پيشينه تاريخى
بنىمصطلق را از قبايلى دانستهاند كه در كنار كوه «حُبْشىّ» در پايين مكه گرد آمده، با قريش پيمان بستند كه تا شب و روز برپاست و تا كوه حبشى بر جاى خود استوار است در مقابل ديگران متحد باشند و از اين رو آنان را به نام آن كوه «احابيش قريش» خواندهاند.[1](ظ بنىليث) گرچه قبايلى را كه با خزاعه پيمان داشتهاند شايد بتوان از همپيمانان بنىمصطلق نيز به شمار آورد؛ اما بايد از بنىمدلج به عنوان مهمترين همپيمان بنى مصطلق نام برد.[2]درباره زير مجموعههاى بنىمصطلق اطلاع چندانى وجود ندارد.
غزوه بنىالمصطلق
اين غزوه را به سبب نسبتهاى مختلف به نامهايى گوناگون مىشناسند؛ غزوه مُرَيْسيع[3]به اعتبار آب آنها در نجد، غزوه نجد از آن رو كه آب مريسيع در آن سرزمين جارى بود[4]و غزوه بنىمصطلق به سبب آنكه اين نبرد با تيره بنىمصطلق روى داد. برخى برخلاف مشهور اين غزوه را به نام محارب هم ناميدهاند؛ اما به نظر برخى، محارب نام غزوه ديگرى است.[5]
بنا به گزارشها بنى مصطلق به رياست حارث بن ابى ضرار به همراه گروهى از صحرانشينان با خريد سلاح و تداركات لازم آماده نبرد با رسول خدا صلى الله عليه و آله شدند. در پى اين اقدام رسول خدا صلى الله عليه و آله ابتدا بُرَيدة بن حصيب اسلمى را براى كسب اطلاع به سوى بنى مصطلق فرستاد. بريده نزد آنان چنين وانمود كرد كه مىخواهد به كمك بنىمصطلق[1]. المنمق، ص 229- 231؛ لسان العرب، ج 3،ص 21، «حبش»
[2]. الطبقات، ج 2، ص 48
[3]. الطبقات، ج 8، ص 93؛ الآحاد والمثانى،ج 5، ص 283؛ الثقات، ج 1، ص 263
[4]. معجم مااستعجم، ج 3، ص 88
[5]. السيرة الحلبيه، ج 2، ص 278
بيايد و چون از آمادگى آنان براى نبرد با مسلمانان آگاه شد بازگشت و به رسول خدا صلى الله عليه و آله اطلاع داد. پيامبر صلى الله عليه و آله نيز مسلمانان را از ماجرا آگاه ساخت و براى نبرد گسيل داشت.
درباره زمان اين غزوه اختلاف است؛ به گفته واقدى و برخى ديگر[1]در روز دوشنبه دوم شعبان سال پنجم هجرى رخ داد؛ اما برخى زمان آن را روز شنبه اول ماه شعبان[2]سال ششم دانستهاند.[3]بخارى نيز به نقل از موسى بن عُقْبَه زمان آن را سال چهارم گفته است.[4]
بيشتر منابع گفتهاند: رسول خدا صلى الله عليه و آله زيد بن حارثه را در مدينه گماشت؛ اما از ابوذر و ديگران نيز به عنوان جانشين پيامبر در مدينه ياد شده است.[5]در اين غزوه پيامبر دو تن از همسرانش (عايشه و ام سلمه) را همراه داشت.[6]شمار سپاه اسلام را 700 نفر ثبت كردهاند.[7]آنان 30 اسب داشتند كه 10 اسب از مهاجران و 20 اسب از انصار بود.
