سوم: تعبير از آن روز بنوروز يك بار و بآغاز سال آنها بار ديگر براى منصف روشن ميكند كه از نظر فصل روز معينى نبوده و گر نه ميگفتند يكم بهار يا يكم حمل كه بىنياز بتفسير معلوم باشد.
چهارم: اهل لغت نوروز را بيكم فروردين تفسير كردند و اطلاق آن باول بهار از زمان ملك شاه و زمان ما مجاز است از نظر اينكه ملتزمند يكم فروردينشان هميشه يكم بهار باشد و باتفاق هر لفظى پيش از شهرت معنى مجازى معنى حقيقى خود را ميدهد، و نشانههائى كه در دو روايت نوروز است به يكم حمل تطبيق نشوند و بايد حمل به يكم فروردين شود.
پنجم: اينكه گفته عادت و حكمت شرع احاله بمعنى معلوم نزد مردم است تا آخر قياس مع الفارق است زيرا نقل خورشيد از حوت بحمل مانند رسيدن آن بنصف النهار و امثالش بحسّ و عيان معلوم نيست و نياز برصد و حساب دارد كه استادان هيئت و رصدشناسان هم بآسانى نميتوانند آن را استخراج كنند تا برسد بديگران و دليلش اختلاف رصدها است در باره آن و رصدها در باره آن بكم و بيش چند روز اختلاف دارند، و كسى كه اندك شناسائى بشيوه شرع در باره تكاليف دارد روا نميدارد موضوع آن نياز به بررسى علمى نجوم داشته باشد با همه تناقضى كه در گفتههاى آنها است يا مخير باشد و يا رجوع بشهرتى كند كه در زمان پيغمبر6و ائمه:وجود نداشته.
و از اين جهت كراهت نكاح و سفر در قمر در عقرب را محققان حمل بصورت عقرب كردند كه روشن است نه برج عقرب كه نياز باستخراج از تقويم دارد بنا بر اين مناسب عادت و حكمت شرع همان يكم فروردين است كه نه كبيسه دارد و نه رصدبانى دارد و براى عموم مكلفين روشن است.
ششم: اينكه گفته يكم حمل مناسب است با آفرينش خورشيد در شرطين چنانچه مؤلف الانواء گفته بفرض درستى گفته او نتيجهاى ندارد جز اينكه آفرينش در اوائل صورت حمل است زيرا شرطين دو ستارهاند كه نزديك شاخ آنند و يكى
از منازل ماه بشمارند، و اگر اين مناسب بزرگداشت روزى باشد كه خورشيد به آفرينشگاهش برميگردد بايد روز بزرگداشتش در زمان پيغمبر اواسط برج حمل باشد و در زمان ما اواخر آن كه شرطين بآنها منتقل شده بنا بر اينكه حركت صور كواكب بهمراه كواكب ثابته 70 سال يكدرجه است چنانچه ميان رصدشناسان معروف است.
و از اينجا ظاهر شد حال اينكه گفته ابتداء آفرينش جهان ماه نيسان بوده زيرا هيچ روزى از نيسان از زمان پيغمبر6تا زمان ما موافق اول حمل نبوده كه اثبات آن مطلوبست و در حاصل سخن او خوب دقت كن و در نتيجهگيرى او و تعجب كن.
هفتم: اينكه گفته خورشيد در 19 ذى حجة بحمل رسيده اگر موافق حساب هم درآيد براى او نتيجه ندارد.
هشتم: اينكه گفته آب پاشيدن در آن روز سنت است و با اول حمل موافق است نه اول جدى اگر بتوان چنين مناسباتى را ملاك احكام شرع دانست با 10 ايار موافقتر است تا اول حمل زيرا كه آن دو ماه پس از اول حمل است و براى آب پاشان معمول در زمان بهتر است ولى ابن جمهور گفته: مقصود از آن غسل نيروز است نه آب بديگران پاشيدن و آن بعيد نيست.
