كوچكى بجستجوى فهم معانى بلند است يا منظور تاديب او است كه نبايد رنج بخود دهد براى فهم امورى كه دانستن آنها وظيفه او نيست، در نهايه (ج 3 ص 104) گفته:
عضل يعنى سخت و از آنست حديث عمر «پناه برم بخدا از هر معضلهاى كه أبو الحسن ندارد» يعنى مسألههاى سخت و پيشامدهاى ناهموار و مقصودش از أبو الحسن علىّ بن أبى طالب7است.
در برخى نسخهها كلمه «بعد أن» نيست و بهر تقدير بسا كه 5 هزار از همان 70 هزار باشند يا جز آنها باشند و اگر چه معنى دوم بنا بر نسخه اول اظهر است «ميان اينكه بكشند و هل دهند» يعنى اين هفتاد هزار دو دستهاند يك دسته از جلو ميكشند و دسته ديگر از پس هل ميدهند، و بنا بر نسخه ديگر معنا اينست كه 70 هزار از جلو ميكشند و 5 هزار از پس او هل ميدهند، و بر هر دو وجه بسا كه مقصود از كشش آن حركت روزانه تند است بر خلاف حركت خاصه خورشيد به پيروى حركت فلك اطلس كه شب و روز آورد و مقصود از حركت دفع حركت فلك خود خورشيد است بتوالى بروج كه كند است و در سال يك دوره است و حاصل اين است كه چون خورشيد برآيد 70 هزار فرشته آن را بحركت يوميه سوى مغرب كشند ولى 5 هزار فرشته هم به پرتوش چسبيدند و بسوى مشرقش باز كشند بحركت خاص او و خورشيد باندازه فزونى اين دو حركت بسمت مغرب پيش ميرود تا بميانه آسمان ميرسد.
«تا از روزن بگذرد» بسا تفسير بدائره نيم روز شده «فرشته نورش وارو سازد» بسا تفسير شده كه چون خورشيد بسوى بالا رود آن رويش كه بمشرق است زير آن رويست كه بمغرب است و چون از دائره نيم روز بمغرب سرازير گردد وارو شود و روى شرقيش بسوى بالا گرايد و وارو نمايد، و نهان نيست كه بنا بر اين كلام كم سود و توضيح واضح است با اينكه وارو شدن او مانعى ندارد، و بسا مقصود از فلك جوّ جوّ فلك است يعنى ميان آسمان چهارم و پنجم.
سپس چند اعتراض باين اخبار وارد است:
1- ايست خورشيد مخالف حسّ است، زيرا در حركت خورشيد در همه ساعات روز تفاوتى نيست و كمانه مدار آن برابر است.
2- خورشيد در هر آنى در يك نصف النهار واقع است و بايد هميشه در ايست باشد.
3- تفاوت ميان روز جمعه و روزهاى ديگر مخالف حسّ است.
4- گرمى خورشيد از پرتو آن نيست تا ارواح مشركان با نزديك شدن بآن عذاب كشند بلكه اثر برگشت پرتو آنست از اجسام كثيفه چون زمين و دريا و از اين رو هر چه از زمين بالاتر باشد گرمى كمتر است.
و ممكن است از يكم و سوم پاسخ داد كه ايست كم است و در ابزار ساعت شمار چشمگير نيست، زيرا 9/ 1 و 10/ 1 و كمتر از آنها را نميتوان بطور يقين از آنها تشخيص داد و اندازهگيرى آنها روى تخمين است و از اعتراض دوم جواب داد كه ممكن است مقصود ايست در نيم روز مخصوصى باشد چون مكه يا مدينه يا گنبد زمين (دائره گذر از دو قطب) و بر اين اعتراض شده كه لازم آيد در بلاد ديگر بهنگام چاشت يا عصر ايست واقع شود و كسى زير بار آن نرود و از اعتراض چهارم ممكن است جواب گفت كه بسا براى خورشيد دو حرارت باشد يكى از جرم و ديگرى از انعكاس پرتو و اينكه گفتهاند در فلكيات حرارت نيست دليل قطعى ندارد.
