امام فرمود: اى دهقان بتو ننمايم نمونههاى تقدير را در صورتى كامل؟
گفت: چرا يا امير المؤمنين، فرمود: اى دهقان، همانا ما پديدار قطبيم، و آنچه ديشب پنداشتى كه از برج من آتش فروزد بايدت كه بسود من قضاوت كنى، زيرا روشنى و تابشش نزد من است و شعلهاش از من ميرود، اى دهقان اين قضيهايست دشوار، آن را حساب كن و از آن نتيجه بگير اگر دانائى به اكوار و ادوار، فرمود:
اگر اين را بدانى ميدانم كه بندهاى نى اين نيزار را شماره توانى.
امير المؤمنين7گذشت و خوارج نهروان را شكست داد و كشت با غنيمت و پيروزى برگشت، و دهقان گفت: اين دانشى نيست كه در دست مردم زمان ما است، اين دانش مايهاش از آسمانست.
14- سيد اين خبر را از اصبغ بن نباته باين بيان نقل كرده كه چون امير مؤمنان7از نهر بين كوچيد و بنهروان آمديم پلش را بريده و كشتيهاى پل را ميخكوب كرده بودند، آن حضرت فرود آمد، قشون را به پل بوران فرستاد و بهمراهش مردى از يارانش بود كه در نبرد با خوارج مردد بود، ناگاه مردى ميتاخت و چون امير المؤمنين7را ديد، گفت: مژده باد يا امير المؤمنين، فرمود: چه مژدهاى دارى؟ گفت: چون ديشب خبر نزول تو بخوارج رسيد پشت بگريز دادند، على7فرمود: تو ديدى كه گريختند؟ گفت: آرى، فرمود:
بخدا كه نه هرگز: نه از نهر گذشتند، و نه از انثلات و نه از نخيلات تا خدا همه را بدست من بكشد عهديست معهود، و قدريست مقدر، از ما ده تا نكشند و از آنها ده تا نجات نيابند.
در اين موقع مردى پارسى كه ستارهشناس استادى بود و مورد اعتماد مردم بود، و حساب و ضرب و جبر و مقابله و تاريخ سندباد و جز آن را ميدانست پيش آمد و چون چشمش بامير المؤمنين7افتاد و بر آن حضرت درود فرستاد و خود را بنام «سرسفيل سوار» معرفى كرد و يكى از دهقانان مدائن بود، (و گفتگوى
او را با امام7چنانچه گذشت با اختلافاتى نقل كرده است) و در پايان افزوده كه آن دهقان كلمه شهادتين بزبان آورد. و گفت: اى آقايم، آنكه به ابراهيم و موسى و عيسى و محمّد فهمانيده هم اينها را بتو فهمانيده، او است خدا كه مشار إليه است، و پس از معاينه حقيقت اثر آن را نجويند، دست بمن بده و من گواهم كه نيست شايسته پرستشى جز خدا يگانه، بىشريك، و باينكه محمّد بنده و رسول او است، و باينكه تو امام و وصى مفترض الطاعه هستى.
بيان: بيشتر پرسشها كه در اين روايت آمده بر فرض درستى و ضبط آنها بر پايه اصطلاحات مخصوصه بائمه7است كه براى معجزه و بيان نادانى طرف ذكر كرده تا بداند كه بدان چه در اين علم لازم است احاطه ندارد «چه اندازه است سپيده دم تا بامداد» بسا مقصود زمان ميان سپيده دم تا برآمدن خورشيد است كه در فصول سال كم و زياد مىشود «شيح» گياه معروفى است و بسا در اينجا مقصود دشتى است كه جاى روئيدن آنست «عموريه» آب تعميد مسيحيانست كه نوزادان خود را با آن ميشويند (ولى آن را معموديه ميخوانند و عموريه براء شهرى بوده در روم، از پاورقى ص 234).
