اطلاعرسانى داشته و به رغم تبعيد بنىقينقاع در سالهاى نخستين پس از هجرت، همچنان تا سالها ادامه حيات داده است.[1]
پس از هجرت پيامبر و سكونت ايشان در ميان قبيله خزرجى بنىنجار، پذيرش اسلام از سوى يثربيان شتاب گرفت. پيامبر با تكيه بر پشتوانه نومسلمانان يثرب و براى ايجاد امنيت، پيمان نامهاى را ميان قبايل متعدد يثرب منعقد كرد كه در آن از قبايل متعدد و همچنين از يهوديان يثرب سخن به ميان آمده است؛ اما در اين پيمان اشارهاى به يهوديان بنىقينقاع نشده است.[2]
مغازى نگاران به اتفاق از عهد شكنى آنان به عنوان عامل رويارويى پيامبر با ايشان سخن گفتهاند[3]؛ اما گزارش مستقلى وجود ندارد كه از اين پيمان، نماينده بنىقينقاع و مفاد پيمان حكايت كند. برخى فنحاص را رهبر بنىقينقاع دانستهاند[4]؛ اما قراردادى ميان او و پيامبر نيز گزارش نشده است. در عين حال جاى هيچ ترديدى وجود ندارد كه بنىقينقاع با پيامبر پيمان بسته بودند، زيرا ايشان از طرفى همپيمان خزرج بودند و از طرف ديگر خزرجيان عموماً به پيامبر متمايل شده بودند، به گونهاى كه بزرگان ايشان همچون عبدالله بن ابى نيز با اكراه اسلام را پذيرفته بودند (ظ اوس و خزرج) و از اين رو بنىقينقاع چارهاى جز همپيمانى نداشت.
مىتوان با اطمينان گفت كه يهوديان بنىقينقاع به لحاظ موقعيت مسكونى و همچنين همپيمانان خزرجيشان نسبت به ديگر يهوديان يثرب ارتباط و تماس بيشترى با مسلمانان داشتند، به ويژه كه پيامبر در ميان قبايل خزرجى مستقر شده و مسجد خود را بنا كرده بود.
بررسى شأن نزولهاى گزارش شده ذيل آياتى كه خطاب به يهوديان است به خوبى مؤيد اين نكته است.
در آغاز حضور پيامبر تا يك سال و اندى يهوديان بنىقينقاع و نيز ديگر يهوديان يثرب با مسلمانان ارتباط نزديكى داشتند. پيامبر كه اميد فراوانى به اسلام آوردن ايشان داشت، از مسلمانان خواسته بود از رفتارهاى ناپسند ايشان درگذرند و خداوند نيز خبر داده بود كه ايشان شما را بسيار آزار خواهند داد. (آلعمران/ 3، 186)[1]. تاريخ دمشق، ج 62، ص 357
[2]. السنن الكبرى، ج 8، ص 106؛السيرةالنبويه، ج 2، ص 348
[3]. المغازى، ج 1، ص 176؛ الدرر، ج 1، ص141، الاكتفاء، ج 2، ص 59- 60
[4]. جامعالبيان، مج 3، ج 4، ص 266؛التبيان، ج 3، ص 73؛ مجمع البيان، ج 2، ص 465
از ميان 51 عالم يهودى كه ابن هشام به نقل از ابن اسحاق در ميان قبايل يهودى بنىقريظه، بنىنضير و بنىقينقاع برشمرده است 28 تن از بنىقينقاع هستند (معادل تقريبى 51% از ايشان).[1]افراد برجستهاى كه در منابع تفسيرى نيز بارها از ايشان سخن به ميان آمده است عبارتاند از: رفاعة بن زيد، فنحاص، سويد بن حارث، مالك بن ضيف، رافع بن حريمله، رفاعة بن قيس، رافع بن ابى رافع، شاس بن قيس، نعمان بن ابى اوفى و بحرى بن عمرو.
از گزارشهاى تفسيرى موجود برمىآيد كه آنها از فرصتهاى گوناگون براى ترديدافكنى در باورهاى مسلمانان بهره بردند. ترديد در نزول وحى بر پيامبر (انعام/ 6، 91)، درخواست برخى معجزههاى خاص (آلعمران/ 3، 184؛ بقره/ 2، 108، 118، 183) و هدايت به آيين يهود (بقره/ 2، 113، 135) از اين موارد بوده است؛ همچنين ايشان خود را دوستان خدا (مائده/ 5، 18) و امت برتر مىدانستند. (آلعمران/ 3، 110)
با تغيير قبله از بيتالمقدس به سوى كعبه روابط پيامبر و يهود رسماً سردتر شد.