نهم: اينكه طلوع خورشيد در نوروز چنانچه در روايت است مناسب اينست كه آغاز حمل باشد چون خدا آن را در شرطين آفريده كه در حمل است، و اين هم راجع بخلط صورت حمل است با برج آن، علاوه بر آنكه حديث امام رضا7دلالت دارد بر اينكه خورشيد در موضع شرف خود آفريده شده و آن درجه 19 حمل است و دور نيست كه شرطان هم هنگام آفرينش آن در همان درجه بودند و كلام صاحب الانواء مخالف با حديث نامبرده نباشد، و موافق باشند در اينكه مطابق يكم حمل نيستند، چنانچه مطلوب است، سپس آفرينش خورشيد جز طلوع آنست و چون طبق آن حديث وسط آسمان آفريده شده است روز دوم كه آغاز طلوعش
بوده نوروز مىشود نه روز آفريدن آن فتدبر.
دهم: تناسب شكفتن گل زمين با اول حمل نه جدى روشن نيست، زيرا مىتوان گفت مبدء، آفريدن آن در جديست و پديدشدنش در حمل با اينكه بلاد در اين باره اختلاف بسيار دارند، با اينكه تفسيرهاى ديگر نوروز با يكم حمل موافق نيستند و تنها موافقت گل شكفتن كافى نيست، و بسا كه گل شكفتن و طلوع خورشيد در حساب فرس روزى موافق يكم فروردين بودند ولى پس از آن يكم سال آنها جابجا شده است بخاطر آنچه چند بار گفتيم كه در فصول ميگردد، فرض كن آغاز آفرينش هم مطابق نزول خورشيد در حمل بوده و آن هم مانند اوضاع ديگر است كه بمقصود ما ربط ندارد چون مواضع اختران ديگر، و اين مطابقه هميشه نبايد حفظ شود تا كار نوروز از زمان پيغمبر6و تا زمان ما با ضوابط حساب سالها مختلّ نگردد.
اگر گوئى: رعايت كبيسه در فرس دليل است كه قدماشان ميخواستند آغاز سال خود را ثابت نگهدارند و گمان اينست كه همان آغاز بهار باشد كه گفتهاند چون بر اوقات ديگر امتيازات بيشترى دارد از زيبائى و هوا و صفا.
گوئيم: ميپذيريم كه قصد آنها تعيين آغاز بهار بوده براى آغاز سال و اين نيازى به كبيسه 120 سال هم نداشته و در كمتر و بيشتر آن هم حاصل ميشده، چنانچه روم هم در كبيسه از آنها اضبط بودند ولى آغاز بهار را براى آغاز سال معين نكردند.
ولى ميدانيم كه مصالح ملّى با تغيير زمان و طبع و عادت تغيير ميكند و شايد باعث اتفاق بر خلاف نظر قدماء رخ دادن مصلحت اهمى بوده، و باعث اعتبار مصلحت آنها در نظر شارع، حكمتى داشته كه خرد ما بدان نميرسد، و امروزه تكليف ما پيروى از ظاهر رواياتى است كه بما رسيده، و احتياط از پيروى آراء خود بامثال اين خوش پسنديها.
يكى از افاضل پس از بيان مقدارى از آنچه ما گفتيم گفته است: روشن
است كه مقصود از نوروز فرس آغاز سال آنها است كه بىترديد و خلاف همان آغاز فروردين آنها است، و از قديم باسباب چندى در فصول سال جابجا ميشده خصوص پس از زمان پيغمبر6كه كبيسه را رها كردند و تاكنون بر آن پائيدهاند و هميشه سال خود را 365 روز بحساب مىآورند بىتغيير و تفاوت، روز غدير سال 10 هجرت مطابق يكم فروردين آنها بوده، و اگر در جلوس يزدجرد سال آنها از سر گرفته شده باشد و مقدار گذشته افتاده باشد چنانچه شيوه آنها بوده و آن را معتبر دانيم نوروز معتبر شرعى همانست كه منجمين در تقويمها ثبت ميكنند مطابق يكم فروردين آنها در هر سالى، و اكنون كه سال 1088 هجريست مطابق روز جمعه 10 ماه شعبان 28 ايلول رومى و 23 مهر ماه جلالى است.
