واجب خود دچار مشكل شدند از اين رو آيه تيمم نازل شد و دستور تيمم را بيان كرد.[1]بخشى از اين آيه چنين است:«... و ان كُنتُم مَرضى او عَلى سَفَرٍ او جاءَ احَدٌ مِنكُم مِنَ الغاطِ او لمَستُمُ النّساءَ فَلَم تَجِدوا ماءً فَتَيَمَّموا صَعيدًا طَيّبًا فامسَحوا بِوُجوهِكُم وايديكُم انَّ اللَّهَ كانَ عَفُوًّا غَفُورا/و اگر بيماريد يا مسافر يا يكى از شما از قضاى حاجت آمد يا با زنان درآميختهايد و آب نيافتهايد، پس بر خاكى پاك تيمم كنيد، و صورت و دستهايتان را مسح كنيد كه خداوند بخشنده و آمرزنده است». (نساء/ 4، 43) برخى منابع درباره معجزهاى از پيامبر در ارتباط با مشكل كم آبى مسلمانان آوردهاند كه وقتى رسول خدا دست در ظرف مىبرد چندان از انگشتان آن حضرت آب مىجوشيد كه سپاهى عظيم از آن نوشيده، سيراب مىشدند و از آن توشه برمىداشتند. شدت كمآبى حتى به درگيرى ميان مهاجر و انصار انجاميد. منابع تفسيرى نزول آيات متفاوتى را به اين درگيرى مرتبط مىدانند. بر پايه گزارشى مشهور پس از غزوه بنى مصطلق رسول خدا صلى الله عليه و آله بر سر چاهى كمآب فرود آمدند و در اين هنگام براى برداشتن آب بين سِنان بن وَبْر و جَهْجَاه بن مسعود (يا انَس بن سيار و جهجاه بن سعيد به سبب گير كردن دلو آنان به يكديگر[2]) درگيرى رخ داد. جهجاه با دست به صورت سنان زد و صورت وى خونين شد. سپس سنان از خزرجيان و جهجاه از قريشيان يارى خواستند و چيزى نمانده بود كه فتنهاى برپا شود. از سويى منافق مشهور، عبدالله بن ابَىّ، از ماجرا باخبر شد و با انتقاد از گرايش مردم به دين اسلام و يارى رسول خدا صلى الله عليه و آله به يارانش گفت: اگر به مدينه بازگردم عزيزان را وادار مىكنم تا ذليلان را از شهر بيرون رانند. زيدبن ارقم كه در آن زمان هنوز بالغ نشده بود در ميان اين جمع بود و ماجراى عبدالله بن ابىّ و سخنان وى را به رسول خدا صلى الله عليه و آله خبر داد؛ اما عبدالله بن ابى در حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله زيد بن ارقم را به سبب نابالغ بودنش تكذيب و از رسول خدا صلى الله عليه و آله عذرخواهى كرد. به همين مناسبت آيات ذيل از سوره منافقون نازل شد و ضمن بازگو كردن سخنان عبدالله بن ابىّ، با صراحت نفاق او را تبيين كرد. رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز زيد بن ارقم را تصديق فرمود[3]:«... هُمُ الَّذينَ يَقولونَ لا تُنفِقوا عَلى مَن عِندَ رَسولِ اللَّهِ[1]. المبسوط، ج 1، ص 106؛ تفسير قرطبى، ج5، ص 139- 140
[2]. ر. ك: تفسير قمى، ج 2، ص 382
[3]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 3، ص290- 295؛ تفسير قمى، ج 2، ص 382- 383؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 110
حَتّى يَنفَضّوا ولِلَّهِ خَزانُ السَّموتِ والارضِ ولكِنَّ المُنفِقينَ لايَفقَهون* يَقولونَ لَن رَجَعنا الَى المَدينَةِ لَيُخرِجَنَّ الاعَزُّ مِنها الاذَلَّ و لِلَّهِ العِزَّةُ و لِرَسولِهِ و لِلمُؤمِنينَ و لكِنَّ المُنفِقينَ لايَعلَمون».(منافقون/ 63، 1- 8) برخى از منابع نيز بر مبناى روايت ابنعباس اين درگيرى را در كنار آب مريسيع و بين غلام عبدالله ابىّ و غلام عمربن خطاب مىدانند و افزودهاند كه پس از آگاه شدن عمر از سخنان ناشايست عبدالله درصدد برخورد با او برآمد. بر طبق اين روايت نزول آيه 14 جاثيه/ 45 در اين باره است[1]:«قُل لِلَّذينَ ءامَنوا يَغفِروا لِلَّذينَ لا يَرجونَ ايّامَ اللَّهِ لِيَجزِىَ قَومًا بِما كانوا يَكسِبون/به مؤمنان بگو: تا از كسانى كه به روزهاى پيروزىخدا اميد ندارند مورد عفو قرار دهند تا خداوند هر گروهى را به سببآنچه مرتكب مىشدهاند جزا دهد»؛ ولى با توجه به مكى بودن سوره جاثيه شايد بتوان در شأن نزول مذكور خدشه كرد و بايد اين آيه را تطبيق مفسّران بر ماجراى درگيرى دانست.
