديگرى درصدد نفرين بر بنىاسرائيل برمىآيد؛ اما هر بار خواست خداوند مبنى بر تعريف و تمجيد بنىاسرائيل و دعا براى آنان بر زبان وى جارى مىشود. بالاق ناخشنود از اين رويداد، او را روانه شهرش مىكند.[1]
اين گزارش خالى از تناقض (قس: اعداد 22: 20، 32- 34) و حذف و تحريف احتمالى به سود بنىاسرائيل نيست، زيرا بر اساس برخى گزارشهاى ديگر تورات، مردم موآب و مديان پس از ناكامى بلعام در نفرين بنىاسرائيل و با پيشنهاد وى، زنان و دختران خود را با هدف به انحراف كشاندن قوم موسى عليه السلام به اردوگاه آنان روانه كردند.[2]پس از شيوع فحشا، 000/ 24 نفر به كيفر گناه و بر اثر بيمارى مىميرند[3]؛ همچنين شمار فراوانى نيز كه به درخواست زنان، در مراسم قربانى بتهاى آنان شركت كرده و ضمن خوردن از گوشت قربانيها، بر بتها سجده كرده بودند به سبب ارتداد و به فرمان خدا و به دست موسى و يارانش كشته مىشوند.[4]بنابر گزارش تورات، بلعام سرانجام همراه حاكمان مِدْيان و به دست بنىاسرائيل كشته مىشود.[5]ناكامى بلعام در نفرين بر بنىاسرائيل، تكلم الاغ او و به انحراف و ارتداد كشاندن بنىاسرائيل در عهد جديد نيز بازتاب يافته و از بلعام به عنوان نماد عالمى كذّاب، رشوه خوار و مفسد ياد شده است كه موجب انحراف و گمراهى دينى[1]. كتاب مقدس، اعداد 22: 1، 41؛ 23: 1،30؛ 24: 1، 25
[2]. همان 25: 1، 6، 8، 16- 17؛ 31: 15، 17
[3]. همان: 9؛ تفسير بغوى، ج 2، ص 179
[4]. همان: 2، 5
[5]. همان 31: 8
مردم مىشود[1]؛ همچنين در منابع اهل كتاب از پيدايش برخى فرقههاى مذهبى ياد شده است كه به پيروى از آموزههاى بِلعام، زنا كرده و از گوشت قربانيان بتها مىخوردهاند.[2]
نام بَلعم باعورا در قرآن نيامده؛ اما از اعلام غير مصرّح آن است و همه مفسران شيعه[3]و سنّى[4]هرچند با ديدگاهى متفاوت، در ذيل آيات 175- 176 اعراف/ 7 به گزارشى از سرگذشت وى پرداختهاند:«واتلُ عَلَيهِم نَبَا الَّذى ءاتَينهُ ءايتِنا فَانسَلَخَ مِنها فَاتبَعَهُ الشَّيطنُ فَكانَ مِنَ الغاوين* ولَو شِئنا لَرَفَعنهُ بِها ولكِنَّهُ اخلَدَ الَىالارضِ واتَّبَعَ هَوهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الكَلبِ ان تَحمِل عَلَيهِ يَلهَث او تَترُكهُ يَلهَث ذلِكَ مَثَلُ القَومِ الَّذينَ كَذَّبوا بِايتِنا فَاقصُصِ القَصَصَ لَعَلَّهُم يَتَفَكَّرون».در اين آيات، سخن از حكايت مردى است كه به سبب دست يافتن به مراتب نسبتاً بالايى از علم و معنويت، از برخى مواهب خاص الهى برخوردار بوده و مىتوانسته بر اساس آن به مراتب برترى نيز دست يابد؛ اما پيروى از شيطان و خواهش نفسانى، وى را به تكذيب آيات الهى واداشت و در نتيجه او مواهب ياد شده را از دست داد و در جرگه گمراهان درآمد.
