بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 452

پرچمداران قبيله مُزينه بود. برخى سيره نويسان به گاه سخن از نبرد تبوك از آنان ياد كرده و مقصود از بكائين را بنى‌مقرن دانسته‌اند كه به رغم اشتياق فراوان براى شركت در جنگ، از آن رو كه امكانات سفر نداشتند گريان بودند.[1]برخى از ايشان راوى حديث پيامبر صلى الله عليه و آله بودند، چنان‌كه معقل‌[2]و فرزندش عبدالله‌بن معقل، مشهور به ابوالوليد مزنى از تابعان ثقه‌[3]است كه از على عليه السلام حديث نقل كرده است.[4]سويد[5]و پسرش معاويه‌[6]و نعمان هم‌[7]به عنوان راوى حديث معرفى شده‌اند.
نقش بنى‌مقرّن در فتوحات‌
در نبردهايى كه در دوران خلافت ابوبكر بر ضد ارتداد قبايل شكل گرفت نام نعمان و سويد به عنوان فرماندهان جناح راست و ساقه به چشم مى‌خورد.[8]نيز از ابوحكيم‌[9]عقيل بن مقرن ياد شده كه در جريان فتح عراق از جانب خالدبن وليد مأموريت يافت به ابلّه رود.[10]
سويدبن مقرن، مكنّا به ابوعلى‌[11]يا ابوعدى كه از فرماندهان عمر بود با اهل طبرستان‌[1]. المغازى، ج 3، ص 994؛ الطبقات، ابنسعد، ج 2، ص 125؛ ج 6، ص 197
[2]. تأويل مختلف الحديث، ص 225
[3]. الطبقات، ابن سعد، ج 6، ص 214- 215؛معرفة الثقات، ج 2، ص 62
[4]. الناصريات، ص 422؛ منتهى المطلب، ج 3،ص 280
[5]. مسند احمد، ج 5، ص 444؛ المعجمالكبير، ج 7، ص 85
[6]. صحيح البخارى، ج 2، ص 70؛معرفةالثقات، ج 2، ص 284؛ الخصال، ص 340
[7]. مسند احمد، ج 5، ص 444؛ اسد الغابه، ج5، ص 324؛ سنن الترمذى، ج 3، ص 84
[8]. البداية والنهايه، ج 6، ص 234
[9]. الطبقات، ابن سعد، ج 6، ص 97
[10]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 556
[11]. الطبقات، ابن سعد، ج 6، ص 97


