بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 270

امام جواب آن را نگفته ولى بعيد است، و ظاهر اينست كه راوى جواب آن را ساقط كرده و از بعض اخبار برآيد كه مكروه است.

(لا رضاع بعد فصال) يا (بعد فطام) چنانچه در روايات ديگر است و مقصود اينست كه پس از زمانى كه بايد بچه را از شير گرفت يعنى از دو سال، موجب نشر حرمت نيست، (لا تعرب بعد الهجرة) يعنى روا نيست از شهر برگشت و بعربهاى بيابانى پيوست و بسيارى از اخبار آن را از گناهان كبيره شمرده‌اند «و لا صمت يوماً الى الليل» يعنى روزه خموشى كه در امم گذشته بوده در اسلام نيست و نسخ شده و بدعت است، «و لا طلاق قبل نكاح» كه گويد چون فلانه را ازدواج كردم طالق است و همچنين در آزاد كردن بنده.

«لا يتم بعد ادراك» يعنى احكام يتيم پس از بلوغش مرتفع ميشوند مانند حجر او و ولايت ولى بر او و حرمت اكل مال او بى‌اجازه ولى او، و تفصيل اين احكام در محل خود بيايد ان شاء اللَّه تعالى.

10- در كافى (198- روضه) بسندى تا رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله كه فرمود: كفاره بدفالى توكل است.

بيان: يعنى توكل بر خدا گناه بدفالى را كه از آن نهى شده برطرف ميكند يا اينكه اثر آن را ميبرد چنانچه كفاره اثر گناه را، جزرى در نهايه (ج 3 ص 52) گفته و از آنست حديث «بد فالى شرك است و از ما كس نباشد جز ... ولى بتوكل آن را ببرد، حديث چنين رسيده و مستثنى در آن نيست يعنى (جز بدفالى در دلش آيد) و براى اختصار و اعتماد بفهم شنونده حذف شده، و بدفالى را شرك شمرده چون معتقد بودند كه با موافقت آن سود برند و زيان نبينند و گويا آن را همكار خدا دانستند، و فرمود: خدا بتوكل آن را ببرد يعنى چون بدفالى بد افتد ولى بخدا توكل كند و كار خود بدو واگذارد، و بدنبال آن نرود خدايش بيامرزد و از او مؤاخذه نكند.

11- در كافى (197- روضه) بسندش از امام ششم7فرمود: فال چنان‌


صفحه 271

باشد كه صاحبش بدل نهد، اگر آسانش گيرى آسانست و اگر سختش گيرى سخت است، و اگرش چيزى نگيرى چيزى نيست.

12- و در (108- روضه) بسندش از امام ششم7فرمود: سه چيز است كه كس از آنها رها نيست، از پيغمبر و فروتر، انديشه وسوسه آور در آفرينش فال زدن و حسد بردن جز اينكه مؤمن حسد خود را بكار نگيرد.

13- در خصال: بسندى كه بامام ششم7رسانده فرمود: سه‌اند كه از آنها كسى بر كنار نيست از پيغمبر تا فروتر از او، فال زدن، حسد بردن، انديشه وسوسه آور در آفرينش.

صدوق- ره- گفته: مقصود از فال بد در اينجا اينست كه قوم انبياء بدانها فال بد ميزدند نه خود آنها كه از آن بركنارند چنانچه قوم صالح بدو گفتند «ما بتو و همراهانت فال بد زنيم، گفت فال بد شما نزد خدا است، 47- النمل» و همچنان ديگران به پيغمبرانشان گفتند «راستى كه ما بشما فال بد زنيم تا آخر آيه، 18- يس».

و اما حسد در اينجا اينست كه حسد برده شوند نه اينكه بديگرى حسد برند چنانچه خدا فرموده «يا بلكه حسد برند بمردم بدان چه خدا از فضلش بدانها داده البته داديم بخاندان ابراهيم كتاب و حكمت و داديم بآنها ملكى عظيم، 53- النساء» و اما انديشه وسوسه آور در خلق گرفتارى آنها است باهل وسوسه نه جز آن و اين چنانست كه خداوند از وليد بن مغيره مخزومى حكايت كرده است «راستى او انديشيد و اندازه گرفت، كشته باد كه چگونه اندازه گرفت، 18 و 19- المدثّر» يعنى بقرآن گفت: كه اين نيست مگر جادوئى كه واگير شده و نيست مگر گفته آدمى».

