با پرتاب سنگى موجب شهادت خلاد بن سويد شده بود.[1]
تحليل كشتار
هرچند بيان قرآن كريم در آيات 26- 27 احزاب/ 33 حكايت از تأييد اعدام مردان بنىقريظه دارد[2]، با اين وجود، برخى محققان با ذكر شواهد و قراينى نسبت به نقلها و گزارشهاى فوق در خصوص تعداد كشته شدگان و نحوه برخورد ياد شده با بنىقريظه اظهار ترديد كردهاند؛ بعضى شمار مقتولان را آن هم با اين تعداد و در يك روز يا سه روز و به دست يك يا دو نفر (على عليه السلام به تنهايى يا به همراهى زبير) بعيد دانسته، اين گزارشها در خصوص كشتار را، ساخته و پرداخته قبيله خزرج دانستهاند كه مىخواستند چنين وانمود كنند كه حرمت طايفه اوس نزد پيامبر، كمتر از خزرجيها بوده است. در غير اين صورت پيامبر شفاعت آنها را درباره بنىقريظه مىپذيرفت[3]، چنانكه شفاعت خزرجيها را درباره بنىنضير پذيرفت.
برخى ديگر كشتار آنها را خلاف سيره رسول خدا صلى الله عليه و آله عنوان كردهاند و نيز با استناد به آمار و ارقام متفاوت اين غزوه و ذكر اين مطلب كه تلفات اين نبرد داخلى در مقايسه با نبردهاى ديگر پيامبر، قابل پذيرش نيست به نقد گزارشهاى سيرهنويسان پرداختهاند.[4]دكتر وليد عرفات[5]با اقامه ادله متعددى كشتار يهود را رد كرده است. برخى از ادله وى عبارتاند از: 1. قرآن به اين تعداد مقتول اشاره نكرده است. 2. در عين پيمان شكنى آنان، اسلام بزرگتر از آن است كه اين تعداد را با چنان وضعى بكشد. 3. رؤساى آنان مقصر بودند نه همه آنان، از اين رو مطابق قاعده «لاتزر وازرة وزر اخرى»، كشتن ايشان خلاف اسلام بوده است. 4. معقول نيست كه چند صد نفر در بازار مدينه كشته شوند و اشاره واضحى به موضع قتل آنان نشود و اثرى باقى نماند. 5. اگر چنين كشتارى مىبود فقها آن را مبنا قرار مىدادند. 6. فقط نام چند تن از برزگان بنى قريظه برده شده و از ديگران نامى در ميان نيست.
به اعتقاد برخى، داستان قتل عام آنان را ابن اسحق از يهود گرفته و سيره نويسان و مورخان بعدى از او گرفتهاند، افزون بر آن، راويان اين واقعه نيز چون محمد بن كعب و عطيه از يهود قرظى هستند و بعيد نيست كه جانبدارانه سخن گفته باشند.[6][1]. المغازى، ج 2، ص 517؛ تاريخ طبرى، ج2، ص 104
[2]. التبيان، ج 8، ص 333
[3]. تاريخ تحليلى اسلام، ص 88- 89
[4]. همان، ص 88- 89، 234- 236؛ تاريخ صدراسلام، ص 171
[5]. بحوث المؤتمر الدولى التاريخ، ص 787-/793
[6]. ر. ك: يهود حجاز و پيامبر صلى اللهعليه و آله، ص 164-/ 197
در مقابل نظريه فوق، محققان ديگرى، كشتن يهود بنىقريظه را مطابق عقل و منطق دانسته و آوردهاند كه اولًا سزاى كسانى كه در حساسترين شرايط، پيمانشكنى كردند، كمتر از اين نبوده است.[1]اصولًا حيات سياسى اسلام در گرو معاهداتى بود كه با قبايل اطراف داشت و پيمانشكنى هر روزه و گذشت رسول خدا از پيمانشكنان، زمينه را براى نقض عهدهاى مكرر آماده مىكرد.[2]ثانياً حكم «سابّالنبى» بر آنها جارى شد.[3]ثالثاً خود آنها داورى سعد بن معاذ را پذيرفته بودند.[4]رابعاً در عهدنامه پيامبر با يهود مدينه آمده بود كه در صورت پيمانشكنى آنها، آن حضرت در ريختن خون آنان آزاد خواهد بود.