صفحه 453

صلح كرد.[1]نعمان نيز از سوى خليفه دوم بر «كسكر» حاكم بود. گزارشهاى ديگرى نيز از مسئوليتهاى او در زمان عمر ارائه شده است.[2]شايد بارزترين نقش فرزندان مقرن در جنگ نهاوند باشد كه مورخان به حضور سه تن ازآنان اشاره كرده‌اند. در اين نبرد (سال 21) نعمان فرمانده سپاه مسلمانان و اولين كسى بود كه به دست ايرانيان كشته شد.[3]گويند: عمر خبر كشته شدن او را روى منبر، اعلام كرد و دست بر سر گذاشت و گريست.[4]سويد پس از شهادت برادرش نعمان، پرچم را به دست گرفت و در نهايت، اين جنگ به پيروزى مسلمانان در نهاوند انجاميد.[5]شبيه چنين گزارشى براى معقل بن مقرن نيز ارائه شده است.[6]
در جريان فتوحات، فرزندان مقرن به عراق مهاجرت كردند. نعمان ابتدا در بصره و پس از آن در كوفه ساكن گشت.[7]عقيل مكنّا به ابو حكيم‌[8]، سويد[9]و معقل و بازماندگانش نيز در كوفه اقامت كردند.[10]
بنى‌مقرّن در شأن نزول‌
1. برخى مفسران و سيره نويسان نزول آيه 92 توبه/ 9 را در شأن بنو مقرن دانسته‌اند كه به جهت تنگدستى به رغم تمايل به شركت در غزوه تبوك، از آن باز ماندند[11]و مى‌گريستند، از اين رو به «بكائون» شهرت يافتند:«ولا عَلَى الَّذينَ اذا ما اتَوكَ لِتَحمِلَهُم قُلتَ لا اجِدُ ما احمِلُكُم عَلَيهِ تَوَلَّوا واعيُنُهُم تَفيضُ مِنَ الدَّمعِ حَزَنًا .../و نه بر كسانى كه چون نزد تو آمدند تا براى رفتن به جنگ بر ستورى‌سوارشان كنى گفتى: چيزى نمى‌يابم كه شما را بر آن نشانم، بازگشتند، در حالى كه ديدگانشان از اين اندوه كه چيزى ندارند تا در رفتن به جهادهزينه كنند سرشك مى‌باريد». (توبه/ 9، 92) قرطبى‌[12]و ثعالبى‌[13][1]. تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 135
[2]. الاستيعاب، ج 4، ص 68
[3]. الطبقات، ابن سعد، ج 6، ص 96
[4]. سير اعلام النبلاء، ج 1، ص 404؛الاستيعاب، ج 4، ص 69
[5]. اخبار الطوال، ص 136؛ تاريخ طبرى، ج2، ص 519
[6]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 521؛ صحيح ابنحبان، ج 11، ص 69
[7]. الاستيعاب، ج 4، ص 68
[8]. الاستيعاب، ج 3، ص 188؛ اسدالغابه، ج4، ص 63
[9]. الطبقات، ابن خياط، ص 81؛ اسد الغابه،ج 2، ص 600
[10]. الطبقات، ابن سعد، ج 6، ص 97؛ معرفةعلوم الحديث، ص 191
[11]. اسباب النزول، ص 212؛ جامع البيان،مج 6، ج 10، ص 269- 270؛ الطبقات، ابن سعد، ج 2، ص 125؛ المغازى، ج 3، ص 994
[12]. تفسير قرطبى، ج 8، ص 145
[13]. تفسير ثعالبى، ج 2، ص 68


صفحه 454

ادعا كرده‌اند كه جمهور مفسران نزول اين آيه را درباره آنان دانسته‌اند. البته مفسران در تعيين بكائون آراى همسانى ندارند. (ظ بكائين)
2. به نقل مجاهد، آيه 99 توبه/ 9:«و مِنَ الاعرابِ مَن يُؤمِنُ بِاللَّهِ واليَومِ الأخِرِ ويَتَّخِذُ ما يُنفِقُ قُرُبتٍ عِندَ اللَّهِ و صَلَوتِ الرَّسولِ ...».نيز درباره بنى‌مقرن نازل شده است.[1]براساس اين آيه خداوند در برابر صحرانشينانى كه انفاق خود را هدر دادن دارايى خود مى‌دانند (توبه/ 9، 98) بنى مقرن را از باديه نشينانى دانسته كه براى تقرب الهى انفاق مى‌كنند. از عبد الله بن معقل (مُغَفَّل) مُزنى نيز نقل شده كه اين آيه درباره ما 10 تن از بنى مقرن نازل گشت.[2]
3. به نقل از سدى‌[3]مقصود از «معذّرون» در آيه‌«و جاءَ المُعَذّرونَ مِنَ الاعرابِ لِيُؤذَنَ‌ لَهُم .../عذر دارندگان از باديه‌نشينان با اينكه جهاد بر آنان واجب نبود آمدند تا به آنها رخصت داده شود كه به كارزار نروند» (توبه/ 9، 90) بنو مقرن هستند كه در جريان غزوه تبوك بر اثر تنگدستى از شركت در آن واقعاً معذور بوده‌اند.
منابع‌
اخبار الطوال؛ اسباب النزول؛ الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ الانساب؛ البداية و النهايه؛ بلوغ الارب فى معرفة احوال العرب؛ تأويل مختلف الحديث؛ تاريخ ابن خلدون؛ تاريخ الامم والملوك، طبرى؛ تاريخ مدينة دمشق؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ جمهرة انساب العرب؛ الجواهر الحسان فى تفسير القرآن، ثعالبى؛ الدر المنثور فى التفسير بالمأثور؛ سنن الترمذى؛ سير اعلام النبلاء؛ السيرة النبويه، ابن كثير؛ صحيح ابن حبان بترتيب ابن بلبان؛ صحيح البخارى؛ الطبقات الكبرى؛ كتاب الخصال؛ كتاب الطبقات؛ كتاب النسب؛ كشف الاسرار و عدةالابرار؛ مسند احمد بن حنبل؛ معجم البلدان؛ معجم قبائل العرب القديمة والحديثه؛ المعجم الكبير؛ معرفة الثقات؛ معرفة علوم الحديث؛ المغازى؛ مفحمات الاقران فى مبهمات القرآن؛ المقتضب من كتاب جمهرة النسب؛ منتهى المطلب فى تحقيق المذهب؛ الناصريات.[1]. جامع البيان، مج 7، ج 11، ص 9؛ تفسيرقرطبى، ج 8، ص 149
[2]. جامع البيان، مج 7، ج 11، ص 9
[3]. الدر المنثور، ج 4، ص 261؛ مفحماتالاقران، ص 109