هنگامى كه برخى مسلمانان براى دريافت كمك مالى نزد آنان رفتند، خداى مسلمانان را فقير خواندند. (آلعمران/ 3، 181) آنها همچنين اسلام، پيامبر و مسلمانان را به سخره گرفتند (آلعمران/ 3، 23؛ مائده/ 5، 57؛ بقره/ 2، 104) و مانع حركت در راه خدا (سبيل الله) شدند (آلعمران/ 3، 99)، از اين رو خداوند از مسلمانان خواست با ايشان قطع رابطه كنند (مائده/ 5، 57) و آنان را تا زمانى كه به احكام واقعى تورات تن در ندهند، ناچيز و بىارزش دانست. (مائده/ 5، 68)
مفسران ذيل آيات 100[2]، 104[3]، 108[4]، 113[5]، 118[6]، 135[7]، 142[8]بقره/ 2؛[1]. السيرةالنبويه، ج 2، ص 369
[2]. جامع البيان، مج 1، ج 1، ص 620
[3]. همان، ص 659؛ التبيان، ج 1، ص 388؛مجمعالبيان، ج 1، ص 336
[4]. جامعالبيان، مج 1، ج 1، ص 676؛زادالمسير، ج 1، ص 111
[5]. جامعالبيان، مج 1، ج 1، ص 692
[6]. همان، ص 715
[7]. مجمعالبيان، ج 1، ص 402؛ اسبابالنزول، ص 25
[8]. جامع البيان، مج 2، ج 2، ص 5
23[1]، 71[2]، 99[3]، 100[4]، 110[5]، 181[6]، 183[7]184[8]، 186[9]، 187[10]آلعمران/ 3؛ 18[11]، 41[12]، 57[13]، 64[14]، 68[15]مائده/ 5 و همچنين 91 انعام/ 6[16]از احبار و شخصيتهاى يهودى بنىقينقاع و اقدامات ايشان نام بردهاند.
پيروزى بدر موقعيت پيامبر را در برابر مخالفانش بهبود بخشيد. واقدى هيچ اشارهاى به چگونگى عهدشكنى بنى قينقاع نكرده و تنها به اين نكته بسنده كرده است كه پس از جنگ بدر كه اندكى پس از تغيير قبله روى داد، آنها رفتارهايى از خود نشان دادند كه حاكى از پيمان شكنى ايشان بود.[17]به نظر مىرسد بنىقينقاع با تكيه بر پشتوانه تاريخى خود در روابطشان با قبيله خزرج موقعيت پيامبر را ضعيفتر از موقعيت خود ارزيابى مىكردند.
از سوى ديگر پيامبر از پيمان شكنى بنىقينقاع نگران بود، از اين رو در برابر عملكرد بنىقينقاع ايشان را در بازارشان گرد هم آورد و از ايشان خواست پيش از آنكه گرفتار
فرهنگ و معارف قرآن، اعلام القرآن، 3جلد، مؤسسة بوستان كتاب - قم، چاپ: اول، 1385.
اعلام القرآن ؛ ج3 ؛ ص398
[1]. جامع البيان، مج 3، ج 3، ص 259؛مجمعالبيان، ج 2، ص 265
[2]. جامعالبيان، مج 3، ج 3، ص 421
[3]. همان، ج 4، ص 31
[4]. همان، ص 34
[5]. اسباب النزول، ص 78
[6]. جامع البيان، مج 3، ج 4، ص 258
[7]. اسباب النزول، ص 89
[8]. مجمعالبيان، ج 2، ص 463؛ زادالمسير،ج 2، ص 65
[9]. مجمعالبيان، ج 2، ص 465؛ اسبابالنزول، ص 89
[10]. التبيان، ج 3، ص 74
[11]. جامعالبيان، مج 4، ج 6، ص 224
[12]. مجمعالبيان، ج 3، ص 333- 334
[13]. جامع البيان، مج 4، ج 6، ص 391؛اسباب النزول، ص 134؛ التبيان، ج 3، ص 568؛ مجمعالبيان، ج 3، ص 365
[14]. زادالمسير، ج 2، ص 298
[15]. جامعالبيان، مج 4، ج 6، ص 417
[16]. التبيان، ج 4، ص 198؛ اسباب النزول،ص 147؛ مجمع البيان، ج 4، ص 108
[17]. المغازى، ج 1، ص 176
بلايى شوند كه مشركان قريش در بدر بدان تن دادند اسلام را بپذيرند؛ اما آنها در واكنش به تهديد پيامبر از ايشان خواستند آنها را با مكيان مقايسه نكند و خود را جنگجويانى معرفى كردند كه توانشان تنها با نبرد شناخته خواهد شد.[1]
همزمان با اين امر حادثهاى رخ داد كه روابط مسلمانان و بنىقينقاع را وارد مرحلهاى جديد كرد؛ يكى از زنان مسلمان كه در بازار بنىقينقاع نشسته بود لبه لباسش را به نيم تنه بالايى آن گره زدند و چون برخاست قسمتى از تنش نمايان شد و آنگاه بازاريان قينقاعى او را به سخره گرفتند. يكى از انصاريان به حمايت از آن زن شمشير كشيد و عامل اين اقدام را كشت. سپس خود وى به دست بنىقينقاع كشته شد.[2]در پى اين حادثه عبدالله بن ابى از بنىقينقاع خواست در قلعههاى خود مستقر شوند تا او نيز با هوادارانش به ايشان بپيوندد.
