7از چند راه است:
1- خوردن تربت براى شفا جائز است و اگر چه بقول طبيب نباشد و اگر چه از آن منع كند ولى خوردن گل ارمنى جائز نيست مگر بتجويز پزشك.
2- در تربت بيش از يك نخود جائز نيست ولى در گل ارمنى باندازه رفع نياز جائز است گر چه بيشتر باشد.
3- تربت محترم است و نبايد آلوده بنجاست گردد و گل ارمنى چنين نيست.
29- المتهجد: مستحب است روزه اين ده روز و روزه دهم عاشورا تا پس از عصر چيزى نخورد و ننوشد سپس اندكى تربت تناول كند.
30- در اقبال: بسندى تا محمّد بن سليمان نوفلى كه بابى الحسن7گفتم: كه من روز عيد فطر با گل و خرما افطار كنم، فرمود: بركت و سنت را با هم جمع كردى، سيد- ره- گفته: مقصود تربت مقدسه على صاحبها السلام است (281).
31- دعائم الاسلام: از رسول خدا6است كه از خوردن گل نهى كرد و فرمود: خدا عزّ و جلّ آدم را از طين آفريده و خوردنش را بر نژادش حرام كرد، هر كه گل خورد بمرگ خود كمك كرده، هر كه آن را خورد و بميرد من بر او نماز نخوانم.
32- جعفر بن محمّد7فرمود: خوردن گل مايه نفاق و بد دلى است.
باب سى و چهارم در معادن و احوال جمادات و طبايع و تأثيرات آنها و انقلابات جواهر و برخى نوادر
آيات قرآن مجيد:
- الحجر (19) و رويانديم در آن از هر چيز سنجيده 2- النحل (48- 49) آيا ننگرند بدان چه خدا از هر چيزى آفريده بر ميگردد سايهاش از راست و چپ منقاد براى خدا و آنها زبونند براى خدا سجده كند آنچه در آسمانها و در زمين است از جانور و فرشتهها و آنان سر بزرگى ندارند.
3- اسرى (44) تسبيح گويند برايش هفت آسمان و زمين و هر كه در آنها است و چيزى نيست جز تسبيح گويد بسپاسش ولى نفهميد تسبيح آنها را راستى كه او بردبار و پر آمرزنده است.
4- الأنبياء (69) گفتيم اى آتش سرود و سلامت باش بر ابراهيم 79 و مسخر كرديم با داود كوهها را تا تسبيح كنند و پرندهها و بوديم كارفرما* آموختيمش صنعت زره سازى براى شما تا شما را در نبردتان نگهدارى كنند آيا شما شكرگزاريد* براى سليمان بود باد تند روان ميشد بفرمانش تا زمينى كه مبارك كرديم در آن.
5- الحجّ (18) آيا ننگرى كه براى خدا سجده آرد هر كه در آسمانها و هر كه در زمين است و خورشيد و ماه و اختران و كوهها و درخت و جانوران و بسيارى از مردم و بسيارى را عذاب بايست است.
6- سبا (10- 12) و البته داديم بداود فضلى اى كوهها باز گرديد بهمراهش و پرندهها و نرم كرديم برايش آهن را- تا قول خدا- و روان كرديم برايش چشمه قطر را، مس زرد معدنى 7- فاطر (41) راستى خدا نگهدارد آسمانها و زمين را كه از جا بدر روند
و اگر بدر روند كسى پس از وى آنها را نگه ندارد راستى كه او بردبار و آمرزنده است.
8- ص (18) البته ما مسخر كرديم با او كوهها را تا تسبيح گويند شام و بام 36 مسخر كرديم برايش باد را روان ميشد بفرمانش آرام هر جا ميرسيد.
9- الحديد (25) و فرو آورديم آهن را كه در آن برندگى سخت است و سودها براى مردم و تا بداند خداوند چه كس يارى كند او را و رسولانش را بنا ديده راستى خدا توانا و عزيز است.
تفسير
: «آيا ننگرند بدان چه خدا آفريده» گفتهاند: يعنى البته مانند اين آفريدهها را ديدند پس چرا نينديشند تا كمال قدرت و قهر خدا بر آنها آشكار شود و از او بترسند «برميگردد سايهاش» يعنى آفريدههاى سايهدار كه سايه آنها در سمت راست و چپ ميگردد و باز ميگردد و همه منقاد و زبونند براى خدا كه سايه آنها با گردش خورشيد روى زمين چسبيده و ميگردد بهر سو، و گفتهاند مقصود از يمين و شمائل سمت راست فلك است كه در سوى شرق است براى اينكه اختر از آن بر آيد و بالا گيرد و شمالش جانب غربي آنست كه برابر او است، زيرا سايهها در آغاز روز از مشرق شروع شوند بسمت مغرب زمين و هنگام ظهر رو بمشرق گرايند چنانچه بيضاوى و جز او گفتند:
و برخى گفتند: حسن ميگفت سايهات براى پروردگارت سجده كند و تو سجده نكنى برايش چه بد ميكنى، از مجاهد است كه سايه كافر نماز گزارد و خود او نماز نگزارد، و گفتهاند: سايه هر چيز براى خدا سجده كند خواه خود او سجده كند يا نكند.
