جمله بنىهاشم بر ساير قريش فخر مىفروختند و سقايت از اين چاه را براى خود افتخارى بزرگ تلقى مىكردند.[1]
موقعيت عبدالمطلب در نزد قريش و حجگزاران سراسر شبه جزيره عربستان در پى هجوم سپاه ابرهه به مكّه فزونى يافت، زيرا او بر اثر جايگاه ويژهاش در نزد قريش به عنوان نماينده مكيان در نزد ابرهه حاضر گرديد. برخورد عبدالمطلب با ابرهه و سپس هدايت مكيان به كوههاى اطراف و حفظ جان آنان از گزند سپاه ابرهه موجب گرديد كه قريش عبدالمطلب را در اين رخداد، «ابراهيم ثانى» لقب دهند.[2]
اين جايگاه رفيع پس از آن در حوادثى نيز ظهور بيشترى يافت كه در اين ميان مىتوان به حضور عبدالمطلب در دربار سيف بن ذى يَزَن حاكم حِمْيَرِى كه توانسته بود با حمايت دربار ايران در حدود سالهاى 575 ميلادى بر حاكمان حبشى يمن غالب گردد اشاره كرد.
در اين مهمانى عبدالمطلب مورد تكريم و احترام فراوان سيف قرار گرفت، به نحوى كه شگفتى همگان را برانگيخت.[3]با رحلت عبدالمطلب تلاش قريش در بزرگداشت او و صرف هزينههاى فراوان در تشييع و تعزيت او مورد توجه برخى از مورخان قرار گرفته است.[4]
بنىهاشم، تيرهها و قبايل رقيب و همپيمان
با توجه به جايگاه قريش در ميان عرب شبه جزيره، رقابت ميان تيرههاى قريش نيز از اهميتى خاص برخوردار بود، از اين رو هر يك از اين تيرهها تلاش مىكردند تا از هر طريق ممكن با پيشى گرفتن از رقبا، رياست و جايگاه ممتازى را در ميان قبايل متعدد قريش به دست آورند. گزارشهاى متعدد از حسادتها و كينهورزيهاى فرزندان عبدشمس (عموزادگان بنىهاشم) نسبت به فرزندان هاشم از همين امر حكايت دارد.
بر پايه برخى از اين گزارشها بر اثر رشد جايگاه و منزلت هاشم در ميان عرب و به ويژه[1]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 1، ص150- 151
[2]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 11؛ العددالقويه، ص 136
[3]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 12؛السيرةالنبويه، ابن كثير، ج 1، ص 334؛ المنمق، ص 427- 428
[4]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 13
سران و رؤساى تيرههاى قريش، امية بن عبدشمس نسبت به او حسادت ورزيد و تلاش كرد تا با اقدامهايى مشابه اقدامات هاشم براى خود منزلتى در ميان قريش كسب كند؛ ولى ناكامى او در اين امر كه با شماتت قريش نيز همراه بود او را برانگيخت تا با طرح منافرت با هاشم به داورى حَكَمى ميان خود و هاشم گردن نهد. نتيجه آن شد كه اميه با حكم كاهنى از بنىخزاعه به مدت 10 سال به شام تبعيد شد.[1]اين در حالى است كه برخى از محققان با غير معقول دانستن چنين منازعهاى عدم نقل چنين گزارشى از سوى يعقوبى، مسعودى و ابن هشام را دليلى بر غير واقعى بودن آن دانستهاند.[2]
مشابه چنين گزارشى نيز در خصوص عبدالمطلب و حرب بن اميه (پدر ابوسفيان) نقل شده است.[3]