او در اين آيه به سگ تشبيه شده است كه در هر حال له له مىزند؛ چه او را طرد كرده و برانند يا به حال خود رهايش سازند. به گفته مفسران، وى به پستترين موجود در پستترين حال آن تشبيه شده است[5]؛ اما در وجه شبه به اختلاف گراييدهاند؛ برخى با اين توضيح كه له له زدن سگ برخلاف بعضى ديگر از حيوانات، ويژگى ذاتى آن است و به زمان تشنگى، خستگى و بيمارى آن اختصاص ندارد، تشبيه را كنايه از اين دانستهاند كه موعظه و دعوت به حق و عدم آن براى بلعم و منكرانى چون او يكسان است و آنان در هر صورت به گمراهى مىروند. پستى و زبونى و نيز آزار و اذيت مؤمنان پس از گمراهى از سوى بلعم نيز به عنوان وجه شبه ياد شده است[6]؛ ولى تأمل در آيه نشان مىدهد كه تشبيه[1]. كتاب مقدس، نامه دوم پِطْرُس، 2: 14،16؛ مكاشفات يُوحَنّا 2: 3؛ نامه يِهُوداه، 11
[2]. همان؛ مكاشفات يوحنّا 2: 14؛ قاموسالكتاب المقدس، ص 509
[3]. تفسير قمى، ج 1، ص 275؛ مجمعالبيان،ج 4، ص 768؛ الميزان، ج 8، ص 337- 338
[4]. جامعالبيان، مج 6، ج 9، ص 160- 174؛التفسير الكبير، ج 15، ص 52، 57؛ الدرالمنثور، ج 3، ص 608، 612
[5]. جامع البيان، مج 6، ج 9، ص 173؛الكشاف، ج 2، ص 178؛ مجمع البيان، ج 4، ص 770
[6]. جامع البيان، مج 6، ج 9، ص 173؛التبيان، ج 5، ص 34؛ مجمع البيان، ج 4، ص 770
ياد شده به اين پرسش محتمل مىپردازد كه چگونه بلعم به رغم برخوردارى از آيات الهى گمراه شد؟ در پاسخ بايد گفت كسى كه برده هوا و هوس خويش است فرجامى جز گمراهى ندارد؛ چه مانند بلعم از آيات الهى برخوردار يا از آن بىبهره باشد، زيرا وابستگى شديد به دنيا و خواهشهاى نفسانى، رويگردان شدن از راه خدا را به يك ويژگى رفتارى ثابت براى او تبديل مىكند.[1]
خداوند، هدف از يادكرد اين حكايت را عبرت گرفتن كسانى مىخواند كه به تكذيب آيات الهى مىپردازند، باشد كه آنان را به انديشه و تأمل در فرجام كار خويش وادارد.
اينكه آيات ياد شده يك رخداد تاريخى و سرگذشت شخصى معين را گزارش مىكند يا فقط به بيان مَثَلى براى تكذيبكنندگان آيات الهى مىپردازد مورد اختلاف است، چنانكه صاحبان ديدگاه نخست نيز در مورد اينكه شخص ياد شده، بلعم است يا فردى ديگر، به اختلاف گراييدهاند. بر اساس ديدگاه مشهور مفسّران شيعه[2]و سنى[3]، مورخان مسلمان[4]و نيز برخى احاديث اسلامى[5]، آيات يادشده، حكايت سرگذشت بلعمباعوراست. البته اين گروه درباره نسب، زيستگاه[6]و سبب گمراهى بلعم و تفسير«ءايتنا»در تعبير«ءاتينه ءايتنا»(اعراف/ 7، 175) اختلاف دارند؛ برخى او را از بنىاسرائيل[7]، برخى ديگر از نوادگان لوط[8]و نيز داماد وى[9]مىدانند، چنانكه بعضى هم ظاهراً به سبب اشتراك در نام پدر، او را با لقمان حكيم يكى پنداشتهاند كه عرب جاهلى، با حكايتهاى او آشنا بوده است، در حالى كه نسب لقمان و تصوير قرآنى او (لقمان/ 31، 12- 13، 16- 19) با نسب و شخصيت بلعم و نيز آيات مورد بحث، كاملًا تفاوت دارد.[10][1]. ر. ك: الميزان، ج 8، ص 333