و براى ايست دو تأويل ديگر است.
1- حركت خورشيد در نيم روز كند مينمايد و بمانند ايست باشد و از اين كندى بايست تعبير شده.
يا اينكه در بلادى كه خورشيد بالا سر آيد سايه نباشد و مقصود ايست سايه است نه خود خورشيد، و ايست سايه بنا بر اينست كه ميان دو حركت مستقيم بناچار سكونى بايد و ميان فزودن سايه و كمى آن تا نبودش ايست باشد ولى نهان نيست كه حمل ايست خورشيد بر اين معنا دور است جدّاً با اينكه نسبت حركت باجزاء سايه مجاز است و آن ايجاد جزئيست از سايه و اعدام جزئى، و اگر حقيقى هم باشد
حركت مستقيمه نيست.
2- چون اوقات خوشى زود گذر است و اوقات سختى دراز مينمايد روز جمعه براى مشركان كوتاه نمايد چون در نيم روز عذاب ندارند و ديگر روزها دراز نمايد چون در نيم روز عذاب كشند، پس مقصود از گفتار سائل در خبر دوم، «چگونه ايست كند» يعنى ايستش چيست؟ و پاسخ داد كه مقصود ايست و تنگى است بطور مجاز و تقريب، و بسا كه تنگى وقت روز جمعه و كوتاهيش باين معنا است كه كارهاى عبادت مؤمنان در روز جمعه بسيار است و روز وسعت آنها را ندارد و گويا خورشيد در آن ايست نكند، و نهان نيست كه همه اين تفسيرها دور از تعبيرات اخبارند و بهتر ترك گفتگو در باره آنها است، و پذيرش معناى درست آن كه مقصود ائمه است7گرچه بفهم ما نرسد، زيرا اينها از اخبار مبهم و آثار مشكلهاند و تفسيرشان را جز خدا و راسخون در علم ندانند.
30- در فقيه (60) بسند صحيح از حريز بن عبد اللَّه كه من نزد امام ششم7بودم كه مردى از او پرسيد قربانت خورشيد پيش از زوال پرشى زند و سپس ايست كند؟ فرمود: در انديشه شود كه زوال نمايد يا زوال ننمايد.
بيان: مقصود از پرش تندى حركت است و از ركود كندى آن، و انديشه يا از فرشتههاى گماشته بر آنست يا مثلى است براى حال خورشيد در تندى برآمدن و ركود در بالا و سپس تندى در فرود شدن و مانند شده بكسى كه نزد پادشاه نيرومندى آيد و از او پرسد دنبال كار ديگر برود يا نه، و منظور اينست كه همه آفريدهها زير فرمان خدايند و هر آنچه از آنها پديد گردد بتدبير و تقدير حضرت او است.
31- در فقيه (51) از امام صادق7كه خدا تبارك و تعالى بموسى بن عمران وحى كرد استخوانهاى يوسف را از زمين مصر برآرد و برآمدن ماه را وعده اين كار كرد و پس افتاد و او پرسيد از كسى كه جاى استخوان يوسف را بداند، گفتند پيره زنيست كه ميداند، او را خواست و پيرهزنى زمين گير و نابينا بود، فرمودش
تو گور يوسف را ميدانى؟ گفت: آرى، فرمود بمن خبرش ده، گفت: ندهم تا چند خصلت بمن بدهى، پايم را آزاد كنى و چشمم را بينا، و جوانيم را برگردانى، و مرا با خود ببهشت برى.
اين سخن بر موسى7گران آمد، و خدا عزّ و جلّ باو وحى كرد همانا تو بر عهده من باو ميدهى، هر چه خواهد باو بده، وى پذيرفت و آن پيرهزن بگور يوسفش رهنمود، و او را از كنار نيل در صندوق مرمرى برآورد، و چونش بر آورد ماه برآمد، و او را بشام برد.