همچنين برخى مفسران از جمله ابن كثير نيز نزول آيات 73- 74 توبه/ 9 را در اين درگيرى دانسته و صدور فرمان جهاد با كافران و منافقان را در اين حادثه مىدانند[2]:
«يايُّهَا النَّبِىُّ جهِدِ الكُفّارَ والمُنفِقينَ واغلُظ عَلَيهِم ومَأوهُم جَهَنَّمُ و بِئسَ المَصير يَحلِفونَ بِاللَّهِ ما قالوا ولَقَد قالوا كَلِمَةَ الكُفرِ وكَفَروا بَعدَ اسلمِهِم وهَمّوا بِما لَم يَنالوا وما نَقَموا الّا ان اغنَهُمُ اللَّهُ و رَسولُهُ مِن فَضلِهِ فَان يَتوبوا يَكُ خَيرًا لَهُم و ان يَتَوَلَّوا يُعَذّبهُمُ اللَّهُ عَذابًا اليمًا فِى الدُّنيا والأخِرَةِ و ما لَهُم فِى الارضِ مِن ولِىّ و لانَصير/اى پيامبر با كافران و منافقان جهاد كن و بر آنان سخت بگير. جايگاهشان جهنم و چه بد سرنوشتى است. به خدا سوگند ياد مىكنند كه سخن ناروانگفتهاند، در حالى كه قطعاً سخنان كفرآميز گفته و پس از اسلام آوردنشان كافر شدهاند و تصميم به كار خطرناكىگرفتند كه به آن نرسيدند. آنان فقط از اين انتقام مىگيرند كه خداوند و رسولش آنان را از فضل خود[1]. اسباب النزول، ص 253- 254؛ زادالمسير،ج 7، ص 125
[2]. زادالمسير، ج 3، ص 319؛ تفسير ابنكثير، ج 2، ص 385- 386؛ سبل الهدى، ج 3، ص 417
بىنياز ساختند، با اين حال اگر توبه كنند براى آنان بهتر است و اگر روىگردانند خداوند آنان را در دنيا و آخرت به مجازات دردناكى كيفر خواهد داد و در سراسر زمين يار و ياورى نخواهند داشت».
