فرشتهها مجردند بدين آيه دليل آورده يا مقصود از آنچه در آسمانها است و در زمين از فرشتهها چون حافظان و جز آنها، و ما كه در غير عقلاء اطلاق شود و بر عقلاء هم شده جون هر دو تيره با هم جمعند و اين بهتر است از آوردن لفظ «من».
«و آنان سرباز نزنند» از پرستش او «ميترسند از پروردگار خود از بالاى خود» كه مبادا عذابى بر سرشان آيد، يا اينكه بر آنها قهر نمايد، و قول خدا است كه «و او است قهركننده بر بندههايش» 19- الانعام، براى آنكه هر كه از خدا ترسد سرپيچى از عبادتش نكند «و انجام دهند هر چه فرمان دارند» از طاعت و تدبير، و اين است كه فرشتهها مكلفند و ميان بيم و رجاءاند (ج 1 ص 668 تفسير بيضاوى).
و در باره قول خدا «و فرو نشويم جز بفرمان پروردگارت» در (ج 2 ص 42) گفته: اين حكايت از گفتار جبرئيل است كه در وقتى از رسول خدا6از اصحاب كهف و ذى القرنين و روح پرسيدند دير آمد و او ندانست چه پاسخ دهد، و اميد داشت باو وحى شود و 15 روز تا 40 روز دير آمد و مشركان گفتند: پروردگارش با او وداع كرد و او را ناخوش داشت و سپس بيان آنها فرود آمد، و مقصود اينست كه ما گاه گاه بفرمان خدا فرو شويم نه بدلخواه.
«و از او است آنچه در پيش و در پس ما است و آنچه ميان آنها است» از اماكن و اوقات، نه از جايى بجائى و نه درگاهى و گاهى فرو نشويم جز بفرمان و خواست او «و نيست پروردگارت تارك تو» و فرو نيامدن ما براى نبودن فرمان او بود نه براى اينكه وانهادهات چنانچه كفار پندارند، و حكمتى در آن بوده «نه خسته شوند و نه واگيرند».
«و گفتند خدا فرزند گرفته» در باره خزاعه فرو شد كه فرشتهها را دختران خدا دانستند و او را از آن تبرئه كرد كه فرمود «منزه است او» «بلكه آنان بندههائى ارجمندند» نه فرزندان او «كه از او پيشى نگيرند در گفتار» مانند بندهها «و بفرمان او كار كنند» و كارى بيفرمانش نكنند «ميداند هر چه برابر آنها و در
پس آنها است» هيچ چيز بر او نهان نيست از آنچه پيش داشتند يا پس گذاشتند، و براى همين است كه كاملا خود را بپايند.
«از ترسش در هراسند» و ميلرزند از عظمت و هيبت او و اصل خشيه ترس با تعظيم است و از اين رو مخصوص علماء است، و اشفاق نگرانيست «و هر كدام گويند» چه فرشته باشد و يا جز او كه من معبودم سزاش دوزخ است «چنين سزا دهيم ستمكاران را» از ستم و شرك و دعوى خدائى، و اين منافات با عصمت فرشتهها ندارد، زيرا فرض وجود منافات با امتناع وقوع ندارد چنانچه خدا فرموده «اگر مشرك شوى البته عملت را حبط كنيم، 65- الزمر».
5- «بر آن» يعنى دوزخ «فرشتهها گماشتهاند» كه كارش را تصدى دارند و آنها زبانيهاند «غِلاظٌ شِدادٌ» سخت گفتار و سخت كردار يا سخت خلقت و سخت خلق و نيرومند بر هر كار دشوار «نافرمانى خدا نكنند» در گذشته و بكنند هر چه فرمايد» در آينده و فرمان را بپذيرند و انجام دهند.
