مىطلبيدند[1]كه در اين صورت آيه، ارتباطى با بنىاسد ندارد.
بنا به نقل ابن عباس[2]آيه 11 حجّ/ 22 در شأن قومى از بنىاسد نازل شد كه در دين خود (اسلام) ثبات عقيده نداشتند:«و مِنَ النّاسِ مَن يَعبُدُ اللَّهَ عَلى حَرفٍ فَان اصَابَهُ خَيرٌ اطمَانَّ بِهِ وان اصَابَتهُ فِتنَةٌ انقَلَبَ عَلى وجهِهِ خَسِرَ الدُّنيا والأخِرَةَ ذلِكَ هُوَ الخُسرانُ المُبين/از ميان مردم كسى است كه خدا را فقط بر يك حال و بدون عملمىپرستد، پس اگر خيرى به او برسد، اطمينان يابد و چون بلايى بدو رسد روى برتابد. در دنيا و آخرت زيان ديده است. اين است همان خسران و زيان آشكار»؛ همچنين به نقل مقاتل آيه 33 محمّد/ 47:«يايُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اطيعُوا اللَّهَ و اطيعُوا الرَّسولَ و لاتُبطِلوا اعملَكُم»درباره بنىاسد نازل شد[3]و از آنان خواسته شد اعمالشان را تباه نكنند.
در آيه 97 توبه/ 9 كه از كفر و نفاق صحرانشينان سخن به ميان آمده:«الَاعرابُ اشَدُّ كُفرًا و نِفاقًا واجدَرُ الّا يَعلَموا حُدودَ ما انزَلَ اللَّهُ عَلى رَسولِهِ ...».مشهور مفسران يكى از مصاديق باديهنشينان را بنىاسد دانستهاند.[4]
بر اثر مخالفت بنىاسد با حكومت مركزى مدينه اين قبيله از اينكه دولت نبوى دچار مشكلات و گرفتاريها گردد اظهار خرسندى مىكردند. اين احساس در آيه 98 توبه/ 9 منعكس شده است و خداوند از بلا و گرفتارى كه براى خودِ آنها پيش مىآيد خبر مىدهد:
«و مِنَ الاعرابِ مَن يَتَّخِذُ ما يُنفِقُ مَغرَمًا و يَتَرَبَّصُ بِكُمُ الدَّوارَ عَلَيهِم دارَةُ السَّوءِ واللَّهُ سَميعٌ عَليم».آنان از قبايلى بودند كه زكات را نوعى جزيه و به زيان خود شمرده، از پرداخت آن خوددارى مىكردند، از اين رو در اين آيه نكوهش شدهاند.
به نقل ابن سعد رسول خدا نامهاى به بنىاسد نوشت و به آنان اخطار كرد كه به قلمرو و آبگاه قبيله طى نزديك نشوند و در صورت سرپيچى ذمّه پيامبر از ايشان برى است.[5]
به رغم روابط نامناسب اسديان با پيامبر صلى الله عليه و آله، برخى از ايشان از بنو غنم بن[1]. الميزان، ج 9، ص 361
[2]. كشف الاسرار، ج 6، ص 337
[3]. تفسير بغوى، ج 4، ص 186؛ روضالجنان،ج 17، ص 313
[4]. اسباب النزول، ص 174؛ روض الجنان، ج10، ص 8؛ بحرالمحيط، ج 5، ص 491
[5]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 207
دودان بن اسد و ثعلبة بن دودان در مكه با بنى عبد شمس بن عبد مناف همپيمان بودند[1]و شايد به دليلهايى چون داشتن روابط نسبى[2]، مناسباتشان با پيامبر حسنه بود. از ميان آنان عبدالله، عبيدالله، و زينب (همسر پيامبر[3]) فرزندان جحش اسدى[4]كه عمه زادگان رسول خدا بودند بيش از ديگران به چشم مىخورند. اينان از نخستين مسلمانان و از مهاجران به حبشه[5]بودند.
