بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 130

در نيمه زمستان و بهار سال برميگردد بمدارات پائيز و تابستان، و در نيمه تابستان و پائيز سال برميگردد بمدارات بهار و زمستان كه نيمه ديگر سال است، اين را خوب حفظ كن از بدائع صنعت خدا است.

3- در توحيد (203) و در مجالس صدوق بسندش از أبى ذر غفارى، گفت دست پيغمبر را داشتم و باهم راه ميرفتيم، و پيوسته بخورشيد نگريستيم تا فرو شد گفتم: يا رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و اله كجا فرو مى‌شود؟ فرمود: در آسمان، و از آسمانى بآسمانى برآيد تا آسمان هفتم و تا زير عرش، و بسجده افتد و فرشته‌هاى گماشته بر آن هم بسجده افتند، سپس گويد: پروردگارا ميفرمائى از كجا برآيم از مغربم يا از مشرقم؟ و اينست مقصود خدا «و خورشيد روانست تا قرارگاهش اينست تقدير عزيز دانا» 38 يس» مقصود صنع پروردگار عزيز است در ملك خود با خلقش.

فرمود: جبرئيلش پوششى پرتوين از نور عرش باندازه ساعات بلند يا كوتاه روز در تابستان و زمستان يا ميان آنها در پائيز و بهار بياورد، فرمود: آن پوشش را بپوشد چنانچه يكى از شماها جامه خود را پوشد، سپس او را در فضاى آسمان آرند تا از مطلع خود برآيد پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله فرمود: گويا پندارمش سه شب باز داشت شود و فرمان يابد كه از مغربش برآيد، و اينست قول خدا عزّ و جلّ‌إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ وَ إِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ‌.

و ماه هم در مشرق و جريان در افق آسمان و در مغرب خود و برآمدن بآسمان هفتم و سجده كردن زير عرش چنين است و جبرئيل جامه‌اى از نور كرسى برايش آورد، و اينست قول خدا عزّ و جلّ‌هُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً وَ الْقَمَرَ نُوراً، أبو ذر گفت: سپس با رسول خدا6گوشه‌اى رفتيم و نماز مغرب را خوانديم‌[1].

[1]اين روايت و مانند آن تمثيل است براى اشاره باينكه خورشيد و ماه دو آفريده خدايند و رشته هستى آنها بمقام بالا پيوسته است و در هر روز و بلكه در هر ساعت پرتو و نور خود را از سرچشمه هستى واجب الوجود دريافت ميكنند و خود از خود چيزى ندارند و چون بنده‌اى فرمانگزارند( از پاورقى ص 145- 146 بطور خلاصه).


صفحه 131

بيان: بسا كه هر چه در اين خبر است به مثل آوردن حمل شود كه در كلام عرب معروف است و خدا بهتر دانا است.

4- در تفسير على بن ابراهيم (379) بسندش از امام چهارم7فرمود: راستى از آياتى كه خدا براى مردم مقدّر كرده و بدان نياز دارند دريائيست كه ميان آسمان و زمين آفريده، فرمود: خدا در ميان آن محل جريان خورشيد و ماه و اختران را مقدّر كرده، و همه را در فلك مقدر كرده و بر آن 70 هزار فرشته گماشته كه فلك را ميچرخانند و چونش بچرخانند خورشيد و ماه و اختران و كواكب با او بچرخند، و در منازل شبانه روزى خود كه خدا براى آنها معين كرده فرود آيند.

و چون گناهان بنده‌ها فزون گردد، و خدا خواهد آنان را بيك آيه از آياتش سرزنش كند بآن فرشته‌ها كه بر فلك گماشته فرمايد فلك را از مجارى خود زائل كنند و خورشيد در دريائى كه فلك در آن جاريست افتد و نورش برود و رنگش بگردد، و چون خدا خواهد آيت خود را بزرگ نمايد خورشيد چنانچه خدا خواهد خلقش را بترساند در دريا محو شود، و اين درگاهى است كه خورشيد بسختى گرفته شود، و با ماه هم چنين كند، و چون خدا خواهد آنها را برآورد و بمجراى خود برگرداند، فرشته را فرمايد كه گماشته بر فلك است، خورشيد را بمجراى خود برگرداند و فرشته فلك را بمجرايش برگرداند، و از آب تيره برآيد، و ماه هم چنين است.