بيان: توجيه صدوق براى خبر خصال بجا است ولى در اخبار ديگرى كه خاصه و عامه روايت كردند و شامل مطالب ديگر هم هست روا نيست مگر بزور بسيار و ظاهر اينست كه منظور از طيره در آنها بدل گرفتن بدى است يا بد آوردن آنها در واقع و نخست در معصومين اظهر است كه در خاطر شريفشان درآيد و با توكل‌


صفحه 272

آن را دفع كنند و اين با عصمت منافات ندارد، و اما در حسد ظاهر اينست كه اگر در دل باشد و اظهار نشود گناهى نيست و دور هم نيست زيرا در بيشتر مردم اختيارى نيست و شايد مقصود از آن رشك را هم شامل باشد كه در معصومين هست.

و اما تفكر در وسوسه در آفرينش دو معنا را محتمل است.

1- آنچه در انديشه آيد راجع بخالق و كيفيت خلق و از آن جمله ربط حادث بقديم، و خلق اعمال بنده‌ها، و مسأله قضا و قدر، و انديشه در حكمت خلق بديها در عالم بى‌آنكه در دل بماند و شكى آرد چنانچه كلينى (ج 2 ص 324 كافى) بسندش از محمّد بن حمران روايت كرده كه پرسيدم امام ششم7را از وسوسه، فرمود:

چيزى نيست، ميگوئى: لا اله الّا اللَّه، و بسندش از جميل بن دراج كه بامام ششم7گفتم: در دلم چيزى بزرگ مى‌آيد، فرمود: بگو: لا اله الّا اللَّه، جميل گويد: هر وقت در دلم خاطره‌اى افتاد گفتم: لا اله الّا اللَّه و دفع شد.

و در (ج 2 ص 425- كافى) بسندش از امام ششم7كه مردى نزد پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله آمد و گفت: يا رسول اللَّه هلاك شدم، فرمود: شيطان بدلت آمد و گفت: كى تو را آفريده؟ گفتى: خدا، بتو گفت: خدا را كه آفريده؟ آن مرد گفت: آرى بخدائى كه تو را بحق فرستاده همچنين بود، فرمود: بخدا اين محض ايمانست، ابن ابى عمير گويد: اين را براى عبد الرحمن بن حجاج باز گفتم و او گفت: امام ششم بمن فرمود رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله همانا مقصودش از اينكه «اين محض ايمانست» براى رفع نگرانى هلاكت او بوده از اين كه در دلش افتاده.

و عامّه در صحاح خود روايت كردند كه از رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله پرسش شد از وسوسه؟ فرمود «آن محض ايمانست» و در روايت ديگريست كه شيطان در بر يكى از شما آيد و گويد: چه كسى چنين و چنان را آفريده تا آنجا كه گويد چه كسى پروردگار ترا آفريده، و چون باينجا رسد بايد بخدا پناه برد و باز ايستاد.

2- مقصود از خلق مخلوق باشد و تفكر در وسوسه در دل گذراندن عيوب‌


صفحه 273

آنها باشد و بررسى احوالشان و مؤيد اين وجه است آنچه جزرى در نهايه آورده و ما آن را در اين نزديكى از او نقل كرديم.

14- در خصال (45) بسندش از امام ششم كه رسول خدا فرمود: از امتم نه چيز را برداشته است: خطا، فراموشى، و آنچه بر آن وادار شوند، آنچه ندانند آنچه نتوانند، آنچه بدان ناچارند، و حسد، و فال بد، و انديشه وسوسه آور در آفرينش تا بزبان نيايد.

در فقيه: بى‌سند از پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله مانندش آورده.

بيان: شايد اينكه فرمود (تا بزبان نيايد) بهر سه تاى آخرى برگردد، و شرح تمام خبر در كتاب عدل گذشته.

15- در كافى (314- روضه) بسندش از امام هفتم كه شوم مسافر در راهش رنج است، كلاغى كه از سمت راستش بانگ زند، و يادم پهن كند، و گرگى كه بروى او عوعو كندو بر سر دم نشسته باشد و تا سه بار برآورد و فرو كشد و آهو كه از سوى راست پديد شود و بسوى چپ رود، و جغد جيغ كش، و زن مو جو گندمى كه روبروى او درآيد، و ماده الاغ گوش بريده، و هر كس از آنها بددل شود بايد بگويد: بتو پناهم پروردگارا از شرّ آنچه در دل خود يابم، و نگهدارى شود از آن.