اين گروه از مسلمانان بنىاسد با هجرت پيامبر به يثرب، چون ساير مؤمنان به آن شهر مهاجرت كردند. سعيدبن رُقيش از كسانى بود كه با خانوادهاش به مدينه مهاجرت كرد.[6]به نقل ابن حبيب بغدادى در غزوه بدر درصد قابل توجهى از مهاجران اسدى بودند.[7]عبدالله بن جحش (به نقلى اولين غنيمتى كه براى پيامبر صلى الله عليه و آله آورده شده به دست وى بود)[8]، عكاشة بن محصن (كسى كه چون شمشيرش در نبرد با دشمنان شكست، رسول خدا سلاح خود را بدو عطا كرده، درباره وى دعا كرد)[9]و ابوسنان بن وهب نيز در حديبيه اولين كسى دانسته شده كه با رسول خدا بيعت كرد و گفت: اى رسول خدا! با تو به پيروزى يا شهادت بيعت مىكنم و ديگران هم با اين شرط با آن حضرت بيعت كردند.[10]سنان بن ابى سنان و شجاع بن وهب (سفير پيامبر در سال ششم نزد حارث بن ابى شمرحاكم غسّان[11]) از جمله حاضران در نبرد بدر به شمار آمدهاند.[12]اينان در ديگر غزوات نيز داراى نقش بودند.
ارتداد بنىاسد
بنىاسد از قبايلى بودند كه در حيات رسول خدا مرتد شدند.[13]طليحة بن خويلد اسدى[1]. السيرةالنبويه، ج 2، ص 501؛ الطبقات،ابن خياط، ص 623؛ الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 65؛ ج 8، ص 192
[2]. المحبر، ص 87
[3]. المحبر، ص 86؛ جمهرة انساب العرب، ص191
[4]. السيرةالنبويه، ج 1، ص 324
[5]. الاستيعاب، ج 5، ص 7- 14
[6]. اسدالغابه، ج 2، ص 305
[7]. المحبر، ص 87
[8]
[9]8-. المحبر، ص 86
[10]. همان، ص 87
[11]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 200؛ تاريخابن خياط، ص 47، 62؛ اسدالغابه، ج 2، ص 386
[12]. المغازى، ج 1، ص 154؛ السيرةالنبويه،ج 2، ص 679
[13]. غررالتبيان، ص 248؛ مبهمات القرآن، ج1، ص 403؛ التكميل والاتمام، ص 114- 115
در «بزاخه» (از منابع آبى بنىاسد)[1]به دروغ خود را پيامبر خواند و توانست قسمتى از اسديان و برخى گروههايا قبايل را با خود همراه ساخته، بر دولت اسلامى مدينه، بشورد؛ اما پيامبر صلى الله عليه و آله مجال دفع غائله آنان را نيافت و به سراى باقى شتافت.
برخى مفسران ذيل آيه 54 مائده/ 5 كه سخن از روى گردانى برخى عرب از اسلام است از ايشان ياد كرده، به ارتداد* ايشان در عصر رسول خدا صلى الله عليه و آله اشاره كردهاند[2]:«يايُّهَا الَّذينَ ءامَنوا مَن يَرتَدَّ مِنكُم عَن دينِهِ فَسَوفَ يَأتِى اللَّهُ بِقَومٍ يُحِبُّهُم و يُحِبّونَهُ ...». اين آيه اخطارى است به مسلمانان كه اگر كسانى از ايشان از دين خود بازگردند، زيانى به خدا نمىرسانند و در آينده پروردگار متعالى گروهى را براى يارى اسلام بر مىانگيزد.