سپس امام7فرمود: آگاه باش كه هراسان و ترسان نشود از آن دو جز كسى كه شيعه ما است، و چون چنين شود بخدا پناه بريد، و باو برگرديد، فرمود:

كه امير المؤمنين7فرموده: زمين پانصد سال راه است و چهار صد سالش ويرانست و صد سالش آبادان، و خورشيد 60* 60 فرسخ است، و ماه 40* 40 فرسخ‌


صفحه 132

روى آنها پرتو بخش اهل آسمانند و پشت آنها براى اهل زمين، اختران چون بزرگترين كوه باشند بر زمين آفرينش خورشيد پيش از ماه است، سلام بن مستنير گويد:

بامام پنجم7گفتم: چرا خورشيد گرمتر است از ماه؟ فرمود: خورشيد را از نور آتش و زلالى آب طبق بر طبق آفريده و چون هفت طبق شده جامه‌اى آتشين بر آن پوشيده و از اينجا است كه گرمتر از ماه شده گفتم: پس ماه چطور؟ فرمود:

خدايش از پرتو نور آتش آفريد و از زلالى آب طبقى بر طبقى تا هفت طبقه شد و جامه‌اى از آب بر آن پوشيد، و از اينجا است كه ماه سردتر از خورشيد است.

در كافى (83- روضه) بسند خود از امام چهارم7مانندش آورده تا آنجا كه- گويد- چون چنين شد زارى كنيد بسوى خدا عزّ و جلّ سپس بدرگاه او برگرديد در فقيه (141) بى‌سند مانندش را آورده.

توضيح: «انّ من الآيات» در فقيه و برخى چنين است و در برخى (الاوقات) است و اولى اصوبست و در كافى بجاى آن «اقوات» آمده يعنى اسباب قوت ...

«جز كسى كه شيعه ما است» چون باور دارند كه نشانه خشم خدا است و بيشتر مردم آن را بحركت و فلك مستند دانند و از آن ترسى ندارند.

(تفصيل كلام براى رفع اعتراض) فلاسفه گويند جرم قمر خود تاريك است و صاف نور خورشيد را ميگيرد و بر ميگرداند و هميشه در حدود نيمى از آن برابر خورشيد است و نورانى و نيمى تاريك، و هميشه در حدود نيمى از كره قمر برابر ديده ما است ولى چون خورشيد و ماه بهم رسند تمام نيم روشن ماه طرف خورشيد باشد و تمام نيم تاريك بطرف ما و محاق واقع شود و رؤيت ممكن نباشد.

و چون ماه در حدود 12 درجه از خورشيد دور شود تيغه‌اى از نيم روشن آن بسوى زمين بگردد و ماه نو ديده شود و هر چه از خورشيد دورتر شود بر تيكه روشن افزوده گردد تا باندازه يك چهارم رسد و نيمى از قسمت روشن ماه بسوى زمين باشد


صفحه 133

و باز هم قسمت روشن بيفزايد تا شب 14 ماه كه با خورشيد برابر گردد و نيمه روشن آن برابر زمين و خورشيد هر دو واقع شود و بدر تمام باشد، سپس خرده خرده به خورشيد نزديك شود و قسمت روشن آن از برابر زمين بگردد و كاسته شود تا بيك چهارم دوم رسد و بحال تطابق و محاق برگردد.