با توجه به شهرت ماجراى درگيرى مسلمانان با يكديگر و نزول آيات سوره منافقون در اين خصوص به نظر مىرسد مرتبط دانستن نزول برخى آيات سوره توبه با اين حادثه بر اثر درآميخته شدن برخى از گزارشها با يكديگر باشد، چنانكه ابن كثير در پايان اين گزارش به اين اشتباه نيز اشاره كرده است.[1]
بر پايه گزارشى در غزوه بنىمصطلق شب هنگام آيات 1- 2 حجّ/ 22 نازل شد و آن حضرت آنها را براى مسلمانان خواند و از آنان پرسيد: آيا مىدانيد قيامت چه روزى است؟ آنان گفتند: خدا و رسولش داناترند. سپس آن حضرت بخشى از ويژگيهاى روز قيامت و احوال بندگان در آن روز را بيان فرمود و مسلمانان بسيار گريستند[2]:«يايُّهَا النّاسُ اتَّقوا رَبَّكُم انَّ زَلزَلَةَ السّاعَةِ شَىءٌ عَظيم* يَومَ تَرَونَها تَذهَلُ كُلُّ مُرضِعَةٍ عَمّا ارضَعَت و تَضَعُ كُلُّ ذاتِ حَملٍ حَملَها و تَرَى النّاسَ سُكرى و ما هُم بِسُكرى و لكِنَّ عَذابَ اللَّهِ شَديد».(حجّ/ 22، 1- 2)
داستان افك
از حوادث مهمى كه در غزوه بنىمصطلق بنا بر نقل مشهور براى عايشه رخ داد داستان افك بود. بنا بر گزارشهايى، عايشه در بازگشت از غزوه بنىمصطلق هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در منزلى توقف كرد براى قضاى حاجت از جمع فاصله گرفت و چون بازگشت متوجه شد گردنبندش گم شده و چون براى يافتن آن به جست و جو پرداخت رسول خدا صلى الله عليه و آله و يارانش حركت كردند و عايشه از قافله دور ماند. وى به همراه صفوان بن معطل خود را به قافله رساند و اين تأخير، زمينه اتهام را فراهم ساخت. اين داستان به حديث افك مشهور[3]و آيه 11 نور/ 24:«انَّ الَّذينَ جاء و بِالافكِ عُصبَةٌ مِنكُم لا تَحسَبوهُ شَرًّا لَكُم بَل هُوَ خَيرٌ لَكُم لِكُلّ امرِىٍ مِنهُم مَا اكتَسَبَ مِنَ الاثمِ والَّذى تَوَلّى كِبرَهُ[1]. تفسير ابن كثير، ج 2، ص 386
[2]. تفسير بغوى، ج 3، ص 230- 231؛ مجمعالبيان، ج 7، ص 112؛ الدرالمنثور، ج 4، ص 343- 344
[3]. تاريخ المدينه، ج 1، ص 319- 321؛الكامل، ج 2، ص 195- 199
مِنهُم لَهُ عَذابٌ عَظيم»درباره آن نازل شد.[1](ظ قصه افك)
ماجراى وليد
پس از غزوه بنىمصطلق رسول خدا صلى الله عليه و آله وليد بن عقبة بن ابى معيط را براى دريافت صدقات (زكات[2]) به قبيله بنىالمصطلق فرستاد. آنان با آگاهى از اين موضوع شادمان از منازل خود خارج شده، به استقبال وليد آمدند؛ اما وليد (آنان را ترساند و[3]) به مدينه بازگشت و با گزارشى دروغ به رسول خدا صلى الله عليه و آله خبر داد كه بنىمصطلق مرتد شده و به قصد كشتن او از منزلشان خارج شدهاند. در اين هنگام آيه«ان جاءَكُم فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنوا ان تُصيبوا قَومًا بِجَهلَةٍ فَتُصبِحوا عَلى ما فَعَلتُم ندِمين»(حجرات/ 49، 6) نازل شد. اين آيه با فاسق دانستن وليد، به تحقيق درباره خبر گزارشگر فاسق دستور داد[4]، از اين رو رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: درنگ و تحقيق از خداوند و عجله از شيطان است.[5]برخى گفتهاند:
رفتار وليد به كدورت و دشمنى وى با بنىمصطلق در دوره جاهلى باز مىگردد.[6]به نظر زمخشرى از آيه بعد به دست مىآيد كه عدهاى مىخواستهاند رسول خدا صلى الله عليه و آله را بر ضدّ بنىمصطلق تحريك كنند و از اين رو نكوهش شدند[7]:«واعلَموا انَّ فيكُم رَسولَ اللَّهِ لَو يُطيعُكُم فى كَثيرٍ مِنَ الامرِ لَعَنِتُّم ولكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ الَيكُمُ الايمنَ و زَيَّنَهُ فى قُلوبِكُم و كَرَّهَ الَيكُمُ الكُفرَ والفُسوقَ والعِصيانَ اولكَ هُمُ الرّاشِدون/و بدانيد رسول خدا صلى الله عليه و آله در ميان شماست. اگر در بسيارى از كارها از رأى و ميلشما پيروى كند قطعاً دچار زحمت مىشويد؛ ليكن خدا ايمان را براى شما دوست داشتنى گردانيد و آن را در دلهاى شما بياراست و كفر و پليدكارى و سركشى را در نظرتان ناخوشايند ساخت. آنان كه چنيناند[1]. ر. ك: تاريخ المدينه، ج 1، ص 322
[2]. كشف الاسرار، ج 9، ص 249
[3]. تفسير عبدالرزاق، ج 3، ص 220
[4]. جامع البيان، مج 13، ج 26، ص 160؛التبيان، ج 9، ص 343؛ التفسير الكبير، ج 10، ص 119
[5]. تفسير ثعالبى، ج 3، ص 212
[6]. الكشاف، ج 4، ص 359؛ مجمع البيان، ج9، ص 198؛ تفسير قرطبى، ج 16، ص 205
[7]. الكشاف، ج 4، ص 361
رهيافتگانند.» (حجرات/ 49، 7)
شخصيتها
برخى از افراد مهم و برجسته تاريخ از قبيله بنىمصطلق بودهاند؛ اما بسيارى از آنان را به سبب آنكه بنى مصطلق شاخهاى از خزاعه است با نسبت خزاعى مىشناسند، با اين حال برخى از اين افراد با همان نسبت «مصطلقى» شهرت دارند. مشهورترين عضو آنان جُوَيريّه است. وى دختر حارث بن ابى ضرار رئيس قبيله بنىمصطلق و همسر پسرعمويش (مسافع بن صفوان مصطلقى يا صفوان بن مالك) بود كه در غزوه بنىمصطلق مانند ساير زنان اين قبيله اسير شد و در شمار غنايم يكى از مسلمانان به نام ثابت بن قيس بن شماس يا پسر عموى او درآمد. سپس مقرر شد در برابر مبلغى آزاد شود. جويريه نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و براى آزادى خود يارى خواست. رسول اكرم صلى الله عليه و آله با پرداخت آن مبلغ معين او را آزاد كرد و به ازدواج خود درآورد. وى به هنگام اسارت 20 سال داشت و در سال 50 يا 56 در سنّ 65 سالگى درگذشت.[1]گفتهاند نامش «بَرَّه» بود[2]و رسول خدا صلى الله عليه و آله او را جُويريّه ناميد.[3]
حارث رهبر بنىمصطلق و پدر جويريه، پس از اسارت دخترش به مدينه آمد تا با پرداخت فديه او را آزاد كند. وى در بين راه به شترانش نگريست و علاقهمند شد آنها را نگه دارد، از اين رو آنها را در درهاى پنهان كرد و به حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد و فديه دخترش را پرداخت؛ اما آن حضرت از محل پنهان كردن شترانش پرسيد. او كه اين خبر غيبى آن حضرت را ديد شهادتين گفت و مسلمان شد.[4]پسر وى عمرو راوى حديث[5]و پسر ديگرش عبدالله[6]از صحابه پيامبر بود[7]؛ همچنين همسر عبد الرحمن برادر[1]. الطبقات، ج 8، ص 95؛ ر. ك: تاريخدمشق، ج 3، ص 219؛ الاصابه، ج 8، ص 73- 74
[2]. المحبر، ص 89؛ تفسير قرطبى، ج 14، ص109