صفحه 455


بنى‌نضير/ قبيله/ غزوه‌
مهران اسماعيلى‌
بنى‌نضير/ قبيله/ غزوه: از قبايل بزرگ يهودى يثرب و نام يكى از غزوه‌هاى پيامبراكرم صلى الله عليه و آله‌
بنى‌نضير از قبايل برجسته و اثرگذار و داراى نقش فراوانى در روند حوادث صدر اسلام بوده است. روابط گسترده اين قبيله، با ديگر قبايل، توان بالاى نظامى و اقتصادى و دامنه نفوذ فرهنگى آنان موجب چنين جايگاهى شده بود. روابط خصمانه و احتجاجهاى دينى ميان مسلمانان ويهود و تاثير غير مستقيم آنها در جنگهايى چون سويق، احزاب، بنى‌قريظه و خيبر برخاسته از همين موقعيت بود، افزون بر اين دو تن از همسران پيامبر، صفيّه‌[1]و ريحانه‌[2]نيز از بنى‌نضير بودند.
در قرآن به نام اين قبيله تصريح نشده است؛ اما نام ديگر سوره حشر را سوره بنى‌نضير دانسته‌اند.[3]در قرآن واژه بنى‌اسرائيل بيش از واژه اهل كتاب يا يهود به‌كار رفته و محدثان و مفسران نخستين، براى بيان شأن نزول و گاه براى تطبيق واژه بنى‌اسرائيل بر يهوديان يثرب از جمله بنى‌نضير رواياتى را ذيل آياتى در سوره‌هاى بقره، آل‌عمران و مائده نقل كرده‌اند.
نسب و خاستگاه بنى‌نضير
درباره بنى‌نضير دو ديدگاه متفاوت وجود دارد: برخى آنها را از بنى‌اسرائيل دانسته‌اند كه نسبشان از طريق هارون به يعقوب مى‌رسد و برخى ديگر آنها را عربهاى يهودى شده دانسته‌اند. در ميان مورخان مسلمان تنها يعقوبى است كه آنان را از عربهاى يهودى قبيله‌[1]. الطبقات، ج 8، ص 120- 119؛ السيرةالحلبيه، ج 2، ص 675- 676
[2]. الطبقات، ج 8، ص 129- 130؛ اسدالغابه، ج 5، ص 460
[3]. البدايه والنهايه، ج 4، ص 85؛ لبابالنقول، ص 407