ميگويم: گذشت بنقل از عيون از قول امام رضا7كه فرمود: ماه از بنى اسرائيل باز گرفته شد و خدا عزّ و جلّ بموسى7وحى كرد كه استخوانهاى يوسف را از مصر برآورد و باو نويد داد كه استخوانهايش را برآورد و ماه بتابد، و موسى پرسيد از كسى كه جايش را بداند، و خبر را چنانچه گذشت كشيده است.
گويم: دلالت دارد بر رد فلاسفه كه اختلاف در حركات فلكيات و منع حركتشان بفرمان آفريننده آسمانها و زمين روا است.
32- در المتهجد: روايت است از محمّد بن اسماعيل بن بزيع كه پرسيدم از امام رضا7بمن رسيده روز جمعه كوتاهترين روزها است، فرمود: آرى چنين است، گفتم: قربانت، چگونه مىشود؟ فرمود: امام ششم فرموده خدا ارواح مشركان را زير چشمه خورشيد گرد مىآورد و چون خورشيد ايست كند، ارواح مشركان را بايستش عذاب كند، و روز جمعه باحترامش عذاب آنها را بردارد، و خورشيد ايست ندارد (خبر 22 همين بابست كه با سند از كافى آورد) 33- در توحيد مفضل: بينديش اى مفضّل كه اندازه روز و شب چگونه بصلاح مردم است، و نهايت هر يك (در معموره) بيش از 15 ساعت نيست، اگر روز 100 يا 200 ساعت ميشد، هر چه جاندار و گياه در زمين بود تباه شدند، جانداران تا اين اندازه آرام نميگرفتند و بهائم نميتوانستند از چرا خوددارى كنند اگر روز دراز ميشد، انسان هم از كار و جنبش دست نميكشيد، و اين خود مايه نابودى
همه ميشد، و گياه هم در اين روز دراز در برابر حرارت و تابش خورشيد خشك ميشد و ميسوخت، و اگر شب اين اندازه دراز ميشد، انواع جانداران از حركت و جستن روزى وامىافتادند و از گرسنگى ميمردند، گياهها ميگنديدند و تباه ميشدند، چون گياهى كه در جاى بىآفتابست.
ببين اين گرمى و سردى چگونه جاى هم را در جهان بگيرند، و كم و بيش و برابر گردند، تا چهار فصل سال را بسازند، و ببين كه مصلحتها دارند، و هر دو وسيله پاك كردن تن آدميند كه ماندن و بهى آنها با آنها است، اگر گرمى و سردى بدنها را در بر نگيرند تباه شوند و از هم بريزند، بينديش كه چگونه هر يك خرده خرده در ديگرى درآيد، و ديگرى فزايد تا آنجا كه بايد، و اگر يكباره جا عوض كنند به تنها زيان رسانند و بيمارشان سازند، چونان كه اگر يكى از شماها از حمام گرمى بجاى سردى درآيد زيان بيند و بيمار گردد، اين تدريج در گرمى و سردى براى سلامت از زيان يكبارگى است و تدبير بهداشت اين تدريج را اداره كند.
اگر كسى پندارد اين تدريج بر اثر طبع بالا و پائين شدن خورشيد است در حركت خود، پرسيده شود كه چرا؟ اگر عذر آورد كه براى دورى باختر و خاور است باز پرسيده شود كه چرا؟ و اين پرسشها دنبال هم آيد تا ناچار گويد قصد و تدبيرى آن را پديد آورده اگر گرما نبود ميوههاى سخت و تلخ پخته نميشدند تا نرم و خوشمزه شوند، و از تر و خشكش استفاده شود، و اگر سرما نبود زراعت بتّه پر جوانه نميزد تا ريع بسيار كند و بخوراك مردم و بذر زمين كفايت كند، نبينى در گرما و سرما چه بىنيازى و سوديست، و با اين حال تن آزارند و انديشه بار، و دليلند بر حكمت و بهسازى خداوند براى جهان و آنچه در آنست.