با رحلت عبدالمطلب و افول جايگاه بنىهاشم كه عمدتاً برگرفته از ضعف شديد مالى بنىهاشم بود ديگر گزارشى از اين منافرتها و قضاوتها در منابع ديده نمىشود. تنها با بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله است كه بر اثر حمايت ابوطالب و بنىهاشم از آن حضرت و رشد مجدّد بنىهاشم رقابتها و درگيريهاى متعددى از سوى رقباى بنىهاشم به سركردگى بنىمخزوم و سپس بنىاميه با آنان گزارش شده است. اين امر به يقين برگرفته از ديدگاه اين افراد در خصوص نبوت و رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله بود، زيرا از منظر اين افراد بعثت پيامبرى از بنىهاشم مقولهاى جداى از رقابتهاى قبيلهاى نبود و آن را بهانهاى براى حكومت كردن بنىهاشم و حاصل بازيگرى آنان مىدانستند[4]، از اين رو تلاش مىكردند تا با انكار نبوت و رويارويى با پيروان آن حضرت مانع رشد منزلت بنىهاشم گردند. اين ديدگاه پس از پيامبر خود را حتى در نزد صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله در قالب مخالفت با خلافت على عليه السلام آشكار ساخت؛ بسيارى از مخالفان خلافت آن حضرت، خلافت او را به معناى ادامه حكومت بنىهاشم بر عرب مىدانستند، چنانكه عمر در گفت و گو با على عليه السلام و همچنين عباس بن عبدالمطلب عنوان مىكرد كه عرب نمىپذيرد كه نبوت و خلافت با هم در يك خاندان جمع گردد.[5]مثلث[1]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 62؛ تاريخطبرى، ج 1، ص 504- 505؛ المنمق، ص 99
[2]. تاريخ صدر اسلام، ص 95
[3]. المنمق، ص 364؛ الطبقات، ابن سعد، ج1، ص 71؛ النزاع والتخاصم، ص 49
[4]. تاريخ طبرى، ج 5، ص 623؛ النزاعوالتخاصم، ص 56؛ الأغانى، ج 6، ص 360- 365
[5]. المراجعات، ص 350؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص577؛ شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 147
اتحاد ابوبكر، عمر و ابوعبيده[1]كه هيچ يك از بنى عبدمناف و آل قصىّ نبودند و مىكوشيدند تا خلافت را بين خود دست به دست بگردانند با همين ديدگاه شكل گرفت.
در اين ميان بنىاميه بيش از ديگران در برابر بنىهاشم قرار مىگرفت. اينان پس از پيامبر صلى الله عليه و آله نيز رقابتها و حسادتهاى خود را با بنىهاشم به هر بهانهاى آشكار مىساختند.
بهانه كردن مرگ عثمان و راهاندازى نبرد صفين در زمان معاويه و همچنين فشار بر حسين بن على عليه السلام و بنىهاشم براى گرفتن بيعت با يزيد[2]كه در نهايت به حادثه عاشورا انجاميد از بزرگترين مصاديق رويارويى بنىاميه با بنىهاشم است. سخنان مروان با حسين بن على عليه السلام در جريان بيعت گرفتن از حضرت[3]و همچنين گفتار يزيد پس از شهادت امام عليه السلام[4]مؤيد اين ديدگاه است.
همچنين بنىاميه تلاش كردند تا در مقاطعى جايگاه و نقش خود را در اسلام همسطح بنىهاشم معرفى كنند. اين در حالى است كه حسكانى بنابر روايتى از ابن عباس در تفسير آيه 9 زمر/ 39:«هَل يَستَوِى الَّذينَ يعلَمونَ والَّذينَ لا يَعلَمونَ»آورده است كه مراد از«الَّذينَ يعلَمون»بنىهاشم و مراد از«الَّذينَ لا يَعلَمون»بنىاميهاند.[5]در اين ميان، بسيارى از منابع تفسيرى بر پايه رواياتى از امام باقر عليه السلام و امام صادق عليه السلام مراد از«الَّذينَ يعلَمون»را ائمه شيعه مىدانند.[6]نامه حضرت على عليه السلام خطاب به معاويه بيانگر همين نيّت و اقدام بنىاميه در اثبات نقشى همپاى بنىهاشم در رشد و تثبيت اسلام است. حضرت در اين نامه چنين مىنگارد: شما چگونه با ما برابريد در حالى كه پيامبر از ماست و ... سيد[1]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 242؛ الامامةوالسياسه، ج 1، ص 23؛ اسدالغابه، ج 3، ص 85
