احكام ويژه اين تيره است[1]كه اعتبار آنان را در نزد خداوند نيز آشكار مىكند. مفسران ضمن استناد به آيه 41 انفال/ 8 كه در آن خداوند خمس استفادههاى مالى را براى خود، پيامبر صلى الله عليه و آله، نزديكان حضرت، يتيمان، مساكين و در راه ماندگان معرفى كرده است مراد از نزديكان پيامبر را بنىهاشم و بنىعبدالمطلب مىدانند.[2]در اين ميان بسيارى از مفسران شيعه مراد از ذى القربى را اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله مىدانند[3]، چنانكه برخى نيز مجموعه قريش را از نزديكان پيامبر و از مصاديق ذى القربى دانسته و در خمس غنايم سهيم كردهاند[4]:«و اعلَموا انَّما غَنِمتُم مِن شَىءٍ فَانَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ ولِلرَّسولِ ولِذِى القُربى واليَتمى والمَسكينِ وابنِ السَّبيلِ ان كُنتُم ءامَنتُم بِاللَّهِ وما انزَلنا عَلى عَبدِنا يَومَ الفُرقانِ يَومَ التَقَى الجَمعانِ واللَّهُ عَلى كُلّ شَىءٍ قَدير».(ظ خمس) همين تفاسير از سوى مفسران در خصوص واژه ذىالقربى در آيه 7 حشر/ 59 نيز ارائه شده است و اين آيه را در شأن بنىهاشم يا اهل بيت پيامبر عليهم السلام[5]دانستهاند:«ما افاءَ اللَّهُ عَلى رَسولِهِ مِن اهلِ القُرى فَلِلَّهِ و لِلرَّسولِ ولِذِى القُربى واليَتمى والمَسكينِ وابنِ السَّبيلِ/آنچه خداى از دارايى ساكنان آن قريهها عايد پيامبرش گردانيد از آنِ خدا و پيامبر و متعلق به خويشاوندان نزديك وى و يتيمان و مستمندان و در راه ماندگان است. همه از ذريه پيامبر- است ...».
(ظ فىء) البته اين سهم پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله توسط خلفا، به بهانه آنكه پيامبران از خود ارثى نمىگذارند حذف گرديد.[6]
با نزديك شدن رحلت پيامبر، آن حضرت بنىهاشم را فرا خواند و با آنان سخن گفت.[7][1]. جامع البيان، مج 6، ج 10، ص 8؛المغنى، ج 2، ص 714؛ المحلى، ج 7، ص 327
[2]. صحيح البخارى، ج 4، ص 68؛ تفسير ابنكثير، ج 2، ص 325؛ البرهان، ج 2، ص 691
[3]. التبيان، ج 5، ص 123- 124؛ مجمعالبيان، ج 4، ص 835؛ فقه القرآن، ج 1، ص 243
[4]. جامع البيان، مج 6، ج 10، ص 9؛زادالمسير، ج 2، ص 303- 304؛ تفسير قرطبى، ج 8، ص 10
[5]. جامع البيان، مج 6، ج 10، ص 9؛التبيان، ج 9، ص 563؛ مجمع البيان، ج 4، ص 835
[6]. جامع البيان، مج 6، ج 10، ص 11؛ مجمعالبيان، ج 4، ص 835- 836
[7]. كتاب سليم بن قيس، ص 425؛ الامالى، ص602؛ بحارالانوار، ج 22، ص 500- 501
بنىهاشم پس از پيامبر صلى الله عليه و آله
پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله عدهاى از بنىهاشم عهدهدار تجهيز پيامبر (غسل، كفن و دفن) شدند. اگرچه برخى منابع از حضور برخى صحابه در تجهيز پيامبر صلى الله عليه و آله ياد كردهاند؛[1]اما بسيارى منابع از على عليه السلام، فضلبن عباس و اسامه از موالى بنىهاشم به عنوان افرادى از بنىهاشم كه پيكر آن حضرت را درون قبر نهادند نام بردهاند.[2]برخى نيز عباس را در زمره اين افراد دانستهاند.[3]و اين در حالى بود كه انصار و مهاجران در اين زمان در سقيفه بنىساعده مشغول تعيين خليفهاى از ميان خود بدون مشورت با بنىهاشم به رغم اعلام وصايت و جانشينى على عليه السلام از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله بودند. عباس بن عبدالمطلب، فرزندش فضل و عتبة بن ابىلهب از افراد بنىهاشم بودند كه در حمايت از على در روزهاى آغازين خلافت ابوبكر با او بيعت نكردند و در اين ميان ملاقات ابوبكر با عباس براى جلب نظر او نيز نتيجهاى نداد.[4]
از اين زمان كشمكش ميان بنىهاشم و خلفا و حاكمان پس از آنان در تمامى دورهها وجود داشته، اگرچه با گذشت زمان اين برخوردها شائبه و رنگ و بويى متفاوت به خود گرفته و گاه انگيزهها و تعصبات قومى و قبيلگى در آن نقش ايفا كرده است؛ امرى كه حتى در دشمنى بسيارى از سركردگان مشرك با پيامبر صلى الله عليه و آله نيز دخالت داشت.
با روى كار آمدن عثمان و رشد قدرت بنىاميه به عنوان دشمن ديرين بنىهاشم كينهها و حسادتهاى امويان با بنىهاشم كه از زمان فتح مكه (سال 8 هجرى) موقعيتى براى ظهور پيدا نكرده بود دوباره آشكار گشت. سخنان ابوسفيان خطاب به عثمان كه از او خواست تا خلافت را در ميان بنىاميه موروثى كند، زيرا هيچ بهشت و جهنمى وجود ندارد[5]به خوبى مىتواند در تحليل حوادث پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله مورد توجه قرار گيرد.
(ظ بنىاميه) البته اين همه بدان معنا نيست كه على عليه السلام و بنىهاشم در دوره سه خليفه نسبت به وقايع سرزمينهاى اسلامى و سرنوشت مسلمانان بىتوجه باشند، بلكه همچنانكه بيعت على عليه السلام و بنىهاشم با اين خلفا با هدف حفظ اسلام و اتحاد مسلمانان[1]. الطبقات، ابن سعد، ج 2، ص 279
[2]. الطبقات، ابن سعد، ج 2، ص 229؛المصنف، ج 8، ص 567؛ مسند ابى يعلى، ج 4، ص 253
[3]. صحيح ابن حبان، ج 14، ص 600؛ احكامالجنائز، ص 145
[4]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 124- 125؛السقيفة والفدك، ص 50؛ شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص 272
[5]. الاغانى، ج 6، ص 371؛ النزاعوالتخاصم، ص 59؛ الفائق، ج 2، ص 117
صورت گرفت اينان در اداره حكومت اسلامى نيز نقش ايفا كردند، چنانكه از حارث بن نوفل بن حارث بن عبدالمطلب به عنوان والى مكه در زمان ابوبكر، عمر و عثمان[1]نام برده شده است.
