برخلاف معاويه كه در ماجراى محاصره عثمان هيچ اقدام مؤثرى در حمايت از وى نكرد[1]، امويان ساكن در مدينه از عثمان حمايت كردند و با طولانى شدن محاصره، امويان تصميم گرفتند عثمان را شبانه به مكه بفرستند؛ اما نقشه آنان با آگاهى قيام كنندگان خنثا شد.[2]امويان مدينه پس از قتل عثمان، از ترس به ام حبيبه دختر ابوسفيان و همسر رسول خدا پناه برده، نزد او پنهان شدند[3]و پس از آن به شام[4]يا مكه گريختند.[5]
بنىاميه و امام على عليه السلام
در جريان بيعت مردم با امير مؤمنان عليه السلام چهرههاى مشهور اموى، چون مروان، سعيد بن عاص، وليد بن عقبه و معاويه[6]، نخست از بيعت آن حضرت سر باز زدند. نيز به پيروى از ايشان برخى صحابه دوستدار عثمان چون حسان بن ثابت شاعر و نعمان بن بشير كه هر دو ازانصار بودند، ازبيعت با آن حضرت خوددارى كردند[7]، آنگاه امويان در مكّه نزد عامل عثمان، عبد اللَّه حضرمى (حليف بنى عبدشمس) جمع شدند و با آمدن عبدالله بن عامر از بصره كه از سوى عثمان والى آن شهر بود، به خونخواهى عثمان برخاسته[8]، با عايشه همراه شدند و جنگ جمل را به راه انداختند.
در نبرد جمل برخى از بنىاميه سوگند ياد كردند كه امام على عليه السلام را به شهادت برسانند؛ ليكن نتوانستند.[9]با پايان يافتن نبرد، امير مؤمنان، امام على عليه السلام فرمان عفو عمومى صادر كرد و حتى مروان بن حكم اموى را كه مشاور و داماد عثمان و از نقش آفرينان در جمل بود بخشيد و از آينده حكومت كوتاه مدت وى خبر داد.[10][1]. الجمل، ص 73
[2]. همان، ص 75
[3]. الغدير، ج 9، ص 198
[4]. تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 151؛ تاريخطبرى، ج 2، ص 698
[5]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 700؛ تجارب الامم،ج 1، ص 469
[6]. تاريخ طبرى ج 3، ص 7
[7]. البدء والتاريخ، ج 5، ص 209؛ تاريخمختصر الدول، ص 105
[8]. تاريخ طبرى ج 3، ص 7
[9]. همان ج 4، ص 12
[10]. نهج البلاغه، خطبه 72
پس از آن برخى امويان به معاويه در شام پيوستند و او را در اقداماتش بر ضدّ امام از جمله در جنگ صفين يارى كردند.[1]امويان به خونخواهى عثمان پرچم طغيان را برافراشته، مشكلات بسيارى براى حكومت نوپاى امام ايجاد كردند.
