بنىجَذيمَه
منصور داداش نژاد
بنىجَذيمَه: از قبايل عدنانى
بنىجَذيمة بن عامر بن عبد منات با واسطه چند نسل نسب به كنانة بن خزيمه مىبرد.
برادران جذيمه كه هر يك وابستگانى دارند عبارتاند از: مبذول، عوف، قُصَين و قَين (قعن).[1]ابن حزم به جاى دو فرد اخير از مَعْن و قمر[2]نام برده كه شايد تصحيف همان دو نام پيشين باشد.
فرزندان جذيمه كه هر يك تيرهاى به شمار مىآيند عبارت اند از: مالك كه داراى جمعيت بسيار بود، اقرم و عمرو.[3]فرزندان مالك عبارتاند از عبدالله بن مالك كه خالد بن وليد از ايشان انتقام گرفت، و هبيرة بن مالك كه در ميان بنىكنانه داراى بيشترين شتر بوده و بالطبع از راه گله دارى، از توان و بنيه اقتصادى مناسبى برخوردار بوده است.[4]از جمله فرزندان اقرم نيز، مُساحق بن اقرم است كه در شمار تيرههاى مطرح بنىجذيمه بود.[5]
قبايل ديگرى نيز وجود دارد كه با بنىجذيمه تنها در نام اشتراك دارند، زيرا شمارى از آنان از قبايل قحطانى و يمنىاند؛ مانند بنىجذيمة بن سعد.[6]
نام اين قبيله در برخى منابع به ويژه كتب تفسيرى به جاى جذيمه، خزيمه آمده كه اشتباه است. اين اشتباه افزون بر يكسانى در صورت نوشتارى قديم اين دو كلمه مىتوانست ناشى از اشتباه شدن جذيمه با جد اعلاى خود «خزيمة بن مدركه» بوده باشد.[1]. المقتضب، ص 83؛ انساب الاشراف، ج 11،ص 135
[2]. جمهرة انساب العرب، ص 187
[3]
[4]3-. المقتضب، ص 83
[5]. انساب الاشراف، ج 11، ص 136؛ جمهرةانساب العرب، ص 187
[6]. نسب معد و اليمن الكبير، ج 1، ص 293؛معجم قبائل العرب، ج 1، ص 176
موقعيت جغرافيايى و اخبار عصر جاهلى
محل سكونت ايشان در جنوب مكه به فاصله يك شب راه، در ناحيه يَلَمْلَم[1]در مكانى به نام غُمَيْصاء بود.[2]غميصاء نام آبى از آبهاى بنى جذيمه بود[3]كه به مرور نام سرزمين محل سكونت آنان گشت.
از بنىجذيمه در رخدادهاى دوران جاهلى جز يك مورد ياد نشده است. گفته شده است كه سه تن قرشى به نامهاى فاكه بن مغيره (عموى خالد بن وليد)، عوف بن عبدمناف (پدر عبد الرحمن بن عوف) و عفان بن ابى العاص (پدر عثمان) براى تجارت به يمن رفتند و در بازگشت، اموال مردى از بنىجذيمه را كه در يمن درگذشته بود براى سپردن به وارثان وى همراه خود آوردند. پيش از آنكه اموال به دست ورثه ميت برسد، يكى از بنىجذيمه مدعى آن مال شد و همراه مردانى از بنىجذيمه به جنگ مردان قرشى برخاست. در اين درگيرى عوف بن عبدمناف و فاكه بن مغيره كشته شدند و اموالشان به دست بنىجذيمه تصاحب شد. قريش در پى اين حادثه آماده جنگ با بنى جذيمه شد؛ اما بزرگان بنىجذيمه اين رخداد راتصميمى اتخاذ شده از سوى سران خود ندانسته، به قريش اعلام كردند كه خسارتهاى وارد شده را جبران مىكنند. در پى اين اعلام نظر، اوضاع به حالت عادى برگشته، صلح ميان ايشان برقرار شد[4]، هرچند صاحبان خون به دريافت غرامت راضى نشدند و وليد بن مغيره (پدر خالد بن وليد) در بستر مرگ وصيت كرد كه انتقام خون برادرش فاكه بن مغيره از بنىجذيمه گرفته شود.[5]
بنىجذيمه در عصر رسول خدا صلى الله عليه و آله
از اين قبيله هيچ يادى پيش از فتح مكه در كتب تاريخ و سيره نيست. نزديكى آنان[1]. الطبقات، ج 2، ص 112
[2]. الطبقات ج 7، ص 278؛ معجم البلدان، ج4، ص 214
[3]. المنمق، ص 209
[4]. السيرةالنبويه، ج 4، ص 431؛ المنمق، ص143؛ انساب الاشراف، ج 11، ص 136
[5]. المنمق، ص 192.