با شروع حكومت على عليه السلام (35- 40 ق.) بنىهاشم در تمامى وقايع در كنار آن حضرت حضور داشتند و گرچه در اين زمان مدينه، شهر پيامبر مسكن بنىهاشم بود؛ ولى با تغيير مركز حكومت و انتقال آن به كوفه گروهى از بنىهاشم نيز به اين شهر رفتند. حضور برخى بنىهاشم در جمع كارگزاران حضرت على عليه السلام[2]و در كنار او در صفين[3]و توجه به تلقى معاويه كه سپاه كوفه را «سپاه بنىهاشم» مىخواند[4]حائز اهميت است. پس از آن حضرت نيز در حكومت كوتاه مدت امام حسن عليه السلام (40- 41 ق.) به رغم حمايت بنىهاشم از امام برخى از بزرگان بنىهاشم همچون عبيدالله بن عباس بن عبدالمطلب فرمانده سپاه امام با پيوستن به سپاه معاويه امام را مجبور به صلح كردند.[5]
بنىهاشم جملگى در جريان بيعت گرفتن براى يزيد از بيعت با او خوددارى كردند[6]و در حادثه قيام امام حسين عليه السلام برخى از هاشميان (آل عقيل و آل على) او را همراهى كردند.[7]بنىهاشم به رغم دشمنى با حكومت ظالمانه بنىاميه آنگاه كه عبداللهبن زبير در سال 63 هجرى مكه را تصرف كرد و آسيبهاى فراوانى بر حكومت امويان وارد آورد از بيعت با او خوددارى كردند تا جايى كه عبدالله اقدام به تبعيد و به نقلى زندانى كردن افرادى چون محمد بن حنيفه فرزند اميرمؤمنان، امام على عليه السلام و عبدالله بن عباس كرد.[8]با سركوب قيام عبدالله بن زبير امويان دوباره متوجه بنىهاشم شدند و به آزار و اذيت و شكنجه حاميان آنان پرداختند. دستور هشام بن عبدالملك مبنى بر بريدن دست و زبان[1]. ذخائرالعقبى، ص 244؛ الطبقات، ابنسعد، ج 4، ص 42؛ تهذيب الكمال، ج 5، ص 293
[2]. الغارات، ج 2، ص 593؛ تاريخ يعقوبى، ج2، ص 198؛ شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 265
[3]. الفتوح، ج 3، ص 152؛ المراجعات، ص400؛ وقعة صفين، ص 358- 359
[4]. الفتوح، ج 3، ص 152
[5]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 214؛ مقاتلالطالبيين، ص 42
[6]. انساب الاشراف، ج 3، ص 38
[7]. مقتل الحسين عليه السلام، ص 50؛ مقاتلالطالبيين، ص 52، 60- 61
[8]. الاغانى، ج 9، ص 21؛ تاريخ يعقوبى، ج2، ص 261- 262
كميتبن زيد اسدى به جرم سرودن مرثيه براى زيدبن على بن حسين نمونهاى از اين واقعيت است.[1]
فعاليتها و اقدامات گروهها و تيرههاى مختلف بنىهاشم همچون علويان (زيديان، بنىالحسن و بنىالحسين) و بنىعباس تا پايان حكومت امويان ادامه داشت تا آنكه بنىعباس توانستند با سوء استفاده از جايگاه خاندان پيامبر در ميان مردم، با فريب مردم ناراضى از حكومت بنىاميه در سال 132 هجرى[2]امويان را ساقط و خود تا سال 656 هجرى[3]حكومت را در اختيار گيرند.
افزون بر اينان سلسلههاى هاشمى تبار ديگرى چون فاطميان، ادريسيان و علويان همزمان با عباسيان در مصر، مراكش و طبرستان حكومت كردند.
جايگاه و شأن بنىهاشم در جهان اسلام
با توجه به اهميت و رشد جايگاه هاشم بن عبدمناف و اقدامات مثبت فرزندش عبدالمطلب، بنىهاشم در ميان عرب داراى شأن والايى گرديد. اگرچه اين جايگاه در مقاطعى كه به آن اشاره شد با افول شديدى مواجه گرديد؛ ولى با ظهور اسلام و بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله از ميان بنىهاشم موجبات رشد اين تيره بيش از گذشته فراهم شد و در اين ميان اقدامات مخالفان در برابر بنىهاشم نيز هيچگاه نتوانست نتايج مورد نظر آنان را فراهم كند. قرار گرفتن بنىهاشم در صدر ديوان عمر و اختصاص يافتن سهمى افزون از ساير مسلمانان به بنىهاشم[4]در اين ديوان و همچنين سروده شدن اشعارى در وصف اين خاندان همچون «هاشميات» كميت بن زيد اسدى[5]در دوره حكومت بنىاميه (بزرگترين دشمن بنىهاشم) از شواهد رشد ارزشى اين خاندان پس از رحلت پيامبر است.
