و از قدرت خدا دور نيست، جز آنكه دليل عقل قاطع يا نقل روشن نيامده است كه ماه چنين است، آرى اين ظواهر اشعارى بدان دارد، و بسا بظاهر آيهكُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَهم استناد شده بر آن چون ضمير واو نون براى خردمندان آرند، و البته حكماى طبيعى اتفاق دارند كه همه افلاك زنده و ناطق و عاشق و فرمانبر آفريننده خودند و بيشتر بر اين عقيدهاند كه هدف گردش آنها تشبه بحضرت او است و تقرب و عبادت او جلّ شأنه و برخى گويند حركاتشان جلوههاى قدسيه است كه پياپى بر آنها بتابد و نوعى لرزش شادى و رقص شادمانيست.
و گروهى از آنها معتقدند كه در كواكب هيچ بيجان وجود ندارد و براى هر كدام روحى جدا ثابت دانند كه او را بدور خود ميچرخاند (حركت وضعيه) ابن سينا در شفاء بدين قول گرائيده، و در نمط پنجم اشارات بدان حكم صادر كرده و اگر كسى بدان گرايد گزاف نگفته گرچه سخن ابن سينا و همگنانش دليل نباشد كه دينداران در اين گونه مسائل بدان اعتماد كنند ولى براى تاييد بد نيست، و در شرع دليل مخالف آن نيامده و دليل عقل هم بر بطلانش وجود ندارد، و در صورتى كه مورچه و پشه و كمتر از آنها زندهاند چه مانعى دارد كه اين اجسام بزرگ و شريف هم زنده باشند.
و جمعى معتقدند همه چيز را روح مجرّد و ناطق است و قول خدا تعالى «نيست چيزى جز آنكه تسبيح گويد بحمد او، 44- أسرى» را بظاهر حمل كنند مقصود ما از اين سخن اين نيست قول بزنده بودن افلاك را ترجيح دهيم بلكه براى رفع استبعاد منكران و رد تشنيع بر قائلان آنست (پايان).
ميگويم: اين ترجيح كه بزبان احتمال ادا كرده مخالف روش بيشتر آيات و اخباريست كه كواكب و افلاك و سير آنها را شرح ميكنند، و اشاراتى كه بدان تمسّك كرده تعبيرهاى مجازيست كه در سخن پردازى بلغاء و بلكه در گفتگوها شايع است زيرا به جماد خطاب كنند مانند خطاب به عقلاء و غرض فهماندن مطلب بديگرانست، در خطاب بماه و بماه رمضان و وداع ماه رمضان، و خطاب بخانه
كعبه مخاطب حقيقى خدا است و منظور تشكر از نعمتهاى او است، و كسى از متكلمان مسلمانان را نديدم كه چنين گويد جز برخى مقلدين فلاسفه، و موافقان اسلام در آنچه زيان بمقاصدشان ندارد.
سيد مرتضى- ره- در كتاب غرر و دررش گفته: ادله صحيح و روشن دلالت دارند كه فلك و آنچه در آنست از خورشيد و ماه و اختر بخود و بطبع خود حركتى ندارند چنانچه آن مردم گويند و خدا محرّك و متصرّف در آنها است باختيار خود و در جاى ديگر- ره- گفته: ميان مسلمانان خلافى نيست كه فلك و هر چه دارد از اختران جان ندارند، و مسخر فرمان خدايند، و اين معلوم است از دين رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله بضرورت چنانچه در باب نجوم بيايد.
«ايمان دارم بدان كه روشن كرد بتو تاريكيها را و وانمود بتو مبهمات را و تو را يك نشانه براى پادشاهيش ساخت و يكى از علاماتش نمود» نور و ضوء يك معنا دارند و بسا كه ضوء روشنى ذاتى را گويند و نور آنكه از ديگرى كسب شده، و باين معنا است قول خدا «ساخت خورشيد را ضياء و ماه را نور» (5- يونس) ..