طبرسى- ره- در (ج 10 ص 318) مجمع گفته: اين آيه دليل است كه فرشتههاى گماشته بر دوزخ معصومند از گناه و نافرمانى خدا نكنند، جبائى گفته:
همانا مقصود اينست كه نافرمانى او نكنند و هر چه در دنيا بآنها فرمان دهد انجام دهند، زيرا آخرت تكليف ندارد و همانا سراى سزا است [براى مؤمنان] و خدا ثواب آنها را عذاب كردن دوزخيان مقرر داشته كه از آن شادند و كامياب، چنانچه شادى مؤمنان و لذت آنها را در بهشت مقرر كرده (پايان).
من گويم: معلوم نيست آخرت سراى سزا باشد براى فرشتهها آنچه معلوم است سراى آدميانست و منافات ندارد كه فرشتهها در آن مكلّف باشند، و بسا كه سزاى آنها بهمراه كردار آنها است كه از آن لذّت برند و درجه صورى و معنوى يابند، بلكه خود خدمت آنها سزاى آنها است چنانچه وارد است كه خوراكشان تسبيح است و نوشابهشان تقديس.
و شيخ مفيد- ره- در مقالات گفته: گويم: فرشتهها مكلّفند و نويد و تهديد
دارند خدا تبارك و تعالى فرموده «و هر كدام گويند من معبودم سزايش دوزخ است كه باو دهيم و چنين سزا دهيم ستمكاران را» و گويم: آنها بركنارند از آنچه كيفر دوزخ دارد، و اين قول جمهور اماميه و همه معتزله و اكثر مرجئه و جمعى از اصحاب حديث است، و گروهى از اماميه تكليف فرشتهها را منكرند و پندارند بهر كارى واداشتهاند و جمعى از اصحاب حديث با آنها موافقند.
[روايات]
1- در علل (ج 2 ص 175): بسندش از محمّد بن جعفر اسدى كوفى كه سهيل و زهره دو جانورند در درياى محيط بجهان كه كشتى بدان نرسد، و دسترسى بدان نيست، و آنها در اصناف مسخشدهها نام برده شدند، و غلط گفته كسى كه آنها را دو ستاره دانسته (آن دو ستاره كه معروفند به سهيل و زهره، و هاروت و ماروت دو روحانى فرشتهنما بودند و در زمينه اين بودند كه فرشته شوند و در حدّ فرشته نبودند، و محنت و ابتلاء را برگزيدند و كارشان بآنجا رسيد كه رسيد (در پاورقى از مصدر روايت نقل شده) و اگر دو فرشته بودند معصوم بودند و گناه نميكردند.
و خدا آنها را در قرآن دو ملك گفته يعنى آماده بودند كه فرشته شوند، چنانچه خدا عزّ و جلّ به پيغمبرش فرموده «راستى تو مردهاى و آنها هم مردهاند 31- الزمر» يعنى مرده ميشوى و مرده ميشوند.
من گويم: «در زمينه اين بودند كه فرشته شوند» اگر اسدى از خود گفته مورد اعتراض است زيرا فرشته شدن امرى نيست كه عارض ذاتى شود بلكه از حقائق ذاتيه است مانند انسانيّت و حيوانيّت مگر مقصود اين باشد كه فرشته نبودند و فرشته نما بودند و ميشد با فرشتهها در آميزند مانند شيطان.
2- در تفسير على بن ابراهيم: بسندش از محمّد بن قيس كه در مكه بوديم و عطا از امام پنجم از هاروت و ماروت پرسيد و او فرمود: فرشتهها در هر روز و شب از آسمان بزمين فرو شوند، و كردار ساكنان زمين را از آدمى و پرى نگهبانى كنند و بنويسند و بآسمان برند، فرمود: اهل آسمان از گناهان اهل زمين شيون كردند
و با هم در اين باره گفتگو كردند و سخن چينى نمودند از آنچه ميشنيدند و ميديدند از دروغ و از جرأت آنها بر خدا و خدا را منزه ميدانستند از آنچه خلقش بدو بستند و او را بدان وصف كنند.