و در خصال: بسند ديگر مانندش آورده تا فرموده: «از شر آنچه در دل يابم مرا از آن نگهدار».

بيان: شومى مسافر، بد دلى او است و بسا كه با توكل و دعاء در اين خبر و جز آن دفع شود چنانچه در طيره گذشت «پنج است» در خصال و محاسن و بيشتر نسخه‌هاى فقيه چنين است و در برخى نسخه‌ها «هفت» و در برخى «شش»، در فقيه است كه «سگ دم پهن كرده» و در خصال مانند كافى «و دم پهن كرده» كه خود نوعى ديگر از شومى كلاغ است، و در محاسن بى‌واو است وصف ديگر است براى كلاغ، و روشن مى‌شود كه هفت است يا شش و پنج شمردن آنها از تصحيف نسخه‌


صفحه 274

بردارانست يا سه‌تاى بانك زن را يكى شمرده، يا سگ و گرگ را يكى شمرده چون هر دو درنده‌اند، و كلاغ و جغد را هم يكى چون هر دو پرنده‌اند.

و ممكن است المرأه بنا بر نسخه‌اى و يا «الاتان» بنا بر نسخه ديگر عطف به مجموع خمسه باشد، و جدا آوردن آن پنج براى شهرت يا فزونى شوم آنها است «بر سردم نشسته و آن را برآورد و فرو نهد» گفته‌اند، هر گاه بآدمى برخورد همين روش دارد براى آنكه گرد بروى بپاشد، و گفته‌اند اين دو وصف بآواز يا دمش هر دو برگردد و آن بعيد است «آهوى سانح».

در (ج 1 ص 71) نهايه است كه بارح ضد سانح است، سانح پرنده يا دام وحشى است كه از سمت چپت بسمت راست برابرت نمودار شود، و عرب آن را بفال نيك گيرد چون تيررس و آماده شكارشدنست و بارح بعكس آنست و بدان فال بد زنند چون نتوانى بدان تير زنى مگر آنكه بگردى، و جوهرى هم همان را گفته و جز او، و سانح در اينجا بهمان معنوى لغوى است يعنى رخ دهنده.

و كفعمى گفته: برخى بارح را ميمون دانند و سانح را شوم مانند مردم حجاز و اهل نجد برعكس گويند «مرأة شمطاء» يعنى سرش جو گندمى است و سياه و سپيد است «تلقى بفرجها» بنظر من كنايه از روبروشدنست و فاضل استرآبادى گفته:

يعنى روسرى گشاده تا بدانى كه شمطاء است، و ديگرى كه ديدم بمن گفته: بسا مقصود اينست كه روى زمين خوابيده، يا كنايه از زانيه است، و معنى ركيك ديگرى هم گفته‌اند ...

16- در در منثور (ج 6 ص 162) از ابن عباس: كه در عهد رسول خدا6بمردم باريد و پيغمبر6فرمود: برخى مردم شكرگزارند، و برخى ناسپاس، گفتند: اين رحمتى است خدا داده و ديگران گفتند نوء فلانيست و اين آيه آمد،فَلا أُقْسِمُ بِمَواقِعِ النُّجُومِ‌تا رسيد به‌وَ تَجْعَلُونَ رِزْقَكُمْ أَنَّكُمْ تُكَذِّبُونَ‌17- و از ابن عباس است كه ميخواند «و تجعلون شكركم أنّكم تكذبون»


صفحه 275

مقصود اينست كه أنواء را سبب باران دانند و قدرت خدا را دروغ شمارند، و باران بمردمى نيايد جز اينكه برخى ناسپاسى كنند و گويند باران ما بواسطه نوء فلانيست و خدا فرو فرستاد «مينهيد روزى خود را در اينكه دروغ شماريد» (...) 18- از أبى خدرة كه اين آيه در باره يك مرد انصارى فرود آمد در غزوه تبوك، در حجر منزل كردند و پيغمبر فرمود: چيزى از آب آن برنگيرند و در منزل ديگر آب نداشتند، و به پيغمبر شكايت بردند و آن حضرت دو ركعت نماز خواند و دعا كرد، و خدا يك ابرى فرستاد و بر آنها باريد تا سيراب شدند، و مردى انصارى بديگرى كه متهم بنفاق بود گفت: واى بر تو ديدى پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله دعا كرد و خدا باران داد بما، در پاسخش گفت باران ما بسبب نوء چنانى بود و خدا فرو فرستادوَ تَجْعَلُونَ رِزْقَكُمْ أَنَّكُمْ تُكَذِّبُونَ‌(.. ص 162) 19- و از على7در تفسير اين آيه فرمود: يعنى «شكر شما اينست كه تكذيب ميكنيد» و ميگوئيد باران ما به نوء چنانيست.