به نقل زهرى و واقدى پس از نزول آيه 58 انفال/ 8 پيامبر براى نبرد با ايشان لشكر كشيد:«و امّا تَخافَنَّ مِن قَومٍ خِيانَةً فَانبِذ الَيهِم عَلى سَواءٍ انَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الخانين/ و اگر از گروهى بيم خيانت داشتى پيمانشان را به نزدشان افكن زيرا خداوند خائنان را دوست ندارد».[3]
پيامبر در نيمه شوّال سال دوم (سه ماه پس از تغيير قبله و اندكى پس از پيروزى بدر) قلعههاى ايشان را محاصره كرد. بنىقينقاع پس از 15 روز محاصره و بدون هيچ شرطى تسليم شدند. در مدت محاصره، هيچ اقدام نظامى (تيراندازى و ...) از سوى بنىقينقاع صورت نگرفت و به نظر مىرسد ايشان خيلى زود از حمايت همپيمان خود عبداللّه بن ابىّ نااميد شدند. پيامبر يكى از انصار را مأمور بستن دستان مردان بنىقينقاع كرد. عبدالله بن ابىّ شتابان خود را به پيامبر رسانيد و دست خود را از پهلو وارد زره پيامبر كرد و مجدّانه از وى خواست از آنها درگذرد. پيامبر كه آثار خشم در چهرهاش نمايان شده بود، برخلاف ميل خود از مجازات ايشان چشم پوشيد و به ايشان سه روز مهلت داد تا آنجا را ترك كنند؛ آنگاه بنىقينقاع در پى تسويه حسابهاى مالى برآمدند و براى حركت آماده شدند.
عبدالله بن ابىّ كه احساس كرد مىتواند با درخواست خود حكم تبعيد آنها را نيز لغو كند،[1]. الطبقات، ج 2، ص 22- 23؛ الثقات، ج 1،ص 209
[2]. السيره النبويه، ج 2، ص 560- 561؛تاريخ الاسلام، ج 2، ص 146
[3]. المغازى، ج 1، ص 177-/ 180، تاريخطبرى، ج 2، ص 48- 49
به سمت خانه پيامبر رفت؛ امّا در مقابل خود يكى ديگر از خزرجيان همپيمان با قينقاع را يافت كه پيمان خود را با بنىقينقاع به نفع پيامبر لغو كرده و مانع ورود او شد. اصرار ابن ابىّ به درگيرى و به زخمى شدنش منتهى شد و آنگاه بود كه بنىقينقاع با درك موقعيت، عزم خود را براى حركت جزم كردند.[1]
براى عبدالله بن ابىّ حضور بنىقينقاع در يثرب اهميت حياتى داشت، از اين رو نگران وضعيت خزرج پس از تبعيد بنىقينقاع بود. آمارى كه از جنگجويان بنىقينقاع گزارش شده هم حكايت از توان قابل ملاحظه ايشان دارد؛ برخى منابع آنان را 700 جنگجو دانستهاند كه 400 تنشان زرهپوش بودند.[2]به روايت زهرى از ابن زبير يهوديان بنىقينقاع از شجاعترين يهوديان به شمار مىآمدند.[3]اين امر موجب شد عبدالله بن ابىّ كه نتوانسته بود در نبرد از ايشان حمايت كند كوتاهى خود را با حفظ مال و جانشان جبران كند، به اميد آنكه روزى دوباره بتواند آنها را به موطنشان باز گرداند و موقعيت خود را بهبود بخشد.
شايد بتوان گفت موافقت پيامبر با درخواست عبدالله بن ابىّ هم حكايت از آن دارد كه اوضاع و شرايط به گونهاى نبوده است كه به پيامبر اجازه مقاومت بدهد.
