بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 347

در رقابت ميان قبايل قريش مكه، رقابت بنى عبد مناف و بنى* سهم در دوره‌اى به اوج خود رسيد تا جايى كه دو تيره ياد شده در شمارش افراد خود پس از آنكه زندگان بنى عبدمناف افزون‌تر از بنى سهم شد به سراغ مردگان خويش رفتند و در شمارش آنان، فزونى از آن بنى‌سهم شد.[1]مطابق نقل مقاتل و كلبى سوره تكاثر/ 102 درباره اين دو شاخه از قريش نازل شد.[2]در اين سوره خداوند خطاب به آنان، نخست ايشان را به سبب اين عمل ناپسند، سرزنش و پس از آن در خصوص قطعى بودن معاد و قيامت و آتش دوزخ هشدار مى‌دهد و سرانجام در زمينه پرسش از نعمتها سخن مى‌گويد:
«الهكُمُ التَّكاثُر* حَتّى‌ زُرتُمُ المَقابِر* كَلّا سَوفَ تَعلَمون* ثُمَّ كَلّا سَوفَ تَعلَمون* كَلّا لَو تَعلَمونَ عِلمَ اليَقين* لَتَرَوُنَّ الجَحيم* ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَينَ اليَقين* ثُمَّ لَتُسَلُنَّ يَومَذٍ عَنِ النَّعيم».
با ظهور اسلام و سپرى شدن دوران دعوت مخفى پيامبر صلى الله عليه و آله، هنگامى كه خداوند با نزول آيه‌«وانذِر عَشيرَتَكَ الاقرَبين»(شعراء/ 26، 214) رسول خدا را مأمور علنى ساختن دعوت خود كرد، آن حضرت با فرا خواندن خويشاوندانش، طى ضيافت شامى ايشان را به اسلام و بيعت با خود دعوت كرد. برخى مفسران مقصود از عشيره در اين آيه را بنى عبدمناف دانسته‌اند[3]؛ اما با توجه به اينكه در اين زمان بنى عبدمناف به تيره‌هاى متعددى گسترش يافته و برخى چون بنى‌اميه با بنى‌هاشم رقابت و نزاع داشته‌اند، همچنين با توجه به شمار اندك دعوت شدگان در «يوم‌الدار»، اين مطلب بعيد به نظر مى‌رسد، بلكه آنچه صحيح به نظر مى‌رسد آن است كه منظور از عشيره نزديك، فرزندان عبدالمطّلب از تبار هاشم باشند، چنان‌كه منابع بسيارى بدان اشاره كرده‌اند.
(ظ بيعت عشيره)[1]
[2]1-. اسباب النزول، ص 400؛ مجمع‌البيان،ج 10، ص 811؛ تفسير بغوى، ج 4، ص 488
[3]. جامع‌البيان، مج 11، ج 19، ص 143،146؛ غرر التبيان، ص 376؛ تفسير قرطبى، ج 13، ص 96