اميرمؤمنان، امام على عليه السلام مخوفترين فتنهها را فتنه بنىاميه دانست كه همه جا را فرا خواهد گرفت و تنها اهل بصيرت از آن رهايى خواهند يافت.[2]و نيز فرمود: براى هر امتى آفتى است و آفت اين امت بنىاميه هستند.[3]آن حضرت اسلام بنىاميه را تنها بر اساس مصلحت مىدانست[4]و در معرفى بنىاميه از آنان با تعبير انكر و امكر وافجر[5]ياد كرد. نيز آن حضرت در نامهاى به معاويه فضيحتهاى بنىاميه را برشمرد.[6]
اندكى پس از شهادت امام على عليه السلام و در پى صلح امام حسن عليه السلام با معاويه، حكومت بر جامعه اسلامى به معاوية بن ابى سفيان رسيد. وى پيروان على عليه السلام را تحت فشار شديد گذاشت. قطع دست و پا، مصادره اموال، ويرانى خانهها[7]و قطع حقوق از بيت المال از جمله آنهاست. نيز از دوره خلافت معاويه و بنا به دستور او امير مؤمنان عليه السلام بر منبرها و در خطبهها لعن مىشد.[8]مردم از ترس وى فرزندانشان را «على» نمىناميدند[9]و حتى گفته شده كه اگر فردى نام على مىداشت كشته مىشد.[10]امويان كشنده امام حسن و[1]. مروج الذهب، ج 2، ص 388
[2]. كنزالعمال، ج 11، ص 364؛ الغارات، ص33
[3]. كنز العمال، ج 11، ص 364؛ شرحالاخبار، ج 2، ص 529
[4]. نهج البلاغه، نامه 454
[5]. المنمق، ص 41؛ العقد الفريد، ج 3، ص315؛ النزاع والتخاصم، ص 70
[6]. نهج البلاغه، نامه 28
[7]. شرح نهج البلاغه، ج 11، ص 44
[8]. تاريخ الخلفاء، ص 243؛ العقد الفريد،ج 2، ص 466؛ ينابيع الموده، ج 1، ص 448
[9]. شذرات الذهب، ج 1، ص 148
[10]. ينابيعالموده، ج 1، ص 448؛ تاريخالاسلام، ج 7، ص 427
امام حسين عليهما السلام و بسيارى از بنىهاشم و شيعيان بودند. از نظر سياسى اين تقابل، ريشه در تقابل بنىاميه با بنىهاشم در دوره جاهلى داشت.
معاويه پايه گذار حكومتى گرديد كه با دوره قبل تفاوتهاى بارزى داشت و سنخيتى بين آن و رفتار پيامبر و حتى شيخين نبود. سياست او سرمشق خلفاى پس از او گرديد. جنبه فزاينده غير دينى (سكولار) دولت اموى موجب شد مسلمانان دولت ايشان را نه يك خلافت بلكه سلطنت بدانند.[1]تبديل نظام خلافت به نظام استبدادى موروثى، برخورد تبعيض آميز با غير عرب، بىعدالتى[2]و روا داشتن ستم بر مخالفان، قداست بخشيدن به خلافت، تقويت و ترويج جبرگرايى[3]و نيز حمايت از عقيده مرجئه از مهم ترين شاخصههاى حكومت آنان بود. مودودى هم در اين رابطه، به 7 ويژگى حكومت امويان اشاره كرده است.[4]
در دوره آنان با تأسيس ديوانهاى جديد، مانند ديوان بريد، خاتم و رسائل كه ملهم از تشكيلات ساسانيان و روميان بود، تشكيلات ادارى گسترش يافت.[5]با پديد آمدن منصبى به نام حاجب، دسترسى مردم به حاكم دشوار گرديد.[6]گسترش فتوحات از ديگر ويژگيهاى حكومت امويان است كه در دوره حكومت وليد بن عبد الملك (85- 95)، مسلمانان در شرق به سردارى قتيبة بن مسلم باهلى در آسياى مركزى بر قبايلى از تركان چيره شده، مناطق وسيعى را فتح كردند.[7]در غرب نيز به اندلس راه يافتند و به اين ترتيب عصر طلايى فتوحات در اين دوره رقم خورد و به اوج رسيد. فتوحات و تسخير شهرها جنبه «فى سبيلالله» نداشت و با غارت و كشتار همراه بود و به قول احمد امين نتيجه آنها جز برده بردن و برده نگهداشتن نبود.[8]
حكومت امويان تا سال 132 هجرى حدود 90 سال ادامه يافت.[9]در اين مدت 14 تن از امويان به حكومت رسيدند كه از ميان ايشان معاويه، عبدالملك بن مروان، هشام بن عبدالملك به جهت طولانى بودن حكومتشان (هريك به مدت حدود 20 سال)[10][1]. تاريخ كمبريج، ج 1، ص 122
[2]. پرتو اسلام ج 2، ص 51
[3]. الامامة والسياسه، ج 1، ص 25؛ اخبارالطوال، ص 126؛ انساب الاشراف، ج 2، ص 299
[4]. خلافت و ملوكيت، ص 188 به بعد
[5]. الكامل، 5، ص 11؛ تجارب السلف، ص 59؛تاريخ الخلفا، ص 2؛ تاريخ عرب، 197- 198.