كسوف و گرفتن آفتاب اينست كه در حال محاق جرم ماه ميان زمين و خورشيد فاصله مى‌شود و ديگر خورشيد ديده نميشود و آن بناچار بايد در عقده رأس و يا ذنب باشد كه ماه و خورشيد در يك نقطه قرار گرفتند و بخوبى برابر همند و باندازه نيم قطره ماه و خورشيد ميان آنها فاصله نمانده است و در اين صورت يا روشنى همه قرص خورشيد ناپديد است و سايه ماه همه زمين را گرفته يا گوشه از آن در سايه ماه واقع شده و كسوف جزئى است بكم و بيش و بسا اين ناپديد شدن خورشيد در تيكه‌اى از زمين باشد و در تيكه‌اى نباشد و بعضى مردم خورشيد را ببينند و برخى نه بينند يا نسبت ببعضى كلى باشد و نسبت بديگران جزئى ولى اگر عرض قمر باندازه نيم هر دو قطر باشد كسوف واقع نميشود.

و گرفتن ماه در موقع برابرى با خورشيد است در حدود 14 ماه كه هر دو در عقده رأس و ذنب واقع شوند و عرض ماه كمتر از نيم هر دو قطر باشد و ماه در سايه زمين واقع شود و همه آن را يا قسمتى از آن را پرتو آفتاب نگيرد و اگر از منطقه البروج باندازه نصف هر دو قطر و بيشتر دور باشد خسوف نباشد، چون اين را فهميدى ميتوان خبر مذكور را بچند وجه تفسير كرد:

1- اين سخنان فلاسفه حدس است و گمان و بسا كه اين اختلافات جهت ديگرى داشته باشد، ابن ميثم در اختلاف اشكال ماه گفته ممكن است كره ماه نيمش از خود روشن باشد و نيمش تاريك و با حركتى برابر حركت فلكش دور خود بچرخد و چون همه نيم روشنش بسوى ما واقع شود بدر باشد و چون همه نيم تاريكش بسوى ما باشد محاق واقع شود و باز هم ممكن است خدا در هر حالى كه ديده مى‌شود روشنى در آن بيافريند و نشايد اين خبر را باطل دانست يا تأويل كرد.


صفحه 134

2- ممكن است اين حالات ماه بواسطه مرور بدريا باشد و بهمراه آن و دليلى نيست كه خرق و التيام در افلاك روا نيست و يا حركت مستقيم و اختلاف حركت در آنها محال است و ادله فلاسفه جز شبهاتى سست و خرافاتى فاسد نيستند با اينكه اعتقاد بدانها مايه انكار بسيارى از ضروريات دين گردد مانند معراج پيغمبر و نزول فرشته‌ها و صعود آنها و شكافتن آسمانها و نورديده شدن آنها، و پراكنده شدن اختران و بى‌نور شدن آنان در قيامت و جز آنها كه قرآن مجيد و اخبار متواتره صريح در آنند.

3- صدوق- ره- در فقيه گفته: كسوفى كه در اين خبر است جز كسوفيست كه منجمها گويند، و همانا بايد در هنگام گرفتن خورشيد بمسجد رفت و بخدا پناه برد چون شبيه نشانه‌هاى قيامت است، و شهيد- ره- در فروع نماز كسوف ذكرى گفته: 4- اگر نماز كسوف با نماز عيد همراه شود بواسطه بروز آيات مطلقه (مانند زلزله) يا كسوف و خسوف نظر بقدرت خدا گرچه بر خلاف عادتست با اينكه مشهور است روز عاشورا براى كشتن حسين7خورشيد گرفت تا جايى كه ستاره‌ها پديد شدند چنانچه بيهقى روايت كرده است و جز او، و پيش داشتيم كه روز فوت ابراهيم پسر پيغمبر آفتاب گرفت، و زبير بن بكار در كتاب انساب خود گفته: ابراهيم دهم ماه ربيع الاول فوت شده، و اصحاب روايت كرده‌اند كه از نشانه‌هاى ظهور مهدى7گرفتن خورشيد است در نيمه اول ماه رمضان تا آخر كلام او ميگويم: من در بسيارى از كتب خاصه و عامه ديده‌ام كه روز عاشورا خورشيد گرفته و شبش ماه و شيخ مفيد در ارشاد بسند خود از ثعلبه ازدى روايت كرده كه امام پنجم7فرمود: دو نشانه است پيش از ظهور قائم7: گرفتن خورشيد در نيمه ماه رمضان، و گرفتن ماه در آخرش، گويد: گفتم: يا ابن رسول اللَّه خورشيد در نيمه ماه و ماه در آخرش بگيرند، امام7فرمود: من داناترم بدان چه گفتم، راستى كه اين دو نشانه‌اند كه از زمان هبوط آدم7سابقه ندارند و كلينى آن را در كافى (312 روضه) بسندش از بدر بن خليل ازدى روايت‌