شيخ بهائى- ره- گفته در آغاز دعاء روى سخن با ماه و ذكر اوصاف او بود و اينك بشيوه بلغاء روش ديگرى آورد و روى بخدا كرد و او را ستود و باز هم اوصاف ديگرى از ماه را وانمود «نوّر بك الظلم» يعنى بسبب تو يا اينكه تو را ابزار روشنى ساخت و اگر روشنى عرض باشد كه بر جسم افتد از باب اينست كه گويم «چيزى را سياه يا سفيد كردم» و اگر ذرات درخشان جسم نور بخش است كه بر نور گير افتند چنانچه مذهب قدماء است معنا اينست كه تاريك را صاحب روشنى ساخته و با آن قرين نموده و اين قول گرچه بعيد است ولى دليلى بر بطلان آن نيست چنانچه اثباتش هم مشكل است.
و بسا كه مقصود از ظلمتها هواهاى تاريك است نه خود تاريكى زيرا كه آن نور پذير نيست و اين در صورتيست كه هوا روشنى پذير باشد ولى برخى گفتهاند شرط پذيرش كيفيت رنگ داشتن است و هوا بيرنگ است، و بنا بر اين مقصود اجسام
تاريك است نه خود هوا و در آن خلافى نيست، و ممكن است مقصود نيست كردن ظلمت باشد بوسيله پديد كردن روشنى در جاى آن بنا بر اينكه ظلمت امر وجوديست چنانچه جمعى گفتهاند، و اگر چه بيشتر آن را باطل دانستهاند ولى دليل درستى ندارند و امكان آن برجا است و ممكن است يك معناى كلام امام7باشد.
«و تو را بكار گرفت براى فزونى و كاستى و طلوع و غروب و روشنى دادن و كسوف».
كسوف نابودى روشنى خورشيد يا ماه است بسبب مخصوصى، و بسا تفسير شده بمانع شدن ماه از نور خورشيد از ما و يا مانع شدن زمين از تابيدن خورشيد بر ماه و اين بيان سبب است، و جمعى از لغتدانان گفتهاند بهتر اينست كه گرفتن خورشيد را كسوف گفت و گرفتن ماه را خسوف و بنا بر اين شايد مقصود از كسوف در اينجا همان زوال ضوء باشد كه شامل هر دو بشود نه خصوص زوال ضوء تا خلاف أحسن گردد.
سپس گفته: مقصود از فزونى و كاستى نور ماه از نظر ديد آدمى است نه اينكه در واقع كم و بيش شود زيرا بيش از نيم آن هميشه روشن است چنانچه در محلّ خود بيان شده و اما كم و بيشى كه نظر بحال اجتماع و استقبال رخ دهد چنانچه وضع كره كوچكى است از كره بزرگى روشنى گيرد و بنزديكى و دورى كم و بيش باشد در اينجا مورد سخن نيست بلكه منظور كم و بيش ناشى از ديد است.
و بسا از سخن امام7بنظر بعضى رسيده كه نور ماه واقعاً كم و بيش مىشود چنانچه بسيارى از مردم معتقدند و اين گرچه از نظر قدرت خدا ممكن است و مىشود جرم ماه را اول ماه اندكى نور دهد و خرده خرده بيفزايد تا بدر گردد و سپس خرده خرده كم كند تا بمحاق رسد جز اينكه حمل كلام آن حضرت بر آنچه مورد اتفاق است ميان اساتيد دانشمندان هيئت و حدس قطعى شمرده شده اولى است و آنان علاوه از حدس خود اين علم را از پيغمبرها گرفتهاند مانند شيث كه در زبان آنها هرس ناميده شده.
جمعى مفسران هم كه شيخ طبرسى در شمار آنها است در تفسير قول خدا «و ياد كن ادريس را در كتاب- تا آخر آيه، 56 مريم» گفتهاند معجزه او علم هيئت بوده تا آخر كلامشان در اين باره سپس گفته: حكم آنان باينكه نور قمر از خورشيد كسب مىشود تنها براى اختلاف شكل آن نيست بنزديكى و دورى با خورشيد زيرا اين تنهائى دليل قطعى اين حكم نميشود بلكه امور ديگر هم بدان پيوست است مانند اينكه چون زمين ميان او و خورشيد فاصله مىشود منخسف ميگردد و مانند امارات ديگر كه از مجموع اين حكم بدست مىآيد و گر نه ممكن است گفت نيمى از ماه خود بخود روشن است و باندازه حركت فلكش بر خود ميچرخد و اين اشكال مختلفه را نشان ميدهد تا بمحاق ميرسد.