صفحه 348

با توجه به ساخت قبيله‌اى مكه، اعتراضها و فشارهاى ساير تيره‌هاى قريش، نسبت به آيين پيامبر بر بنى عبد مناف وارد مى‌شد، از اين رو سران اين تيره نيز بر رسول خدا فشار مى‌آوردند، چنان‌كه نوشته‌اند: برخى از اشراف بنى عبدمناف، نزد ابوطالب عموى رسول خدا رفته، از وى خواستند به آن حضرت پيشنهاد كند تا وى افراد تهيدستى را كه از بردگان اشراف بوده و به پيامبر صلى الله عليه و آله گرويده‌اند از پيرامون خود طرد كند تا شايد اين اشراف به آن حضرت ايمان بياورند.[1]در پى آن و با نزول آيه 52 انعام/ 6، خداوند به پيامبر صلى الله عليه و آله هشدار داد كه آنان را از خود دور نسازد:«ولا تَطرُدِ الَّذينَ يَدعونَ رَبَّهُم بِالغَدوةِ والعَشِىّ يُريدونَ وجهَهُ ما عَلَيكَ مِن حِسابِهِم مِن شَى‌ءٍ وما مِن حِسابِكَ عَلَيهِم مِن شَى‌ءٍ فَتَطرُدَهُم فَتَكونَ مِنَ الظلِمين».
چون پيامبر صلى الله عليه و آله از تيره بنى عبدمناف برخاسته بود، برخى از سرشناسان تيره‌هاى ديگر قريش چون ابوجهل مخزومى از روى حسادت و رقابت، پيامبرى آن حضرت را براى همه قبايل به رسميت نمى‌شناختند، از اين رو به استهزا مى‌گفتند: محمد صلى الله عليه و آله پيامبر بنى عبدمناف است.[2]برخى مفسران‌[3]ذيل آيه 36 انبياء/ 21 به اين ريشخندهاى برخى سران شرك، اشاره كرده‌اند:«و اذا رَءاكَ الَّذينَ كَفَروا ان يَتَّخِذونَكَ الّا هُزُوًا اهذا الَّذى يَذكُرُ ءالِهَتَكُم و هُم بِذِكرِ الرَّحمنِ هُم كفِرون‌/ و هنگامى كه كافران تو را مى‌بينند كارى جز استهزا كردن ندارند و مى‌گويندآيا اين همان كسى است كه سخن از خدايان شما مى‌گويد؟ در حالى كه خودشان ذكر خداوند رحمان را انكار مى‌كنند».
ريشه حسادت رؤساى قريش بر بنى عبدمناف آن بود كه آنان مسئله پيامبرى را كه امرى الهى بود از دريچه تنگ قبيله‌اى مى‌نگريستند، از اين رو برخى از ايشان مى‌گفتند: ما با بنى عبدمناف بر سر شرف و چيزهاى ديگر رقابت كرديم و همچون دو اسب مسابقه دوش به دوش هم پيش رفتيم. اكنون از ميان آنان پيامبرى برخاسته و ما هرگز بدو ايمان نمى‌آوريم، مگر آنچه به او وحى شده به ما نيز وحى شود. برخى نزول آيه 124 انعام/ 6 را در اين خصوص دانسته‌اند[4]:«و اذَا جاءَتهُم ءَايَةٌ قالوا لَن نُؤمِنَ حَتّى‌ نُؤتى‌ مِثلَ ما اوتِىَ‌ رُسُلُ اللَّهِ اللَّهُ اعلَمُ حَيثُ يَجعَلُ رِسالَتَهُ سَيُصيبُ الَّذينَ اجرَموا صَغارٌ عِندَ اللَّهِ وعَذابٌ شَديدٌ بِما كانوا يَمكُرون».خداوند در اين آيه پس از يادآورى سخنان مشركان، مى‌فرمايد: خدا[1]. جامع‌البيان، مج 5، ج 7، ص 264؛ اسبابالنزول، ص 146؛ روض‌الجنان، ج 7، ص 298- 297
[2]
[3]2-. غررالتبيان، ص 342؛ الدرالمنثور، ج5، ص 630
[4]. الكشاف، ج 2، ص 63؛ مجمع‌البيان، ج 4،ص 124


صفحه 349

داناتر است كه پيامبرى خويش را كجا قرار دهد.
ذيل آيه‌«و ليَطَّوَّفوا بِالبَيتِ العَتيق ...»(حجّ/ 22، 29) آمده است كه كفار بنى عبدمناف، مسلمانان را از طواف خانه خدا منع مى‌كردند، از اين رو پيامبر صلى الله عليه و آله به عبدمنافيها يادآور شد، طواف كنندگان و نمازگزاران كنار خانه خدا را در هر زمانى كه باشد از طواف و نماز منع نكنند.[1]
بنى عبدمناف در سالهاى نخست دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله تلاش كردند از حيثيت و شرف شاخه‌هاى خود دفاع و از تنش قبايل ديگر با پيامبر جلوگيرى كنند؛ اما با گسترش دعوت آن حضرت، آنان به دو دسته حامى و مخالف تقسيم شدند. بنى‌هاشم (به جز ابولهب‌[2]) و بنى‌مطلب بن عبد مناف (به رغم اينكه همگى ايشان هنوز مسلمان نشده بودند) به هوادارى از رسول خدا پرداختند[3]، چنان‌كه در دوران محاصره اقتصادى، فرزندان مطّلب همراه بنى‌هاشم، در شعب ابى طالب حضور داشتند[4]؛ همچنين برخى از مطّلبيها، در دوران مدنى يار و مددكار پيامبر صلى الله عليه و آله بودند. عبيده، طفيل، حُصَيْن و مِسْطَح از تبار مطّلب در غزوه بدر در ركاب رسول خدا حضور داشتند.[5]
در مقابل، بنى‌نوفل و بنى عبدشمس بن عبدمناف رو در روى آن حضرت قرار گرفته و رد پاى آنان، به ويژه تبار عبدشمس مانند بنى‌اميه و بنى‌ربيعة بن عبدشمس در ميان امضاكنندگان پيمان محاصره اقتصادى‌[6]، توطئه قتل رسول خدا در دارالندوه‌[7]، مطعمين (عتبه و شيبه پسران ربيعة بن عبدشمس و حارث بن عامربن نوفل و ...) در غزوه بدر[8]به چشم مى‌خورد و بسيارى از ايشان تا سال فتح مكه (هشتم هجرى) همانند ديگر قريش به پيامبر صلى الله عليه و آله ايمان نياوردند.[1]. الدرالمنثور، ج 6، ص 42
[2]. السيرةالنبويه، ج 1، ص 174
[3]. معالم‌المدرستين، ج 2، ص 125
[4]. الطبقات، ج 1، ص 163؛ السنن الكبرى، ج6، ص 366؛ ر. ك: سبل الهدى، ج 2، ص 377- 411؛ البداية والنهايه، ج 6، ص 206
[5]. المغازى، ج 1، ص 145؛ السيرةالنبويه،ج 2، ص 678
[6]. السيرةالنبويه، ج 1، ص 251؛ تاريخطبرى، ج 2، ص 518
[7]. السيرة النبويه، ج 2، ص 480
[8]. اسباب النزول، ص 159؛ مجمع البيان، ج4، ص 810؛ شرح نهج البلاغه، ج 14، ص 205-/ 206