صفحه 456

جذام مى‌داند.[1]نسب‌نامه‌هاى معدودى هم كه در منابع اسلامى از بنى‌نضير باقى مانده مبهم و ناكافى است.[2]بنا به نظر ولفنسون)nosnefloW(با توجه به دقت يهوديان در كتابت تاريخ خود، محققان تاريخ يهود از سكوت منابع يهودى درباره يهوديان شمال حجاز درشگفت‌اند.[3]
كاسكل)leksaC(، مارگوليوت)htuoilograM(، وستنفلد)dlefnetsuW(و هيتّى)yttiH(بر اساس زبانشناسى و مطالعه نامها، اصطلاحات و اشعار شاعران بنى‌نضير آنها را از قبايل عرب يهودى شده دانسته‌اند.[4]
وينكلر)relkniW(نيز با تكيه بر تفاوت فرهنگ يهوديان يثرب با يهوديان فلسطين، بنى‌اسرائيل بودن آنها را نامعقول دانسته است.[5]
اين در حالى است كه نولدكه)ekedloN(، اوليرى)yraelO(و بروكلمان)namlekorB
(تغييرات فرهنگى و زبانى يهوديان را ناشى از اوضاع اقليمى و فرهنگى حجاز دانسته، بر اسرائيلى بودن بنى‌نضير تأكيد دارند.[6]
در بيشتر منابع اسلامى دو قبيله بنى‌نضير و بنى‌قريظه به «كاهنان» شهرت دارند[7]كه اشاره به انتساب آنها به هارون است، زيرا هارون در ميان يهوديان به كاهن شهرت دارد و در تأييد انتساب بنى‌نضير به هارون گفته شده كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله همسرش صفيّه نضيرى را از فرزندان هارون دانسته است.[8]همچنين در روايتى منتسب به ايشان از بنى‌نضير و بنى‌قريظه با صفت «كاهنان» ياد شده كه بيانگر نسبت اين دو قبيله به بنى‌اسرائيل از طريق هارون نبى است.[9]
نشانه‌هايى هم در برخى آيات قرآنى مى‌توان يافت كه از اسرائيلى تبار بودن يهوديان‌[1]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 49
[2]. الطبقات، ج 8، ص 120؛ المحبر، ص 387؛اسدالغابه، ج 5، ص 490
[3]. تاريخ اليهود، ص 53
[4]. ر. ك: المفصل، ج 6، صص 530- 531؛.61 .P ,sbarA eht fo yrotsiH
[5]. ر. ك: المفصل، ج 6، ص 531
[6]. تاريخ الشعوب الاسلاميه، ص 153؛ ر. ك:المفصل، ج 6، ص 552
[7]. تفسير قمى، ج 1، ص 196؛ الاغانى، ج 3،ص 110؛ ج 22، ص 111؛ الطبقات، ج 7، ص 501
[8]. الطبقات، ج 8، ص 127؛ تاريخ دمشق، ج3، ص 222؛ سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 233
[9]. الطبقات، ج 7، ص 501؛ مسند احمد، ج 6،ص 1؛ المعجم الكبير، ج 22، ص 197