«و لم ارك غير التقدير» يعنى تغييرات ناشيه از تقديرات خدا تعالى و در نسخهاى «عين التقدير» است يعنى اصل و پايه تقديرات «قضية عيص» يعنى يك مسأله اساسى و دشوار و در برخى نسخ (عويصه) آمده بمعنى دشوار، عموريه با تشديد ميم، شهريست در روم، شايد مقصود از عبّ آب بسيار است و از عتوّ او طغيان و كثرت او، و «مراجيح» بردبارانند و زرّق بر وزن سكّر پرنده شكاريست «فيله» جمع فيل است ...
ميگويم: در نسخه هر دو خبر كه نزد ما است تصحيف بسياريست كه آنها را چنانچه يافتيم واگذارديم.
15- در النجوم: بچند سند از يونس بن عبد الرحمن در جامع صغير او گويد:
بامام ششم7گفتم: قربانت بمن بگو علم نجوم چيست؟ گفت از دانش پيغمبرانست گفتم: على بن ابى طالب آن را ميدانست؟ فرمود: داناترين مردم بود بآن.
16- از همان بسندى كه امام پنجم7فرمود: پيغمبرى نوح بوسيله نجوم دانسته شده.
17- النجوم: در كتاب كهنهاى يافتم از عطاء گفت بعلى بن ابى طالب7گفته شد: آيا براى علم نجوم پايهاى هست؟ فرمود: آرى، پيغمبرى بود كه قومش بوى گفتند ما بتو ايمان نياريم تا آغاز آفرينش هر كس و مدت عمر آنها را بما بياموزى، و خدا عز و جل بابرى فرمود تا بدانها باريد، و در گرد كوه آبى زلال جمع شد و خدا بخورشيد و ماه و اختران فرمود تا بر آن آب روان شدند.
سپس خدا عز و جل بدان پيغمبر وحى كرد كه با قومش بر كوه بالا روند بالا رفتند و بر سر آن آب ايستادند تا آغاز آفرينش و مدت عمرها را از مجارى خورشيد و ماه و اختران و ساعات شب و روز شناختند و هر كدامشان ميدانست كى ميميرد و كى بيمار مىشود، و چه فرزندى برايش زاده مىشود و چه زاده نميشود، و روزگارانى بدين وضع بودند تا بحضرت داود كافر شدند و با آنها جنگيد، و در هر روز نبرد كسانى كه عمرشان بسر نرسيده بود بميدان مىآمدند و آنان كه عمرشان بسر رسيده بود در خانه جا ميگذاشتند، و از ياران داود كشته ميشد و از آنها كشته نميشد.
داود7گفت: پروردگارا من بفرمان تو بآنها پيكار كنم، و آنها بنافرمانى تو پيكار كنند، از يارانم كشته مىشود و از آنها كسى كشته نميشود، خداى عز و جل جريان را باو وحى كرد و فرمود: هر كه مرگش رسيده بميدان نمىآورند تا كشته شود، داود7گفت: خدايا بچه وسيله بدانها آموختى؟ فرمود: از مجارى خورشيد و ماه و اختران و ساعات شب و روز گفت: داود بدرگاه خدا دعا كرد تا خورشيد را بر آنها بازداشت و روزشان بلند شد، و شب و روزشان در هم آميخت و اندازه فزونى را ندانستند، و حسابشان در هم شد، على7فرمود: از اين رو است كه بد است مطالعه در نجوم.
18- در درّ منثور (ج 3 ص 35) اين روايت را از على7نقل كرده و
آن پيغمبر را (يوشع بن نون) نامبرده.
بيان: ممكن است مقصود جريان عكس اختران باشد در آن آب و آن آب بجاى زيج بوده براى آنها در استعلام حركات كواكب، يا خدا نمونههائى براى كواكب آفريده و مطابق آنها در آن آب گردش داده، يا خود كواكب را كوچك كرده و در آن آب بگردش آورده، و از اينجا است كه مطالعه نجوم بد است چون حسابش در هم شده و از كواكب و حركات آنها حقيقت كشف مىشود و دروغ ميگويند يا براى آنكه منجرّ به ترك واجبات مىشود.