توضيح: «ميان دو مشرق» يعنى مشرق و مغرب و كنايه از بزرگى دائرهايست كه خورشيد طى ميكند در آن بروج را يا مقصود مشرق تابستان و مشرق زمستانست و نخست اظهر است ...
34- توحيد مفضل: امام صادق7فرمود: اگر گويند چرا آدمى در ذات و صفات خدا اختلاف دارند؟ گفته شود از كوتهفهمى و كنجكاوى در شناخت او، كه خواهد حقيقت آن را دريابد و نميتواند و فروتر آن را هم نتواند، مانند همين خورشيد كه بيند بجهان بتابد ولى حقيقتش را نداند، و از اين رو گفتگو در آن بسيار است و فيلسوفان در باره آن اختلاف دارند و برخى گفتهاند يك فلكى است آكنده از آتش كه اين فروزش و تابش از آن ميجوشد و ديگران گفتهاند يك كره ابريست، و ديگران گفتهاند جسمى است چون آينه آتشين و پرتو افكن، و ديگران گفتهاند زلال و لطيف چون آب دريا است، و ديگران آن را تودهاى از اجزاء آتشين دانند و ديگران گفتهاند جوهر پنجم است جز چهار عنصر.
و در شكل آنهم اختلاف دارند برخى گويند يك صفحه پهناوريست، و برخى گفتهاند كره چرخانيست، در اندازهاش اختلاف دارند، برخى پندارند باندازه كره زمين است، و برخى آن را كمتر دانند، و ديگران گفتهاند بزرگتر از يك جزيره بزرگ است، و هندسهدانان گفتهاند، 170 بار برابر زمين است، و اين اختلاف دليل است كه حقيقت آن را نفهميدند، در صورتى كه فهم بشر از درك حقيقت اين خورشيد چشمگير و ديدنى ناتوانست كجا به يك حقيقت نهانى و ناديدنى رسد؟ بيان: اين گفتهاى كه از هندسهدانان نقل كرده قول برخى قدماء آنها است و نزديك بمشهور است چنانچه شناختى، و اختلاف ميان قدماء و متأخران در امثال آن بسيار است.
35- توحيد مفضل: بينديش اى مفضّل در طلوع و غروب خورشيد براى برپا كردن دولت روز و شب اگر طلوع نميكرد، همه كار جهان نابود ميشد، و مردم دنبال هيچ كارى نميرفتند، جهان بر آنها تاريك بود و خوشى نداشتند و از روشنى و دلگشائيش بهره نميبردند، نياز به طلوعش نيازى به گفتن ندارد، بلكه سود غروبش را بايد گفت، اگر غروب نميكرد، مردم آرامش نداشتند و آسودگى كه
پر بدان نيازمندند براى آنها نبود كه تنشان بياسايد، و حواسشان جمع شود و نيروى هاضمه آنها بكار افتد و غذا را بهمه اعضاء برساند و از آن گذشته مردم را تا آنجا بكار ميكشيدند و دنبالش را ميگيرند كه خود را بيمار ميكنند.
و بسيارى از مردمند كه اگر تاريكى شب جلوشان را نگيرد، آرام و قرارى ندارند، پيوسته دنبال كسب و جمع مال و پس اندازند، بعلاوه زمين بتابش خورشيد گرم مىشود، و هر چه بر آنست از جاندار و گياه را گرم ميكند، و خدا بقدرت و حكمتش آن را اندازه گرفته گاهى تابانست و گاهى پنهان، چون چراغ خاندان كه براى رفع نيازش بيافروزند و براى آسايش و آرامش خاموشش سازند، و روشنى و تاريكى با اينكه ضدند كمك بهسازى و بهداشت جهانند.