رسول خدا نيز دو اسب داشت. اميرمؤمنان، امام على عليه السلام از جمله اسبسواران بودند.[8]بسيارى از منافقان نيز كه پيش از اين در غزوهها شركت نمىكردند، در اين غزوه به طمع غنيمت و امور دنيوى و نيز نزديك بودن مسير، با رسول خدا صلى الله عليه و آله همراه شدند.[9]
مسلمانان در مسير خود در بُقْعاء به جاسوسى از بنىمصطلق برخورد كردند كه براى كسب خبر از سپاه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرستاده شده بود. چون از او خبر گرفتند اظهار بىاطلاعى كرد؛ اما پس از تهديد خبر داد كه حارث بن ابى ضرار با گروهى فراوان براى نبرد با مسلمانان آماده شدهاند. پس از اين حارث بن ابى ضرار و يارانش از حركت مسلمانان براى نبرد آگاه شدند و دريافتند كه جاسوس آنان اسير و كشته شده است.
حارث و يارانش از اين خبر به شدت اندوهگين و هراسان شدند و سپس كسانى كه با بنىمصطلق همراه شده بودند پراكنده شدند.
رسول خدا در كنار آب مُرَيْسيع فرود آمد و در همان حدود نبرد آغاز شد. شعار[1]. المغازى، ص 404؛ الطبقات، ج 2، ص 48
[2]. المحبر، ص 114
[3]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 3، ص289؛ المحبر، ص 114؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 109
[4]. صحيح البخارى، ج 5، ص 55
[5]. التنبيه و الاشراف، ص 215؛ عيونالاثر، ج 2، ص 79؛ سبل الهدى، ج 4، ص 344
[6]. المغازى، ج 2، ص 426- 428
[7]. السيرةالنبويه، ابن كثير، ج 3، ص 297
[8]
[9]8-. المغازى، ج 1، ص 405
مسلمانان در اين غزوه بنا بر روايتى «ألا إلى الله ألامر»[1]و بنابر گزارشى «يا منصورُ امِتْ» بود.[2]گفتهاند: حمله مسلمانان چنان غافلگيرانه بود كه 10 نفر از بنىمصطلق كشته شدند.
بسيارى از مردها از جمله رهبر بنىمصطلق گريختند و زنان و كودكانشان به اسارت درآمدند كه شمار اسيران را حدود 100 خانواده[3]و مقدار غنايم را 000/ 2 شتر و 000/ 500 گوسفند دانستهاند.[4]
جُويرِيّه دختر حارث بن ابى ضِرار در شمار اسيران و سهم ثابت بن قيس بود كه از سوى رسول خدا صلى الله عليه و آله آزاد شد و به ازدواج آن حضرت درآمد. سپس تمام زنان بنى مصطلق كه به اسارت مسلمانان درآمده بودند آزاد شدند، از اين رو عايشه گفت: از جويريه زنى بابركتتر براى زنان قبيلهاش نديدم كه پس از ازدواج با پيامبر صلى الله عليه و آله 100 خانوار آنان آزاد شدند.[5]برخى از اسيران نيز با پرداخت فديه آزاد شدند[6]؛ همچنين گفته شده: مقرر شده بود ايشان فديه بدهند؛ اما مسلمانان به احترام پيامبر كه داماد بنىمصطلق شناخته مىشد اسيران خود را بدون فديه آزاد كردند.[7]
برخى مفسران آيه«لَن يَضُرّوكُم الّا اذىً و ان يُقتِلوكُم يُوَلّوكُمُ الادبارَ ثُمَّ لا يُنصَرون»(آل عمران/ 3، 111) را خبر غيبى قرآن و حاكى از پيروزيهاى رسول خدا صلى الله عليه و آله و فرار دشمنان از جمله بنىمصطلق دانستهاند.[8]مفاد آيه اين است كه آنان هرگز نمىتوانند به شما زيان برسانند، جز آزارهاى مختصر و اگر با شمار پيكار كنند، به شما پشت خواهند كرد.
سپس كسى آنان را يارى نمىكند.