خامساً سعد، گويا از قوانين تورات آگاهى داشته و طبق آن حكم خود را اعلام كرده بود.[5]قريب به اتفاق مفسران نزول آيه«و انزَلَ الَّذينَ ظهَروهُم مِن اهلِ الكِتبِ مِن صَياصيهِم وقَذَفَ فى قُلوبِهِمُ الرُّعبَ فَريقًا تَقتُلونَ وتَأسِرونَ فَريقا/خداوند گروهى از اهل كتاب را كه از آنها (مشركان عرب) حمايت كردند از قلعههاى محكمشان پايين كشيد، و در دلهاى آنها رعب افكند. كارتان به جايى رسيد كه گروهى را مىكشتيد و گروهى را اسير مىكرديد» (احزاب/ 33، 26) را درباره بنىقريظه دانستهاند كه پيمان شكنى كرده، در غزوه خندق به يارى احزاب به فرماندهى ابوسفيان شتافتند[6]؛ اما به زودى تاوان خيانت خود را پرداختند.
غنايم غزوه بنىقريظه[1]. تاريخ پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله، ص 354- 355
[2]. تاريخ سياسى اسلام، ص 527
[3]. احكام القرآن، ج 3، ص 111؛ تفسيرقرطبى، ج 2، ص 49؛ ج 8، ص 82- 83
[4]. مجمعالبيان، ج 8، ص 552؛ اعلامالورى، ص 79
[5]. تاريخ پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله، ص 354
[6]. تفسير قمى، ج 2، ص 189؛ جامعالبيان،مج 11، ج 20، ص 180؛ مجمعالبيان، ج 8، ص 551
پيامبر پس از فراغت از غزوه بنىقريظه، خمس غنايم و اسيران را جدا كرد و مابقى را ميان جنگجويان مسلمان قسمت كرد؛ براى سواره نظام سه سهم (دو سهم براى اسب و يك سهم براى صاحبش) و براى پياده نظام يك سهم در نظر گرفت.[1]واقدى[2]شمار سواره نظام را 36 و يعقوبى[3]38 تن ذكر كردهاند. به موجب گزارشى سلاحهايى كه در اين غزوه به غنيمت گرفته شد شامل 1500 شمشير، 300 زره و 000/ 1 نيزه بوده است.[4]در تعداد اسيران نيز نظرها يكسان نيست؛ برخى تعداد آنها را 700، 750[5]و عدهاى 000/ 1[6]تن گزارش كردهاند. گفته شده است كه پيامبر از ميان اسيران، 6 دختر را به بينوايان بنىهاشم و يكى را نيز به نام ريحانه، دختر شمعون بن زيد[7]يا دختر عمرو بن خناقه (بطنى از قريظه[8]) را سهم خود قرار دادند.[9]ابن سعد انتساب قرظى بودن وى را به سبب ازدواجش با فردى از اين قبيله دانسته است.[10]ريحانه تا زمانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله زنده بود، در ملك آن حضرت قرار داشت.[11]پس از آن به فرمان پيامبر اسيران را به سرپرستى سعد بن زيد اشهلى[12]به نجد بردند و با فروش آنها، اسب و سلاح خريدند.[13]مطابق گزارشى ديگر اسيران را نيز همچون غنايم پس از جدا كردن خمس آن ميان رزمندگان تقسيم كردند.[14]
اين غزوه كه در اواخر ذيقعده سال پنجم هجرت، آغاز شده بود[15]، در روز پنجشنبه،[1]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 3، ص244؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 52
[2]. المغازى، ج 2، ص 521
[3]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 52
[4]. المغازى، ج 2، ص 510؛ الطبقات، ج 2، ص75
[5]. مجمعالبيان، ج 8، ص 553؛ غررالتبيان،ص 420
[6]. المغازى، ج 1، ص 523
[7]. اسد الغابه، ج 5، ص 460
[8]. تاريخ دمشق، ج 3، ص 185؛ البداية والنهايه، ج 5، ص 101
[9]. المحبر، ص 93؛ السيرة النبويه، ابنكثير، ج 4، ص 604؛ سبل الهدى، ج 11، ص 219
[10]. الطبقات، ج 8، ص 129
[11]. الطبقات، ج 8، ص 130؛ تاريخ يعقوبى،ج 2، ص 52
[12]. المحبر، ص 94؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص253
[13]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 3، ص245؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 53