با گسترش فتوحات و حضور مسلمانان و شيعيان هوادار حكومت بنىهاشم در[1]. الاغانى، ج 17، ص 6
[2]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 346؛ تاريخطبرى، ج 4، ص 343- 344؛ التنبيه والاشراف، ص 292
[3]. الاعلام، ج 4، ص 140؛ البدايةوالنهايه، ج 13، ص 171
[4]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 224؛ فتوحالبلدان، ج 3، ص 555- 556؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 570
[5]. سلسله مؤلفات، ج 12، ص 272،«الاختصاص»؛ الامالى، ج 1، ص 43- 48؛ اختيار معرفة الرجال، ج 2، ص 468
سرزمينهاى فتح شده، بنىهاشم كه در دوره اموى از صفبندى واحد سياسى برخوردار بود از شأن و منزلتى خاص در بين نومسلمانان نيز برخوردار گرديد. همين امر سبب شد كه عباسيان (تيرهاى از بنىهاشم) آنگاه كه دعوت خود بر ضدّ بنىاميه را آغاز كردند مردم ستمديده از حكومت امويان را به حكومت بنىهاشم فرا خوانند.[1]در واقع از اين زمان به تدريج صف بندى واحد بنىهاشم از هم گسسته شد و فرزندان عباس و على عليه السلام در عرصه سياست از يكديگر جدا شدند، چنان كه با به قدرت رسيدن بنىعباس آنان فرزندان على عليه السلام را خطرى بزرگ براى خود مىدانستند و با امامان شيعه كه همگى از آل على عليه السلام بودند برخوردى خصمانه داشتند و با اينحال حكومت خود را با عنوان «دولت بنىهاشم» معرفى مىكردند و اين در حالى بود كه در سوى ديگر شيعيان و پيروان آل على عليه السلام از حكومت آل عباس با عنوان «دولت بنى عباس» تعبير مىكردند؛ ولى به رغم تلاشهاى شيعيان در اين دوره اصطلاح بنىهاشم بيشتر بر فرزندان عباس اطلاق مىشد و اصطلاح «آل ابى طالب» بر فرزندان على عليه السلام دلالت مىكرد.[2]
منابع
احكام الجنائز و بدعها؛ احكام القرآن، جصاص؛ اخبار الدولة العباسيه؛ اخبار مكة و ماجاء فيها من الآثار؛ اختيار معرفة الرجال (رجال كشى)؛ الارشاد فى معرفة حجج الله على العباد؛ الاستغاثه؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ الاعلام؛ اعلام الورى باعلام الهدى؛ الاغانى؛ امالى؛ الامالى، طوسى؛ الامامة و السياسه؛ انساب الاشراف؛ بحارالانوار؛ البدء و التاريخ؛ البداية و النهايه؛ البرهان فى تفسير القرآن؛ تأويل الآيات الظاهرة فى فضائل العترة الطاهره؛ تاريخ ابن خلدون؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ بغداد؛ تاريخ صدر اسلام؛ التاريخ الكبير؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخ المدينة المنوره؛ تاريخ اليعقوبى؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تذكرة الفقهاء؛ تفسير الصافى؛ تفسير فرات الكوفى؛ تفسير القرآن؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير؛ تفسير القمى؛ تفسير مبهمات القرآن؛ تفسير نورالثقلين؛ التنبيه والاشراف؛ تهذيب التهذيب؛ تهذيب الكمال فى اسماء الرجال؛ جامعالبيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع[1]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 312، 319، 327؛اخبار الدولة العباسيه، ص 252؛ حياة الامام الرضا عليه السلام، ص 31