صفحه 350

منابع‌اخبار مكة و ما جاء فيها من الآثار؛ اسباب النزول؛ انساب الاشراف؛ البداية و النهايه؛ بلوغ‌الارب فى معرفة احوال العرب؛ تاج العروس من جواهر القاموس؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ اليعقوبى؛ تفسير مبهمات القرآن؛ التنبيه و الاشراف؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ جمهرة انساب العرب؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ روض الجنان و روح الجنان؛ سبل الهدى و الرشاد؛ السنن الكبرى؛ السيرة الحلبيه؛ السيرة النبويه، ابن هشام؛ شرح نهج‌البلاغه، ابن ابى الحديد؛ الطبقات الكبرى؛ غررالتبيان فى من لم يسم فى القرآن؛ الكشاف؛ لسان العرب؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ المجموع فى شرح المهذب؛ المحبر؛ مروج الذهب و معادن الجوهر؛ المعارف؛ معالم التنزيل فى التفسير و التأويل، بغوى؛ معالم المدرستين؛ معجم البلدان؛ المغازى؛ المنمق فى اخبار قرين؛ نسب قريش؛ النهاية فى غريب الحديث و الاثر.


صفحه 351


بنى عمرو بن عمير
حسن بستان‌
بنى عمرو بن عمير: شاخه‌اى برجسته از قبيله عدنانى ثقيف‌[1]ساكن در طائف‌
آنان در طائف مى‌زيستند و در حوادث تاريخى نقشى فراوان داشتند و ثروتمندانى گشاده‌دست و رباخوار بودند.[2]با توجه به رونق كشاورزى در آن شهر به احتمال فراوان درآمدهايى نيز از اين طريق داشته‌اند. برخى از ايشان با توجه به داشتن تمكن مالى، همسران بسيارى داشتند، چنان‌كه ابن‌حبيب از مسعود بن عمرو بن عمير و فرزندش عروه به «مردان 10 همسرى» ياد كرده است.[3]
عمرو بن عمير از همسرش قلابه دختر حارث بن كلده ثقفى فرزندانى به نامهاى حبيب، مسعود، عبدياليل، ربيعه و كنانه داشت‌[4]كه معاصر پيامبر بودند. از ميان آنان عبدياليل در طائف صاحب‌نظر بود و مردم به رأى او عمل مى‌كردند.[5]در گزارش اغراق‌آميزى مردم طائف در آستانه ظهور اسلام در پى ديدن شهاب سنگهاى فراوان نظر او را جويا شدند و او گفته بود: اگر اين ستارگان شناخته شده باشند نشانه پايان دنياست و اگر نباشند نشانه پيشامد و خبر تازه‌اى است.[6]حبيب نيز در ميان اهالى طائف از موقعيت ممتازى برخوردار بود، به گونه‌اى كه او را شايسته نبوت مى‌دانستند. بنابر روايت ابن عباس مراد از مردِ شريف طائف كه به زعم مشركان، وحى بايد بر وى يا مردى شريف از مكه نازل مى‌شد، حبيب است.[7]آيه‌«و قالوا لَولا نُزّلَ هذا القُرءانُ عَلى‌ رَجُلٍ مِنَ القَريَتَينِ‌[1]. تاريخ العرب، ج 4، ص 153- 154
[2]. همان، ص 152- 154
[3]. المحبر، ص 357
[4]. المحبر، ص 460
[5]. الاصابه، ج 5، ص 192
[6]. تفسير قرطبى، ج 10، ص 12؛ الاصابه، ج5، ص 192
[7]. تفسير قرطبى، ج 16، ص 56


