روايى و داستانى مسلمانان با جزئياتى متفاوت به چشم مىخورد. در برخى احاديث، الاغ بلعم دركنار ناقه صالح و سگ اصحاب كهف ياد شده است كه استثنائاً وارد بهشت مىشوند.[1]
منابع
بحارالانوار؛ تاريخ ابن خلدون؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ حبيب السير؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخ اليعقوبى؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تحف العقول عن آل الرسول صلى الله عليه و آله؛ التفسير الكبير؛ تفسير العياشى؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير؛ تفسير القمى؛ تفسير المنار؛ تفسير نمونه؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع الصغير من احاديث البشير النذير؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ دايرة المعارف الاسلاميه؛ الدرالمنثور فىالتفسير بالمأثور؛ سفينة البحار و مدينة الحكم والآثار؛ فرهنگ اساطير و اشارات داستانى در ادبيات فارسى؛ فيض القدير شرح الجامع الصغير من احاديث البشير النذير؛ قاموس كتاب مقدس؛ قاموس الكتاب المقدس؛ قصص الانبياء، نيشابورى؛ الكامل فى التاريخ؛ كتاب مقدس؛ الكشاف؛ كشف الاسرار و عدة الابرار؛ كنزالعمال فى سنن الاقوال والافعال؛ مجمعالبيان فى تفسير القرآن؛ المعارف؛ معالم التنزيل فى التفسير و التأويل، بغوى؛ الميزان فى تفسير القرآن.[1]. تفسير قمى، ج 1، ص 275؛ بحارالانوار،ج 8، ص 195؛ ج 14، ص 423؛ سفينةالبحار، ج 1، ص 259
بَنىابَيْرِق
مهران اسماعيلى
بَنىابَيْرِق
ابَيْرِق از اعضاى قبيله اوس، از تيره بنىظفر بود[1]. سه تن از پسران وى يعنى بِشْر، بَشير و مُبَشّر به بنىابَيْرِق شناخته شدهاند.[2]تنها عامل توجه منابع تاريخى و تفسيرى به بنىابيرق به شأن نزول آياتى از سوره نساء باز مىگردد كه عمدتاً يكى ديگر از اعضاى بنىظفر به نام قتاده بن نعمان آن را نقل كرده است.
در حادثهاى در سال چهارم[3]يا سوم[4]هجرى بنىابيرق به دزدى مقدارى آرد و دو زره متهم شدند. به روايت قَتادة بن نعمان كه مشهورترين و مفصلترين گزارش از اين حادثه است، رِفاعَة بن زيد ظفرى (عموى قتاده) مقدارى آرد مرغوب از تاجران شامى خريد و آن را در اتاقى كه دو زره در آن نگهدارى مىشد مخفى كرد. مدتى بعد آردها و زرههاى وى به سرقت رفت و هنگامى كه به پرس و جو پرداختند متوجه شدند شب قبل، بنى ابيرق اجاقى در خانه روشن كردهاند و احتمالًا چون اين خانواده تهيدست بودند، به آنها مظنون شدند؛ اما بنىابيرق از لبيدبن سهل، از موالى بنى ظَفَر به عنوان مظنون ياد كردند. مال باختگان هنگام پرس و جو در محله، به هيچ فرد مشكوك ديگرى برنخوردند.[5]
قَتادة بن نعمان كه خود گزارشگر اين حادثه است، با تكيه بر روابطش با پيامبر و با هدف شكايت از بنىابيرق و حمايت از عموى خود، رفاعة* بن زيد نزد آن حضرت رفته، شكوائيه خود را مطرح كرد و از پيامبر صلى الله عليه و آله خواست تا از بنىابيرق بخواهد تا دست كم[1]. المنمق، ص 269؛ سير اعلام النبلاء، ج2، ص 333