[2]. تاريخ طبرى، ج 5، ص 259، 394؛ ج 6، ص80، 159، 176؛ تاريخ دمشق، ج 13، ص 382؛ ج 14، ص 410؛ ج 43، ص 568؛ تاريخ بغداد، ج5، ص 243؛ ج 4، ص 19
لاحكام القرآن، قرطبى؛ جمهرة انساب العرب؛ الحدائق الناضرة فى احكام العترة الطاهره؛ حياة الامام الرضا عليه السلام؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشريعه؛ ذخائر العقبى فى مناقب ذوى القربى؛ الذكرى؛ زادالمسير فى علم التفسير؛ سبل الهدى و الرشاد؛ السقيفة و الفدك؛ سلسلة مؤلفات الشيخ المفيد؛ سير اعلام النبلاء؛ السيرة النبويه، ابن كثير؛ السيرة النبويه، ابن هشام؛ السير و المغازى؛ شرح كتاب السير الكبير؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد؛ شواهد التنزيل؛ صحيح البخارى؛ صحيح ابن حبان بترتيب ابن بلبان؛ الطبقات الكبرى؛ العددالقوية لدفع المخاوف اليوميه؛ العلل و معرفة الرجال؛ عيونالاثر فى فنون المغازى و الشمائل و السير؛ الغارات؛ الفائق فى غريب الحديث؛ فتح القدير؛ فتوح البلدان؛ الفصول العشرة فى الغيبه؛ فقه القرآن؛ الاسناد؛ القول الجازم فى نسب بنىهاشم؛ الكافى؛ كتاب الثقات؛ كتاب الخصال؛ كتاب سليم بن قيس؛ كتاب الطبقات؛ كنزالدرر و جامعالغرر؛ كنزالعمال فى سنن الاقوال و الافعال؛ اللهوف فى قتلى الطفوف؛ مثيرالاحزان؛ المجدى فى انساب الطالبيين؛ مجمعالبيان فى تفسير القرآن؛ مجمع الزوائد و منبع الفوائد؛ المحبر؛ المحلى بالآثار؛ المراجعات؛ مروج الذهب و معادن الجوهر؛ مسند ابى يعلى الموصلى؛ المصنف فى الاحاديث و الآثار؛ معجم البلدان؛ المعجم الكبير؛ المغازى؛ المغنى والشرح الكبير؛ مقاتل الطالبيين؛ مناقب آل ابى طالب؛ المنتخب من كتاب ذيل المذيل من تاريخ الصحابة والتعابعين؛ المنمق فى اخبار قريش؛ النزاع و التخاصم؛ النسب و فروعه الفقهيه؛ نهج البلاغه؛ وقعة الصفين.فرهنگ و معارف قرآن، اعلام القرآن، 3جلد، مؤسسة بوستان كتاب - قم، چاپ: اول، 1385.اعلام القرآن ؛ ج3 ؛ ص515
بيت المعمور
ابوطالب طالبى دارابى و بخش فلسفه و كلام
بيت المعمور: كعبه، خانهاى محاذى كعبه در آسمان
بيت المعمور كه از آن به ضُراح،[1]ضريح[2]و عروبا[3]نيز تعبير شده، تركيبى وصفى از «بيت» و «معمور» است. «بيت» در لغت معادل منزل و مسكن[4]و به معناى خانه و «معمور» اسم مفعول از مصدر «عمران» و به معناى آباد است[5]، بنابراين بيت المعمور يعنى خانه آباد. خانه آباد در لغت به خانهاى اطلاق مىشود كه متروك نباشد و اهلش در آن سكونت داشته باشند.[6]
تركيب«البيت المعمور»تنها يك بار در آيه 4 سوره طور/ 52، آمده است. در آغاز اين سوره خداوند در كنار چند قَسَم، به آن نيز سوگند ياد كرده است:«والطّور* و كِتبٍ مَسطور* فى رَقٍّ مَنشور* والبَيتِ المَعمور* والسَّقفِ المَرفوع».(طور/ 52، 1- 5)