صفحه 352

عَظيم»(زخرف/ 43، 31) در پى چنين ادعايى و در پاسخ آنان، آيه‌«اهُم يَقسِمونَ رَحمَتَ رَبّكَ»(زخرف/ 43، 32) نازل شد.[1]از اين خاندان امية بن ابى‌الصلت* ثقفى شاعر معروف عرب، نبيره عمروبن عمير نيز خود را شايسته پيامبرى مى‌دانست.[2]
آنان همچون ساير ثقيف به بت لات توجه خاصى داشتند.[3]منابع از درگيرى بنى‌عمرو با بنى‌مالك از ديگر تيره‌هاى ثقيف در بيرون طائف ياد كرده‌اند[4]كه طى آن شكست سختى را بر بنى مالك وارد كردند.
ارتباط بنى‌عمرو با ديگر قبايل حجاز از جمله قريش را مى‌توان در نوع روابط ثقيف* با اين قبايل جست و جو كرد.
با ظهور اسلام بنى عمرو نيز در كنار قريش به انكار اسلام پرداختند. مفسران آيه‌«ام يَحسَبونَ انّا لا نَسمَعُ سِرَّهُم و نَجوهُم»(زخرف/ 43، 80) را نشانه همراهى حبيب با صفوان بن اميه و ربيعه در انكار اسلام و قدرت خدا مى‌دانند و معتقدند اين آيه در رد عقيده سه نفر است كه دو تاى آنان قريشى و سومى از بنى عمرو بن عمير يا دو تاى آنان از بنى عمرو بن عمير و سومى از قريش است كه در كنار كعبه نشسته بودند و مى‌گفتند: آيا خدا سخنان آهسته ما را چنان‌كه محمد ادعا مى‌كند مى‌شنود؟ يكى گفت: نه و ديگرى گفت: شايد قسمتى را بشنود و آن يك گفت: اگر بلند سخن بگوييم مى‌شنود.[5]
همچنين آمده است كه وقتى پيامبر در سال دهم بعثت براى گسترش دعوت خويش به طائف سفر كرد ضمن ملاقات با فرزندان عمرو بن عمير و اقامت 10 روزه‌اش‌[6]در[1]. مجمع‌البيان، ج 9، ص 71؛ تفسير قرطبى،ج 16، ص 56
[2]. حقايق التأويل، ص 66
[3]. عيون الاثر، ج 2، ص 32، 71
[4]. معجم ما استعجم، ج 1، ص 197
[5]. كشف الاسرار، ج 9، ص 85
[6]. البدء والتاريخ، ج 4، ص 155


صفحه 353

آن شهر، اشراف و مردم را به اسلام فرا خواند. عبدياليل، مسعود و حبيب كه در آن دوره رهبران ثقيف بودند، با رد دعوت پيامبر ضمن توهين به حضرت، به تحريك كودكان و سفيهان شهر بر ضدّ پيامبر پرداختند.[1]برخى واكنش بنى‌عمرو را ناشى از تحريك قريش مى‌دانند.[2]
از حضور بنى عمرو بن عمير در جنگهاى قريش با پيامبر هيچ گزارشى وجود ندارد.
تنها آمده است كه زنى به نام برزه نوه عمرو بن عمير به همراه همسرش صفوان بن اميه قريشى در نبرد احد حضور داشت.[3]با فتح مكه در سال هشتم هجرى، طائف در برابر محاصره پيامبر مقاومت كرد و احتمالًا بنى‌عمرو بن عمير كه از رهبران ثقيف بودند در اين كار نقش برجسته‌اى داشتند. برخى مفسران آيات‌«بَلِ الَّذينَ كَفَروا يُكَذّبون* واللَّهُ اعلَمُ بِما يوعون* فَبَشّرهُم بِعَذابٍ اليم»(انشقاق/ 84، 22- 24) را كه در طائف بر پيامبر نازل شده‌[4]در شأن فرزندان عمرو بن عمير دانسته‌اند كه در آن زمان بر كفر خود ماندند.[5]
در اين آيات آنان كافرانى خوانده شده‌اند كه خداوند از درونشان آگاه است و به عذابى دردناك گرفتار خواهند شد.
بنابر گزارشهاى تاريخى نخستين گرونده به اسلام از بنى عمرو بن عمير، عروة* بن مسعود بن عمرو بن عمير است. او كه متخصص ساخت جنگ افزارهايى چون منجنيق بود در سال دهم هجرى به مدينه رفت و مسلمان شد و از آن حضرت اجازه خواست براى دعوت اهالى ثقيف به طائف برود و چون به احترام و جايگاه خودبين آنان مطمئن بود، پيش بينى پيامبر مبنى بر احتمال كشته شدنش در طائف را نپذيرفت. سرانجام به طائف رفت و همان طور كه رسول خدا پيش بينى كرده بود اهالى آن شهر از روى سرسختى عروة بن مسعود تازه مسلمان را كشتند. پيامبر او را به مؤمن انطاكيه مذكور در سوره يس تشبيه كرد كه قوم خود را به دين خدا فرا خواند؛ ولى آنان وى را كشتند.[6]بنى‌عمرو در كنار ثقيف در واپسين سال حيات پيامبر و پس از آنكه شاهد حضور هيئتهاى قبايل منطقه در مدينه‌[1]. مجمع البيان، ج 9، ص 139؛ روض الجنان،ج 17، ص 276
[2]. تاريخ صدر اسلام، ص 296- 297
[3]. البداية والنهايه، ج 4، ص 12
[4]. البرهان فى علوم القرآن، ج 1، ص 197
[5]. تفسير قرطبى، ج 19، ص 185
[6]. المغازى، ج 3، ص 960- 961