سپس- ره- گفته: امتهان ماه بكاستن روشنيش معلوم است ولى امتهانش بفزودن آن چه معنى دارد؟ گويم: دو وجه دارد يكم هميشه يك روى ماه روشن است بخورشيد و فزونى نورش تنها در ديد ما است، و خدا او را مسخر كرده تا در نيمه اول ماه خرده خرده بچرخد و كم كم خود را بما نشان دهد و نميتواند جز آن كند اين زبونى او محسوبست، و برخى ماه را تشبيه به بندهاى كردند در اين باره كه آقايش باو فرمان دهد خرده خرده رو بند خود را كنار زند و چهره بمردم نمايد در مدّت معينى و چون همه چهره خود را نمود باز خرده خرده روبند را بر چهره كشد تا همه آن را بپوشاند.
2- اينكه مقصود امتهان بمجموع فزونى و كاستى است و دگرگونى و ناپايدارى او، و اين بهتر است و در طلوع و غروب و اناره و كسوف جاريست، و ممكن است مقصود از امتهان و بكار گرفتن او در اناره نور بخشى آن باشد بزمين نه نورانى بودن خود او زيرا اناره و اضائه اين معنى را هم ميدهند، و بنا بر اين مقصود از كسوف نهان كردن او است خورشيد را تا برابر هم شوند و معنا اين باشد كه تو گاهى نور پاشى بر زمين و گاهى نور را از آن بگيرى، و اگر مقصود اعم از ماه گرفتن و يا خصوص آن هم باشد بعدى ندارد و اللَّه العالم.
سپس- ره- گفته: چون خورشيد ملازم منطقة البروج است و بزرگتر است از زمين بيشتر از نيم زمين از آن نورانى است و كمتر تاريك، و از خورشيد تا زمين و دنبال زمين مخروطى برآيد كه دو تيكه است يكى از خطوط شعاعى ميان خورشيد و سطح زمين كه مخروط نور و مخروط بزرگ است و ديگرى از سايه زمين كه مخروط سايه است و كوچك، و بمخروط ظل يك طبقه پرتو سفيد فراگير است و بدنبالش يك طبقه پرتو كم و سرخى، و اين سه طبقه از سپيده دم تا برآمدن خورشيد در خاور ديده شوند بهمين ترتيب و برعكس پس از غروب در باختر.
قاعده مخروط بزرگ بر كره خورشيد است و بمنطقة البروج دو نيم شود كه سهمش در سطح آنست، و نقطه رأس مخروط بافلاك زهره ميرسد وقتى خورشيد در اوج است و فروتر است چون فروتر باشد، قاعده مخروط صغير روى زمين است كه فصل مشترك ميان دو بخش روشن و تاريك است، و اين دو مخروط مانند دو كوه بلند بر گرد زمين ميچرخند و جا عوض ميكنند، يكى سپيد و درخشان و ديگرى تيره و تار كه جامههاى رنگارنگ در بر دارد، سپيد از خاور بباختر ميچرخد و هر كه در زير آنست روز دارد، و سياه بر عكس و شب هر كسى است كه در زير آنست،فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ.
اكنون چون يك سطح كروى فرض كنيم كه مركزش مركز عالم باشد و بمركز ماه و مخروط صغير بچرخد دائرهاى كه بر جرم ماه پديد كند صفحه ماه باشد و دائرهاى كه بر مخروط ظل پديد كند دائره ظل است و مركزش بر منطقة البروج است، چون اين را دانستى هر گاه در برابر شدن خورشيد و ماه (14 ماه) همه صفحه قمر يا جزئى از آن با دائره مخروط ظل برخورد كند پرتو خورشيد همه يا جزئى از آن از صفحه ماه بريده شود و خسوف كلى يا جزئى محقق گردد.