سوگند خداوند به«البيت المعمور»حاكى از قداست، حرمت و عظمت والاى اين خانه آباد در پيشگاه اوست. مفسران درباره اينكه اين خانه مقدس چيست اختلاف نظر دارند؛ برخى با توجه به اينكه در قرآن از كعبه با نام بيت ياد شده بيت المعمور را به كعبه تفسير كردهاند كه به وسيله زائران و حاجيان همواره معمور و آباد است و نخستين خانهاى است كه براى عبادت بر روى زمين ساخته و آباد شده است.[7][1]. جامعالبيان، مج 13، ج 27، ص 23؛ مجمعالبيان، ج 9، ص 247؛ تفسير ابن كثير، ج 4، ص 256
[2]. جامعالبيان، مج 13، ج 27، ص 23؛روحالبيان، مج 9، ج 27، ص 185
[3]. روحالبيان، مج 9، ج 27، ص 185
[4]. المصباح، ص 68 «بيت»
[5]. مقاييس اللغه، ج 2، ص 175، «عَمَرَ»
[6]. المصباح، ص 429، «عَمَرَ»
[7]. كشفالاسرار، ج 9، ص 333؛مجمعالبيان، ج 9، ص 247؛ الميزان، ج 19، ص 6
برخى ديگر گفتهاند: منظور از آن خانه دلهاى مؤمنان است كه با معرفت و اخلاص آباد است.[1]
برخى مىگويند: بيت المعمور اشاره است به دلهاى عارفان كه به معرفت و محبت خداوند آبادان و به نظر او زنده و به لطف او شادان است.[2]
برخى نيز بيت المعمور را به قلب عالم يعنى نفس ناطقه كليه كه همان لوح قدر است تفسير كردهاند كه با طواف ملكوت بر گرد آن همواره آباد است.[3]
بنابر آنچه در علوم عقلى و عرفانى ثابت است همه موجودات عالم ماده مسبوق به تحقق در عوالم قبل از عالم مادهاند كه از آن جمله كعبه است، از اين رو بايد قبل از تحقق مادى آن، در عوالم پيشين (عالم مثال، عقل و لاهوت) متحقق شده باشد. بيت المعمور اشاره به وجود كعبه در عالم مثال است كه در برخى از اقوالِ مشهورتر به بيتى در محاذات كعبه (در آسمان اول، چهارم يا هفتم) تفسير شده است[4]، از اين رو بر اساس روايتى: كعبه مربع ساخته شده، چون محاذى بيت المعمور است و بيت المعمور مربع است، چون در محاذات عرش قرار دارد و عرش نيز مربع است، زيرا كلماتى كه اسلام بر آن بنا شده 4 تاست:«سبحان الله و الحمد لله و لا إله إلا الله و الله اكبر».[5]حرمت بيت المعمور در آسمانها همانند حرمت كعبه در زمين است.[6]اين خانه با عبادت فرشتگان معمور و آباد است[7]و براساس روايات هر روز 000/ 70 فرشته به زيارت آن مىآيند و هرگز به آن باز نمىگردند.[8][1]. روح البيان، مج 9، ج 27، ص 186؛نمونه، ج 22، ص 412
[2]. كشف الاسرار، ج 9، ص 345
[3]. تفسير ابن عربى، ج 2، ص 547- 548
[4]. جامع البيان، مج 13، ج 27، ص 23- 24؛كشف الاسرار، ج 1، ص 366؛ الميزان، ج 19، ص 8
[5]. مجمع البيان، ج 1، ص 382
[6]. جامع البيان، مج 13، ج 27، ص 23؛تفسير ابن كثير، ج 4، ص 256؛ كشف الاسرار، ج 9، ص 333
[7]. روض الجنان، ج 18، ص 123- 124؛ رحمةمن الرحمن، ج 4، ص 200؛ كشف الاسرار، ج 1، ص 366
[8]. جامعالبيان، مج 9، ج 17، ص 19؛ ج 13،ص 22- 24؛ مجمعالبيان، ج 9، ص 247؛ الدرالمنثور، ج 7، ص 627- 629