گروهى از فرشتهها گفتند پروردگارا خشم نكنى از آنچه خلقت در زمين كنند و از دروغ وصف كردن آنها تو را و آنچه بناروا گويند، و گناه ورزند، با اينكه آنها را نهى كردى، بردبارى كنى با آنكه آنها در قبضه قدرت تواند و آسايش از تو دارند.
امام فرمود خدا خواست بفرشتهها قدرت و نفوذ فرمان خود را در همه خلقش بنمايد، و بفرشتهها بفهماند كه چه منتى بر آنها دارد از اينكه آنچه با خلقش كرده از آنها برگردانده و چه آمادگى بآنها ارزانى داشته از طبع اطاعت و عصمت آنها از گناهان، فرمود: خدا بفرشتهها وحى كرد كه از ميان خود دو فرشته انتخاب كنيد، تا بزمين فرستم و بآنها منش خوردن و نوشيدن و شهوت و حرص و آرزو كه خوى آدميانست بدهم و آنها را در فرمانبرى خود بيازمايم.
فرمود: دو فرشته بنام هاروت و ماروت كه بيش از ديگران از آدميان نكوهش ميكردند و براى خدا خشم داشتند بر انسان انتخاب كردند، و خدا بآنها سفارش كرد كه بشما خوى خوردن و نوشيدن و شهوت و حرص و آرزو دادم و خود را بپائيد كه بت نپرستيد و آدم بىتقصير مكشيد و زنا نكنيد و مى ننوشيد.
فرمود: سپس آسمانها را برگرفت و گشود تا قدرت خود را بآنها نمايد، و آنها را بصورت آدمى و جامه آن بزمين فرو فرستاد در گوشه بابل فرو شدند و يك ساختمان مجلل كنگرهدارى بنظر آنها جلوه كرد و بسوى آن رفتند و ناگاه در آن زنى نيكو، زيبا خوشبو، آرايش كرده آنها را پيشواز كرد، و چون او را ديدند و با او سخن گفتند و باو خيره شدند سخت دل آنها را بغريزه شهوتى كه داشتند ربود و عاشق او شدند و از او كام خواستند.
گفت من كيشى دارم و جز با هم كيش خود هم بستر نشوم مگر اينكه شما هم
بكيش من در آئيد، گفتند: دين تو چيست؟ گفت من يك بت دارم هر كه آن را پرستد و باو سجده كند از من كام تواند برد گفتند معبود تو كدام است؟ گفت: اين بت، فرمود: بهم نگاه كردند و گفتند: اين دو كار است كه خدا ما را از آن نهى كرده، بتپرستى و زنا، چون سجده و پرستش اين بت شرك بخدا است، و بت پرستيم تا بزنا برسيم.
فرمود: با خود مشورت كردند، و شهوت بر آنها غلبه كرد و از آن پذيرفتند و او گفت: اين مى است بنوشيد كه شما را آماده كار كند، باز هم با هم شور كردند كه اين سه كار كه خدا ما را از آن نهى كرده، شرك، زنا و ميخوارى، بتپرستى و ميخوارى براى زنا است، با هم شور كردند و گفتند اى زن تو چه بلائى خواهشت را پذيرفتيم، گفت بسيار خوب از اين مى بنوشيد، و اين بت را بپرستيد و بر او سجده كنيد و اين كارها را نمودند.
و چون از او كام خواستند و او هم آماده شد و آنها آماده شدند يك گدا بر آنها درآمد و درخواست چيزى كرد، و از ديدن او ترسيدند و وى بآنها گفت شما دو مرد ترسوئيد و با اين زن عطر زده و زيبا خلوت كرديد، شما دو مرد بد هستيد و از بر آنها بيرون رفت.
آن زن گفت بمعبودم قسم دست شما بمن نرسد با اطلاع اين مرد بحال شما و سخنان شما و جاى شما، او الان ميرود و بديگران ميگويد، زود برويد او را بكشيد تا شما و مرا رسوا نكرده و آنگه كار خود را انجام دهيد با دل آرام و آسوده.