اين خبر ضعيف است و از عامه روايت شده و بعلاوه اعتراضى هم دارد كه اگر افراد خانهنشين بحسب تقدير خدا و حكم نجوم بايد خارج شوند پس چرا خارج نشدند، و اگر نه ترك خروجشان بدين سبب بوده، و اين از مسائل مشكل قضا و قدر است و عقل از فهم آنها عاجز است.
19- در النجوم، و اما دلالت نجوم بر حضرت ابراهيم7را صاحب كتاب (التجمّل) روايت كرده كه آزر پدر ابراهيم ستارهشناس نمرود بود و او كارى نميكرد جز برأى او، و او شبى در ستاره، نظر كرد و در بامداد بنمرود گفت:
البته كه در نجوم چيز شگفتى ديدم، گفت: چه بود؟ گفت: نوزادى در زمان ما آيد كه هلاك ما بدست او است، و درنگى نشود كه مادر بدو آبستن گردد، نمرود از آن تعجب كرد و گفت: تاكنون زنان بدو باردار نشدند؟ گفت: نه، و مردان را از زنان بازداشت، و زنها را در شهر محصور كرد و دست شوهران بآنها نميرسيد و خود آزر با زنش همبستر شد و بابراهيم آبستن گرديد، و گمان برد كه هم او باشد و فرستاد قابلهها را آوردند كه در آن زمان داناترين مردم بودند به جنين و هر چه در رحم بود ميفهميدند و بررسى كردند و جنين به پشت چسبيد و همه گفتند ما در شكم او چيزى نيافتيم، و دانسته بودند كه آن نوزاد در آتش سوخته شود و ندانسته بودند كه خدا او را نجات ميدهد.
ميگويم: اين حديث بچند سند روايت شده و طبرى هم در ج 1 تاريخش
آورده و هم ثعلبى و علماى ديگر در تفسير خود، و از نبوّت موسى بن عمران هم ستارهشناسان خبر دادند.
ثعلبى در عرائس خود گفته: فرعون در خواب ديد كه آتشى از بيت المقدس پيش آمد تا خانههاى مصر را فرو گرفت و با قبطيان همه را سوخت و بنى اسرائيل را وانهاد، و او جادوگران و پيشگويان و معبران و ستارهشناسان را خواند، و از خواب خود پرسيد، گفتند پسرى در بنى اسرائيل زاده شود كه پادشاهى را از تو بگيرد، و بر تو چيره شود، و تو را با قومت از سرزمينت بيرون كند، و كيش تو را زبون سازد و اكنون عصر ولادتش بر سرت سايه افكنده، و سپس داستان ولادت موسى و آنچه فرعون در كشتار پسران كرد ذكر كردهاند، و شرح آن شايسته سخن اينجا نيست.
زمخشرى هم در كشاف، و وهب بن منبه در جزء يكم «المبتدا» روايتى مبسوطتر از روايت ثعلبى آورده.
و ابن بابويه در كتاب نبوّت در حديث عيسى7چنين گفته: هيئتى از بزرگان علماء گبر نزد مريم آمدند براى بزرگداشت پسرش، و گفتند: ما ستارهشناسيم، و چون پسرت زاد ستاره پادشاهى در طالع داشت، و ما بررسى كرديم پادشاهى پيغمبرى بود، و پيوسته با او است تا بآسمانش برد و مجاور پروردگارش عزّ و جلّ سازد تا دنيا بر جا است، سپس به يك پادشاهى گرايد كه درازتر و پايدارتر باشد از آنچه داشت، و از خاور آمديم تا باينجا برآمديم و دريافتيم كه آن ستاره از بالاى سرش بر او تابانست و باين نشانه جايش را شناختيم و برايش يك پيشكش آورديم كه براى كسى پيشداشت نشده هرگز.