[6]. مقدمه ابن خلدون، ج 1، ص 240
[7]. تاريخ ابن خياط، ص 225، 232؛ مشاهيرعلماء الامصار، ص 238؛ الثقات، ج 7، ص 366
[8]. ضحى الاسلام، ص 118
[9]. مروج الذهب، ج 3، ص 234؛ نهاية الارب،ج 21، ص 539
[10]. اخبارالطوال، ص 325، 346؛مروجالذهب، ج 3، ص 12، 105، 228
و عمر بن عبدالعزيز بر اثر در پيش گرفتن سياستهاى متفاوت از ديگر حكمرانان بنىاميه، و عدم لعن امام على عليه السلام و بازگرداندن فدك به فرزندان فاطمه عليها السلام[1]و برخى اصلاحات از بقيه مشهورترند.
حكومت امويان، از آغاز با چالشهايى رو به رو شد. علويان و هواداران ايشان، خوارج و عباسيان هريك جنبشهايى را برضد بنىاميه به راه انداختند. قيام حجر بن عدى (در دوران معاويه)، قيامهاى امام حسين عليه السلام، ابنزبير، مختار، توابين، زيد بن على، يحيى بن زيد، عبدالله بن معاويه و قيامهاى متعدد خوارج از جمله آنهاست. در نهايت، نهضت عباسيان با تكيه بر قواى خراسانى و با شعار «الرضا من آل محمد» تومار حكومت امويان را به سال 132 هجرى درهم پيچيد.
با سقوط حكومت اموى، كسان بسيارى از بنىاميه به دست عباسيان كشته شدند[2]و يكى از امويان به اندلس كه حدود 30 سال قبل فتح شده بود گريخت و در آنجا حكومتى تأسيس كرد كه به حكومت امويان اندلس شهرت يافت و حدود سه قرن دوام آورد.[3]
بنىاميه در شأن نزول آيات
چنان كه اشاره شد ميان بنىاميه و بنىهاشم از جمله شخص پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله دشمنى ديرينهاى وجود داشت. اين دشمنى تقريباً در تمام طول مدت 23 سال رسالت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله قبل و بعد از هجرت ادامه داشت و موضعگيريهاى افراد طايفه بنىاميه در برابر قرآن كريم و پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله موجب نزول آياتى از قرآن كريم درباره آنها شد. از آنجا كه نزد خداى متعالى و قرآن كريم رفتار انسانها اهميت دارد نه نام و نَسَب و امور غير اختيارى آنها، در هيچ آيهاى از قرآن كريم به طور رسمى و صريح نامى از طايفه بنىاميه نيامده است، چنان كه از هيچ قبيله و طايفه ديگرى نيز با نام ياد نشده است، بلكه همچون ساير[1]. مروج الذهب، ج 3، ص 205؛ تاريخيعقوبى، ج 2، ص 305- 306
[2]. الامامة والسياسه، ج 2، ص 166- 168؛المحبر، 485؛ الاغانى، ج 4، ص 343- 351
[3]. التنبيه والاشراف، ص 285
موارد در اين آيات بر اوصاف، رفتار و كردار نادرست آنان تأكيد شده است. به طور كلى آيات نازل شده درباره بنىاميه را در 4 دسته مىتوان جاى داد: دسته نخست آياتى است كه درباره مشركان مكه نازل شده و در برابر آنان موضعگيرى مىكند كه هر يك از افراد و گروههاى مشرك، از جمله بنىاميه با توجه به نقش خود در رويارويى با پيامبر صلى الله عليه و آله مصداقى از مفهوم كلى آيه به شمار مىآيند.