و اگر اسقاط يزدجردى را معتبر ندانيم، چون پس از زمان پيغمبر و اكمال دين بوده و در حكم بدعت است، نوروز شرعى بمقدار روزهائى كه ساقط شده پيش از فروردين تقويمى مىشود، بهر حال در هر چهار سال يك روز بر ماههاى رومى پيش افتد و در 4 تا 5 سال يك روز بر ماههاى جلالى، و در هر سال 11- روز بر ماههاى عربى و در سال كبيسه آنها 10- روز، و نيز در هر سال يك روز از هفته نسبت بسال گذشته پس مىافتد.
و روشن شد كه بنا بر اين تقرير آنچه شهرت دارد كه انتقال خلافت ظاهر بأمير المؤمنين7پس از كشتن عثمان هم در نوروز بوده و روز غدير هم نوروز بوده، اين احتمال را تأييد ميكند كه اسقاط يزدجردى منظور شده، زيرا هر دو واقعه در اواخر ماه ذيحجه بوده و فاصله آنها 25 سال است و بىاسقاط جز در 36 سال اين توافق ممكن نيست.
و نصّ بر اينكه اين هر دو واقعه مطابق نوروز بودند در حكم نص بر اعتبار اسقاط نامبرده است و نيز اثبات هر دو واقعه در نوروز روشنترين دليل است بر بطلان قول باينكه نوروز يكم حمل است زيرا اتفاق دو نوروز باين معنا در يكماه عربى بفاصله 25 سال ممكن نيست، و كسى كه اتفاق اين دو واقعه را در نوروز
دليل آورده كه مقصود همان اعتدال ربيعى است، دليل صريح بر بطلان قول خود آورده (پايان).
ميگويم: گفته أبو ريحان در كتاب (الآثار الباقيه) گفته گذشته ما را تأييد ميكند، آنجا كه در شمار تواريخ مشهوره گفته: سپس تاريخ يزدجرد شاه پسر شهريار بن خسرو پرويز كه بر پايه سالهاى فارسى بىكبيسه است، و براى آسانى در زيجها بكار رفته، و شهرت تاريخ او ميان شاهان ديگر پارس براى اينست كه پس از شوريدگى كشور و تسلّط زنها و افراد نالايق بر آن قيام كرد و با اين حال آخرين شاه آنها بود، و بيشتر نبردهاى با عمر بن خطاب بدست او انجام شد، تا دولت او نابود شد و خودش در مرو شاهجان كشته شد.
گفته پس از آن تاريخ احمد بن طلحه معتضد باللَّه است بر پايه سال روم و ماه فرس بمأخذ ديگرى كه كبيسه در هر 4 سال 1 روز باشد، و سببش چنانچه أبو بكر صولى و حمزه اصفهانى گفتند اين بود كه متوكّل براى شكار گردش ميكرد و ديد زراعت هنوز نرسيده و درو نشده، گفت: عبيد اللَّه بن يحيى اجازه دريافت خراج از من خواسته و مىبينم زراعت هنوز سبز است، مردم از كجا خراج بپردازند، باو گفتند اين كار بمردم زيان رساند، زيرا بايد وام بگيرند و پيش فروش كنند، و از وطن آواره شوند، و بسيار شكايت دارند.