چون پيشكش را نمونه كار او ساختيم، و آن پيشكش طلا است و مرّ و لبان چون طلا سيّد همه كالاها است، و پسرت تا زنده است سيد همه مردم است، و مرّ بهساز هر زخم و ديوانگى و هر كاستى، و چون دود چوب لبان بآسمان بر آيد، هيچ دودى جز آن بدان نرسد، و همچنين پسرت را خدا عزّ و جلّ بآسمان
برآورد و كسى از أهل زمانش را بدان بالا نبرد.
20- و در كتاب دلائل النبوّة حسين بن محمّد سكونى بسندش از حسان بن ثابت آورده كه گفت: بخدا من پسر بچه 7 و 8 ساله بودم كه هر چه ميشنيدم ميفهميدم، و شنيدم يك يهودى بر بالاى يك قلعه يثرب فرياد كشيد اى معشر يهود و چون گرد آمدند گفتند: واى بر تو، تو را چه شده؟ گفت ستاره احمد كه مبعوث به نبوت مىشود امشب طلوع كرد، و كتابى نزد ما است بنام «اليد الصينى» تأليف كشينا پادشاه هند كه در آن تفصيل دلالت ستارهها را بر نبوّت پيغمبر ما محمّد صلى اللَّه عليه و اله شرح داده.
ميگويم: آنچه را سيد از امر هرقل و كسرى، و آگاهيشان از ستارهها بنبوّت پيغمبر آورده در باب بشارتها بدو و بمولدش نقل كردم.
سپس گفته: و امّا دلالت ستارهها بر غلبه مسلمانها بر پادشاهان فارس بسا كه اخبار بسيارى دارد در تواريخ بزرگ، از آن جمله طبرى در تاريخش گفته:
چون يزدگرد رستم را فرمان داد از ساباط بيرون رود نامهاى چون نامه يكم ببرادرش نوشت و بر آن افزود، راستى ماهى آب را گل آلود كرده، و نعائم باز داشت شده، و زهره زيبا شده، ميزان در اعتدال است، و بهرام رفته، و جز اين نظر ندارم كه اين قوم البته بر ما پيروز ميشوند و حاكم سرزمين ما ميگردند، و سختتر از همه اينست كه پادشاه نوشته بايد بجلو آنها بروى و گر نه البته خودم ميروم و من در برابر آنها روانم.
گفته: علّت دليرى يزدگرد بر فرستادن رستم غلام جابان منجم كسرى شد كه أهل فرات بادقلى بود و يزدگرد او را خواست و گفت: چه گوئى در رفتن رستم و جنگ با عرب، ترسيد باو راست گويد، و دروغ گفت و رستم مانند آنچه آن منجم ميدانست دانسته بود، و رفتن بجنگ بر او گران بود، و چون غلام جابان او را مغرور كرد بر او سبك شد، باو گفت: من دوست دارم يك پيشگوئى برايم بكنى تا بگفته تو دلم آرام شود، غلام بدر با هندى گفت: چيزى خواهش كن
گفت پادشاه پرندهاى بر ايوان تو مينشيند، و چيزى از نوكش در اينجا مىافتد و يك دائره كشيد، آن غلام گفت: راست گفت، تا آن پرنده كلاغ است و در نوكش يك درهم است.
بجابان هم خبر رسيد كه پادشاه او را خواسته و آمد تا شرفياب شد و او را از آنچه غلامش گفته بود پرسيد، او حساب كرد و گفت راست گفته ولى بحقيقت نرسيده آن پرنده عقعق است و در نوكش درهم است، و در اينجا مىافتد، و دربا دروغ گفته آن درهم از جا ميپرد و در اينجا ميماند، و يك دائره ديگرى كشيد از جا بر نخواسته بودند كه يك عقعق بر كنگرهها نشست و از او درهمى در خطا يكم افتاد و برجست و در خط ديگر ماند، هندى از جابان بدش آمد كه او را خط كار كرد، يك ماده گاو نزديك زا آورد، هندى گفت بچهاش پيشانى سفيد و تن سياه، جابان گفت بلكه دم سپيد است و سياه و بچهاش را برآوردند و دمش سفيد بود، جابان گفت از اينجا دربا شكست خورد و هر دو او را تشويق كردند كه رستم را بجبهه فرستد و او هم امضاء كرد.