[14]. فتوح البلدان، ص 24
[15]. المغازى، ج 2، ص 496؛ انساب الاشراف،ج 1، ص 433؛ المحبر، ص 113
7 روز گذشته از ذيحجّه پايان يافت[1]و پيامدهاى مهمى از خود برجاى گذاشت كه مىتوان به پاك شدن جبهه داخلى از يهود پيمانشكن، تقويت بنيه مالى مسلمانان به وسيله غنايم قابل توجّه اين غزوه، فرو ريختن پايگاه مشركان عرب در مدينه، هموار شدن راه پيروزى آينده و تحكيم موقعيت حكومت اسلامى در نظر دوست و دشمن اشاره كرد.[2]گفته شده است كه مراد از «ارض» در آيه«و اورَثَكُم ارضَهُم وديرَهُم و امولَهُم و ارضًا لَم تَطَوها وكانَ اللَّهُ عَلى كُلّ شَىءٍ قَديراً/و زمينها و خانه و اموالشان را در اختيار شما گذاشت و همچنينزمينى را كه هرگز در آن گام ننهاده بوديد و خداوند بر هرچيز تواناست» (احزاب/ 33، 27)، سرزمين و املاك يهود بنىقريظه است كه شامل عقار و نفيل، برقه، مثيب و اعواف (متعلق به فردى به نام خنافه و از صدقات رسول خدا[3]) بود. گويند: رسول خدا اعواف، برقه، مُثيب، دلال، حسنى، صافيه و مَشربه ام ابراهيم را در سال هفتم وقف كرد[4]و مراد از اموال در آيه اثاث، چارپايان، سلاح و درهم و دينار است.[5]
از ابنزيد نقل شده است كه منظور از ضمير در«ارضَهُم و ديرَهُم»بنىقريظه و بنىنضير هستند، هرچند به اعتقاد طبرى درست آن است كه بگوييم مراد، بنىقريظهاند[6]و در اينكه منظور از«ارضًا لَم تَطَوها»كدام سرزمين است در ميان مفسران اختلاف است؛ بعضى آن را اشاره به سرزمين خيبر و بعضى ديگر به مكّه و عدهاى سرزمين روم و ايران دانستهاند؛ ولى آنچه با ظاهر آيه سازگارى دارد آن است كه اين زمين در همين ماجراى جنگ بنىقريظه به تصرف مسلمانان درآمد.[7]به نقل مجاهد مقصود از«فَما او جَفتُم»در آيه«و ما افاءَ اللَّهُ عَلى رَسولِهِ مِنهُم فَما او جَفتُم عَلَيهِ مِن خَيلٍ و لا رِكابٍ و لكِنَّ اللَّهَ يُسَلّطُ رُسُلَهُ عَلى مَن يَشاءُ واللَّهُ عَلى كُلّ شَىءٍ قَدير/و آنچه را خدا از آنان به رسم غنيمت عايد پيامبر خود گردانيد شما براى تصاحب آناسب يا شترى بر آن نتاختيد؛ ولى خدا فرستادگانش را بر هركه بخواهد چيره مىگرداند، و خدا بر هر كارى تواناست» (حشر/ 59، 6) اموال بنىقريظه است كه پيامبر به مهاجران قريش اختصاص داد. نيز به نقل ابن عباس آيه[8]«و ما افاءَ اللَّهُ عَلى رَسولِهِ مِن اهلِ القُرى فَلِلَّهِ و لِلرَّسولِ ولِذِى القُربى واليَتمى .../ آنچه را خداوند از اهل اين آبادى به رسولش باز گرداند، از آنِ خدا و[1]. الطبقات، ج 2، ص 74؛ فتوح البلدان، ص35
[2]. نمونه، ج 17، ص 274
[3]. تاريخالمدينه، ج 1، ص 175، 212
[4]. همان، ص 175
[5]. فتح القدير، ج 4، ص 274
[6]. جامعالبيان، مج 11، ج 20، ص 187
[7]. نمونه، ج 17، ص 271
[8]. جامعالبيان، مج 14، ج 28، ص 46
رسولش و خويشاوندان او، و يتيمان و مستمندان و درراهماندگان است ...» (حشر/ 59، 7) درباره اموال«أهل القرى»كه عبارت از بنىقريظه، بنىنضير، اهل خيبر، فدك و روستاهاى عُرَينهاند نازل شده است[1]؛ امّا قرطبى منظور از آن را اموال بنىقريظه دانسته است.[2]
از ميان بنىقريظه راويانى برخاستند. كعببن سليم قرظى راوى حديث على عليه السلام و دو تن از فرزندان كعب به نامهاى محمد و اسحاق و عطيه قرظى از آن جملهاند.[3]
منابع