اين دسته از آيات هم در آيات مكى و هم در آيات مدنى قرآن به چشم مىآيد. از جمله آياتى كه مفسران در ذيل آنها از بنىاميه ياد كردهاند اين آيات است:
1.«والَّذينَ ءاتَينهُمُ الكِتبَ يَفرَحونَ بِما انزِلَ الَيكَ ومِنَ الاحزابِ مَن يُنكِرُ بَعضَهُ قُل انَّما امِرتُ ان اعبُدَ اللَّهَ ولا اشرِكَ بِهِ الَيهِ ادعوا و الَيهِ مَاب.»(رعد/ 13، 36) مطابق روايتى مقصود از«الَّذينَ ءاتَينهُمُ الكِتب»عبدالله بن سلام و طوايف مختلف مشركان مكه است و مقصود از«و مِنَ الاحزابِ مَن يُنكِرُ بَعضَه»كه مىگويد: برخى از احزاب برخى ديگر را تكذيب و انكار مىكنند، بنىاميه، بنىمغيره و آل طلحة بن عبدالعزى است.[1]
2.«الَم تَرَ الَىالَّذينَ بَدَّلوا نِعمَتَ اللَّهِ كُفرًا واحَلّوا قَومَهُم دارَ البَوار.»(ابراهيم/ 14، 28) افراد مورد اشاره آيه يعنى كسانى كه نعمت خدا را به كفران بدل كردند و قوم خود را به سراى نيستى و هلاكت كشاندند، مطابق برخى نقلها و ديدگاهها بنىاميه و بنىمغيرهاند كه فاجرترين طوايف از قبيله بزرگ قريش اند.[2]برخى نيز مقصود از آن را كشته شدگان از مشركان در جنگ بدر يا مشركان اهل مكه دانستهاند[3]كه البته آيه شريفه مكى و نزول آن قبل از جنگ بدر بوده است.[4]در روايتى از امام باقر عليه السلام نيز ضمن تأكيد بر اينكه اين آيه شريفه به دو گروه فاجرتر قريش«الأفجران من قريش»اشاره دارد، حضرت سوگند ياد مىكنند كه مقصود آيه شريفه همه (مشركان) قريش اند و خداى متعالى به پيامبرش خطاب كرد كه من قريش را بر ساير عرب برترى دادم و نعمتم را بر آنان كامل كردم و رسولم را به سوى آنان فرستادم؛ ولى آنان نعمت مرا به كفران تبديل كرده، قوم خود را به سراى هلاكت كشاندند[5]؛ همچنين مقصود از كفران نعمت خدا در اينجا كفر ورزيدن[1]. التكميل والاتمام، ص 210
[2]. التكميل والاتمام، ص 210
[3]. همان، ص 213
[4]. لباب النقول، ص 171
[5]. الكافى، ج 8، ص 103
بنىاميّه به محمد و اهلبيت اوست.[1]
3.«جُندٌ ما هُنالِكَ مَهزومٌ مِنَ الاحزاب.»(ص/ 38، 11) ابن سلّام روايت كرده است كه اين آيه درباره بنىاميه، بنىمغيره، و آل ابى طلحه بن عبدالعزى نازل شده است، زيرا آن سه طايفه در برابر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به يكديگر پيوستند و همديگر را پشتيبانى كردند.[2]
4. در آيه 60 توبه/ 9 يكى از گروههايى كه زكات به آنها پرداخت مىشود «المؤلّفةُ قلوبهم» معرفى شدهاند:«انَّمَا الصَّدَقتُ لِلفُقَراءِ والمَسكينِ ... والمُؤَلَّفَةِ قُلوبُهُم ...». تأليف قلوب شدگان كسانى بودند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله بخشى از اموال زكات و غنايم جنگى را به آنان مىبخشيد تا آنان را با مسلمانان و دين اسلام الفت دهد. تأليف شدگان عمدتاً از مشركان مكه بودند كه پس از فتح مكه به ناچار مسلمان شده بودند. از جمله كسانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از مال زكات به آنان پرداخته بود مردانى از بنىاميه همچون ابوسفيان بودند[3]كه بعدها در تاريخ اسلام گاه از اين امر براى تحقير آنان استفاده مىشد.[4]
دسته دوم آياتى است كه درباره برخى افراد از طايفه بنىاميه نازل شده و در روايات اسباب نزول آن افراد خاص معرفى شدهاند. از جمله اين افراد، ابوسفيان بن حرب، بزرگ بنىاميه در دوران رسالت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است. مفسران در سبب نزول بالغ بر 25 آيه از او ياد كردهاند كه در همه موارد بر نقش منفى وى در برابر پيامبر تأكيد شده است.