برخى روايات تفسيرى در ذيل برخى آيات از نقش عبدالله بن ابىّ در نبرد بنىقينقاع سخن گفتهاند:«يايُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لا تَتَّخِذوا اليَهودَ والنَّصرَى اولِياءَ بَعضُهُم اولِياءُ بَعضٍ ومَن يَتَوَلَّهُم مِنكُم فَانَّهُ مِنهُم انَّ اللَّهَ لا يَهدِى القَومَ الظلِمين* فَتَرَى الَّذينَ فى قُلوبِهِم مَرَضٌ يُسرِعونَ فيهِم يَقولونَ نَخشى ان تُصيبَنا دارَةٌ فَعَسَى اللَّهُ ان يَأتِىَ بِالفَتحِ او امرٍ مِن عِندِهِ فَيُصبِحوا عَلى ما اسَرّوا فى انفُسِهِم ندِمين».(مائده/ 5، 51- 52) در اين آيات خداوند از مؤمنان مىخواهد يهوديان و مسيحيان را دوستان خود نشمارند و گرنه در شمار آنها شناخته خواهند شد. بيماردلان (عبدالله بن ابىّ) در گرايش به آنها (بنىقينقاع) شتاب دارند و مىگويند كه ما نگران روزهاى سختيم. چه بسا خداوند ظفرى بياورد، آنگاه به سبب آنچه در دل پنهان مىكردند پشيمان خواهند شد.[4][1]. المغازى، ج 1، ص 176- 180؛ الدرر، ج1، ص 141؛ الطبقات، ج 2، ص 21؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 49
[2]. المغازى، ج 1، ص 177
[3]. همان، ص 178
[4]. السيرة النبويه، ج 2، ص 562
عموم مفسران آيه 12 آلعمران/ 3 را نيز پيشگويى قرآن از شكست ايشان دانسته و در اين باره از قبايل سهگانه يهود يثرب نام بردهاند:«قُل لِلَّذينَ كَفَروا سَتُغلَبونَ وتُحشَرونَ الى جَهَنَّمَ و بِئسَ المِهاد/ به كافران بگو كه شكست خواهيد خورد و به جهنم فرستاده خواهيد شد كه بد جايگاهى است».[1](آلعمران/ 3، 12) با توجه به اينكه خداوند در آغاز اين سوره، از نزول تورات سخن گفته، مفسران خطاب آيات بعدى را عمدتاً متوجه يهوديان دانسته و اين آيه را بر يهوديان شكست خورده تطبيق كردهاند؛ امّا تطبيق كافران بر يهود و همچنين تطبيق شكست بر شكست يهوديان از پيامبر در زندگى دنيوى چندان صريح نيست. ضمن آنكه واژه كافران در آيه، بر بتپرستان بيش از يهوديان قابل تطبيق است، در نتيجه به نظر مىرسد مفسران سدههاى نخست وعيدهاى خداوند به بتپرستان عرب را به يهوديان نسبت دادهاند تا ذهنيت منفى آيات را از بتپرستان عرب و از جمله قريش بازگردانند.
درباره غنايم بنىقينقاع جزئيات فراوانى گزارش نشده است. از برآيند گزارشها برمىآيد كه پيامبر از داراييهاى منقولشان تنها تجهيزات رزمى ايشان را به غنيمت گرفته باشد و از ميان آن افزون بر كنار نهادن خمس غنايم، چند شمشير، زره، نيزه و كمان براى خود برداشته است.[2]
بنىقينقاع پس از تبعيد
بنىقينقاع پس از تبعيد در مسير حركت به شمال به وادىالقرى رفتند (منطقه حاصلخيز نزديك مدينه كه ساكنان آن عمدتاً يهودى بودند) و پس از اندى به سمت شام رفته، در آنجا در منطقه اذرعات مستقر شدند.
منابع در گزارش حوادث جنگ احد در سال سوم هجرى آوردهاند كه عبدالله بن ابىّ با چند صد تن از هوادارانش براى پيوستن به سپاه اسلام آمده بودند كه پيامبر متوجه شد[1]. التفسير الكبير، ج 7، ص 200
[2]. الطبقات، ج 1، ص 486- 489؛ تركة النبىصلى الله عليه و آله، ج 1، ص 102
بخشى از ايشان از همپيمانان بنىقينقاعى وى هستند و از اينرو با اين سخن كه از مشركان يارى نمىطلبم، حضور ايشان را نپذيرفت.[1]اين گزارش هرچند مشهور است پذيرفتنى نيست، زيرا ايشان پيش از نبرد احد تبعيد شده بودند و افزون بر اين، يهوديان موحّد بودند و نمىتوان عنوان مشرك را بر ايشان تطبيق كرد.