[2]. تفسير قمى، ج 1، ص 178؛ جامعالبيان،مج 4، ج 5، ص 360
[3]. الاستيعاب، ج 1، ص 251
[4]. تاريخ الخميس، ج 1، ص 449
[5]. جامعالبيان، مج 4، ج 5، ص 360- 362؛الاستيعاب، ج 2، ص 78- 79؛ بحارالانوار، ج 17، ص 78- 80
آن دو زره را بازگردانند. از سوى ديگر اسَيْربن عُرْوَه از بستگان بنىابيرق، جمعى را گرد هم آورد و براى اعاده حيثيت و اعتراض به اتهام مزبور، خدمت پيامبر رسيدند. وى از خويشاوندان خود دفاع كرد و سخنان مدعيان را اتهاماتى بىدليل خواند. قتاده كه براى ادعاى خود شاهدى نداشت، در موضع ضعف قرار گرفت و پيامبر با او برخورد تندى كرد.[1]
همزمان با اين امر بنىابيرق كه در سرقت نقش داشتند براى از بين بردن شواهد سرقت، زرههاى مزبور را درون خانه زيدبن سهين[2]يهودى يا ابومليك (ابو مُلَيْل) بن عبدالله خزرجى انداختند.[3]در پى آن، نزاعهايى ميان مالباخته و مظنون درگير پديد آمد كه با نزول آيات 105- 114 نساء/ 4 اين ماجرا به پايان رسيد.[4]
بر اساس گزارش قتادة بن نعمان، خداوند در اين آيات بنىابيرق را خائن دانسته و از پيامبر خواسته بنا به آنچه خداوند براى وى آشكار كرده حكم كند و از حمايت خائنان بپرهيزد و استغفار كرده و از مجادله از جانب كسانى كه به خود خيانت* كردهاند دست بردارد. خداوند در ادامه آيات خيانتكاران را كسانى دانسته كه خيانت خود را از مردم پنهان كردهاند، در حالى كه خداوند بدان آگاه است و كسانى كه از خيانتكاران حمايت مىكنند بايد از آنان پرسيد كه چه كسى در قيامت حامى ايشان خواهد بود و از هركس خطايى سر زند به خود ستم كرده و خدا بدان آگاه است و چنانچه توبه كند خداوند را بخشنده مىيابد. كسى كه تهمتى به بىگناهى مىزند گناه بزرگى مرتكب شده است. اگر فضل خدا نبود گروهى به دنبال آن بودند تا تو را گمراه كنند. در حالىكه خداوند كتاب و حكمت را بر تو نازل كرد و آنچه را نمىدانستى به تو آموخت و آنان خود را گمراه مىكنند.
در پى نزول اين آيات زرههاى رِفاعه بدو بازگردانده شد و بشير بن ابيرق كه مسبب اصلى اين امر بود به مشركان پيوست و آنگاه بود كه آيات بعدى نيز نازل شد و بشير را فردى دانست كه چون راه راست برايش روشن شد، از در مخالفت با پيامبر درآمد.[1]. تاريخ المدينه، ج 2، ص 408؛ تاريخدمشق، ج 49، ص 271؛ بحار الانوار، ج 17، ص 78- 79
[2]. مجمع البيان، ج 3، ص 161
[3]. جامع البيان، مج 4، ج 5، ص 365- 366؛التبيان، ج 3، ص 317
[4]. جامع البيان، مج 4، ج 5، ص 359؛ مجمعالبيان، ج 3، ص 161
چنين فردى رها خواهد شد و فرجامش جهنم خواهد بود:«و مَن يُشاقِقِ الرَّسولَ مِن بَعدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ الهُدى و يَتَّبِع غَيرَ سَبيلِ المُؤمِنينَنُوَلّهِ ما تَوَلّى ونُصلِهِ جَهَنَّمَ و ساءَت مَصيرا».
(نساء/ 4، 115)[1]
به نظر مىرسد قَتادَة بن نعمان شأن نزول آيات را تا حدى يك سويه و مطابق نظر خود گزارش كرده باشد و حتى حادثهاى را كه به يك تن از بنى ابيرق مرتبط بوده به همه فرزندان ابيرق تعميم داده باشد.