20- و از أبى عبد الرحمن سلمى گفت: على7در نماز بامداد سوره واقعه را خواند و گفت: و تجعلون شكركم أنكم تكذبون و چون تمام كرد فرمود: من ميدانم يكى خواهد گفت: چرا چنين خواند؟ من شنيدم رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله آن را چنين ميخواند، وقتى بارانشان مى‌آمد ميگفتند: باران ما از نوء چنانيست، و خدا فرو فرستاد «شما شكر خود را در برابر باران اين ميسازيد كه بدان تكذيب مينمايند» (... ج 6 ص 163) 21- و از قتاده دروَ تَجْعَلُونَ رِزْقَكُمْ أَنَّكُمْ تُكَذِّبُونَ‌كه حسن ميگفت:

چه بد پيش گرفتند آن مردم براى خود، بهره نبردند از قرآن خدا جز تكذيب بدان گفت: براى ما حكايت شده كه مردم در عهد پيغمبر بقحطى افتادند و گفتند يا نبى اللَّه كاش براى ما باران ميخواستى، فرمود: بسا كه مردمى باران يابند و گويند از نوء چنانيست، و پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله استسقاء كرد و باران آمد، مردى گفت: از انواء چنان و چنان مانده بود، و خدا فرو فرستادوَ تَجْعَلُونَ رِزْقَكُمْ أَنَّكُمْ تُكَذِّبُونَ‌/ (...


صفحه 276

ج 3- ص 163).

22- و از أبى سعيد خدرى كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله فرمود: اگر خدا هفت سال باران را بر مردم ببندد و آنگه بفرستد جمعى ناسپاس گويند اين بنوء دبران بود (...) 23- از زيد بن خالد جهنى گفت رسول خدا دنبال بارانى نماز بامداد را در حديبيه براى ما خواند، و چون سلام داد رو بما كرد و فرمود: آيا نشنويد آنچه پروردگار شما در اين آيه گفته؟ من هيچ نعمت ببنده‌هاى خود ندهم جز آنكه گروهيشان ناسپاسى كنند بر آن، امّا كسى كه بمن ايمان آرد و سپاسم گويد بر بارانم او است كه بمن ايمان دارد و بكوكب كافر است، و هر كه گويد: باران ما بنوء كذا و كذا است او است كه بستاره ايمان دارد و بمن كافر است (.. ج 6 ص 164).

24- و از ابن عباس است كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله روزى باصحابش فرمود: ميدانيد پروردگار شما چه فرمايد؟ گفتند: خدا و رسولش داناترند، فرمود: ميفرمايد:

آنان كه ميگويند باران ما از ستاره چنين و چنين است، كافر بخدا و مؤمن بستاره‌اند و آنان كه گويند: خدا بما باران داده بخدا مؤمنند و بدان ستاره كافر (....

ص 163) 25- و از عبد اللَّه بن سخير كه سليمان بن عبد الملك او را خواست و گفت:

كاش علم نجوم مى‌آموختى تا دانشت ميافزود، گفتم: رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله فرموده: بدترين ترس من بر امّتم، تصديق بنجوم است، و تكذيب بقدر، و ستم بر امّت (....

ص 164) 26- از جابر كه شنيدم از پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله بر امّتم از سه چيز ميترسم، باران جستن از انواء، ستم پادشاه، تكذيب بقدر.

27- و از معاويه ليثى گفت: رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله فرمود: مردم بخشكسالى افتند پس خدا از رزق خود باران بدانها فرستد و مشرك شوند، گفتند چگونه يا


صفحه 277

رسول اللَّه؟ فرمود: ميگويند از ستاره بما باران رسيد (...) 28- و از أبى هريره كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله فرمود: خدا بامداد يا شام نعمتى بمردم دهد و گروهى بدان كافر شوند، ميگويند، باران ما بنوء كذا و كذا بوده (....) 29- و از ابن عباس كه هيچ مردمى باران نديدند جز آنكه برخيشان كافر شدند، ميگويند: باران ما بنوء كذا و كذا بوده و قرائت كرد ابن عباس «و تجعلون شكركم أنّكم تكذّبون» (...)