[2]. تفسير عياشى، ج 2، ص 42؛ التبيان، ج5، ص 32؛ الميزان، ج 8، ص 337- 338
[3]. جامع البيان، مج 6، ج 9، ص 166، 173؛تفسير قرطبى، ج 7، ص 203- 204؛ تفسير ابن كثير، ج 2، ص 275، 278
[4]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 437؛ تاريخ حبيبالسير، ج 1، ص 104؛ تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 40
[5]. تحف العقول، ص 311؛ بحارالانوار، ج75، ص 290
[6]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 258؛ تاريخ ابنخلدون، ج 2، ص 87؛ قصص الانبياء، ص 209
[7]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 259؛ كشف الاسرار،ج 3، ص 787؛ تفسير بغوى، ج 2، ص 179
[8]. قصصالانبياء، ص 209؛ مجمعالبيان، ج4، ص 768
[9]. المعارف، ص 41؛ دائرةالمعارفالاسلاميه، ج 4، ص 86، «بلعم»
[10]. قصص الانبيا، ص 209، 312؛ فرهنگاساطير، ص 128
اينكه مراد از«ءايتنا»چيست؟ برخى آن را «نبوت» پنداشتهاند كه به سبب ناسازگارى با عصمت انبيا، از سوى دانشمندان شيعه[1]و شمارى از مفسران اهل سنت[2]، دچار چالش جدّى شده است. تفسير آن به «اسم اعظم»[3]را نيز شيخ طوسى برنمىتابد.[4]استجابت دعا، برخوردارى از معارف تورات، علم و حجج[5]از موارد ديگرى است كه در تفسير آن گفته شده است. سياق آيات و تعابير«فَانسَلَخَ مِنها»و«لَرَفَعنهُ بِها»نشان مىدهد كه آيات ياد شده، از نوع «آيات نفسانى» و «كرامتهاى خاص باطنى» بوده است و به گونهاى راه شناخت خداوند را واضح و روشن به وى مىنمايانده كه هيچ شك و ترديدى در شناخت حق برايش نمىمانده است.[6]
در مقابل، برخى چون عبداللّه بن عمر، نزول آيه را درباره اميّة بن ابىصَلْت مىدانند كه برخوردار از توان شعر و شاعرى و آشنا با كتب آسمانى، انتظار داشته است كه وى پيامبر موعود باشد، براى همين و از سر حسادت، به تكذيب پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله پرداخت.[7]اين ديدگاه به احتمال زياد برداشت ناصوابى از روايت منسوب به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله است كه در برخى منابع روايى اهل سنت نيز آمده است. بر اساس اين روايت مرسل، بلعم بن باعورا در ميان بنىاسرائيل همانند امية بن ابى صلت در ميان مسلمانان خوانده شده است.[8]
ديدگاه سومى نيز آن را درباره ابوعامر بن نعمان بن نصرانى، بنيانگذار مسجد ضرار مىداند[9]؛ اما معاصر بودن دو شخص ياد شده با پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و دست كم آشنايى[1]. التبيان، ج 5، ص 32؛ مجمع البيان، ج4، ص 769
[2]. التفسير الكبير، ج 15، ص 54؛ تفسيرابن كثير، ج 2، ص 276؛ تفسير قرطبى، ج 7، ص 203
[3]. جامعالبيان، مج 6، ج 9، ص 164؛ تفسيرقمى، ج 1، ص 275
[4]. التبيان، ج 5، ص 32