از گزارشهاى متعدد درباره برخى حوادث اين غزوه چنين برمىآيد كه مسلمانان در اين غزوه با مشكل كمآبى روبهرو بودند، به گونهاى كه برخى مسلمانان براى غسلهاى[1]. بحارالانوار، ج 19، ص 163
[2]. بحارالانوار، ج 20، ص 290
[3]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 111
[4]. المغازى، ج 1، ص 410؛ الطبقات، ج 2، ص49
[5]. المحبر، ص 90؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 111
[6]. المغازى، ج 1، ص 412؛ الطبقات، ج 2، ص49
[7]. المغازى، ج 1، ص 411
[8]. روضالجنان، ج 5، ص 16
واجب خود دچار مشكل شدند از اين رو آيه تيمم نازل شد و دستور تيمم را بيان كرد.[1]بخشى از اين آيه چنين است:«... و ان كُنتُم مَرضى او عَلى سَفَرٍ او جاءَ احَدٌ مِنكُم مِنَ الغاطِ او لمَستُمُ النّساءَ فَلَم تَجِدوا ماءً فَتَيَمَّموا صَعيدًا طَيّبًا فامسَحوا بِوُجوهِكُم وايديكُم انَّ اللَّهَ كانَ عَفُوًّا غَفُورا/و اگر بيماريد يا مسافر يا يكى از شما از قضاى حاجت آمد يا با زنان درآميختهايد و آب نيافتهايد، پس بر خاكى پاك تيمم كنيد، و صورت و دستهايتان را مسح كنيد كه خداوند بخشنده و آمرزنده است». (نساء/ 4، 43) برخى منابع درباره معجزهاى از پيامبر در ارتباط با مشكل كم آبى مسلمانان آوردهاند كه وقتى رسول خدا دست در ظرف مىبرد چندان از انگشتان آن حضرت آب مىجوشيد كه سپاهى عظيم از آن نوشيده، سيراب مىشدند و از آن توشه برمىداشتند. شدت كمآبى حتى به درگيرى ميان مهاجر و انصار انجاميد. منابع تفسيرى نزول آيات متفاوتى را به اين درگيرى مرتبط مىدانند. بر پايه گزارشى مشهور پس از غزوه بنى مصطلق رسول خدا صلى الله عليه و آله بر سر چاهى كمآب فرود آمدند و در اين هنگام براى برداشتن آب بين سِنان بن وَبْر و جَهْجَاه بن مسعود (يا انَس بن سيار و جهجاه بن سعيد به سبب گير كردن دلو آنان به يكديگر[2]) درگيرى رخ داد. جهجاه با دست به صورت سنان زد و صورت وى خونين شد. سپس سنان از خزرجيان و جهجاه از قريشيان يارى خواستند و چيزى نمانده بود كه فتنهاى برپا شود. از سويى منافق مشهور، عبدالله بن ابَىّ، از ماجرا باخبر شد و با انتقاد از گرايش مردم به دين اسلام و يارى رسول خدا صلى الله عليه و آله به يارانش گفت: اگر به مدينه بازگردم عزيزان را وادار مىكنم تا ذليلان را از شهر بيرون رانند. زيدبن ارقم كه در آن زمان هنوز بالغ نشده بود در ميان اين جمع بود و ماجراى عبدالله بن ابىّ و سخنان وى را به رسول خدا صلى الله عليه و آله خبر داد؛ اما عبدالله بن ابى در حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله زيد بن ارقم را به سبب نابالغ بودنش تكذيب و از رسول خدا صلى الله عليه و آله عذرخواهى كرد. به همين مناسبت آيات ذيل از سوره منافقون نازل شد و ضمن بازگو كردن سخنان عبدالله بن ابىّ، با صراحت نفاق او را تبيين كرد. رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز زيد بن ارقم را تصديق فرمود[3]:«... هُمُ الَّذينَ يَقولونَ لا تُنفِقوا عَلى مَن عِندَ رَسولِ اللَّهِ[1]. المبسوط، ج 1، ص 106؛ تفسير قرطبى، ج5، ص 139- 140