(ظ ابوسفيان) به همين گونه درباره ساير افراد سرشناس بنىاميه همچون حكم بن ابى عاص آياتى از قرآن كريم نازل شده است.[5]اين در حالى است كه تقريباً هيچ آيهاى در مدح بنىاميه يا يكى از افراد اين طايفه نازل نشده و اين نشان مىدهد كه طايفه بنىاميه يكدستى و همبستگى خود را در دشمنى با پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله تا پايان حفظ كرده و در روايات بدترين طايفه عرب خوانده شدهاند.[6][1]. المناقب، ج 3، ص 120
[2]. التكميل والاتمام، 342
[3]. جامع البيان، مج 6، ج 10، ص 207
[4]. اخبار الطول، ص 164؛ معجم رجالالحديث، ج 8، ص 228
[5]. مجمع البيان، ج 7، ص 236؛بحارالانوار، ج 18، ص 63
[6]. سبل الهدى، ج 10، ص 123؛ مسند ابىيعلى، ج 12، ص 198
دسته سوم آياتى است كه بنابر برخى روايات اسباب نزول درباره بنىاميه به طور خاص نازل شده است؛ مانند:
1. شيعه و سنى روايات متعددى را با طرق مختلف در ذيل آيه 60 اسراء/ 17:
«و ما جَعَلنَا الرُّءيَا الَّتى ارَينكَ الّا فِتنَةً لِلنّاسِ والشَّجَرَةَ المَلعونَةَ فِى القُرءان ...»نقل كردهاند كه نزول اين آيه را درباره بنىاميه مىداند. در همين خصوص از سعيد بن مسيّب نقل شده است كه گفت: رسول خدا صلى الله عليه و آله در خواب بنىاميه را ديد كه همچون ميمونهايى از منبرش بالا مىروند و از آن منظره دلگير و اندوهگين شد. خداوند به او وحى كرد كه آنچه به بنىاميه مىدهم فقط از دنيا و در دنياست و آنان از آخرت بهرهاى ندارند. از اين وحى چشم رسول خدا صلى الله عليه و آله روشن شد و شادمان گشت و آن، رؤياى پيامبر در اين آيه شريفه است[1]:«و ما جَعَلنَا الرُّءيَا الَّتى ارَينكَ الّا فِتنَةً لِلنّاس/و آن رؤيا را به تو نشان نداديم، مگر آنكه بلا و آزمايشى براى مردم باشد».