به مكه، كه كانون دشمنى با پيامبر صلى الله عليه و آله بود و دورى جغرافيايى از مدينه كه پايگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله در دوره مدنى بود، موجب شد تا رسول خدا در اين مدت هيچگاه به سوى ايشان لشكرى گسيل ندارد؛ اما كتب سيره و تاريخ به اتفاق پس از فتح مكه به اعزام سريه خالد بن وليد به سوى بنىجذيمه در شوال سال هشتم اشاره مىكنند. اين سريه كه همراه با كشتار بود به نام «يوم غُمَيصاء»[1]شناخته مىشود.
رسول خدا پس از فتح مكه براى فراخوانى قبايل بيابان نشين اطراف مكه دستههايى را براى دعوت گسيل داشت. يكى از اين قبايل بنو جذيمه بود كه خالد بن وليد مأمور فراخوانى آنان شد. هنگامى كه خالد نزد آنان رسيد، آنان كه با سلاح بيرون آمده بودند، اعلام كردند اسلام را پيش از اين پذيرفته، مساجد بنا كرده و اذان مىگويند.[2]بنىجذيمه پس از اطمينان از آنكه خالد با آنان به خشونت رفتار نخواهد كرد، سلاحها را بر زمين نهاده، تسليم شدند؛ اما خالد به رغم اعتراض برخى از لشكريان مانند ابن عمر و سالم مولى حذيفه تنها به سبب كينههاى دوران جاهلى (و احتمالًا وصيت پدرش) حدود 30 نفر از آنان را كشت.[3]در برابر دستور خالد مبنى بر قتل بنىجذيمه، مهاجران و انصار حاضر در لشكر، فرمان وى را گردن ننهادند و به قتل عام بنىجذيمه نپرداختند. تنها بنوسليم كه همراه لشكر خالد بودند و از بنىجذيمه كينه و دشمنى ديرين به دل داشتند[4]از دستور وى در كشتن اسيران اطاعت كردند.[5]
چون اين خبر به رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد از اقدام خالد تبرى جست و اميرمؤمنان، على عليه السلام را براساس خوابى كه پيش از اين ديده بود[6]براى جبران كار ناپسند خالد به سوى بنىجذيمه فرستاد. امام على عليه السلام اين مأموريت را به خوبى انجام داد و رسول خدا صلى الله عليه و آله را خرسند كرد.[7][1]. الطبقات، ج 2، ص 112
[2]. المغازى، ج 3، ص 875
[3]. همان، ص 884؛ المنمق، ص 209
[4]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 61؛ معجم مااستعجم، ج 3، ص 258
[5]. الطبقات، ج 2، ص 112
[6]. السيرةالنبويه، ج 4، ص 429
[7]. المغازى، ج 3، ص 882
خالد كه در پى اين رخداد موقعيت خود را نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله متزلزل مىديد به بهانههاى گوناگون، خود را در معرض ديد پيامبر صلى الله عليه و آله قرار مىداد تا با وى هم صحبت شود؛ اما آن حضرت از او روى بر مىگرداند.[1]خالد اين عمل خود را با خواندن آياتى از سوره توبه:«قتِلوهُم يُعَذّبهُمُ اللَّهُ بِايديكُم ويُخزِهِم ويَنصُركُم عَلَيهِم ويَشفِ صُدورَ قَومٍ مُؤمِنين* و يُذهِب غَيظَ قُلوبِهِم و يَتوبُ اللَّهُ عَلى مَن يَشاءُ واللَّهُ عَليمٌ حَكيم»(توبه/ 9، 14- 15) كه به كشتن كافران سفارش مىكرد، نزد رسول خدا توجيه كرد[2]و گفت كه ديگران وى را بر اين كشتار ترغيب كردهاند[3]، چنان كه برخى براى توجيه اقدام خالد چنين گفتهاند كه چون بنىجذيمه در پرسش از اين كه اسلام آوردهاند يا نه؟ به جاى تعبير «أسلمنا» از واژه «صبأنا» (خروج از دينى به دين ديگر)[4]كه مشركان در حق پيامبر به كار مىبردند، و صراحت در پذيرفتن اسلام نداشت، استفاده كردند، خالد متوجه منظور آنان نشده و ايشان را كشت.[5]از اين عمل خالد حتى نزديكان وى نيز تبرى جستند؛ از جمله عبدالرحمن بن عوف وى را سرزنش كرد كه در اسلام بر مرام جاهليت عمل كرده است؛ اما خالد اقدام خود را براى خونخواهى پدر عبد الرحمن قلمداد كرد.[6]عمار نيز به سختى خالد را سرزنش كرد.[7]
صرف نظر از اقدام ناصواب خالد در كشتار جذيميان، بيشتر منابع به ساختن مساجد و[1]. المغازى، ج 3، ص 883
[2]. الاغانى، ج 7، ص 307
[3]. سبل الهدى، ج 6، ص 203
[4]. النهايه، ج 3، ص 3؛ لسان العرب، ج 1،ص 108
[5]. صحيح البخارى، ج 5، ص 125؛ النهايه، ج3، ص 3
[6]. المغازى، ج 3، ص 880
[7]. همان، ص 881
اذان گفتن بنىجذيمه اشاره كردهاند كه اين امر با توجه به مناسباتى كه با قريش داشتند بعيد به نظر مىرسد، به ويژه با در نظر گرفتن اين موضوع كه تا پيش از فتح مكه بنىجذيمه در صلح حديبيه از جمله قبايلى بودند كه با قريش همراهى كرده، با آنان همپيمان شدند.
اعزام خالد به سوى ايشان در كمتر از يك ماه پس از فتح مكه صورت گرفت، ازاينرو مسجد سازى به صورت گسترده كه اقدامى فرهنگى و نماد اسلام بود، براى جا افتادن نياز به فرصت بيشترى داشت. ضمن آنكه فرستادن سريه تبليغى از طرف پيامبر به سوى بنى جذيمه نشان از همهگير نشدن اسلام در ميان ايشان بود.
مفسران آيه 90 نساء/ 4 و آيات آغازين توبه/ 9 را درباره سه تيره كنانى بنىضمره (ظ بنىضمره)، بنىمدلج (ظ بنىمدلج) و بنىجذيمه دانستهاند؛ اما در اينكه بنىجذيمه مصداق اين آيات باشند ترديد است.
فرهنگ و معارف قرآن، اعلام القرآن، 3جلد، مؤسسة بوستان كتاب - قم، چاپ: اول، 1385.
اعلام القرآن ؛ ج3 ؛ ص268
خداوند در آيه 89 نساء/ 4 مسلمانان را از دوستى با كافران و منافقان منع كرده و آنان را به پيكار با آن دسته از كافرانى كه بر ضدّ مسلمانان اقدام مىكنند فرا خوانده است؛ آنگاه در آيه 90 نساء/ 4، نبرد با قبايل و افرادى را كه با پيامبر صلى الله عليه و آله پيمان عدم تعرض داشتهاند منع كرده و آنان را از حكم پيشين استثنا كرده است:«الَّا الَّذينَ يَصِلونَ الى قَومٍ بَينَكُم وبَينَهُم ميثقٌ او جاءوكُم حَصِرَت صُدورُهُم ان يُقتِلوكُم او يُقتِلوا قَومَهُم/ مگر آنان كه به گروهى پيوندند كه ميان شما و ايشان پيمانى هست يا در حالى نزد شما آيند كه سينههاشان از اينكه با شما يا با قوم خود پيكار كنند به تنگ آمده است». مطابق قول عكرمه اين آيه مربوط به بنىجذيمه است[1]؛ اما مقاتل اين آيه را مربوط به پيمان خزاعه و بنىجذيمه و بنو مدلج و هلال بنعُويمِر و سُراقة بن مالك دانسته است[2]؛ همچنين ادامه آيه را كه به تنگى عرصه«حَصِرَت صُدورُهُم»براى برخى قبايل اشاره دارد مربوط به بنى جذيمه دانسته است.