صفحه 457

يثرب و حجاز حكايت مى‌كنند؛ در آيات متعددى واژه بنى‌اسرائيل به كار رفته است كه برخى از آنها در قصص قرآنى است و حكايت از بنى‌اسرائيل در دورانهاى قبل از پيامبر دارد؛ اما برخى ديگر از آن آيات خطاب به يهوديان دوره پيامبر است كه با توجه به وجود چند نمونه از اين آيات، در سوره بقره (اولين سوره نازل شده در مدينه) و اينكه در آن سالها هنوز پيامبر با يهوديان ديگرى جز يهوديان يثرب مواجه نبوده است، مى‌توان نتيجه گرفت كه يهوديان يثرب اسرائيلى تبار بوده‌اند، چنان كه برخى مفسران نيز اشاره‌هايى به اين امر داشته‌اند.[1]
در آيات 40 به بعد بقره/ 2 يهود يثرب، با نام بنى‌اسرائيل مورد خطاب الهى قرار گرفته‌اند و خداوند از آنها خواسته كه نعمتهاى الهى را به ياد آورند و حق را با باطل نپوشانند و نماز را برپاى دارند و زكات بدهند و با ركوع كنندگان ركوع كنند:
«يبَنى اسرءيلَ اذكُروا نِعمَتِىَ الَّتى انعَمتُ عَلَيكُم ...* و لاتَلبِسُوا الحَقَّ بِالبطِلِ وتَكتُموا الحَقَّ وانتُم تَعلَمون* واقيموا الصَّلوةَ وءاتوا الزَّكوةَ واركَعوا مَعَ الرّ كِعين».در آيات 122- 123 همين سوره نيز خداوند از آنها خواسته روز قيامت را در نظر بگيرند:
«يبَنِى اسرءيلَ ...* واتَّقوا يَومًا لا تَجزى نَفسٌ عَن نَفسٍ شَيًا». خداوند طى آيه 211 بقره/ 2 از پيامبر خواسته كه از بنى‌اسرائيل پرسشى بكند:«سَل بَنى‌اسرءيلَ ...»و در آيه 110 مائده/ 5 به پيامبر اطمينان مى‌دهد كه نمى‌گذارم خطرى از جانب بنى‌اسرائيل تو را تهديد كند:«و اذ كَفَفتُ بَنى‌اسرءيلَ عَنكَ اذ جِئتَهُم بِالبَيّنتِ فَقالَ الَّذينَ كَفَروا مِنهُم ...».
مورخان و محدثان مسلمان تحت تأثير ادبيات قرآنى تلاش كرده‌اند با تكيه بر منابع يهودى زمان، نحوه و علت مهاجرت يهوديان حجاز از جمله بنى‌نضير از فلسطين به يثرب را تعيين كنند. آنان علل متفاوتى را براى مهاجرت يهود از فلسطين به حجاز طرح كرده‌اند؛ اما كمتر به نام قبايل از جمله بنى‌نضير تصريح كرده‌اند. ابوالفَرَج حمله‌هاى روميان به فلسطين در سده نخست ميلادى را عامل مهاجرت بنى‌نضير به يثرب دانسته است.[2]ديگر منابع نيز اين احتمال را تقويت كرده‌اند.[3]ابوالفرج در جايى ديگر[1]. التبيان، ج 1، ص 183- 193؛جامع‌البيان، مج 1، ج 1، ص 355؛ مجمع‌البيان، ج 1، ص 207؛ زادالمسير، ج 1، ص 62
[2]. الاغانى، ج 22، ص 113
[3]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 383؛ البدءوالتاريخ، ج 4، ص 129- 130؛ وفاء الوفاء، ج 1، ص 160 به بعد


صفحه 458

بنى‌نضير را از بازماندگان سپاهى دانسته كه موسى عليه السلام براى سركوبى قومى به نام عمالقه به حجاز فرستاد[1]اما ابن‌خلدون و سهيلى در صحت گزارش اخير ترديد كرده‌اند، زيرا از زمان موسى عليه السلام تا دوره كتابت اين روايات، زمانى طولانى گذشته و از سوى ديگر خود يهوديان به چنين مهاجرتى در عصر حضرت موسى عليه السلام اعتراف ندارند.[2]ازدياد جمعيت يهود و محدوديت امكانات منطقه را نيز مى‌توان به عوامل مهاجرت از فلسطين افزود.
بنى‌نضير پس از استقرار در يثرب‌
بنى‌نضير پس از مهاجرت به يثرب در آغاز در منطقه سافله آن (پايين دست) مستقر شدند؛ امّا به مرور و بر اثر شناسايى مناطق مستعد به منطقه عاليه يثرب نقل مكان كردند.[3]منابع درباره نام منطقه مسكونى آنان از غَرَس‌[4]، بُوَيره‌[5]، ناحيه فرع‌[6]، روستاى زهره‌[7]و دره بطحان‌[8]نام برده‌اند. در قرآن كريم از محل استقرار آنها به روستاهايى مستحكم:«قُرَى‌ مُحَصَنَة»(حشر/ 59، 14) ياد شده است. بنى‌نضير در مناطق مسكونى خود دژهاى مستحكمى را بنا كردند. اين قلعه‌ها از فضايى فراخ برخوردار بود و امكان نگهدارى دام، آب و مواد غذايى مورد نياز براى مدتهاى طولانى در آن وجود داشت.[9]
هرچند شمار قلعه‌هاى يهوديان را در زمان غلبه آنان بر يثرب در دوره جاهلى،[1]. الاغانى، ج 3، ص 110؛ المنتظم، ج 1، ص356- 357
[2]. تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 88، 91؛الروض الانف، ج 2، ص 16
[3]. ر. ك: الاغانى، ج 22، ص 3- 112؛ معجمالبلدان، ج 1، ص 446
[4]. الطبقات، ج 2، ص 57؛ التنبيه والاشراف، ص 213؛ معجم البلدان، ج 4، ص 193
[5]. معجم البلدان، ج 1، ص 512
[6]. بحارالانوار، ج 20، ص 164
[7]. تفسير بغوى، ج 4، ص 313؛ السيرةالحلبيه، ج 2، ص 559؛ بحارالانوار، ج 20، ص 164
[8]. معجم البلدان، ج 1، ص 446
[9]. المغازى، ج 1، ص 368