[2]. الفتوح، ج 5، ص 25؛ اللهوف، ص 18
[3]. اللهوف، ص 18؛ الفتوح، ج 5، ص 25؛مثيرالاحزان، ص 14- 15
[4]. تاريخ طبرى، ج 5، ص 623
[5]. شواهد التنزيل، ج 2، ص 175
[6]. جامعالبيان، مج 12، ج 23، ص 241؛ التبيان،ج 9، ص 13؛ مجمعالبيان، ج 8، ص 767
جوانان بهشت از ما و كودكان آتش (فرزندان مروان بن حكم كه پيامبر صلى الله عليه و آله، در دوران كودكىِ آنان با تعبير «صبية النار» از كافر شدن آنان در آينده خبر داده بود[1]) از شما، بهترين زن عالم (حضرت فاطمه عليها السلام) از ما و حمالة الحطب (همسر ابولهب كه طبق فرموده خداوند به آتش افروز ملقب گرديد) (مسد/ 111، 4) از شماست.[2]
همچنين برخى از مفسران آيه 21 جاثيه/ 45 را نيز در ارتباط با همين تصور ناصحيح بنىاميه در برابر بنىهاشم مىدانند و اين آيه را در شأن بنىهاشم و بنىاميّه دانستهاند.[3]در اين آيه خداوند گمان بدكاران را كه مىپنداشتند با اهل ايمان برابر و هم سطحاند باطل و مردود مىشمارد و حيات و مرگ بدكاران را متفاوت از مؤمنان مىداند:«ام حَسِبَ الَّذينَ اجتَرَحوا السَّيّاتِ ان نَجعَلَهُم كالَّذينَ ءامَنوا و عَمِلوا الصلِحتِ سَواءً مَحياهُم و مَماتُهُم ساءَ ما يَحكُمون». (ظ بنىاميه)
منابع همچنين از بنىعبدالدار و بنىمخزوم به عنوان ديگر تيرههاى رقيب بنىهاشم كه (پس از بنىاميه) در دشمنى گوى سبقت را از سايرين ربوده بودند نام بردهاند. بنىعبدالدار كه نخستين نزاع خود را با هاشم بن عبدمناف در جريان تصدى مناصب مكه داشت با بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله در كنار بنىاميه قرار گرفت.[4]از نضربن حارث بن كلده به عنوان سرسختترين دشمن پيامبر نام بردهاند. وى در نبرد بدر اسير و به فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله كشته شد[5]؛ همچنين كشته شدن 11 تن از پرچمداران بنىعبدالدار در نبرد احد[6]تأييدى بر دشمنى سركردگان اين تيره با پيامبر صلى الله عليه و آله و بنىهاشم است. (ظ بنى عبدالدار)
بنىمخزوم نيز با توجه به جايگاه اشرافيت ابوجهل و رياست او بر مكّه، بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله از بنىهاشم را خطرى براى شرافت و جايگاه خود مىديدند. اينان در گذشته در جريان نزاع بنىعبدالدار و بنى عبدمناف در كنار بنى عبدالدار و در گروه «احلاف» قرار داشتند[7]و با آغاز دعوت علنى حضرت نيز در رأس مخالفان پيامبر قرار گرفتند. اصرار ابوجهل در برخورد با مسلمانان در جريان حركت سپاه مشركان مكه به سوى مدينه به رغم دريافت نامه ابوسفيان مبنى بر انصراف سپاه مكه از رويارويى با مسلمانان[8]، مؤيّد[1]. شرح نهج البلاغه، ج 15، ص 197
[2]. نهج البلاغه، نامه 28
[3]. البرهان، ج 5، ص 29؛ شواهدالتنزيل، ج2، ص 238؛ تأويل آيات الظاهره، ص 559
[4]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 63؛السيرةالنبويه، ابن هشام، ج 1، ص 132
[5]. اسدالغابه، ج 5، ص 17؛ العلل، ج 3، ص419؛ الثقات، ج 1، ص 180
[6]. السيرةالنبويه، ابن هشام، ج 3، ص 128
[7]. تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 248؛ المحبر، ص166