فرمود: برخاستند و آن مرد را گرفتند و كشتند و نزد او برگشتند و او را نديدند، و پشيمان شدند و پرهاشان ريخت و سربزير شدند.
فرمود: خدا بآنها وحى كرد، من شما را يك ساعت بزمين فرستادم و از چهار گناه نهى كردم بخصوص و شما مرا منظور نداشتيد و از من شرم نكرديد و شما از همه بيشتر بر اهل زمين عيب ميكرديد و از افسوس و خشم من بر آنها دم ميزديد
چون شما را معصوم ساخته و از گناه بدور داشتم، چگونه خواهيد من شما را كيفر دهم، يا عذاب دنيا را بخواهيد يا آخرت.
يكى بديگرى گفت اكنون كه باين دنيا آمديم از دلخواههاى آن بهره بريم تا روزى كه بعذاب آخرت رسيم، ديگرى گفت: عذاب دنيا اندازه دارد و تمامشدنيست و عذاب آخرت پيوسته و بىنهايت است و نبايد عذاب آخرت را بر عذاب دنيا برگزينيم كه تمامشدنيست، فرمود: عذاب دنيا را اختيار كردند، در زمين بابل بمردم جادو ياد ميدادند، و چون ياد دادند از زمين بهوا برآمدند و آنها وارو در هوا آويزانند تا روز قيامت.
عياشى: از محمّد بن قيس آن را آورده.
گويم: ممكن است اين خبر حمل بر تقيه شود، چون پرسشكننده از علماى عامّه است.
3- در عيون: (ج 1 ص 266) و در تفسير امام: بسندى از امام صادق7در تفسير قول خدا عزّ و جلّ «و پيرو شدند آنچه را ميخواندند ديوها بر ملك سليمان» فرمود: پيرو شدند آنچه را ميخواندند ديوان كافر از جادو و نيرنجات بر ملك سليمان آنان كه پنداشتند سليمان بدان پادشاه شد، و ما هم اكنون بوسيله آن عجائب پديدار كنيم تا مردم فرمانبر، شوند [و بىنياز شويم از فرمانبرى علي].
و گفتند سليمان كافر و جادوگر استادى بود و بجادوگرى چنان پادشاهى بدست آورد و چنان نيروئى يافت، و خدا عزّ و جلّ رد كرد آنها را و فرمود سليمان كافر نبود و جادو نكرد ولى ديوها كافر شدند و جادو بمردم ياد دادند و آن را بسليمان بستند و بدان چه نازل شد بدو فرشته در بابل هاروت و ماروت.
پس از نوح جادوگر بسيار شد و خدا عزّ و جلّ دو فرشته فرستاد به پيغمبر آن زمان كه وسيله جادو را بيان كنند و وسيله دفع آن را بمردم بياموزند تا جادو را از خود دفع كنند و آن پيغمبر آن را از دو فرشته گرفت و بمردم رساند بفرمان خدا
عزّ و جلّ و بآنها فرمود جادو را بفهمند و باطلش كنند و از جادو كردن مردم غدقن كرد، چنانچه زهر را ياد دهند و ترياق را و بشاگرد گويند اين زهر است و اين ترياق و مبادا با زهر كسى را بكشى.
سپس خدا عزّ و جلّ فرمود: «و بكسى ياد ندادند تا گفتند ما فتنهايم مبادا كافر شوى» يعنى بامر پيغمبر آن دو فرشته خود را بمردم نمودند بصورت آدمى و آنها را ياد دادند و خدا فرمود «بكسى ياد ندادند جادو و ابطالش را جز اينكه ميگفتند بشاگرد «همانا ما فتنهايم» يعنى آزمايش بندههائيم تا خدا را فرمان برند و بآنچه ياد گيرند جادوى جادوگر را باطل كنند و خود جادو نكنند، و كافر مشو با بكار بردن جادو و زيان زدن بمردم و دعوت مردم باينكه بتو معتقد شوند كه جان دهى و جان بگيرى و بر آنچه خدا عزّ و جلّ توانا است توانائى، كه اين كفر است.