بنىاسد پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله
با رحلت رسول خدا و گسترش ارتداد در جزيرة العرب، خالد بن وليد كه از سوى ابوبكر مأمور سركوب مرتدان شده بود عكاشة* بن محصن اسدى را به سراغ قبيله مرتدش (بنىاسد) فرستاد؛ اما وى به دست ياران طليحه كشته شد.[3]سرانجام با كنارهگيرى بنىفزاره از همراهى با بنىاسد، طليحه كه خود را در برابر سپاه خليفه ناتوان مىديد فرار كرد[4]و در نزديكى «بئر بزاخه» از خالد شكست خوردند.[5]
پس از پايان يافتن جنگهاى ارتداد و بازگشت مجدد قبايل به اسلام، بنىاسد در نبرد «قادسيه» (14 هجرى) حضور داشته، در نبرد «ارماث» از نبردهاى قادسيه، 500 تن از آنان مجروح شدند[6]؛ گويا هجرت ايشان به عراق نيز از همين زمان آغاز شد و تدريجاً در كوفه ساكن شدند و مسجدى به خود اختصاص دادند، چنانكه سماكبن مخرمه از بنى هالك بن عمرو بن اسد مسجدش به مسجد سماك معروف شد.[7][1]. معجم البلدان، ج 1، ص 408
[2]. غررالتبيان، ص 248؛ مبهمات القرآن، ج1، ص 403؛ التكميل والاتمام، ص 114- 115
[3]. فتوح البلدان، ج 1، ص 115؛ تاريخ ابنخياط، ص 51- 66
[4]. معجم البلدان، ج 1، ص 408
[5]. تاريخ ابن خياط، ص 66
[6]. ايام العرب فىالاسلام، ص 262، 268
[7]. جمهرة النسب، ص 187؛ الانساب، ج 2، ص272؛ معجم البلدان، ج 5، ص 125
در دوران خلافت اميرمؤمنان، على عليه السلام، هنگامىكه آن حضرت براى سركوب اصحاب جمل به ناحيه «فيد» (در مسير مدينه به عراق) رسيد، بنىاسد آمادگى خود را براى همراهى با امام اعلام كردند؛ اما امام على عليه السلام ضمن كافى دانستن افرادى كه در ركابش بودند آنان را به ماندن در جاى خود امر كرد[1]؛ اما آن دسته از اسديان كه در كوفه ساكن بودند با فراخوانى كوفيان در جنگ جمل حاضر شده، در ركاب امام جنگيدند.[2]
در نبرد «صفين» نيز مجموعهاى از بنىاسد تحت فرماندهى عبدالله بن عباس به مقابله با معاويه پرداختند.[3]در اين جنگ پرچم لشكر، در دستِ كدامبن حضرمى اسدى بود و على عليه السلام او را رئيس پليس خود كرد.[4]
در حادثه كربلا، اسديان كوفه، پس از كشته شدن هانى بن عروه به دست ابن زياد، به دستور مسلم بن عقيل زير پرچم مسلم بن عوسجه اسدى درآمدند تا با ابن زياد بجنگند.[5]
با فرود آمدن سيد الشهداء عليه السلام به كربلا، بنىاسد در خصوص قيام آن حضرت سه دسته شدند (موافقان، مخالفان و بىطرفان). كسانى چون حبيب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه، قيس بن مسهّر صيداوى و عمرو بن خالد صيداوى در كربلا حضور يافته، در ركاب آن حضرت به شهادت رسيدند.[6]
در جبهه مخالفان امام، كسانى چون حرملة بن كاهل اسدى (قاتل طفل شيرخوار امام)[7]و عدهاى ديگر حضور داشتند، چنانكه در تقسيم سرهاى شهيدان كربلا ميان قبايل حاضر در سپاه تحت فرماندهى عمر بن سعد، بنىاسدحامل 4 يا 10[8]سر مطهّر به كوفه بودند. كه حكايت از فزونى شمار آنان در سپاه ابن سعد دارد.[9]آن دسته از بنىاسد كه در «غاضريه»[1]. تاريخ طبرى، ج 3، ص 495
[2]. همان، ص 513
[3]. الاخبار الطوال، ص 171
[4]. جمهرة النسب، ص 183
[5]. الاخبار الطوال، ص 238
[6]. پژوهشى در شهداى كربلا، ص 139، 354،284، 317
[7]. مقتل الحسين عليه السلام، ج 2، ص 37
[8]. بحارالانوار، ج 45، ص 62؛ عوالمالعلوم، ص 307
[9]. تاريخ طبرى، ج 4، ص 358؛ الاخبارالطوال، ص 259؛ مقتل الحسين عليه السلام، ص 233
نزديك كربلا سكونت داشتند، بىطرفى اختيار كرده، پس از حادثه عاشورا اجساد شهيدان را به خاك سپردند.