صفحه 135

كرده، گفت: نزد امام پنجم7نشسته بودم كه فرمود: دو نشانى پيش از ظهور قائم باشند كه از هبوط آدم بزمين نبوده‌اند، خورشيد در نيمه ماه رمضان بگيرد و ماه در آخرش، مردى گفت: يا ابن رسول اللَّه، خورشيد در آخر ماه بگيرد و قمر در نيمه آن، امام فرمود: من بهتر ميدانم كه چگونه ميگويم، ولى اين دو نشانه‌اى باشند كه از زمان هبوط آدم نبوده‌اند، اخبار در اين باره بسيار است كه در مجلدات ديگر ذكر كردم و خصوص در مجلد 13.

4- تأويلى كه يك فلسفه مآب كرده و گفته مقصود بدريا در باره كسوف خورشيد سايه ماه است كه آن را ميپوشاند و در گرفتن ماه سايه زمين است كه ماه را ميپوشاند و تعبير بدريا استعاره و تشبيه است.

در برخى كتب مناظره لطيفى ديدم ميان يك فيلسوف مسلمان نما كه اين تأويل را براى خبر ذكر ميكرد با يك مردى از برهمنان هند كه چون اين تأويل را از او شنيد باو گفت: مقصود صاحب شريعت تو يا اينست كه تو ميگوئى يا اين نيست، و اگر نباشد واى بر تو كه چنين دروغى بر او ميبندى، و اگر هم مقصود او باشد و چنين تعبير كرده مصلحتى ديده كه تصريح بمقصود نكند و اين راز را نگهدارد براى آنكه فهم عامه مردم از آن كوتاه است و باز هم واى بر تو كه رازش را فاش كردى.

من گويم: اين سخن درستى است گرچه از كافرى نقل شده، زيرا عقل مردم از فهم حقائق كوتاه است و از چگونگى نزول عقوبتها و چون منجم خبر دهد كه فلان ساعت طبق حركت افلاك خورشيد يا ماه بگيرند مردم نترسند، و بخدا پناه نبرند، و از گناه دست نكشند، و آن را اثر خشم خدا ندانند، زيرا آنها را نميدانند كه خداوندى كه جهان را باين ترتيب آفريده، و موقع بر حذر داشتن و بيم دادن را مى‌دانسته حركات افلاك را بر وجهى منظم ساخته كه گرفتن ماه و خورشيد و بروز آيات ديگر انذار و عقوبات را اعلام كنند چنانچه سزد، و اين موضوع دقيقى است كه از فهم بيشتر مردم برونست.


صفحه 136

خلاصه گرچه اين حديث خبر واحد است و سند معتبرى ندارد ولى نتوان آن را رد كرد و سزد كه في الجمله آن را پذيرفت، و گرچه بر خرد فهمش دشوار است است، و اين راه ارباب تسليم است كه بر صراط مستقيم پايدارند.

«پانصد سال راه است» شايد مقصود اينست كه اگر كسى بخواهد همه آن را بچرخد و بر همه تيكه‌هاى عيان معمور و ويرانش و نهانش آگاه شود 500 سال راه مى‌شود زيرا دور زمين را در سالهاى اندكى ميتوان پيمود اگر مساحتى كه گفته‌اند درست باشد زيرا محيط يك دائره عظيمه بر زمين 8 هزار فرسخ است و در حدود سه سال ميتوان آن را پيمود، و اينكه فرمود: خورشيد 60* 60 فرسخ است شايد منظور فرسخ آسمانى باشد يا اينكه نسبت به فلك خود چنين است و نسبت 60 فرسخ را كه تقريباً (3 درجه است) بمحيط زمين دارد و همچنين است اندازه‌گيرى ماه به 40* 40 فرسخ، يا مقصود اندازه بسياريست و اين تعبير براى فهم سائل است.