در كنار اين روايت در گزارشهاى ديگرى از طُعْمَة* بن ابَيْرِق به عنوان متهم اصلى حادثه سخن به ميان آمده است. اينكه طعمه كيست هيچ اتفاق نظرى وجود ندارد. برخى او را همان بشير دانستهاند كه كنيهاش ابوطعمه بود.[2]
به موجب روايتى طعمه در يكى از جنگهاى پيامبر زره يكى از مسلمانان را دزديد و چون صاحب آن به پيامبر شكايت برد، با انداختن آن درون خانه ديگرى كوشيد تا خود را تبرئه كند. وى سپس ضمن اعتراف به دزدى نزد عشيره خود از آنان خواست از وى حمايت كنند. آنان نيز شبانه نزد پيامبر رفته، وى را بىگناه معرفى و فردى رامتهم كردند كه زره درون خانهاش افتاده بود.[3]
در روايت ديگرى آمده است كه يكى از يهوديان زرهى به طعمه امانت داد و با همديگر آن را در خانه طعمه زير خاك پنهان كردند؛ اما طعمه مدتى بعد آن را بيرون آورد. هنگامى كه يهودى زره را از او خواست وى اظهار بىاطلاعى كرد و با بالاگرفتن مسئله، زره را درون خانه ابى مُلَيْل انصارى خزرجى انداخت تا او را متهم سازد. آن يهودى عشيره خود را به حمايت فراخواند. در پى اطلاع پيامبر از ماجرا، برخى از پيامبر خواستند به هر روى از طعمه حمايت كند؛ اما يهوديان چون به زره دست نيافتند، طعمه و بستگانش آنان را دشنام داده و از نسبت دزدى به طعمه برآشفتند. طعمه ابومليل را مظنون دانست و چون زره نزد وى پيدا شد درگيرى لفظى بالا گرفت. طعمه از بستگانش خواست نزد پيامبر روند و از ايشان بخواهند از طعمه دفاع كرده، دليل يهودى را نپذيرد، آنگاه اين آيات نازل گرديد[1]. سنن الترمذى، ج 4، ص 310؛جامعالبيان، مج 4، ج 5، ص 361- 362
[2]. السيرة النبويه، ج 2، ص 524؛ روضالجنان، ج 6، ص 102؛ تفسير قرطبى، ج 5، ص 241
[3]. جامع البيان، مج 4، ج 5، ص 363؛ تاريخالمدينه، ج 2، ص 415
و پيامبر از ماجرا آگاهى يافت.[1]
بنا بر روايت عكرمه، يكى از انصار اتاقكى را به طعمه سپرد؛ اما پس از مدتى زره خود را در آن نيافت و پس از آنكه طعمه تحت فشار قرار گرفت، زره را در خانه فردى يهودى به نام زيد بن سمين انداخت و موجب درگيرى شد.[2]
به نقل عطيه عوفى، طعمه زرهى دزديد؛ اما مجبور شد آن را در خانه ديگرى بيندازد تا از خود رفع اتهام كند.[3]
طبق روايت عبد الرحمن بن زيد، طعمه سرقت خود را به فردى يهودى نسبت داد.
همسايگان طعمه نيز وى را بىگناه مىدانستند و آنقدر از آن يهودى و كفر او به اسلام بدگويى كردند كه پيامبر نيز بدو بدبين شد و آنگاه آيات مزبور نازل گرديد. با نزول آيات و رسوا شدن طعمه در مدينه به مكه گريخت.[4]سَعيدبن جُبير[5]، نزول آيه 116 همين سوره را نيز درباره طعمه دانسته است:«انَّ اللَّهَ لايَغفِرُ ان يُشرَكَ بِهِ ويَغفِرُ ما دونَ ذلِكَ لِمَن يَشاءُ و مَن يُشرِك بِاللَّهِ فَقَد ضَلَّ ضَللًا بَعيدا».(نساء/ 4، 116) مطابق قول كَلْبى و برخى ديگر از مفسران[6]آيه«والسّارِقُ والسّارِقَةُ فاقطَعوا ايدِيَهُما جَزاءً بِما كَسَبا نَكلًا مِنَ اللَّهِ واللَّهُ عَزيزٌ حَكيم»(مائده/ 5، 38) هم درباره طعمه، سارق زره نازل شده است.