از ميان قبيله بزرگ بنىاسد، شاعران، محدثان و بزرگانى برخاستهاند. شاعر معروف شيعى، كميت بن زيد اسدى از بنو ثعلبة بن دودان[1]، عبدالله بن زبير اسدى شاعر[2]و معرور بن سُويد محدث[3]و حبيب بن صُهبان محدث[4]از جمله آنان هستند.
منابع
الاخبار الطوال؛ اسباب النزول؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ الاشتقاق؛ الاصابة فى تمييزالصحابه؛ اطلس تاريخ اسلام؛ الانساب؛ انساب الاشراف؛ ايام العرب فى الاسلام؛ ايام العرب فى الجاهليه؛ بحارالانوار؛ البحرالمحيط فى التفسير؛ البداية والنهايه؛ بلوغ الارب فى معرفة احوال العرب؛ پژوهشى در شهداى كربلا؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخ اليعقوبى؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير؛ تفسير مبهمات القرآن؛ التكميل و الاتمام لكتاب التعريف و الاعلام؛ جامعالبيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ الجرح و التعديل؛ جمهرة انسابالعرب؛ جمهرة النسب؛ الجواهر الحسان فى تفسير القرآن، ثعالبى؛ روض الجنان و روح الجنان؛ زاد المسير فى علم التفسير؛ السيرة النبويه، ابن هشام؛ الطبقات الكبرى؛ عوالم العلوم والمعارف والاحوال من الآيات والاخبار والاقوال؛ غررالتبيان فى من لم يسم فى القرآن؛ الكامل فى التاريخ؛ كتاب الثقات؛ كتاب الطبقات؛ كتاب النسب؛ الكشاف؛ كشف الاسرار و عدةالابرار؛ اللهوف فى قتلى الطفوف؛ مجمعالبيان فى تفسير القرآن؛ المحبر؛ المصنف؛ المعارف؛ معالم التنزيل فى التفسير و التأويل، بغوى؛ معجم البلدان؛ معجم قبائل الحجاز؛ معجم قبائلالعرب القديمة و الحديثه؛ معجم ما استعجم من اسماء البلاد و المواضع؛ المغازى؛ المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام؛ المقتضب من كتاب جمهرة النسب؛ مقتل الحسين عليه السلام.[1]. جمهرة انساب العرب، ص 192-/ 196؛الانساب، ج 3، ص 473؛ تاريخ دمشق، ج 50، ص 229- 233
[2]. انساب الاشراف، ج 1، ص 84؛ تاريخطبرى، ج 4، ص 285؛ اللهوف، ص 78
[3]. الطبقات، ابن سعد، ج 6، ص 172؛الثقات، ج 5، ص 457؛ الجرح و التعديل، ج 8، ص 415
[4]. المصنف، ج 7، ص 413؛ ج 9، ص 465؛الطبقات، ابن سعد، ج 6، ص 208
بنىاسرائيل
ابوالفضل روحى و بخش اديان
بنىاسرائيل: نوادگان و نسل يعقوب، قوم يهود