[2]. ر. ك: تفسير قمى، ج 2، ص 382
[3]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 3، ص290- 295؛ تفسير قمى، ج 2، ص 382- 383؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 110
حَتّى يَنفَضّوا ولِلَّهِ خَزانُ السَّموتِ والارضِ ولكِنَّ المُنفِقينَ لايَفقَهون* يَقولونَ لَن رَجَعنا الَى المَدينَةِ لَيُخرِجَنَّ الاعَزُّ مِنها الاذَلَّ و لِلَّهِ العِزَّةُ و لِرَسولِهِ و لِلمُؤمِنينَ و لكِنَّ المُنفِقينَ لايَعلَمون».(منافقون/ 63، 1- 8) برخى از منابع نيز بر مبناى روايت ابنعباس اين درگيرى را در كنار آب مريسيع و بين غلام عبدالله ابىّ و غلام عمربن خطاب مىدانند و افزودهاند كه پس از آگاه شدن عمر از سخنان ناشايست عبدالله درصدد برخورد با او برآمد. بر طبق اين روايت نزول آيه 14 جاثيه/ 45 در اين باره است[1]:«قُل لِلَّذينَ ءامَنوا يَغفِروا لِلَّذينَ لا يَرجونَ ايّامَ اللَّهِ لِيَجزِىَ قَومًا بِما كانوا يَكسِبون/به مؤمنان بگو: تا از كسانى كه به روزهاى پيروزىخدا اميد ندارند مورد عفو قرار دهند تا خداوند هر گروهى را به سببآنچه مرتكب مىشدهاند جزا دهد»؛ ولى با توجه به مكى بودن سوره جاثيه شايد بتوان در شأن نزول مذكور خدشه كرد و بايد اين آيه را تطبيق مفسّران بر ماجراى درگيرى دانست.
همچنين برخى مفسران از جمله ابن كثير نيز نزول آيات 73- 74 توبه/ 9 را در اين درگيرى دانسته و صدور فرمان جهاد با كافران و منافقان را در اين حادثه مىدانند[2]:
«يايُّهَا النَّبِىُّ جهِدِ الكُفّارَ والمُنفِقينَ واغلُظ عَلَيهِم ومَأوهُم جَهَنَّمُ و بِئسَ المَصير يَحلِفونَ بِاللَّهِ ما قالوا ولَقَد قالوا كَلِمَةَ الكُفرِ وكَفَروا بَعدَ اسلمِهِم وهَمّوا بِما لَم يَنالوا وما نَقَموا الّا ان اغنَهُمُ اللَّهُ و رَسولُهُ مِن فَضلِهِ فَان يَتوبوا يَكُ خَيرًا لَهُم و ان يَتَوَلَّوا يُعَذّبهُمُ اللَّهُ عَذابًا اليمًا فِى الدُّنيا والأخِرَةِ و ما لَهُم فِى الارضِ مِن ولِىّ و لانَصير/اى پيامبر با كافران و منافقان جهاد كن و بر آنان سخت بگير. جايگاهشان جهنم و چه بد سرنوشتى است. به خدا سوگند ياد مىكنند كه سخن ناروانگفتهاند، در حالى كه قطعاً سخنان كفرآميز گفته و پس از اسلام آوردنشان كافر شدهاند و تصميم به كار خطرناكىگرفتند كه به آن نرسيدند. آنان فقط از اين انتقام مىگيرند كه خداوند و رسولش آنان را از فضل خود[1]. اسباب النزول، ص 253- 254؛ زادالمسير،ج 7، ص 125
[2]. زادالمسير، ج 3، ص 319؛ تفسير ابنكثير، ج 2، ص 385- 386؛ سبل الهدى، ج 3، ص 417
بىنياز ساختند، با اين حال اگر توبه كنند براى آنان بهتر است و اگر روىگردانند خداوند آنان را در دنيا و آخرت به مجازات دردناكى كيفر خواهد داد و در سراسر زمين يار و ياورى نخواهند داشت».