صفحه 459

59 قلعه برشمرده‌اند[1]؛ اما از تعداد و نام قلعه‌هاى بنى‌نضير در دوره صدر اسلام اطلاعى در دست نيست و منابع در ميان قلاع بنى‌نضير تنها از بَرَج‌[2]و فاضجه‌[3]نام برده‌اند.
درباره رياست بنى‌نضير و شاخه‌هاى آن اطلاع چندانى در اختيار نيست. بر اساس برخى شجره‌نامه‌ها نضير نام جدّ هشتم صفيّه، همسر پيامبر است و در نتيجه، به نظر مى‌رسد بنى‌نضير داراى تيره‌هاى متعددى بوده كه هريك قلعه‌اى از آن خود داشته‌اند.
گزارشهاى دوره جاهلى و حتى تا سال سوم هجرى، خبر از رياست سلام بن مشكم در قبيله بنى‌نضير مى‌دهند[4]؛ امّا در حوادث بعدى نام حُيَىّ بن أَخْطَب به عنوان رئيس قبيله بارها به چشم مى‌خورد.[5]اين دو از برجسته‌ترين سران خاندانهاى بنى‌نضيرند. پس از حُيَىّ كه در سال پنجم هجرى و همراه با مردان بنى‌قريظه كشته شد[6](ظ حيى بن اخطب) ابورافع سلام‌بن ابى‌الحُقَيقْ و پس از او اسير بن رزام رياست بنى‌نضير را بر عهده گرفته‌اند.[7]
روابط بنى‌نضير با ديگر قبايل‌
از بنى‌غطفان‌[8]و بنى عامر بن صعصعه‌[9]به عنوان همپيمانان منطقه‌اى بنى‌نضير ياد شده است. از روابط بنى‌نضير با اوس و خزرج در زمانى كه يهوديان بر يثرب مسلط بودند اطلاع چندانى وجود ندارد؛ امّا در دوره تسلط عربها بر يثرب، بنى‌نضير همپيمان اوس شدند[10]، هرچند منابع تفسيرى از همپيمان بودن آنها با خزرج نيز خبر داده‌اند.[11][1]. وفاء الوفا، ج 1، ص 165
[2]. معجم البلدان، ج 1، ص 374
[3]. همان، ج 4، ص 231
[4]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 2، ص559؛ الاغانى، ج 22، ص 133؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 66
[5]. الثقات، ج 1، ص 242؛ السيرة النبويه،ابن كثير، ج 2، ص 298؛ البداية و النهايه، ج 3، ص 258
[6]. المصنف ابن ابى شيبه، ج 8، ص 372؛المغازى، ج 1، ص 265
[7]. المغازى، ج 2، ص 104؛ عيون الاثر، ج2، ص 109
[8]. الطبقات، ج 2، ص 57؛ عون المعبود، ج8، ص 167؛ بحارالانوار، ج 20، ص 165
[9]. الطبقات، ج 2، ص 57؛ السيرة النبويه،ابن هشام، ج 1، ص 129؛ المغازى، ج 1، ص 364
[10]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 2، ص382؛ اسد الغابه، ج 5، ص 210؛ الاغانى، ج 14، ص 110
[11]. تفسير قمى، ج 1، ص 168؛ جامع البيان،مج 1، ج 1، ص 560؛ زادالمسير، ج 1، ص 95