اسرائيل واژهاى عبرى است كه به صورت «اسرائين»، «اسرال» و «اسرائل» نيز خوانده شده است.[1]اين واژه نامى براى يعقوب بن اسحاق است[2]كه در كتاب مقدس به معناى «با خدا كشتى مىگيرد» يا «خدا كشتى مىگيرد» و «مقاوم و پيروز در نزد خدا و مردم» آمده است.[3]براساس گزارش كتاب مقدس اين نامگذارى در پى كُشتى گرفتن يعقوب با يكى از فرشتگان، يا خدا در فنوئيل بوده است.[4]در مقابل، برخى از مفسران مسلمان آن را عبرى و به معناى بنده و برگزيده خدا دانستهاند.[5]به رغم پارهاى چالشها درباره دخيل بودن واژه ياد شده و سبب نامگذارى يعقوب به آن[6]، در اينكه اسرائيل نام ديگر آن حضرت بوده و مراد از بنىاسرائيل فرزندان و نوادگان او هستند، ترديدى نيست.[7](ظ يعقوب)
بنىاسرائيل، گاه يَهود و عبرانيان نيز ناميده مىشوند. در وجه نامگذارى آنان به «يهود» برخى يهود را به معناى «توبه مىكند» و سبب اين نامگذارى را توبه آنان از گوساله پرستى[8]و برخى ديگر «يَتَهَوّد» را به معناى «يَتَحَرّك» گرفته و حركتهاى ويژهى يهوديان در هنگام عبادت را سبب ايننامگذارى دانستهاند.[9]برخى ديگر سبب آن را انتساب آنها[1]. المعرب، ص 14؛ املاء ما من به الرحمن،ج 1، ص 33
[2]. غريب القرآن، ص 97
[3]. كتاب مقدس، پيدايش 32: 22- 31
[4]. همان؛ ر. ك: قاموس الكتاب المقدس، ص69- 72
[5]. جامع البيان، مج 1، ج 1، ص 355؛ مجمعالبيان، ج 1، ص 206؛ مجمع البحرين، ج 1، ص 139
[6]. واژههاى دخيل، ص 119- 120
[7]. غريب القرآن، ص 126؛ تاريخ طبرى، ج 1،ص 192، 231
[8]. لسان العرب، ج 15، ص 156، «هود»
[9]. بنو اسرائيل، ج 1، ص 8
به «يهودا» فرزند چهارم يعقوب گفتهاند[1](ظ يهود)؛ همچنين عبرانى ناميده شدن اين قوم را بر اثر انتساب آنان به ابراهيم كه هنگام عبور از نهر فرات به ابراهيم عبرانى شهرت يافت يا اقتباس شده از «عبر» نام جدّ پنجم ابراهيم دانستهاند.[2]دستهاى از لغت شناسان نيز بازگشت اين نامگذارى را به زادگاه اصلى بنىاسرائيل مىدانند، زيرا آنان بدوى و صحرانشين بوده، به سبب عبور از مناطق گوناگون در جست و جوى آب و علف، عبرانى لقب گرفتهاند.[3]
تركيب «بنىاسرائيل» و «بنو اسرائيل» قرآنى بوده و مجموعاً 42 بار در قرآن با همين عنوان آمده است. بنىاسرائيل از اقوامى است كه به صورت گسترده مورد توجه قرآن قرار گرفتهاند. شمارى از آيات مربوط، بخشهايى از تاريخ و حوادث مهم زندگى آنان را گزارش مىكند. هجرت نياكان نخست آنان به مصر و زندگى در آنجا (يوسف/ 12، 99)، خروج از آن و حركت به سوى سرزمين موعود (طه/ 20، 77- 78؛ شعراء/ 26، 52- 66)، سرگردانى در بيابان (مائده/ 5، 26)، استقرار در سرزمين موعود (اعراف/ 7، 137) و جنگهاى گوناگون بنى اسرائيل با دشمنان و نيز با يكديگر (بقره/ 2، 85، 246، 251) بخشهاى مهمى از اين تاريخ است.