[3]. تفسير قرطبى، ج 14، ص 109
[4]. الاصابه، ج 1، ص 673- 674
[5]. تاريخ دمشق، ج 33، ص 103؛ سير اعلامالنبلاء، ج 1، ص 476
[6]. الاصابه، ج 4، ص 42
[7]. الطبقات، ج 2، ص 241؛ المعجم الكبير،ج 17، ص 44؛ فتح البارى، ج 11، ص 239
زبير بن عوام از بنىمصطلق بود.[1]
از جمله شخصيتهاى ايشان، افزون بر حارث بن ابى ضرار كه در سالهاى نخست هجرى رهبرى ايشان را در دست داشت، مىتوان از عبدالعزى بن قطن مصطلقى نام برد كه پيش از اسلام در پيمان خزاعه با عبدالمطلب شركت داشت[2]؛ همچنين سويد بن عامر مصطلقى از شعراى جاهلى بود كه رسول خدا درباره او فرمود: اگر سويد زنده بود اسلام مىآورد.[3]
منابع
الآحاد و المثانى؛ اسباب النزول؛ الاشتقاق؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ بحارالانوار؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخ المدينة المنوره؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تفسير عبدالرزاق؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير؛ تفسير القمى؛ التفسير الكبير؛ التنبيه و الاشراف؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ جمهرة انساب العرب؛ الجواهرالحسان فى تفسير القرآن، ثعالبى؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ روض الجنان و روح الجنان؛ زادالمسير فى علم التفسير؛ سبلالهدى والرشاد؛ سير اعلام النبلاء؛ السيرة الحلبيه؛ السيرة النبويه، ابن كثير؛ السيرة النبويه، ابن هشام؛ صحيح البخارى؛ الطبقات الكبرى؛ عيون الاثر فى فنون المغازى و الشمائل و السير؛ فتح البارى شرح صحيح البخارى؛ الكامل فى التاريخ؛ كتاب الثقات؛ الكشاف؛ كشف الاسرار و عدة الابرار؛ لسان العرب؛ المبسوط؛ مجمعالبيان فى تفسير القرآن؛ مجمع الزوائد و منبع الفوائد؛ المحبر؛ المعارف؛ معالم التنزيل فى التفسير و التأويل، بغوى؛ معجم البلدان؛ المعجم الكبير؛ معجم ما استعجم من اسماء البلاد و المواضع؛ المغازى؛ المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام؛ المنمق فى اخبار قريش.[1]. الاصابه، ج 8، ص 71
[2]. المنمق، ص 86
[3]. تاريخ دمشق، ج 34، ص 63؛ الاصابه، ج6، ص 84؛ مجمع الزوائد، ج 8، ص 126
بنىمغيره
على محمدى يدك
بنىمغيره: تيره اصلى بنىمخزوم و از قبايل بزرگ قريش
بنىمغيره به تبار مغيرةبن عبدالله بن عمر بن مخزوم گفته مىشد.[1]شمار فراوان و بزرگى بنىمغيره، آنان را از خاندانهاى صاحب نام قريش و مخزوم به حساب آورد.[2]ابوهاشم مغيرة بن عبدالله كه در ميان قريش جايگاهى بلند داشت،[3]داراى چندين پسر بود؛ از جمله: هاشم، هشام، مهشّم (ابوحذيفه)، عمرو (ابوربيعه)، حذيفه (ابواميه)، خداش، زهير، تميم (ابوزهير)، فاكه، وليد، عبدشمس، حفص و عثمان.[4]
بنىمغيره پيش از اسلام در شهر مكه مىزيستند[5]؛ اما در دوره اسلامى افزون بر مكه در سراسر سرزمينهاى اسلامى پراكنده شدند. شهرهاى مدينه[6]، يمن[7]، بصره[8]، كوفه[9]و شام[10]از مكانهايى بود كه اعضاى اين قوم در آن سكونت يافته، يا رفت و آمد مىكردند.