مفسران در تفسير و توضيح آياتى مانند آيه ياد شده كه از سويى مىتواند مصاديق متعددى داشته باشد و از سوى ديگر گزارشهاى تاريخى كافى براى انصراف آيه به موردى خاص وجود ندارد، دست به تعميم زده و هر آنچه از رخدادهاى تاريخى دوره پيامبر را كه مىتوانست اين آيه آن را پوشش دهد به عنوان توضيح و مصداق آيه آوردهاند؛ اما در گزارشهاى كتب تاريخ و سيره درباره بنىجذيمه گزارشى كه با آن بتوان، پيوندى ميان بنىجذيمه و اين آيه برقرار كرد يافت نمىشود و به احتمال چون اين آيه درباره قبايل كنانى ديگرى مانند بنىضمره و بنىمدلج دانسته شده به قبيله بنىجذيمه كه از جمله قبايل[1]. جامعالبيان، مج 4، ج 5، ص 268؛ تفسيرابن ابى حاتم، ج 3، ص 1027؛ تفسير جلالين، ص 263
[2]. تفسير مقاتل، ج 1، ص 396
كنانى است نيز تسرى داده شده است، افزون بر اين موقعيت جغرافيايى بنىجذيمه كه در جنوب مكه سكونت داشت با موقعيت جغرافيايى دو قبيله كنانى ديگر (بنىضمره و بنىمدلج) كه جايگاهشان به مدينه نزديكتر بود تا به مكه، و اينكه بنىجذيمه به جهت فاصله مكانى از تيررس پيامبر دور بود، نمىتوانست جذيميان را در موقعيتى قرار دهد كه به پناه آوردن به پيامبر يا قبايل كنانى همتاى خود وادار شوند.مفسران آيات 1، 4 و 7 توبه/ 9 را كه به پيمانهاى مشركان با رسول خدا صلى الله عليه و آله اشاره مىكند، درباره قبايلى چون بنىجذيمه دانستهاند. آيات ياد شده پيمانهاى رسول خدا صلى الله عليه و آله با مشركان را ملغا اعلام كرده، تنها كسانى را كه بر پيمان پايبند بودهاند استثنا مىكند.مفسران در اين زمينه نيز با مراجعه به گزارشهاى تاريخى به مصداق يابى پرداخته و از جمله قبايلى را كه در صلح حديبيه با قريش همراه شدند ولى مانند قريش پيمان نشكستند بنىجذيمه دانسته و ادامه آيات را كه مسلمانان را به تعهد بر پيمان تا پايان زمان آن سفارش مىكند، درباره اين قبايل دانستهاند.پذيرش سخن مفسران در اين زمينه دشوار است، زيرا سه قبيله كنانىِ بنىمدلج، بنىضمره و بنىجذيمه، كه مفسران آنان را مصداق آيات آغازين سوره توبه مىدانند، پيش از نزول اين آيات اسلام آورده، در جرگه مسلمانان بودند و بايد از قواعد جديد پيروى مىكردند.منابعالاغانى؛ انساب الاشراف؛ تاريخ اليعقوبى؛ تفسير جلالين؛ تفسير القرآن العظيم، ابن ابى حاتم؛ تفسير مقاتل بن سليمان؛ جامعالبيان عن تأويل آى القرآن؛ جمهرة انساب العرب؛ سبل الهدى و الرشاد؛ السيرة النبويه، ابن هشام؛ صحيح البخارى؛ الطبقات الكبرى؛ لسان العرب؛ معجم البلدان؛ معجم قبائل العرب؛ المغازى؛ المقتضب من كتاب جمهرة النسب؛ المنمق فى اخبار قريش؛ نسب معد و اليمن الكبير؛ النهاية فى غريب الحديث والاثر.
بنىحارث
مهران اسماعيلى
بنىحارث: از قبايل خزرجى يثرب در عهد پيامبر صلى الله عليه و آله
بنىحارث بن خزرج بن حارثه از قبايل خزرجى يثرب بودند كه به هنگام هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله در يثرب حضور داشتند. ايشان همراه با قبايل خزرجى ديگر همچون بنىساعده، بنىزريق، بنىنجار، بنىسالم و بنىسلمه خزرج را تشكيل مىدادند.[1]بايد توجه داشت كه در ميان اوسيان نيز گاه از بنىحارث بن خزرج گزارشهايى آمده است كه به بنىحارث بن خزرج بن عمرو بن عوف اشاره دارد كه از نسل او دو تيره مشهور اوسى يعنى بنىحارثه و بنىعبدالاشهل پديد آمدهاند[2]و خود بنىحارث به عنوان تيرهاى مستقل شناخته نمىشود.