آموزههاى وحيانى ابلاغ شده به آنان در طول تاريخ به وسيله موسى عليه السلام و ديگر انبيا، بخش ديگرى از آيات را به خود اختصاص داده است. اين آموزهها حوزه وسيعى از مباحث خداشناسى (بقره/ 2، 40، 83)، معادشناسى (بقره/ 2، 48)، نبوت (بقره/ 2، 41؛ مائده/ 5، 70) و احكام گوناگون عبادى و اجتماعى (بقره/ 2، 43 و 81 و 83) را در بر مىگيرد. انواع نعمتهاى خداوند به بنىاسرائيل، (بقره/ 2، 49- 60؛ جاثيه/ 45، 16) و امتياز آنان نسبت به ديگر اقوام و ملل (بقره/ 2، 122؛ اعرف/ 7، 140) در دسته ديگرى از آيات گزارش شده است و سرانجام نوع برخورد آنان با انبيا، معجزات و نعمتهاى الهى و آموزههاى وحيانى (بقره/ 2، 67- 73، 83، 87، 91، 246؛ آلعمران/ 3، 49، 93)، انواع انحرافهاى اعتقادى و رفتارى، نافرمانيها (بقره/ 2، 44؛ اعراف/ 7، 138- 140؛[1]. تاريخ الملل و النحل، ج 2، ص 4؛المصباح، ص 642، «هود»
[2]. تاريخ اللغات الساميه، ص 77؛ بنواسرائيل، ج 1، ص 3
[3]. تاريخ اللغات الساميه،، ص 78
مائده/ 5، 79) و در نتيجه عذابهايى كه به آن گرفتار شدند (بقره/ 2، 54- 55، 61، 65، 85؛ مائده/ 5، 12- 13، 26)، موضوعات ديگرى است كه شمار چشمگيرى از آيات به گزارش آن پرداخته است.
تاريخ بنىاسرائيل
به سبب نقش و اهميت دوران زندگى و تحولات تاريخى بنىاسرائيل، كتاب مقدس و قرآن كريم در موارد گوناگون به شرح و تفسير آن پرداختهاند كه با وجود اختلافات زياد داراى برخى اشتراكات نيز هستند. منابع تاريخى اسلامى و غير اسلامى نيز پرداختهاى فراوان و گاه متفاوتى از سرگذشت، رويدادها و فرجام اين گروه دارند كه اغلب برگرفته از قرآن يا كتاب مقدس است.
گزارش دورههاى مهم زندگى آنان بدون توجه به ترتيب نزول سورهها و آيات مربوط و تنها با توجه به نحوه شكلگيرى اين قوم و نسلهاى متوالى آن به صورت ذيل قابل بيان است:
1. مهاجرت به مصر:زادگاه اصلى بنىاسرائيل منطقه فلسطين بوده؛ امّا بر اثر خشكسالى كه تقريبا همه آن مناطق را فراگرفت، مرحله نخست ورود فرزندان يعقوب به مصر*، با سفر آنان براى دريافت غلّات بوده است. اين سفر به مواجهه فرستادگان يعقوب با برادرشان يوسف انجاميد. در سفر دوم، يوسف به بهانه گمشدن جام خود و يافتن آن در ميان بار بنيامين او را نزد خود نگه داشت. در سفر سوم، كه فرزندان يعقوب به امر پدر، براى يافتن يوسف و برادرش بنيامين راهى مصر شدند، يوسف پس از معرفى خود به برادرانش از آنان خواست تا به همراه پدر و تمامى خاندان يعقوب به مصر مهاجرت كنند.[1](يوسف/ 12، 58- 100) اين دعوت نقطه شروع شكلگيرى و سكونت قوم بنىاسرائيل در مصر كه در آن زمان بيش از 0 7 نفر نبودهاند،[2]به شمار مىآيد؛ گويا اين دوره تا زمان حيات يوسف يا اندكى پس از آن به سبب موقعيت ممتاز او در حكومت براى بنىاسرائيل دوران آرام و مناسبى بوده است و آنان از مهمان نوازى يوسف عليه السلام برخوردار بودهاند:[1]. كتاب مقدس، پيدايش، 45: 17- 28؛ 46:1- 28؛ تاريخ طبرى، ج 1، ص 216
[2]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 203