بنىمغيره بيشتر به بازرگانى و سوداگرى مىپرداختند. آنان بر اثر در اختيار داشتن كاروانهاى تجارى و جابه جايى كالاهاى رايج آن روزگار، از توانگران قريش به شمار مىآمدند. برخى مفسران، ذيل آيه«و ذَرنى والمُكَذّبينَ اولِى النَّعمَةِ و مَهّلهُم قَليلا»[1]. النسب، ص 209- 210؛ نسب قريش، ص 299؛جمهرة انساب العرب، ص 144
[2]. نسب قريش، ص 299؛ انساب الاشراف، ج10، ص 169؛ جمهرة انساب العرب، ص 144
[3]. انساب الاشراف، ج 10، ص 170
[4]. همان؛ النسب، ص 209- 210؛ نسب قريش، ص299، 301
[5]. اخبار مكه، ج 2، ص 218، 223- 224،242، 257، 259، 290، 292
[6]. النسب، ص 210؛ نسب قريش، ص 328- 329؛انساب الاشراف، ج 10، ص 207
[7]. نسب قريش، ص 317؛ انساب الاشراف، ج10، ص 186؛ جمهرة انساب العرب، ص 146
[8]. النسب، ص 210؛ نسب قريش، ص 318؛ انسابالاشراف، ج 10، ص 179- 180
[9]. نسب قريش، ص 305، 329؛ انساب الاشراف،ج 10، ص 179، 185
[10]. نسب قريش، ص 302، 321، 325؛ انسابالاشراف، ج 10، ص 175، 183، 209؛ جمهرة انساب العرب، ص 148
(مزّمّل/ 73، 11) گزارشهايى آوردهاند كه بر پايه آنها«اولِى النَّعمَةِ»(صاحبان ثروت و رفاه) به بنىمغيره تأويل شده است.[1]
عبدالله بن ابى ربيعه از تاجران توانگر بنىمغيره اموال فراوانى داشت. وى به تنهايى هزينه يك ساله پوشش كعبه را مىپرداخت، در حالى كه تمام قريش اموال و دارايى خود را جمع مىكردند تا بتوانند در يك سال خانه كعبه را پرده بپوشانند. عبدالله بن ابى ربيعه را از همين رو «عِدْل» مىگفتند كه به تنهايى با قريش برابرى مىكرد.[2]
بنىمغيره با برخى تيرهها از جمله بنى عمرو بن عمير از دوره جاهلى معاملات ربوى داشتند؛ ولى با نزول آيات حرمت ربا (بقره/ 2، 278- 280؛[3]آلعمران/ 3، 130[4]) اين معاملات نيز برچيده شد.
فرزندان مغيره كه با عنوان بنىمغيره از آنها ياد شده معاصر پيامبر بودند، ازاينرو از قبيلههاى نوظهور قريش به حساب مىآمدند. اينان در بسيارى از آداب و آيينهاى دوره جاهليت قريش مشاركت داشتند؛ همچنين گفته شده: بعضى اعضاى بنىمغيره به پيروى از نصاراى حيره به آيين زندقه گرايش داشتند. وليدبن مغيره از سران بلندپايه اين قبيله و از بزرگان قريش به آيين زندق* ه گرويد و در شمار زنادقه قريش درآمد.[5]اين گزارش مىتواند بيانگر فاصله گرفتن اين قبيله از بتپرستى باشد.
منابع از حضور فرزندان مغيره در جنگهاى قبيلهاى پيش از اسلام خبر مىدهند. آنان در «حربالفجار» چهارم معروف به «يوم عكاظ» با مشاركت قريش به جنگ بنىكنانه برخاستند. بنىمغيره در اين جنگ شجاع و سرسخت ظاهر شده، پايدارتر بودند.[6]هشام بن مغيره از سران بنىمغيره، رياست و فرماندهى را در اين جنگ سخت بر عهده داشت.[7]در درگيرى ميان بنىجذيمه از تيرههاى كنانى با بنىمغيره در دوره جاهلى[1]. زادالمسير، ج 8، ص 392؛ التكميلوالاتمام، ص 452؛ تفسير قرطبى، ج 19، ص 31
[2]. نسب قريش، ص 317؛ انساب الاشراف، ج10، ص 186؛ الاغانى، ج 1، ص 73، 75
[3]. جامعالبيان، مج 3، ج 3، ص 146؛ تفسيرابن ابى حاتم، ج 2، ص 548- 549 مجمعالبيان، ج 2، ص 673- 674
[4]. جامع البيان، مج 3، ج 4، ص 119؛الدرالمنثور، ج 2، ص 314
[5]. المحبر، ص 132، 161؛ انساب الاشراف، ج10، ص 170، 203
[6]. الاغانى، ج 22، ص 71
[7]. المحبر، ص 170