با توجه به شهرت ماجراى درگيرى مسلمانان با يكديگر و نزول آيات سوره منافقون در اين خصوص به نظر مىرسد مرتبط دانستن نزول برخى آيات سوره توبه با اين حادثه بر اثر درآميخته شدن برخى از گزارشها با يكديگر باشد، چنانكه ابن كثير در پايان اين گزارش به اين اشتباه نيز اشاره كرده است.[1]
بر پايه گزارشى در غزوه بنىمصطلق شب هنگام آيات 1- 2 حجّ/ 22 نازل شد و آن حضرت آنها را براى مسلمانان خواند و از آنان پرسيد: آيا مىدانيد قيامت چه روزى است؟ آنان گفتند: خدا و رسولش داناترند. سپس آن حضرت بخشى از ويژگيهاى روز قيامت و احوال بندگان در آن روز را بيان فرمود و مسلمانان بسيار گريستند[2]:«يايُّهَا النّاسُ اتَّقوا رَبَّكُم انَّ زَلزَلَةَ السّاعَةِ شَىءٌ عَظيم* يَومَ تَرَونَها تَذهَلُ كُلُّ مُرضِعَةٍ عَمّا ارضَعَت و تَضَعُ كُلُّ ذاتِ حَملٍ حَملَها و تَرَى النّاسَ سُكرى و ما هُم بِسُكرى و لكِنَّ عَذابَ اللَّهِ شَديد».(حجّ/ 22، 1- 2)
داستان افك
از حوادث مهمى كه در غزوه بنىمصطلق بنا بر نقل مشهور براى عايشه رخ داد داستان افك بود. بنا بر گزارشهايى، عايشه در بازگشت از غزوه بنىمصطلق هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در منزلى توقف كرد براى قضاى حاجت از جمع فاصله گرفت و چون بازگشت متوجه شد گردنبندش گم شده و چون براى يافتن آن به جست و جو پرداخت رسول خدا صلى الله عليه و آله و يارانش حركت كردند و عايشه از قافله دور ماند. وى به همراه صفوان بن معطل خود را به قافله رساند و اين تأخير، زمينه اتهام را فراهم ساخت. اين داستان به حديث افك مشهور[3]و آيه 11 نور/ 24:«انَّ الَّذينَ جاء و بِالافكِ عُصبَةٌ مِنكُم لا تَحسَبوهُ شَرًّا لَكُم بَل هُوَ خَيرٌ لَكُم لِكُلّ امرِىٍ مِنهُم مَا اكتَسَبَ مِنَ الاثمِ والَّذى تَوَلّى كِبرَهُ[1]. تفسير ابن كثير، ج 2، ص 386
[2]. تفسير بغوى، ج 3، ص 230- 231؛ مجمعالبيان، ج 7، ص 112؛ الدرالمنثور، ج 4، ص 343- 344
[3]. تاريخ المدينه، ج 1، ص 319- 321؛الكامل، ج 2، ص 195- 199
مِنهُم لَهُ عَذابٌ عَظيم»درباره آن نازل شد.[1](ظ قصه افك)
ماجراى وليد
پس از غزوه بنىمصطلق رسول خدا صلى الله عليه و آله وليد بن عقبة بن ابى معيط را براى دريافت صدقات (زكات[2]) به قبيله بنىالمصطلق فرستاد. آنان با آگاهى از اين موضوع شادمان از منازل خود خارج شده، به استقبال وليد آمدند؛ اما وليد (آنان را ترساند و[3]) به مدينه بازگشت و با گزارشى دروغ به رسول خدا صلى الله عليه و آله خبر داد كه بنىمصطلق مرتد شده و به قصد كشتن او از منزلشان خارج شدهاند. در اين هنگام آيه«ان جاءَكُم فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنوا ان تُصيبوا قَومًا بِجَهلَةٍ فَتُصبِحوا عَلى ما فَعَلتُم ندِمين»(حجرات/ 49، 6) نازل شد. اين آيه با فاسق دانستن وليد، به تحقيق درباره خبر گزارشگر فاسق دستور داد[4]، از اين رو رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: درنگ و تحقيق از خداوند و عجله از شيطان است.[5]برخى گفتهاند:
رفتار وليد به كدورت و دشمنى وى با بنىمصطلق در دوره جاهلى باز مىگردد.[6]به نظر زمخشرى از آيه بعد به دست مىآيد كه عدهاى مىخواستهاند رسول خدا صلى الله عليه و آله را بر ضدّ بنىمصطلق تحريك كنند و از اين رو نكوهش شدند[7]:«واعلَموا انَّ فيكُم رَسولَ اللَّهِ لَو يُطيعُكُم فى كَثيرٍ مِنَ الامرِ لَعَنِتُّم ولكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ الَيكُمُ الايمنَ و زَيَّنَهُ فى قُلوبِكُم و كَرَّهَ الَيكُمُ الكُفرَ والفُسوقَ والعِصيانَ اولكَ هُمُ الرّاشِدون/و بدانيد رسول خدا صلى الله عليه و آله در ميان شماست. اگر در بسيارى از كارها از رأى و ميلشما پيروى كند قطعاً دچار زحمت مىشويد؛ ليكن خدا ايمان را براى شما دوست داشتنى گردانيد و آن را در دلهاى شما بياراست و كفر و پليدكارى و سركشى را در نظرتان ناخوشايند ساخت. آنان كه چنيناند[1]. ر. ك: تاريخ المدينه، ج 1، ص 322
[2]. كشف الاسرار، ج 9، ص 249
[3]. تفسير عبدالرزاق، ج 3، ص 220
[4]. جامع البيان، مج 13، ج 26، ص 160؛التبيان، ج 9، ص 343؛ التفسير الكبير، ج 10، ص 119
[5]. تفسير ثعالبى، ج 3، ص 212
[6]. الكشاف، ج 4، ص 359؛ مجمع البيان، ج9، ص 198؛ تفسير قرطبى، ج 16، ص 205
[7]. الكشاف، ج 4، ص 361
رهيافتگانند.» (حجرات/ 49، 7)
شخصيتها
برخى از افراد مهم و برجسته تاريخ از قبيله بنىمصطلق بودهاند؛ اما بسيارى از آنان را به سبب آنكه بنى مصطلق شاخهاى از خزاعه است با نسبت خزاعى مىشناسند، با اين حال برخى از اين افراد با همان نسبت «مصطلقى» شهرت دارند. مشهورترين عضو آنان جُوَيريّه است. وى دختر حارث بن ابى ضرار رئيس قبيله بنىمصطلق و همسر پسرعمويش (مسافع بن صفوان مصطلقى يا صفوان بن مالك) بود كه در غزوه بنىمصطلق مانند ساير زنان اين قبيله اسير شد و در شمار غنايم يكى از مسلمانان به نام ثابت بن قيس بن شماس يا پسر عموى او درآمد. سپس مقرر شد در برابر مبلغى آزاد شود. جويريه نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و براى آزادى خود يارى خواست. رسول اكرم صلى الله عليه و آله با پرداخت آن مبلغ معين او را آزاد كرد و به ازدواج خود درآورد. وى به هنگام اسارت 20 سال داشت و در سال 50 يا 56 در سنّ 65 سالگى درگذشت.[1]گفتهاند نامش «بَرَّه» بود[2]و رسول خدا صلى الله عليه و آله او را جُويريّه ناميد.[3]
حارث رهبر بنىمصطلق و پدر جويريه، پس از اسارت دخترش به مدينه آمد تا با پرداخت فديه او را آزاد كند. وى در بين راه به شترانش نگريست و علاقهمند شد آنها را نگه دارد، از اين رو آنها را در درهاى پنهان كرد و به حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد و فديه دخترش را پرداخت؛ اما آن حضرت از محل پنهان كردن شترانش پرسيد. او كه اين خبر غيبى آن حضرت را ديد شهادتين گفت و مسلمان شد.[4]پسر وى عمرو راوى حديث[5]و پسر ديگرش عبدالله[6]از صحابه پيامبر بود[7]؛ همچنين همسر عبد الرحمن برادر[1]. الطبقات، ج 8، ص 95؛ ر. ك: تاريخدمشق، ج 3، ص 219؛ الاصابه، ج 8، ص 73- 74
[2]. المحبر، ص 89؛ تفسير قرطبى، ج 14، ص109
[3]. تفسير قرطبى، ج 14، ص 109
[4]. الاصابه، ج 1، ص 673- 674
[5]. تاريخ دمشق، ج 33، ص 103؛ سير اعلامالنبلاء، ج 1، ص 476
[6]. الاصابه، ج 4، ص 42
[7]. الطبقات، ج 2، ص 241؛ المعجم الكبير،ج 17، ص 44؛ فتح البارى، ج 11، ص 239