و چون عرض كلى ماه- كه پنج جزء است- بيش از مجموع دو نيم قطر صفحه ماه و دائره ظل است، در هر استقبالى خسوف نيست، بلكه در صورتيست كه هيچ عرض ندارد يا اينكه فاصله مركز صفحه ماه از مركز را دائره ظل كمتر از نيم هر دو است، زيرا اگر
برابر هر دو باشد ماه با محيط دائره ظل بچسبد و منخسف نشود، و اگر بيشتر باشد بطريق اولى، اما اگر عرض كمتر از مجموع دو نصف باشد و بيش از دو نيم قطر دائره ظل كمتر از نيم قطر آن منخسف شود و اگر برابر نيم قطر ظل باشد نصف قطر ماه بگيرد چون دائره ظل بمركز صفحه ميگذرد (و پس از شرح صور ديگر خسوف جزئى و كلى و رنگ ماه گرفته در حالات مختلفه) گويد:
سپس بدان كه ماه را حالات گوناگون بسياريست كه در برخى مانند روشنى و طلوع و غروب و مانند آنها با اختران ديگر شريك است و نيازى بضبط اين اوضاع بسيار آن نيست، و برخى ويژه خود او است و اختران ديگر ندارند و هيويّون بدانها توجه كردهاند و بررسى نمودهاند و معروفترين آنها شش است 1- تندى حركت () 2- اختلاف اشكال نورى 3- استفاده نور از خورشيد 4- گرفتن آن بفاصله شدن زمين 5- گرفتن خورشيد بواسطه آن 6- تفاوت صفحه آن در روشنى كه آن را محو نامند.
و آن شش حالت آن از كلام امام7بتصريح يا اشاره فهميده ميشوند اما دو تاى اول كه روشن است، و اما دو تاى وسط را هم كه گفتيم كلامش شامل كسوف و خسوف هر دو مىشود، و اما استفاده نور از خورشيد از اختلاف شكل و خسوف كه بيان كرده استفاده مىشود باقى ميماند خاصيت ششم كه همان محو است و كم نورى بعضى اجزاء كه اشاره بدان در كلامش تا اندازهاى نهانست و ممكن است كه كلام او «امتهنك بالزيادة و النقصان» بدان تفسير شود، چون اين كم و بيشى همان تفاوت اجزاء چهره ماه است در روشنى، و كلام شامل همه اين شش حالت خاصه ماه ميباشد، و سخن در چهار خاصيت اول گذشت و دو خاصيت بجا است.
و در شرح كسوف و گرفتن خورشيد بوسيله آن گوئيم: گرفتن خورشيد بطور كلى يا جزئى نديده شدن جرم آنست بواسطه آنكه سايه ماه جلو آن را گرفته بطور كلى يا جزئى، و اين در صورتيست كه روى يك ديگر باشند بطورى كه خط خارج از چشم بهر دو برخورد يا فاصله آنها كمتر از مجموع دو نيم قطر هر دو باشد و اين
خط شعاعى ديده اگر بمركز هر دو گذرد همه خورشيد بگيرد يك لحظه اگر چشمگير قطر هر دو يكى باشد، و در مدتى اگر قطر خورشيد از نظر ديد ما كوچكتر باشد (و سپس حالات خورشيد گرفتن را شرح داده تا گويد) آغاز آن از مغرب خورشيد است و آغاز برطرفشدنش هم از آنجا است.
سپس- ره- گفته: محو ماه كه تيرگى در صفحه چهره او است پوشيده است و آراء چند و اقوال چندى دارد كه پنج از آنها را ياد آورى كنم:
1- اين تيرهگى اثر آن روى ديگر او است كه تاريك است و بروى روشنش سرايت كرده، و بر آن اعتراض شده كه اگر چنين بود بايد اطرافش تيرهتر نمايد از ميانش و ميانهاش روشنتر باشد.