گفت: اين در دوران من رخ داده يا هميشه چنين بوده؟ گفتند بر پايه اينست كه پادشاهان فرس در هنگام نوروز خراج ميگرفتند و شاهان عرب از آنها پيروى كردند، مؤبد را خواست و گفت در اين باره بسيار بحث شده و من از شيوه فرس تجاوز نكنم، آنها چگونه از رعيت خراج ميگرفتند با آنكه رعيت پرور بودند؟
و چگونه در اين وقت كه محصول بدست نيامده و نرسيده اجازه مطالبه ميدادند، مؤبد گفت: گرچه در نوروز شروع ميكردند، ولى جمعآورى هنگام رسيدن زراعت بوده، گفت: چطور؟ و او اندازه سال و وضع كبيسه را برايش شرح داد و گفت: آنها كبيسه داشتند و چون اسلام آمد كبيسه رها شد و بمردم زيان رسيد.
و دهقانها در زمان هشام بن عبد الملك نزد خالد قسرى آمدند و اين موضوع را برايش بيان كردند و درخواست نمودند كه يكماه نوروز را پس اندازد و او اباء كرد و بهشام نوشت، و گفت ميترسم اين كار از قول خدا شود كه فرموده است:
«همانا تأخير فزونى در كفر است، 38- التوبه» و در دوران رشيد بخالد بن يحيى بن برمك مراجعه كردند و خواهش كردند نوروز را دو ماه پس اندازد، و بر آن تصميم گرفت و دشمنانش او را بطرفدارى از گبرى متهم كردند، و از آن منصرف شد و بهمان وضع باقى ماند.
متوكل ابراهيم بن عباس صولى را خواست و فرمود كه با مؤبد در باره نوروز هم نظرى كند، و روزها را حساب كند و يك قانون ثابتى تنظيم نمايد، و تأخير نوروز را بهمه شهرستانها ابلاغ كند، و موافقت شد كه نوروز به 17 حزيران پس افتد و سال 243 هجرى در محرّم نامهها بهمه شهرستانها فرستاده باشد، و بخترى در باره آن قصيدهاى در مدح متوكّل سرود، و متوكّل كشته شد و اين كار بسامان نرسيد، تا معتضد بخلافت برخاست و شهرستانها را از شورشيان باز گرفت، و بامور رعيت پرداخت، و مسأله كبيسه را مهمترين كار خود ساخت و باتمام رساند و نوروز را پس انداخت، جز اينكه نظرى جز نظر متوكل داد.
چون متوكل فاصله را تا آغاز تاريخ يزدجرد در نظر گرفت و معتضد تا زوال ملك فرس و هلاك يزدجرد، بگمان اينكه اهمال كبيسه از اين زمان بوده، و آن 243 سال بود و 4/ 1 روز در آنها برابر 60 روز كسرى شد، و آن را بسال افزود و نوروز را دو ماه پس انداخت و برابر يكم خرداد ماه آن سال شد و 11 حزيران، و بناى نوروز را بر كبيسه روم نهاد تا با آنها در كبيسه ماهها برابر باشد، و متصدى انجام اين كار وزيرش أبو القاسم نواده سليمان بن وهب بود، و على بن يحيى در اين باره سرود.
روز نوروزت يكى باشد نيفتد پيش و پس
در حزيران تا هميشه يازدهم در دسترس
و او گرچه در تحصيل نوروز دقت كرد ولى نوروز فرس را بدست نياورد، زيرا رها شدن كبيسه نزديك 70 سال پيش از هلاك يزدجرد بود، زيرا آنان در زمان يزدجرد پسر شاپور دو ماه كبيسه كردند، يكماه براى پس انداختن سال كه لازم بود، و نشانهگذارى شد و نوبت بآبانماه ميرسيد چنانچه آن را ياد آريم و يكماه براى آينده كه تا مدّت درازى از آن فراغت باشد.
و چون از فاصله ميان يزدجرد بن شاپور را تا او 120 سال كم كنيم هفتاد سال ميماند تقريبا زيرا تواريخ فرس مشوّش هستند و سهم 4/ 1 اين 70 سال نزديك 17 روز است و بايد نوروز را 77 روز پس انداخت نه 60 روز و بنا بر آن نوروز 28 حزيران مىشود، ولى متصدّى پنداشت روش كبيسه فرس موافق كبيسه روم است و روزها را از زمان هلاك و ملك آنها در حساب گرفت و مطلب بر خلاف آنست چنانچه بيان كرديم و بيان خواهيم كرد.