منابع
اسباب النزول؛ الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ بحارالانوار؛ تاريخ الخميس؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخ المدينة المنوره؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تفسير القرآن العظيم، ابن ابى حاتم؛ تفسير القمى؛ جامعالبيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ روض الجنان و روح الجنان؛ زادالمسير فى علم التفسير؛ سير اعلامالنبلاء؛ سنن الترمذى؛ السيرة النبويه، ابن هشام؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ المنمق فى اخبار قريش.[1]. جامع البيان، مج 4، ج 5، ص 394؛ تاريخالمدينه، ج 2، ص 407
[2]. جامع البيان، مج 4، ج 5، ص 366
[3]. تفسير ابن ابى حاتم، ج 4، ص 1063
[4]. جامع البيان، مج 4، ج 5، ص 363
[5]. زاد المسير، ج 2، ص 202
[6]. اسباب النزول، ص 111؛ زاد المسير، ج2، ص 348
بنى اسد بن خزيمه
سيد محمود سامانى
بنى اسد بن خزيمه: قبيلهاى مشهور در نَجْد جزيرةالعرب
آنان قبيلهاى بزرگ و مشهور از عرب عدنانى (شمالى) و منسوب به اسد بن خزيمة بن مدركة بن الياس بن مُضر هستند[1]، از اين رو به لحاظ نسبى در عرض قبايل بزرگى چون كنانه و هوُن قرار مىگيرند.[2]اسد از همسرش أودّه دختر زيد بن اسلم قضاعى[3]فرزندانى به نامهاى دودان، كاهل، عمرو، صعب،[4]حلمه و تغلب[5]داشت و نسل اسد بيشتر از دودان پديد آمد و به تيرههايى تقسيم شد.[6]برخى از معروفترين بطون بنىاسد عبارتاند از:
بنو غنم بن دودان، بنو ثعلبة بن دودان، بنو والبة بن حارث،[7]بنوالصيداء بن عمرو، بنو نصر بن قعين و بنو فقعس بن طريف.[8]
قبيلههايى ديگر نيز با نام بنىاسد وجود دارند كه يكى از آنها از تيرههاى قريش به نام بنى اسد بنعبد العزى[9]و ديگرى بنىاسد بن شريك بن مالك از زير مجموعههاى طايفه ازد از عرب جنوبى است[10]و با موضوع مورد بحث ارتباط ندارد.
بنىاسد در عصر جاهلى (سرزمين، موقعيت و اسكان)
محل استقرار آنان بسيار گسترده بود، از اين رو با توجه به پراكندگى بطون آنان[1]. معجم قبايل العرب، ج 1، ص 21
[2]. المعارف، ص 65؛ جمهرة انساب العرب، ص190
[3]. جمهرةالنسب، ص 168
[4]. همان؛ الاشتقاق، ص 179؛ جمهرة انسابالعرب، ص 191
[5]. المقتضب، ص 87؛ تاريخ يعقوبى، ج 1، ص230؛ المعارف، ص 65
[6]. جمهرة انساب العرب، ص 191
[7]. همان، ص 465- 466؛ معجم قبايل العرب،ج 1، ص 21
[8]. المعارف، ص 65؛ الاشتقاق، ص 180
[9]. النسب، ص 205؛ المقتضب، ص 41- 42
[10]. الانساب، ج 1، ص 138
به راحتى نمىتوان از موقعيت مناطق زيست ايشان سخن گفت. برخى گفتهاند: بنىاسد از نزديكى «حيره» در نزديك كوفه تا سرزمين «تهامه» در سواحل درياى سرخ پراكنده بودند[1]؛ اما عمده تمركز آنان «قسمت اعلاى نجد» در جنوب صحراى (باديه) شام، حد فاصل قبيله تميم و طىّ در جنوب و كلب در شمال واقع شده بود[2]، بر اين اساس آنان در جهت شمال شرقى مدينه استقرار داشتند. برخى از ايشان نيز گويا در پى اختلاف ميان تيرههاى خود يا قبايل مجاورشان به ناچار از نجد به «يمن» مهاجرت كردند.[3]
از سكونتگاههاى معروف آنان أجبال[4]، بُزاخه[5]، ثعلبيه[6]و ذات الحناظل[7]و كوههاى محياة[8]، العبد، فرقين، قنان، قصاص[9]، تين، رقد و حسيس و از آبهاى متعلق به آنان مىتوان به بَعوضه[10](آبى در نجد)، جُرثُم، خسّوه، ذنبه و الزوراء اشاره كرد.[11]