[8]. السيرةالنبويه، ابن هشام، ج 2، ص 450؛الثقات، ج 1، ص 156؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 28
شدت عكسالعمل بنىمخزوم در برابر بنى هاشم و اسلام است. كشته شدن بزرگان اين تيره در جنگ بدر همچون ابوجهل[1]و برادرش عاص بن هشام[2]بر كينه آنان نسبت به بنىهاشم افزود. (ظ بنى مخزوم)
در سوى ديگر اين منازعات و رقابتها، از تيرههايى نيز به عنوان متحدان و همپيمانان بنىهاشم نام برده شده است كه در اين ميان بايد از تيره بنومطّلب بن عبدمناف به عنوان بزرگترين و محبوبترين متحد بنىهاشم نام برد. اينان به همراهى تيرههايى چون بنى زهرة بن كلاب، بنىتيم بن مُرّة بنى حارث بن فهر و بنى اسد بن عبدالعزّى در حلف المطيّبين در كنار هاشم و بنى عبدمناف و در مقابل بنىعبدالدار قرار داشتند.[3]سپس در پيمانِ حلف الفضول كه به رهبرى زبير بن عبدالمطّلب در منزل عبدالله بن جدعان بسته شد براى حمايت از مظلوم با بنىهاشم هم قسم شدند.[4]
پس از ظهور اسلام نيز بنىمطّلب در بسيارى از صحنهها دوشادوش بنىهاشم به حمايت از پيامبر صلى الله عليه و آله پرداختند. حضور در شعب ابى طالب و تحمّل سه سال سختى و مرارت در كنار بنىهاشم از بزرگترين نمونههاى اتحاد بنىمطلّب با بنىهاشم است[5]و از همين روست كه وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله مىخواست سهم ذىالقربى را از خيبر بين بنىهاشم قسمت كند به بنىمطّلب نيز سهمى داد و چون اين عمل مورد اعتراض جبير بن مطعم و عثمان بن عفان قرار گرفت و آنان براى خود نيز سهمى از ذىالقربى طلب كردند پيامبر بنىمطّلب را يار و همراه خود در جاهليت و اسلام معرفى كرد و آنان را با بنىهاشم يكى دانست.[6][1]. السيرةالنبويه، ابن هشام، ج 2، ص 710؛الاعلام، ج 5، ص 87؛ الفصول العشره، ص 64
[2]. المنمق، ص 365؛ الثقات، ج 1، ص 171؛السيرة النبويه، ابن هشام، ج 2، ص 708
[3]. المحبر، ص 166؛ المنمق، ص 189- 190
[4]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 17؛ الطبقات،ابن سعد، ج 1، ص 103؛ المحبر، ص 167؛ المنمق، ص 53
[5]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 163- 164؛تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 31؛ تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 9
[6]. صحيح البخارى، ج 4، ص 68؛ تفسير ابنكثير، ج 2، ص 325
از خزاعه نيز به عنوان ديگر متحد بنىهاشم ياد مىشود. برخى منابع از همراهى خزاعه با عبدالمطلب و همپيمانى با او پس از جريان كشاكش عبدالمطلب و نوفل بن عبدمناف خبر دادهاند.[1]ابن سعد در خصوص پيمان خزاعه و عبدالمطلب آورده كه اين پيمان كه با هدف هميارى و نصرت يكديگر در دارالندوه بسته شد با حضور 7 تن از فرزندان عبدالمطلب و همچنين ارقم بن نضلة بن هاشم و ضحاك و عمرو فرزندان ابى صيفى بن هاشم (برادر زادگان عبدالمطلب) بوده و عبدالمطلب پيمان نامه را بر كعبه آويخت.[2]اگر اختلاف عبدالمطلب و نوفل را در سنين كودكى عبدالمطلب بدانيم (چنانكه از گفتار طبرى نيز برمىآيد) گزارش ابن سعد را نمىتوان مربوط به اين درگيرى دانست، زيرا در گزارش او از حضور فرزندان عبدالمطلب در پيمان سخن به ميان آمده است، از اين رو بايد اين پيمان را پيمانى مجزّا از پيمان مورد نظر طبرى دانست.