پس از آن بينديش در بالا و پائين شدن خورشيد براى پيدايش چهار فصل سال و تدبير و بهسازى آن در زمستان گرمى بدرون درخت و گياه برگردد تا مايه ميوهها در آنها بسته شود، و هوا را سنگين كند، تا ابر و باران پديدار گردد، و تن جانداران سخت و نيرومند شود، در بهار تحركى آورد و مايههاى زائيده در زمستان پديد شوند، گياه سر زند و درخت گل دهد و جانداران ميل به نر كنند و در تابستان هوا داغ شود، و ميوهها برسند، و موادّ زيادى بدن آب شوند و روى زمين خشك شود و آماده ساختمان و كار گردد، و در پائيز هوا پاك شود و بيمارى برود، و تندرستى آيد، و شب دراز گردد، و كار كردن را شايد، و هوايش خموش باشد و براى مصلحتهاى ديگرى كه اگر همه را بشمرم سخن بدرازا كشد.
اكنون بينديش در جابجا شدن خورشيد در 12 برج براى پا گرفتن سال و آنچه در آنست از تدبير و در اين چرخش چهار فصل سال درست ميشوند، زمستان بهار، تابستان و پائيز، در اين چرخش ساليانه غلهها و ميوهها ميرسند و پايان ميگيرند، سپس برميگردد زندگى را از سر ميگيرد، نبينى سال اندازه گردش خورشيد است از حمل تا حمل ديگر، اين سال و همگنانش پيمانه زمانند از
هنگام خلق جهان تا هر وقت و زمان، حسابگر عمر مردم است و وقت بدهى و اجاره و معامله مدت دار و جز آن از امور ديگر، با گردش خورشيد سال پايان يابد، و حساب زمانه درست شود.
ببين چگونه تابش آن را بر همه زمين فراهم كرده و اگر يك جا ايست داشت پرتو و سودش ببسيارى از نواحى نميرسيد زيرا كوه و ديوار مانع بودند، آغاز روز از مشرق برآيد و بر آنچه در برابر او است از مغرب بتابد و همه جا بچرخد تا بمغرب رسد و آنچه آغاز روز از او نهان بوده فرا گيرد و هر جا بهره خود را بر گيرد از آن، و نيازى كه دارد برآرد و اگر يك سال يا نيم سال پرتو خورشيد بدانها نرسد چه حالى دارند؟ بلكه چگونه بمانند؟ مردم ننگرند اين كارهاى بزرگ كه خود دستى در آن ندارند چگونه مرتب و بىخلل براى صلاح جهان و آنچه در آنست انجام مىشود.
ماه را دليل بياور كه سود كلانى دارد، و عموم آن را در شمار ماهها بكار برند و حساب سال با آن درست نيايد زيرا دوره 12 ماه يك سال چهار فصلى ميوه آور و دگرگون ساز نيست، و از اين رو ماه و سال قمرى از ماه و سال خورشيدى جدا است و هر ماه قمرى جابجا مىشود يك بار در زمستان است و يك بار در تابستان بينديش كه ماه در شب پرتو افكن است و بدان نياز است، زيرا با وجود نياز بتاريكى و آسودگى جانداران و خنك شدن گياهان صلاح نبود كه شب ظلمت محض باشد بىنور، و هيچ كار در آن نتوان كرد.
زيرا بسا مردم نياز بكار شب دارند براى تنگ شدن وقت كارشان در روز يا در سختى گرما و در پرتو ماه كارهاى چندى مينمايند، چون شخم زمين، خشت زدن، چوب بريدن و مانند آنها، پرتو ماه كمك مردم است در زندگى آنها بهنگام نياز و انس مسافرانست، و طلوعش را در پارهاى از شب مقرر كرد، و نورش را از نور خورشيد كاست تا مردم مانند روز بكار نپردازند، و از آسايش خود باز شوند، و هلاك گردند، و در دگرگونى ماه از نو شدن و محاق، و فزودن،