حارث فرزندان متعددى داشت. برخى از ايشان چون جشم، زيد منات، عوف، صخر (ضجر)، جروش (جردش) و همچنين برخى از مجموعههاى ديگرى از اين قبيله كه به فرزند ديگرى از حارث به نام خزرج نسب مىرسانيدند همگى پيش از اسلام به شام مهاجرت كرده، برخى از آنان به غسانيان شام پيوسته بودند[3]، از اين رو اين مجموعهها جزو بنىحارث مورد نظر نيستند و از انصار نيز محسوب نمىشوند.
بنىحارث پيش از اسلام در نبردهاى اوس و خزرج حضور داشتند.[4]ايشان افزون بر شركت در نبردهايى كه در آنها عموم اوسيان با خزرجيان درگير بودند، در نبرد سَرارة با يكى از مجموعههاى اوس به نام بنى عمرو بن عوف معروف به «نبيت» درگير شدند و آنان[1]. تاريخ الاسلام، ج 1، ص 303؛ جمهرةانساب العرب، ص 361؛ المقتضب، ص 226 و بعد
[2]. جمهرة انساب العرب، ص 338، 361
[3]. المقتضب، ص 226- 227؛ جمهرة انسابالعرب، ص 361
[4]. السيرةالنبويه، ج 1، ص 288
را شكست دادند.[1]
درباره آيينها و مناسك بنىحارث اطلاع چندانى در دست نيست و مىتوان پرستش بت منات را كه به عموم اوس و خزرج منتسب است در ميان آنان رايج دانست[2]، افزون بر اين در پيمان نامهاى كه از پيامبر نقل شده سخن از يهوديان بنىحارث به ميان آمده است[3]كه اين خود نشان گرايش برخى از بنىحارث به آيين يهود* است.
منازل و مناطق مسكونى بنىحارث در يثرب متمركز نبود؛ بخشى از ايشان در سُنْح مستقر بودند كه با مسجد نبوى يك ميل فاصله داشت. بخشى ديگر در منطقه جرار سعد ساكن بودند كه نسبت به سُنح فاصله كمترى با مسجدالنبى داشت.[4]
پس از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله زمانى كه از قبا حركت كرد، قبايل متعددى كه سكونتگاههايشان در مسير حركت آن حضرت بود، از ايشان مىخواستند در منطقه ايشان مستقر شود؛ امّا پيامبر از آنها مىخواست زمام شتر را رها كنند تا مسيرى را كه مأموريت دارد بپيمايد. بنىحارث نيز چون در اين مسير قرار داشتند از پيامبر چنين درخواستى كرده بودند.[5]
از نخستين مسلمانان بنىحارث در پيمان عقبه دوم ياد شده است؛ پيمانى كه زمينه مهاجرت پيامبر را فراهم آورد. در آن پيمان 7 تن از مسلمانان ايشان با پيامبر بيعت كردند تا از وى حمايت كنند. پيامبر از ميان بيعت كنندگان 12 نقيب برگزيد كه نمايندگان ايشان در ميان مسلمانان يثرب باشند. بنىحارث از معدود قبايلى بود كه از دو نقيب برخوردار بود: سعد بن ربيع و عبدالله بن رواحه.[6]
مشهورترين مهاجرى كه نزد بنىحارث و در منطقه سُنْح مستقر شد ابوبكر بود. وى آنجا با يكى از زنان بنى حارث ازدواج كرد.[7][1]. الكامل، ج 1، ص 662؛ البدايةوالنهايه، ج 3، ص 190
[2]. الاصنام، ص 14
[3]. السيرة النبويه، ج 2، ص 442
[4]. وفاء الوفا، ج 1، ص 198- 199؛ السيرةالنبويه، ج 2، ص 343
[5]. وفاء الوفا، ج 1، ص 259؛ بحارالانوار،ج 19، ص 123
[6]. السيرة النبويه، ج 2، ص 443؛ النسب، ص280
[7]. الطبقات، ج 3، ص 130؛ جمهرة انسابالعرب، ص 361