صفات و ويژگيهاى بنىهاشم
دورى هاشم و عبدالمطلب از بتپرستى و ديگر ناپاكيهاى آن روزگار مورد تأكيد برخى از منابع است[3]تا جايى كه برخى به استناد درخواست حضرت ابراهيم از خداوند براى دورى فرزندانش از عبادت بتها كه در آيه«و اذ قالَ ابرهيمُ رَبّ اجعَل هذا البَلَدَ ءامِنًا واجنُبنى وبَنِىَّ ان نَعبُدَ الاصنام»(ابراهيم/ 14، 35) بدان تصريح شده، هاشم را از پرستش بت برى مىدانند و عدم وجود هرگونه گزارشى از بتپرستى هاشم را مؤيّدى بر ادّعاى خود قلمداد مىكنند[4]؛ همچنين برخى از مفسران آيه«و نَزَعنا ما فى صُدورِهِم مِن غِلٍّ اخونًا ...»(حجر/ 15، 47) را با هدف بالا بردن جايگاه تيرههاى منسوب به خلفا در شأن بنىهاشم و تيرههايى چون بنىتيم بن مره و بنىعدى دانستهاند[5]، در حالى كه بسيارى از مفسران اين آيه را در خصوص پرهيزگاران، مؤمنان و اهل بهشت مىدانند[6]؛ همچنين وجود صفات پسنديدهاى چون جود و بخشش، دورى از رذايل و زشتيها و[1]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 247- 249
[2]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 69
[3]. المنمق، ص 53؛ القول الجازم، ص 156
[4]. القول الجازم، ص 156
[5]. شواهد التنزيل، ج 1، ص 415؛الدرالمنثور، ج 5، ص 84؛ فتح القدير، ج 3، ص 136
[6]. جامعالبيان، مج 8، ج 14، ص 48؛التبيان، ج 6، ص 339؛ مجمع البيان، ج 6، ص 520
جوانمردى براى فرزندان هاشم و عبدالمطلب (بنىهاشم و بنىعبدالمطلب) نيز در گزارشها ديده مىشود.[1]پيمان حلف الفضول (كه در آن بنىهاشم به همراه بنوزهره، بنوتميم و بنومطّلب متعهد شدند كه از مظلوم تا ستاندن حقش دفاع كنند، اگرچه آن مظلوم در مكه غريب يا بنده باشد) نمونهاى گويا از فتوت و جوانمردى بنىهاشم و بنىعبدالمطلب است.[2]
همچنين برخى از مفسران در خصوص آيه«لَقَد مَنَّ اللَّهُ عَلَى المُؤمِنينَ اذ بَعَثَ فيهِم رَسولًا مِن انفُسِهِم»(آلعمران/ 3، 164) با استناد به قرائت ضحاك و ابوجوزاء «انفُسِهِم» را به فتح فاء «انْفَسِهم» كه به معناى شريفترين مردم است خواندهاند[3]كه اين امر خود بيانگر شرافت و عظمت بنىهاشم و بنىعبدالمطلب است. ضمن آنكه قرطبى چنين قرائتى را در خصوص «أنفسكم» در آيه 128 توبه/ 9 نيز مورد استناد قرار داده و آن را به شرافت بنىهاشم تفسير كرده است[4]:«لَقَد جاءَكُم رَسولٌ مِن انفُسِكُم عَزيزٌ عَلَيهِ ما عَنِتُّم ...»(به يقين رسولى از شريفترين مردمان شما به سويتان آمد كه رنجهاى شما بر او سخت است ...). در صورتى كه چنين قرائتى در اين دو آيه صحيح باشد بايد اين آيات را دليلى بر شرافت بنىهاشم و بنىعبدالمطلب دانست.