سپس گفته: اين آخرين تاريخ مشهور در جهانست، و شايد ملّتهاى بسيار دور از ما را تاريخها باشد كه بما نرسيده يا متروك شده مانند گبران كه در كيش خود آغاز هر تاريخ را قيام هر پادشاه خود ميدانستند بترتيب و چون پادشاهى ميمرد تاريخ گذشته را رها ميكردند و از جلوس شاه جانشين او آغاز ميكردند (پايان آنچه ميخواستم از كتابش بياورم).
اين گفته اگر چه ترك كبيسه را از زمان يزدجرد تأييد ميكند و گردش نوروز را در فصول ميرساند، ولى دليل بر اسقاط نميشود و با برخى ضوابط گذشته هم منافات دارد، و در آنچه بعد از او نقل كنيم مؤيّد آن هم بيايد.
و خلاصه: امر در باره اخبار وارده در اين موضوع بچند وجه دور ميزند.
يكم: نظر اخبار باسقاط 4/ 1 و همه 5 روز است چنانچه سال پادشاهان پيشدادى و برخى ملوك هند بوده كه در پيش بدان اشاره كرديم و فرموده او در خبر معلّى هم بدان اشاره دارد كه فرموده «اينها روزهاى ديرينى هستند از ماههاى ديرين كه هر
ماهى 30 روز بوده بىكم و بيش، و مؤيّد آنست اخبار بسيارى كه دلالت دارند سال 360 روز است و آغاز فروردين بدين حساب نوروز است.
و بر آن اعتراض مىشود كه حواله نوروز و سال بر قرارداد متروكى كه نه معين است و نه آغاز ماهش معلوم است از قانونگذار دور است.
دوم: بر پايه نوروز فرس قديم باشد كه بيانش گذشت و اين قوى است ولى بنيادگذارى يك امر شرعى بر وضعى تغيير پذير كه در هر زمانى بدنبال فرمان يك پادشاه جور است و دچار غفلت و ناتوانى از انجام كبيسه چنانچه در دوران يزدجرد رخ داد بسيار دور است از باور بعلاوه ظاهر اينست كه فضيلت اين روز يا براى امور مقارن آنست و احوال واقع در آن كه بسيارى از آنها پيش از زمان يزدجرد بوده و بر پايه كبيسه بوده و پس از آن سقوط كرده، يا براى برخى اوضاع فلكيه يا زمينى است مانند ورود خورشيد در برجى و دخول برجى از بروج يا درجهاى از آن يا پديد شدن گل و روئيدن گياه و درخت و جز آن و هيچ كدام از آنها وابسته به نوروز باين معنى نيستند كه در فصول جابجا مىشود و با اين باز هم از نظر دليل اقوى از همه است.
سوم: بر پايه نوروز قديم بر اساس كبيسه در 120 سال چنانچه دانستى چون در فرس همان نوروز اصيل بوده، و رها كردن كبيسه براى مشوّش شدن وضع و ناتوانى از ضبط قواعد رخ داده، و باز هم اعتراض گذشته مىآيد كه يك تكليف عام مشترك ميان عوام و خواصّ نمىتواند مبنى بر يك امر مشكل باشد كه جز يك استاد يگانه در نجوم و هيئت از آن خبر ندارد، بلكه براى هيچ كس شناخت حقيقت آن ميسّر نيست جز آنكه گفته شود قاعده آن را امام بمعلّى آموخته و او روايت نكرده يا مردم از او روايت نكردهاند و آن هم بعيد است.
چهارم: اينكه مراد همان نوروزيست كه اكنون ميان منجمان معروف است كه دخول خورشيد ببرج حمل است براى آنكه امام7ميدانسته قانون فرس قديم همين بوده، و آن را وانهادند و بدنبال كبيسه 120 ساله رفتند براى آسان شدن كارشان