خدا عزّ و جلّ فرمود طالبان جادو از آنها كه ديوان بر ملك سليمان نوشته بودند از نيرنجات ياد ميگرفتند و آنچه را كه بر دو فرشته نازل شد ببابل هاروت و ماروت و از هر صنف مىآموختند وسيله جدا كردن مرد را از همسرش، اين آنچه براى زيان رساندن بمردم ياد ميگرفتند، از دو بهمزدن و نيرنگ و سخن چينى و وانمودن اينكه طلسم را در كجا زير خاك كرده تا مرد عاشق زن شود و يا بعكس يا اينكه از هم جدا شوند.
سپس خدا عزّ و جلّ فرمود «و نبودند زيان رسان بكسى جز بفرمان خدا» يعنى شاگردان بكسى زيان رسان نبودند، جز باينكه خدا آنها را وانهد و بداند زيرا اگر خدا ميخواست آنها را بزور باز ميداشت.
سپس فرمود: «و ياد ميگرفتند آنچه زيانشان ميزد و سودشان نداشت» چون بقصد زيان زدن ياد ميگرفتند و جادوگرى و آن زيان بدين آنها بود و سودى نميبردند بلكه از دين خدا بوسيله آن بيرون ميشدند و البته اين شاگردان كه آنچه را با دين خود عوض كردند در آخرت بهرهاى از بهشت ندارند، سپس خدا عزّ و
جلّ فرمود «چه بد بود بهائى كه خود را بدان فروختند و گرو نمودند بعذاب «اگر ميفهميدند» كه آخرت را بدنيا فروختند و بهره بهشت خود را از دست دادند، زيرا يادگيران جادو هم آنانند كه عقيده دارند نه پيغمبرى هست، و نه خدائى، نه قيامتى نه زندهشدنى.
فرمود «و البته دانستند كه كسى كه آن را بخرد در آخرت بهره ندارد» چون عقيده بآخرت ندارند، زيرا معتقدند كه آخرتى نيست و پس از دنيا براى آنها بهرهاى وجود ندارد، و اگر هم آخرتى باشد با كفر آنها بهرهاى از آن ندارند، سپس فرمود «چه بد است آنچه خود را بدان فروختند» كه آخرت را بدنيا فروختند و خود را گرو كردند بعذاب ابد «كاش ميدانستند» با خود چه كردند، ولى چون كافرند آن را ندانند، زيرا در حجج خدا انديشه نكردند تا عذاب خود را بفهمند و بدانند كه منكر حق شدند.
يوسف بن محمّد بن زياد و على بن محمّد بن سيّار از دو پدرشان گفتهاند كه آنان گفتند ما بامام حسن پدر امام قائم7گفتيم: گروهى نزد ما هستند كه پندارند هاروت و ماروت دو فرشته بودند كه چون گناه آدميزادهها فزون شد خدا آنان را با يك سوّمى بدنيا فرستاد و زهره آنها را فريفت و آنها دنبال زنا رفتند و مى نوشيدند و آدم كشتند و خدا تبارك و تعالى آنها را در بابل عذاب كرد و جادوگران از آنها جادو مىآموختند و خدا آن زن را بصورت اين اخترى درآورد كه زهره است.
امام فرمود: بخدا پناه از اين گفتار، البته فرشتهها معصومند و محفوظ از كفر و گناه بلطف خدا، خدا عزّ و جلّ فرموده «گناه نكنيد در آنچه بدانها فرمايد و انجام دهند فرمان را» و فرموده «از او است هر چه در آسمانها و زمين است و هر كه نزد او است» يعنى از فرشتهها «سر برنتابند از عبادتش و مانده نشوند تسبيح گويند در شب و روز و وانگيرند» و باز در باره فرشتهها فرموده «بلكه بندههائى ارجمندند و باو پيشى نگيرند در گفتار و بفرمان او كار كنند، ميداند آنچه در پيش آنها است و آنچه در پس آنها و ميانجى نشوند مگر براى كسى كه