ثعلبى نيز تلاش كرده با دور كردن بنىهاشم از گناه و پليدى، مراد از «اهلالبيت» را در آيه«... انَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذهِبَ عَنكُمُ الرّجسَ اهلَ البَيتِ و يُطَهّرَكُم تَطهيرا/خداوند فقط مىخواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملًا شما را پاك سازد» (احزاب/ 33، 33) بنىهاشم معرفى كند[5]و اين در حالى است كه به اعتقاد مفسران شيعه و برپايه روايات بسيارى از مفسران سنى مراد از «اهل البيت» مذكور در آيه على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام هستند.[6][1]. كنزالدرر، ج 4، ص 53؛ القول الجازم، ص157؛ الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 75
[2]. الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 103؛الاغانى، ج 17، ص 290؛ المحبر، ص 167
[3]. زادالمسير، ج 1، ص 494؛ تفسير قرطبى،ج 4، ص 169
[4]. تفسير قرطبى، ج 8، ص 191
[5]. تفسير قرطبى، ج 14، ص 119
[6]. جامع البيان، مج 14، ج 22، ص 9، 11؛احكام القرآن، ج 3، ص 529؛ الصافى، ج 1، ص 463؛ ج 4، ص 187
ابن عباس 7 صفت را براى بنىعبدالمطلب نام برده است كه عبارتاند از: جمال، سخنورى، بخشش و جوانمردى، شجاعت، علم، صبر و بردبارى و گرامى داشتن زنان.[1]ابنحبيب بغدادى به نقل از كلبى آورده كه از على عليه السلام نيز در خصوص بنىهاشم و بنىاميه پرسيدند. حضرت فرمود كه بنىهاشم زيبا، سخنور و جوانمرد هستند.[2]
بنىهاشم و ظهور اسلام
با بعثت پيامبر از ميان بنىهاشم، عكس العملهاى متفاوتى از سوى بنىهاشم نسبت به دين جديد گزارش شده است؛ شمار اندكى از آنان با پذيرفتن اسلام در زمره ياران حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله درآمدند كه در اين ميان برخى همچون ابوطالب از اظهار اسلام خوددارى مىكردند تا بدين شكل بتوانند در حمايت از پيامبر گامهاى مؤثرترى بردارند. برخى از هاشميان نيز به دشمنى و رويارويى شديد با حضرت برخاسته، در اين راه از هيچ اقدامى فروگذار نكردند؛ ابولهب عموى پيامبر[3]و ابوسفيان بن حارث بن عبدالمطلب كه به هجو پيامبر مىپرداخت[4]از جمله اين افرادند. در كنار اين دو گروه، بسيارى از بنىهاشم بدون قبول اسلام گاه بر پايه روابط قبيلگى به حمايت از آن حضرت مىپرداختند، چنان كه قمى در تفسير خود در خصوص آيه«و هُم يَنهَونَ عَنهُ و يَنَونَ عَنه/و آنان (كافران) مردم رااز وى (پيامبر صلى الله عليه و آله) بازمىدارند و خود از او دور مىشوند» (انعام/ 6، 26) آورده كه بنىهاشم در عين حالى كه به پيامبر صلى الله عليه و آله ايمان نياورده بودند، از آن حضرت حمايت كرده، مخالفان قريشى را از آن حضرت دور مىكردند.[5]اين در حالى است كه برخى از مفسران خطاب اين آيه را به كافران دانسته و در توضيح و تفسير آن آوردهاند كه كفار قريش مردم را از پيروى پيامبر بازمىداشتند و آنها را از نزديكى با آن حضرت دور مىكردند.[6]در اين ميان برخى از بنىهاشم نيز با اتخاذ موضع بىطرفانه به اكراه در صف[1]. ذخائر العقبى، ص 15؛ القول الجازم، ص157
[2]. المنمق، ص 41
[3]. المنمق، ص 386؛ السيرة النبويه، ابنهشام، ج 1، ص 351؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 24
[4]. عيون الاثر، ج 2، ص 74؛ السير الكبير،ج 1، ص 118؛ السيرة النبويه، ابن هشام، ج 3، ص 17
[5]. تفسير قمى، ج 1، ص 224؛ الصافى، ج 2،ص 114؛ نورالثقلين، ج 1، ص 709
[6]. جامعالبيان، مج 5، ج 7، ص 227؛التبيان، ج 4، ص 106؛ مجمع البيان، ج 4، ص 444