صفحه 354

بودند[1]تصميم گرفتند عبدياليل بن عمرو بن عمير را براى مذاكره درباره نحوه پذيرش اسلام به مدينه بفرستند؛ اما عبدياليل از ترس آنكه مبادا پس از مسلمان شدن و بازگشت به طائف همچون عروة بن مسعود كشته شود، نپذيرفت و خواستار اعزام افرادى همراه خود به مدينه شد. اين هيئت كه به وفد ثقيف معروف است، از دهها ثقفى تشكيل مى‌شد[2]كه رياست آن را عبدياليل بر عهده داشت.[3]بنا به گزارش ديگرى رياست آنان را 6 تن از جمله عبدياليل و دو پسرش ربيعه و كنانه بر عهده داشتند.[4]
بنابه گزارش مدائنى از بين افراد وفد، كنانه‌بن عبدياليل بن عمرو بن عمير اسلام را نپذيرفت و به روم رفت و مسيحى شد و همانجا درگذشت.[5]
بنى عمرو بن عمير پس از قبول اسلام همچنان در پى درآمدهاى نا مشروع خود از طريق ربا بودند. در اين ميان بنى‌مغيره از خاندانهاى قريشى- و به نقلى عباس بن عبد المطلب- با خوددارى از پرداخت سود پولهاى دريافتى از بنى‌عمرو بن عمير به نزد عتاب بن اسيد حاكم مكه شكايت بردند.[6]عتاب جريان را به پيامبر گزارش داد كه آياتِ‌«يايُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اتَّقوا اللَّهَ وذَروا ما بَقِىَ مِنَ الرّبوا ان كُنتُم مُؤمِنين* فَان لَم تَفعَلوا فَأذَنوا بِحَربٍ مِنَ اللَّهِ و رَسولِهِ و ان تُبتُم فَلَكُم رُءوسُ امولِكُم لا تَظلِمونَ و لاتُظلَمون»(بقره/ 2، 278- 279) نازل شد. در اين آيات خداوند مؤمنان را به رها كردن آنچه از مطالبات ربا باقى مانده فرمان مى‌دهد و به آنان هشدار مى‌دهد در صورتى كه به كار خود ادامه داده، تسليم حكم الهى نشويد پيامبر حق دارد با جنگ و توسل به نيروى نظامى جلوى شما را بگيرد؛ اما اگر توبه كنيد حق داريد سرمايه‌هاى اصلى خود را بدون هيچ سودى از مردم بگيريد. پس از آن رسول خدا عتاب بن اسيد را بر جنگيدن با بنى عمروبن عمير در صورت عمل نكردن به مفاد آيه موظف ساخت.[7]فرزندان عمرو بن عمير از سود اموال خود گذشته، اصل سرمايه را از بنى‌مغيره خواستند. بنومغيره ادعاى تنگدستى كرده،[1]. تاريخ العرب، ج 4، ص 155
[2]. المغازى، ج 3، ص 962- 963
[3]. الطبقات، ج 5، ص 506
[4]. همان، ج 1، ص 313
[5]. البداية والنهايه، ج 4، ص 396
[6]. تفسير ماوردى، ج 1، ص 351
[7]. جامع‌البيان، مج 3، ج 3، ص 146- 147فرهنگ ومعارف قرآن، اعلام القرآن، 3جلد، مؤسسة بوستان كتاب - قم، چاپ: اول، 1385.اعلام القرآن ؛ ج‌3 ؛ ص355