[5]. جامعالبيان، مج 6، ج 9، ص 165-/ 166؛التبيان، ج 5، ص 31- 32
[6]. الميزان، ج 8، ص 332- 333
[7]. جامع البيان، مج 6، ج 9، ص 164؛التبيان، ج 5، ص 31؛ مجمع البيان، ج 4، ص 768
[8]. الجامع الصغير، ج 2، ص 535؛ فيضالقدير، ج 5، ص 660؛ كنزالعمال، ج 3، ص 577
[9]. تفسير قرطبى، ج 7، ص 203؛ كشفالاسرار، ج 3، ص 790؛ التفسير الكبير، ج 15، ص 54
مردمان مكه و مدينه با سرگذشت آن دو، با تعبير«واتل عليهم نبأ الذى ...»سازگار نيست، زيرا ديگر كاربردهاى قرآنى اين تعبير نيز در ارتباط با حكايت قضاياى تاريخى و مربوط به گذشته مانند داستان هابيل و قابيل (مائده/ 5، 27)، نوح (يونس/ 10، 71) و ابراهيم (شعراء/ 26، 69) است و سرانجام، برخى در ديدگاهى كاملًا متفاوت و با نفى هر گونه شأن نزولى خاص، آيه را در مقام تمثيل حال تكذيب كنندگان آيات الهى مىدانند[1]؛ رشيد رضا با تأكيد بر اين نظر، اساساً روايات وارد شده در اين باره را از اسرائيليات شمرده، مردود مىداند.[2]اين ديدگاه با ظاهر آيات كه در مقام گزارش رخدادى خارجى است سازگار نيست.[3]
چرايى و چگونگى انحراف بلعم موضوع ديگرى است كه روايات تاريخى و تفسيرى در جزئيات آن به داستانپردازى و اختلاف گراييدهاند.[4]روايت مشهور همان داستان نفرين بر بنىاسرائيل و به فساد و ارتداد كشاندن آنها به وسيله زنان مديان است.[5]بر اساس روايت دوم، دنياطلبى و حسادت بلعم به موسى عليه السلام زمينهساز گرايش وى به فرعون شد و فرعون از او خواست براى دستگيرى موسى عليه السلام و بنىاسرائيل دعا كند.[6]برخى گزارشها حاكى است كه وى از علماى مشهور و مبلغان توانمند بنىاسرائيل بود كه در پى وعدههاى فرعون به او پيوست.[7]گرايش به آيين پادشاه مديان در پى تقديم هدايا از سوى او به بلعم كه از جانب موسى عليه السلام براى دعوت پادشاه به آيين توحيدى رفته بود و نيز دست كشيدن از فراخوان مردم به توحيد در پى رشوه دادن آنان، از روايتهاى وارد شده ديگر در اين زمينه است.[8]
موقعيت ممتاز علمى، دينى و صاحب كرامت بودن بلعم، گمراهى و انحطاط وى به سبب پيروى از هواى نفس و دنياگرايى، ارتباط وى با بنىاسرائيل، داستان خوددارى الاغ وى از حركت، از موارد مشتركى است كه در گزارش تورات و منابع تفسيرى، تاريخى،[1]. جامعالبيان، مج 6، ج 9، ص 173؛ تفسيرقرطبى، ج 7، ص 205؛ تفسير بغوى، ج 2، ص 180
[2]. تفسير المنار، ج 9، ص 405، 416
[3]. الميزان، ج 8، ص 332
[4]. ر. ك: الكامل، ج 1، ص 200- 201؛جامعالبيان، مج 6، ج 9، ص 164، 172؛ تاريخ دمشق، ج 10، ص 396، 405
[5]. جامع البيان، مج 6، ج 9، ص 166، 169؛تاريخ دمشق، ج 10، ص 396، 406؛ تفسير قرطبى، ج 7، ص 203- 204
[6]. الكامل، ج 1، ص 200- 201؛ تاريخ طبرى،ج 1، ص 258
[7]. تفسير قرطبى، ج 7، ص 203؛ نمونه، ج 7،ص 14
[8]. تفسير ابن كثير، ج 2، ص 275؛ تفسيرقرطبى، ج 7، ص 203