اين روايت در ساير منابع نيز به همين صورت و گاه با اندكى اختلاف نقل شده است[2]؛ در برخى منابع شيعى آمده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در خواب بوزينههايى را ديد كه از منبرش بالا مىروند و آن بوزينگان بنىاميه بودند. پيامبر از اين منظره به شدت اندوهگين شد، و در پى اين رؤيا آيه فوق نازل شد مبنى بر اينكه آنچه رخ مىدهد بلايى است كه مردم در آن سرگردان مىشوند و بنىاميه نيز شجره ملعونهاند كه هيچ ثمر و خيرى ندارند.[3]
در روايت طبرى بدون تصريح به نام بنىاميه- كه احتمالًا برخى راويانْ آن را انداختهاند- چنين آمده است: رسول خدا صلى الله عليه و آله بنوفلان را در خواب ديد كه همچون بوزينه از منبرش بالا مىروند، و از آن رؤيا ناراحت شد و ديگر كسى آن حضرت را تا رحلت خندان نديد و خداوند آيه 60 اسراء/ 17 را در همين باره نازل كرد.[4]
از اين روايات برمىآيد كه ماجراى رؤياى رسول خدا صلى الله عليه و آله سبب نزول آيه 60 اسراء بوده است و مىدانيم كه سوره اسراء مكى بوده، در حدود سال دهم يا دوازدهم بعثت،[1]. التفسير الكبير، ج 20، ص 236- 237
[2]. الدرالمنثور، ج 5، ص 308- 310
[3]. تفسير قمى، ج 2، ص 21؛ تفسير عياشى، ج2، ص 297- 298
[4]. جامع البيان، مج 9، ج 15، ص 141
مقارن با معراج پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله نازل شده است[1]، بر همين اساس در باب رابطه سبب نزول بيان شده با آيه شريفه كه مكى است دو ناسازگارى عمده وجود دارد: نخست آنكه اگر مطابق آنچه در برخى روايات آمده كه رسول خدا پس از آن رؤيا تا زمان رحلت خندان ديده نشد، رؤياى پيامبر در سالهاى آخر عمر شريف آن حضرت رخ داده باشد، آن رويا نمىتواند سبب نزول براى اين آيه مكى باشد و اگر رؤياى آن حضرت مربوط به دوران مكه و زمان نزول سوره اسراء باشد، در آن زمان رسولخدا صلى الله عليه و آله منبرى نداشته تا- مطابق برخى روايات- بنىاميه را بر منبر خود ببيند.[2]
برخى از اين اشكال پاسخ دادهاند كه ممكن است رسول خدا صلى الله عليه و آله در مكه خواب ديده است كه در مدينه حضور دارد و منبرى دارد كه بنىاميه از آن بالا مىروند[3]؛ اما اينكه گفته شود آيه 60 سوره اسراء/ 17 استثنائاً در مدينه نازل شده و سپس در سوره مكى اسراء قرار گرفته است قائلى ندارد.[4]
ناسازگارى دوم اين است كه برخى مفسران مانند طبرى و فخر رازى مقصود از رؤياى مورد اشاره در اين آيه شريفه را متناسب با سياق و موضوع سوره، رؤيت نشانههاى الهى و عبرتهايى دانستهاند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در وقت سير شبانه خود از مكه به بيت المقدس و در شب معراج مشاهده كرده است. در اين تفسير رؤيا به معناى رؤيت و مشاهده و نه خواب ديدن تفسير شده است[5]؛ اما روشن است كه اين صرف ادعاست و شاهدى از لغت آن را تأييد نمىكند كه رؤيا مصدر و به معناى رؤيت يا رؤيت در شب باشد.[6]
در ارتباط با رؤياى پيامبر و نزول آيه 60 اسراء/ 17 درباره آن، روايت ديگرى نقل شده است كه در آن امام حسن عليه السلام نزول دو سوره كوثر و قدر را نيز در همين مورد دانستهاند. در روايتى به نقل عيسى بن مازن آمده است كه پس از صلح امام مجتبى عليه السلام با معاويه، فردى ضمن اهانت به امام، آن حضرت را نسبت به صلح و بيعت با معاويه نكوهش[1]. روح المعانى، مج 9، ج 15، ص 9؛التفسير الحديث، ج 2، ص 82 به بعد
[2]. التفسير الكبير، ج 20، ص 236
[3]. التفسير الكبير، ج 20، ص 236
[4]. همان، ج 7، ص 361
[5]. جامعالبيان، مج 9، ج 15، ص 141؛التفسير الكبير، ج 20، ص 236
[6]. الميزان، ج 13، ص 141