جنگهاى بنىاسد
در مقاطعى بنىاسد با برخى قبايل همپيمان بودند، هرچند درگيريهايى نيز ميانشان روى مىداد. از همپيمانان آنان مىتوان به قبيله طىّ[12]، بنو عامر بن صعصعه[13]و يهود خيبر[14]اشاره كرد. بنىاسد از قبايل جنگجوى عرب به شمار مىآيند.[15]و در نبردهاى گوناگون عصر جاهلى و اسلامى حضور داشتند. از مهمترين جنگهاى آنان پيش از اسلام،[1]. تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 230
[2]. اطلس تاريخ اسلام، ص 114
[3]. المفصل، ج 2، ص 156
[4]. معجم ما استعجم، ج 1، ص 112
[5]. معجم البلدان، ج 1، ص 408
[6]. معجم ما استعجم، ج 1، ص 341
[7]. همان، ج 2، ص 470
[8]. معجمالبلدان، ج 5، ص 66؛ معجم قبائلالعرب، ج 1، ص 22
[9]. معجم قبايل العرب، ج 1، ص 21
[10]. معجم البلدان، ج 1، ص 455
[11]. معجم البلدان، ج 2، ص 119؛ معجمقبايل العرب، ج 1، 21- 22
[12]. معجم قبايل العرب، ج 1، ص 22
[13]. بلوغ الارب، ج 2، ص 70- 71
[14]. تفسير ثعالبى، ج 4، ص 338؛ تفسيرقرطبى، ج 16، ص 282
[15]. معجم قبايل العرب، ج 1، ص 22
جنگ با قبيله «طىّ» بود كه به «يوم ظهر الدهناء»[1]شهرت يافت؛ نيز نبرد با بنىتميم در «ذات الحناظل» كه به كشته شدن عمرو بن أثير رئيس بنىتميم انجاميد.[2]از نبرد آنان با بنو عامر بن صعصعه نيز به «يوم ذى علق» ياد شده است[3]و نبرد ديگر آنان در منطقهاى از نجد بنام «خوّ» است كه بنىاسد بر بنىيربوع شبيخون زدند[4]؛ اما مشهورترين جنگ آنان نبرد «يوم حُجر» است كه طى آن اعضاى تيرهاى از اسد به نام بنى كاهل بن اسد بر اثر بد سيرتى حجر پدر شاعر معروف عرب امرؤ القيس كه پس از حارث بن عمروآكل المرار، رياست بنىاسد را بر عهده داشت بر وى شوريدند و او را كشتند[5]و بدينوسيله از يوغ كنديان رهايى يافتند.[6]در پى اين واقعه يمنيها و آل كنده به قصد سركوب بنىاسد و ديگر قبايل نزارى دست به تهاجم زدند[7]؛ اما در نهايت منهزم شدند. مطابق گزارش يعقوبى پس از آگاهى امرؤ القيس از كشته شدن پدرش، وى خود قصد بنىاسد كرد؛ اما چون خود را از رويارويى با آنان ناتوان ديد به يمن رفت.[8]
دوتن از شخصيتهاى آنان در اين عصر، خالد بن نضلة بن اشتر اسدى رئيس بنىاسد[9]و عوف بن عامر بودند كه عوف در ميان بنىاسد به كهانت مىپرداخت.[10]
از ميان آنان خطباى فراوانى برخاست، چنانكه رسول خدا از بنىاسد با عنوان خطباى عرب ياد كرده است.[11]ايشان از اولين عربهايى دانسته شدهاند كه به آهنگرى پرداختند؛ از اين رو به آنان «قيون» گفته مىشد. از نيكوترين شمشيرهاى ساخته شده به دست آنان «سريجيّه» منسوب به سُريج فردى از بنىاسد بود.[12][1]. الكامل، ج 1، ص 496
[2]. معجم ما استعجم، ج 2، ص 470
[3]. الكامل، ج 1، ص 507- 509
[4]. معجم قبايل الحجاز، ج 1، ص 22؛ معجمما استعجم، ج 2، ص 144
[5]. ايام العرب فى الجاهليه، ص 112-/ 123
[6]. الاخبار الطوال، ص 52
[7]. الاخبار الطوال، ص 52- 53
[8]. تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 217- 219
[9]. جمهرة انساب العرب، ص 19
[10]. المحبر، ص 391
[11]. المحبر، ص 87
[12]. بلوع الارب، ج 2، ص 62- 63