و همچنين تجديد اختران باعظم كوهها باين معنى است كه نسبت آنها بآسمان خود چون اعظم كوهها است نسبت بزمين، اين همه بنا بر درست بودن گفته هيويّونست و آن معلوم نيست، زيرا مدرك آنها مساحت و ارصاد گروهى كفار است كه در مقام تحقيق و ضبط آنها برآمده‌اند، و آفريده شدن خورشيد پيش از ماه دليل است كه هر دو حادثند، و خدا و حجج او بتعليم او دانا بحقائق مخلوقات او هستند[1]5- در كافى (241 روضه) بسندش از محمّد بن مسلم گويد: بامام پنجم گفتم قربانت براى چه خورشيد از ماه گرمتر است؟ فرمود: خدا خورشيد را از نور آتش و زلالى آب آفريده يك طبقه از اين و يك طبقه از آن تا چون هفت طبقه شده جامه‌اى از آتش بر آن پوشانده، و از اين رو گرمتر از ماه شده، گفتم: قربانت پس ماه؟ فرمود: خدا تعالى ذكره، ماه را از پرتو نور آتش و زلالى آب آفريد يك‌

[1]شرح راجع به قسمت آخر حديث كه براى خورشيد و ماه هر كدام هفت طبقه ثابت كرده و دليل گرمتر بودن خورشيد و خنك‌تر بودن ماه را آورده در كتاب ما شرح و ترجمه خصال باب 7 بيان كرديم بدان رجوع شود( شرح مترجم)


صفحه 137

طبق از اين و يك طبق از آن تا چون هفت طبقه شد جامه‌اى از ماه بر آن پوشاند و از اين رو ماه خنك‌تر از خورشيد شد.

در علل (ج 2 ص 263) و در خصال (10) بسندش از محمّد بن مسلم مانند آن را آورده.

توضيح: «تا هفت طبقه شد» بسا كه مقصود اينست كه طبقه هفتم آتش بود و چون طبقه‌هاى آتش بيش بود گرمتر است، و محتمل است كه طبقه هشتمى از آتش دارد كه گرمتر شده، اين دو احتمال در ماه هم هست، و بسا كه خلق آنها از خود آتش و آب باشد و يا از جوهرى شبيه آنها كه لطيف است، و برهانى وجود ندارد كه در فلكيات عنصرى وجود ندارد، با اينكه شرح در موارد بسيارى بوجود آن دلالت دارد[1].

6- در احتجاج (83) بسندش از امام ششم7كه فرمود: چون خدا ماه را آفريد بر آن نوشت (لا اله الا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، علىّ امير المؤمنين) و آنست آن سياهى كه مينگريد در چهره ماه‌[2]7- در خصال (157) بسندش از عبد اللَّه بن عمر كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله در مرض موتش فرمود: برادرم را نزد من بخوانيد، و فرستاد نزد على7و بر او وارد شد و هر دو رو به ديوار كردند، و جامه‌اى بر سر كشيدند و آن حضرت با وى راز گفت و مردم همه پشت در خانه گرد هم بودند، و چون على7بيرون آمد مردى باو گفت پيغمبر خدا با تو راز گفت؟ فرمود: آرى هزار باب دانش با من راز گفت‌

[1]و امروزه بخوبى روشن شده كه ستاره‌ها از عناصر هستند و جسمى جز آنها نيستند، و جسم اثيرى كه فلاسفه قديم براى سماويات گفته بودند صرف توهمى بوده است( شرح مترجم).

[2]شايد مقصود اينست كه نظام هستى دلالت دارد بوجود خداى يگانه و نظام بشرى هم دلالت دارد بوجود پيغمبرى كه آنها را رهنمائى كند و بقاء شريعت انبياء نياز دارد بوجود امام معصوم پس از آنها( خلاصه پاورقى ص 156).