سپس طبرى گفته جابان بهر كه در لشكر يزدجرد علاقمند بود نوشت تا با عرب همراهى كند در آنچه ميخواهند، و باو گزارش داد كه پادشاهى فرس از ميان رفته، و از او پذيرفته شد و سرانجام چنان شد كه نجوم دلالت داشتند، از پيروزى عرب بر فارسيان.
ميگويم: سپس دلالت نجوم را بر امامت قائم7و ولادت او ذكر كرده چنانچه در باب ولادتش آورديم.
بيان: در قاموس (3 ص 266) گفته عقعق پرندهايست ابلق ميان سياهى و سفيدى، آوازش عق ميباشد و در (ج 1 ص 209) گفته انتجت الفرس يعنى هنگام نتاجش شده، و در (ج 3 ص 38) گفته: سفع الشيء يعنى باو نشانه گذاشت و سفع سياهى است كه بسرخى زند، و در نهايه (ج 2 ص 166) گفته: سفعه يكنوع سياهى است با رنگ دگر.
21- در كافى (195- روضة) بسندش از عبد الرّحمن بن سيابه كه گفتم
بامام ششم7، قربانت مردم گويند نظر در نجوم روا نيست و من از آن خوشم مىآيد، و اگر بدينم زيان دارد نياز ندارم بچيزى كه زيان بدينم دارد، و اگر زيان بدينم ندارد بخدا كه من آن را دوست دارم و مطالعه آن را دوست دارم، فرمود:
چنان نيست كه گويند، بدينت زيان ندارد، سپس فرمود: شما در چيزى بررسى كنيد كه كاملش بدست نيايد، و اندكش سود ندهد، بهمان طالع ماه حساب ميكنيد سپس فرمود:
ميدانى ميان مشترى و زهره چند دقيقه است؟ گفتم: نه بخدا، فرمود:
ميدانى ميان زهره و ماه چند دقيقه است؟ گفتم: نه بخدا، فرمود ميدانى ميان خورشيد و سكينه (سنبله خ ب) چند دقيقه است؟ گفتم: نه بخدا از هيچ منجمى هرگز نشنيدم، فرمود: ميدانى ميان سكينه و لوح محفوظ چند دقيقه است؟ گفتم: نه هرگز آن را از منجمى نشنيدم، فرمود: ميان هر كدام تا صاحبش شصت يا نود دقيقه است ترديد از عبد الرحمن است.
سپس فرمود: اى عبد الرحمن اين حسابى است كه چون مرد بدان رسد و بواقع دست يابد، نى ميان نيزار را بشناسد و شماره آنچه در سمت راست آنست و شماره آنچه در سمت چپ آنست و آنچه در پشت آنست و آنچه در پيش آنست تا آنكه از نى نيزار يكى هم بر او نهان نماند.
در النجوم بسند خود آن را از كلينى آورده و گفته اصحاب ما در مصنفات و اصول خود آن را آوردهاند.
بيان: «حساب ميكنيد بطالع ماه» از اين تعبير روشن مىشود كه پايه احكام نجومى آنها روى حركات ماه بوده و اوضاع آن و باوضاع كواكب ديگر توجه نداشتند «چه اندازه است ميان مشترى و زهره» يعنى چند درجه ميان خود آنها يا فلك آنها است و يكم روشنتر است «و ميان سكينه» نام كوكبى است حكم آور كه منجمان آن را نشناسند، در نسخهاى بجاى آن سنبله است ولى خودش مناسبتر است با اينكه گويد: از هيچ اخترشناسى نامش را نشنيدم.