احكام القرآن، جصاص؛ الارشاد فى معرفة حجج الله على العباد؛ اسباب النزول؛ اسد الغابة فى معرفة الصحابه؛ اعلام الورى باعلام الهدى؛ الاغانى؛ الانساب؛ انساب الاشراف؛ بحارالانوار؛ البحرالمحيط فى التفسير؛ بحوث المؤتمر الدولى التاريخ؛ البدء و التاريخ؛ البداية و النهايه؛ تاج العروس من جواهرالقاموس؛ تاريخ الاممو الملوك، طبرى؛ تاريخ پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله؛ تاريخ تحليلى اسلام؛ تاريخ سياسى اسلام (سيره رسول خدا)؛ تاريخ الشعوب الاسلاميه؛ تاريخ صدر اسلام؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخ المدينة المنوره؛ تاريخ اليعقوبى؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ التعريف و الاعلام؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير؛ تفسير القمى؛ التفسير الكبير؛ تفسير مبهمات القرآن؛ تفسير المنسوب الى الامام العسكرى عليه السلام؛ تفسير نورالثقلين؛ تفسير نمونه؛ التكميل والاتمام لكتاب التعريف والاعلام؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشريعه؛ الروض الانف؛ روض الجنان و روح الجنان؛ زادالمسير فى علم التفسير؛ سبل الهدى و الرشاد؛ السيرة الحلبيه؛ السيرة النبويه، ابن كثير؛ السيرة النبويه، ابن هشام؛ الطبقات الكبرى؛ غررالتبيان فى من لم يسم فى القرآن؛ فتح القدير؛ فتوح البلدان؛ الكامل فى التاريخ؛ الكشاف؛ كشف الاسرار و عدة الابرار؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ المحبر؛ المصنف؛ معالم التنزيل فى التفسير و التأويل، بغوى؛ معجم البلدان؛ المغازى؛ المفصل فى تاريخالعرب قبل الاسلام؛ المنتظم فى تاريخ الملوك و الامم؛ النهاية فى الفتن و الامم؛ النكت و العيون، ماوردى؛ وفاءالوفاء باخبار دارالمصطفى صلى الله عليه و آله؛ يهود حجاز و پيامبر صلى الله عليه و آله.[1]. مجمعالبيان، ج 9، ص 390؛ تفسير بغوى،ج 4، ص 290؛ غرر التبيان، ص 505
[2]. تفسير قرطبى، ج 18، ص 11
[3]. الانساب، ج 4، ص 475
بنىقَيْنُقاع
مهران اسماعيلى
بنىقَيْنُقاع: از قبايل يهودى يثرب
آنان به جهت مخالفتهايشان با پيامبر همچون دو قبيله يهودى ديگر (بنىقريظه و بنىنضير) اخبارشان به طور گستردهاى در منابع آمده است.
درباره تبار بنىقينقاع اطلاع قابل توجهى وجود ندارد. تنها هنگامى كه سخن از اسلام آوردن يكى از ايشان يعنى عبدالله بن سلام به ميان مىآيد، نسب وى را به حضرت يوسف عليه السلام يا بنىاسرائيل (فرزندان يعقوب)[1]مىرسانند. به نظر ابوالفرج، از آنجا كه عربها به نسب خود اهميت مىدادهاند و وى نتوانسته براى بنىقينقاع سلسله نسبى بيابد، بايد آنان را در شمار قبايل غير عرب در نظر گرفت.[2]وى در بخش ديگرى از كتابش آنان را اسرائيلى (از تبار حضرت يعقوب) برشمرده است.[3]استدلال ابوالفرج براى اثبات تبار اسرائيلى بنىقينقاع پذيرفتنى نيست، زيرا به باور عمده محققان، فرهنگ يهوديان يثرب، فرهنگى عربى بود و طبيعتاً آنان نيز به نسب اهميت مىدادند و براى خلأ نسب نامه ايشان بايد دلايل ديگرى جست، از اين رو و با توجه به اينكه بسيارى از يهوديان يثرب عربتبار بودند (ظ اوس و خزرج) براى اثبات تبار اسرائيلى ايشان شواهد موجود كافى نيست تا بتوان از هجرت، زمان وعلل آن سخن گفت. در اين زمينه قبايل يهودى ديگر وضعيت بهترى دارند. (ظ بنىنضير، بنىقريظه)
گفته شده كه بنىقينقاع پيش از مهاجرت اوس و خزرج در يثرب مستقر شده بودند.[4][1]. الاستيعاب، ج 3، ص 922؛ الطبقات، ج 2،ص 353؛ اسدالغابه، ج 3، ص 176
[2]. الاغانى، ج 3، ص 110
[3]
[4]3-. همان، ج 22، ص 113
در تحولاتى كه به چيرگى اوس و خزرج بر يهوديان يثرب انجاميد هيچ اشارهاى به ايشان نشده و مشخص نيست تغييرات يثرب چه تأثيرى بر وضعيت ايشان در آن منطقه نهاده است.