به رغم تبعيد بنىقينقاع در سال دوم هجرى، در سالهاى بعد نيز گاه گزارشهايى از آنان به چشم مىخورد؛ از جمله اينكه تنى از آنها در نبرد خيبر در سپاه اسلام حضور داشتند.[2]ابنهشام نيز هنگامى كه منافقان مدينه را برمىشمرد تنى چند از بنىقينقاع را چون زيد بن لصيب، نعمان بن اوفى، رافع بن حريمله، رفاعة بن زيد، سلسلة بن برهام و كنانة بن صوريا نام مىبرد.[3]به نظر مىرسد اين عده پيش از تبعيد بنىقينقاع اسلام آورده بودند تا بتوانند در يثرب بمانند و شايد بتوان منافع اقتصادى را عامل محافظه كارى ايشان دانست، اگرچه منابع، بيشتر از اقدامات فرهنگى و سياسى ايشان بر ضدّ پيامبر ياد كردهاند[4]و كمتر از وضعيت اقتصادى ايشان سخنى هست.
منابع
اسباب النزول؛ الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ الاغانى؛ الاكتفاء بما تضمنه من مغازى رسول الله صلى الله عليه و آله؛ الام؛ البدء و التاريخ؛ تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير والاعلام؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخ المدينة المنوره؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تركة النبى صلى الله عليه و آله والسبل التى وجهها فيها؛ التفسير الكبير؛ جامعالبيان عن تأويل آى القرآن؛ الدرر فى اختصار المغازى و السير؛ دلائلالنبوة و معرفة احوال صاحب الشريعه؛ زادالمسير فى علم التفسير؛ السنن الكبرى؛ السيرة النبويه، ابن هشام؛ الطبقات الكبرى؛ عمدةالقارى؛ الكامل فى التاريخ؛ كتاب الثقات؛ المحبر؛ مجمعالبيان فى تفسيرالقرآن؛ معجم البلدان؛ المغازى.[1]. الطبقات، ج 2، ص 48
[2]. الام، ج 4، ص 276
[3]
[4]3-. السيرةالنبويه، ج 2، ص 369- 370؛المحبر، ص 470
بنىكنانه
على محمدى يدك
بنىكنانه: از قبايل بزرگ عدنانى ساكن حجاز
بنىكنانه در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله مجموعه قبايل عرب عدنانى بودند كه نسبشان به ابونضر كنانة بن خزيمة بن مدركة بن الياس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان مىرسيد.[1]
كنانة بن خزيمه، جد هفتم رسول خدا، پسران بسيارى داشت كه شمار آنها به 14 تن مىرسيد: نضر، عبد مناة، مالك، ملكان، عامر، حارث، عمرو، سعد، عوف، غنم، مخرمه، جرول، غزوان و حُدال.[2]بعضى از ايشان خود منشأ قبيلههاى كوچك و بزرگ ديگرى شدند و كنانه را در مناطق وسيعى از شبه جزيره عربستان گستراندند، چنانكه از نضر بن كنانه، قريش[3]و از عبد مناة بن كنانه تيرههاى بزرگى چون بنىبكر، بنىعامر، بنىليث، بنىديل (دوئل)، بنىضمره، بنىغفار و بنىمدلج و از نسل مالك بن كنانه تيرههاى بنىفراس، بنى حارث بن غنم، بنىعمرو و بنىنابغه شكل گرفتند. از ديگر فرزندان كنانه نيز تيرههايى پديدآمد كه از شهرت چندانى برخوردار نيستند.[4]
هرچند در مقطعى همه كنانه يك مجموعه بودهاند و گاه برخى از ويژگيهاى يكى از قبايل كنانه به عموم آنها نسبت داده شده است؛ اما از گزارشها برمىآيد كه در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله قريش كه خود بخشى از كنانه بودند مجموعهاى مستقل به شمار مىآمدهاند.
با توجه به گستردگى كنانيها، آنان در عصر جاهلى در مناطق وسيعى از حجاز، تهامه و[1]. معجم قبائل العرب، ج 3، ص 996- 997؛الأعلام، ج 5، ص 234
[2]. جمهرة النسب، ج 1، ص 193؛ انسابالاشراف، ج 11، ص 83؛ سبائك الذهب، ص 264- 265
[3]. جمهرة النسب، ج 1، ص 193؛ النسب، ص221؛ المفصل، ج 4، ص 26
[4]. جمهرة النسب، ج 1، ص 193- 237؛ النسب،ص 221- 225؛ انساب الاشراف، ج 11، ص 83- 147؛ معجم قبائل العرب، ج 3، ص 996- 997