2- اين تيرهگيها جسمهائى باشند كه بهمراه ماه در فلك تدويرش برجايند و برابر روشنى ندارند و اين مختار سلطان المحققين است در كتاب تذكره.
و بر آن اعتراض شده كه اگر چنين اجرامى ميان ماه و خورشيد باشد يا ميان ماه و زمين چون تدوير بدور خود ميچرخد و منظر ماه نسبت بما عوض مىشود بايد باختلاف ديده شوند و چطور هميشه بيك حال ديده ميشوند؟ و از اين ايراد عذر خواستهاند كه چون صفحه ماه در ديد ما كوچك است و فاصله بسيار است تفاوت پديد نميآيد.
3- اين سياهى عكس درياى محيط يا كره بخار است و ربع باز و مسكون زمين چون خشن و تيره است عكس نميدهد و عكسهائى كه راست بر آن مىافتد روشنتر است از عكسهائى بتبع آنها است و از عكس زمين لخت و اين مختار صاحب تحفه است.
و بر آن اعتراض شده كه عكسها هميشه بيك روشند و عكس دهها چون درياها و بخار و كوهها در وضعى مختلف از مشرق تا مغرب و اين محال است كه اختلاف آنها در صفحه ماه هيچ اثر نكند، و براى رد اين ايراد عذر آورند بدان چه براى استادش (خواجه طوسى) عذر آورند؟
4- سطح ماه چون آئينه صاف و صيقلى است و بيننده در آن عكس درياها و زمين لخت كه ساختمان و بيشه و كوه دارد و عكس كشتيهاى روى دريا و جزيرهها مىبيند كه هر كدام بشكلى هستند، و نمونههاى همه در ديد بيننده آيند و او براى دورى نميتواند از يك ديگرشان امتياز دهد، و جز خيالى از آنها ندارد، و چنانچه جاهاى روشن در آئينه روشن ديده نشوند، همچنين اين مواضع در سطح قمر براق نباشند و سياهى ميزنند يا اينكه يك شب نما از عكس ساختمانها و بيشهها و كوهها ديده مىشود و چنانچه نمود آنها در شب و عكس درياها روشن ديده مىشود يا اينكه برعكس باشد، چون صورت زمين و آب هر دو در آن جا كنند، و زمين كه تيره است نور خورشيد بيشتر از آب كه لطيف است ميپذيرد، و همچنين است صورت آنها در ماه، و اين وجه را فاضل نيشابورى در شرح تذكره اختيار كرده و استاد ما محقق بيرجندى نيز در شرح تذكره بدان ميل نموده، و ايراد و اعتذار همانست كه پيش گذشت.
5- اجرامى كمنورتر از جرم خورشيد در آنست و يا در فلك خارج مركز آن كه پيوسته ميان خورشيد و ماهند و مانع از وقوع پرتو كامل خورشيدند بر چهره ماه و اين وجه از مدقق خفريست.
من گويم در اين هم اعتراضى است زيرا اگر اين اجرام خرد باشند، سايه آنها در فاصله خورشيد و ماه نابود شود و اثرى ندارند و اگر درشت باشند و سايهشان بسطح ماه برسد بايد در وقتى كه زمين نزديكتر بخورشيد است از ماه مانند حال استقبال سايهشان بر زمين بيفتد چون بر زمين نيفتد و چنين چيزى نيست چنين اجرامى هم نيستند و خدا بحقيقت هر چيز داناتر است[1]
[1]چند هزار سال هزارها فيلسوف و دانشمند چه انديشههاى خام در باره افلاك و كواكب پختند و هزارها طومار و كتابها نوشتند ولى بشر امروز با كشتى فضائى راه بريد و مانند مورى در فضا چرخيد و خود را به كره خاكى ماه رسانيد و خط بطلان بر همه اين افكار كشيد، ولى دانش او در اين محيط كه ذرهايست در فضاى بىنهايت چه ارزشى دارد و جز اعتراف بنادانى خود راهى ندارد.
\sُ چه آن كرمى كه در گندم نهانست\z زمين و آسمان وى همانست\z\E( شرح مترجم).