از بنىقينقاع در دوره جاهلى اطلاعات معدودى به جا مانده است. بنا به گزارشى شيبة بن هاشم (عبدالمطلب جد پيامبر) كه از مادرى خزرجى زاده شده بود حدود 100 سال پيش از هجرت پيامبر در قلعههاى خزرج و بنىقينقاع، همبازى ديگر كودكان خزرج بود تا آنكه عمويش مطلب از او با خبر شد و وى را به مكه برد و از آن پس به عبدالمطلب شهرت يافت.[1]اين گزارش اگر درست باشد، حكايت از روابط كهن و ريشهدار بنىقينقاع و خزرج دارد.
منابع اسلامى نيز از همپيمانى قينقاع و خزرج سخن گفتهاند؛ اما كمتر مىتوان به زمان آغاز همپيمانى آنها دست يافت.[2]در نبرد بعاث كه اندكى پيش از حضور پيامبر در يثرب ميان اوس و خزرج روى داد بنىقينقاع و خزرج هر دو از يك مجموعه محسوب مىشدند و از اين رو اوس و خزرج هر دو براى جلب نيروهاى بيشتر توجهشان به بنىقريظه و بنىنضير جلب شد.[3]در نتيجه روابط يهوديان يثرب از جمله بنىقينقاع با يكديگر تحت الشعاع روابط اوس و خزرج شكل گرفته بود.
از رؤسا، بزرگان و زيرمجموعههاى بنىقينقاع اطلاع چندانى در دست نيست. در برخى گزارشها از بنىعمرو به عنوان يكى از شاخههاى ايشان ياد شده است.[4]
درباره مناطق مسكونى بنىقينقاع نيز گزارشهاى صريحى وجود ندارد. در برخى گزارشها آمده كه ايشان در يثرب در نزديكى پل (جسر) قرار داشتند.[5]در گزارشهاى ديگر[1]. البدء و التاريخ، ج 4، ص 12
[2]. دلائل النبوه، ج 3، ص 174؛ الدرر، ص180؛ المغازى، ج 1، ص 179؛ ج 2، ص 510
[3]. الكامل، ج 1، ص 517؛ الاغانى، ج 3، ص26
[4]. الطبقات، ج 8، ص 123
[5]. معجمالبلدان، ج 5، ص 117
سخن از حركت پيامبر از بازار بنىقينقاع به مسجد يا خانه فاطمه عليها السلام در ميان است[1]؛ همچنين برخى از فقرا در اعزام به تبوك در سال نهم هجرى اسلحه، مركب يا توشه كافى نداشتند از اين رو محله بنىقينقاع از انصار درخواست كمك مىكردند[2]؛ همچنين در منابع صحابهنگارانه از همپيمانى برخى از اعضاى بنىقينقاع با قبايل خزرجى منشعب از عوف بن خزرج (كه در نزديكى مسجد قرار داشتند) خبر مىدهند.[3]برآيند گزارشها نشان مىدهد كه بنىقينقاع در مناطقى سكونت داشتند كه نزديك به مناطق خزرجى بود.
همپيمانى ايشان با يكديگر نيز مؤيد همين احتمال است.
در حوزه اقتصاد بنىقينقاع ادعا شده كه همگى ايشان ريختهگر بودند.[4]صاغانى نيز واژه قينقاع را تشكيل شده از واژه «قين» به معناى آهنگر و «قاع» نام يكى از قلعههاى يثرب دانسته است.[5]البته احتمال آنكه اعضاى يك قبيله همگى كسب و حرفه يكسانى داشته باشند بعيد است. اينكه گفته شده: آنها زمينهاى كشاورزى نداشتند[6]نمىتواند درست باشد و تنها به اين نكته اشاره دارد كه اقتصاد آنان عموماً مبتنى بر كشاورزى نبوده است. گزارشهايى هم كه از زمينهاى بنىقينقاع سخن مىگويند مؤيد اين مدعايند.[7]
بيش از همه به بازار بنىقينقاع به عنوان يكى از عمدهترين بازارهاى يثرب اشاره شده است كه افزون بر داد و ستد، از مراكز تجمع يثربيان به شمار مىآمده[8]و كاركرد[1]. تاريخ دمشق، ج 13، ص 193
[2]. تاريخ دمشق، ج 62، ص 357
[3]. تاريخ دمشق، ج 29، ص 100، 357
[4]. المغازى، ج 1، ص 179
[5]. عمدة القارى، ج 15، ص 18
[6]. الثقات، ج 1، ص 210
[7]. السنن الكبرى، ج 5، ص 316
[8]. تاريخ المدينه، ج 1، ص 289؛ الاغانى،ج 3، ص 20- 21