طبرسى- ره- گفته: گفته شده مقصود از ظل خود شخصى است بعينه (و شعرى از عرب گواه آورد) و مراد به سايهها اجسام سايه دارند كه همه در برابر قدرت و خواست خدا زبون و خوارند و دلالت بر نياز خود بصانع و مدبر دارند كه اگر يك چشم بهمزدن نباشد همه نابود شوند و اين خود در حكم سجده بنده زبون و خوار است- پايان- بيضاوى پس از تفسير آن بدان چه گذشت گفته در تاويل آن «بدان چه خدا از هر
چه آفريده» مقصود بدان عالم اجسام است زيرا ارواح از لاشىء آفريده شدند «باز ميگردد سايههايش» زيرا اجسام سايه ارواحند و گاهى با كردار سعادتمندان باصحاب يمين ميل كنند و گاهى بكردار اشقياء باصحاب شمال گرايند و منقاد فرمان خدايند و مسخر براى آنچه هدف آفرينش آنها است ...- پايان- من گويم: بسا كه مقصود از طلال او وجود مثالى او است بنا بر وجود عالم مثال چنانچه تحقيق آن گذشت يا مقصود روح او است چنانچه در اخبار بسيارى از عالم ارواح بعالم ظلال تعبير شده و مراد از باز گردى آن ميل بسعادت و مانندى باصحاب يمين و يا رو كردن باصحاب شمال بر خلاف آن و اين سخنى است بر سبيل احتمال در برابر آنچه گفتند و خدا ميداند تفسير كلامش را و حجج گرامى او7.
«وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ» رازى در (ج 2 ص 43) تفسيرش گفته: سجود دو نوع دارد سجود عبادت چون سجود مسلمانان براى خدا تعالى و سجود انقياد و زبونى و برگشت آن باينست كه ممكن الوجودند و نياز بواجب دارند چون اين را دانستى گوئيم برخى مردم گويند مقصود از سجود در اين آيه معنى دوم است كه تواضع و انقياد و زبونى امكانيست و دليلش اينست كه شايسته به جانور جز سجود باين معنا نيست.
و برخى گويند معنى سجود در اينجا معنى اول است چون سزاوار فرشته همانست براى اينكه سجده بمعنى دوم در همه موجودات از جانور و گياه و جماد حاصل است، و برخى گفتهاند سجود مشترك ميان دو معنا است و حمل آن بهر دو معنا رواست و در دابه بمعنى تواضع است و در فرشتهها بمعنى سجود مسلمانان براى خدا تعالى و اين قول ضعيف است چون ثابت شده كه استعمال لفظ مشترك در همه معانى آن با هم جائز نيست قول او «مِنْ دابَّةٍ» اخفش گفته مقصود چهارپايانست و ابن عباس گفته: هر آنچه بر زمين جنبد، و ذكر خصوص دواب و ملائكه چند وجه دارد.
1- چون خدا در آيه ظلال بيان كرد كه همه جمادات منقاد خدا تعالى هستند كه پستتر آنها دواب است و اشرف آنها فرشتهها و در اين آيه بيان كرد كه همه جانوران منقاد خدا تعالايند دليل باشد كه سراسر منقاد و زبون خدا تعالى باشند.
2- دابه از دبيب باز گرفته شده كه جنبش جسمانى است و شامل هر جانور جنبنده است و فرشتهها را جدا كرد از دابه تا بدانيم كه آنها جنبنده نيستند بلكه ارواح مجردند و ممكن است بر آن اعتراض شود كه پرنده با بال جز دابه است بدليل قول خدا تعالى «و نيست هيچ جنبنده در زمين و نه پرنده بدو بالش «31 الانعام- پايان-[1]من گويم: تخصيص بعد از عموم نيز شايع است چون عطف جبرئيل بر ملائكه چنانچه بيضاوى گفته، و اينكه گفته استعمال لفظ مشترك در دو معنا جائز نيست اگر پذيرفته شود براى حمل سجده بر عموم بدان نيازى نيست بلكه اگر سجده بمعنى انقياد و تواضع باشد شامل انقياد تكوينى و انقياد تكليفى بمعنى سجده نماز هر دو مىشود چنانچه بيضاوى گفته، و برخى گفتند آيه دلالت دارد كه سراسر جهان در مقام شهود و عبادتند جز آفريدههاى انديشمند كه همان نفوس ناطقه انسان و جانورانند كه از نظر شخصيت مكلف به عبادتند و بايد باراده خود آن را انجام دهند نه از نظر هيكل خود كه آن هم بطبع مانند سائر اجزاء جهان در تسبيح و سجده او است و همه اندام تن تسبيح گويند براى او، ندانى كه روز قيامت همه اعضاء آنها از پوست و دست و پا و زبان و گوش و ديده و همه قوى گواه بر شخص شوندفَالْحُكْمُ لِلَّهِ الْعَلِيِّ الْكَبِيرِپايان.
من گويم: ارواح و نفوس نيز دو جهت دارند و از جهتى مسخر و منقاد خدايند در هر چه از آنها خواهد و از جهت ديگر نافرمان و مخالف پروردگار توانند بود بلكه از اين جهت منقاد اويند كه بدانها قدرت و خواست داده و دلالت دارند بر وجود صانع خود كه آنها را قادر و مختار آفريده و از اين رو هم تسبيح گوى پروردگار خويشند و بزبان حال امكان و حدوث خود گويند ما را پروردگاريست كه بحكمت و عنايت ازليش با اراده و مختار آفريده چنانچه يك عارف بپارسى گفته «عين انكار منكر
[1]ممكن است رد اين اعتراض باينكه چون در اين آيه قيد في الارض براى دابه آمده از پرنده جدا شده ولى دواب بطور مطلق پرنده را هم شامل است( شرح مترجم)
اقرار است».
سخن در اينجا باريك است و بيشتر آن در زبان خامه نگنجد، و دركش بر افهام دشوار است، و ببرخى از آن در شرح كتاب توحيد كافى در ضمن توضيح اخبار اراده خدا و معانيش اشارت كردم.
«تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ» نيشابورى گفته: خردمندان گويند: تسبيح زنده مكلف يك بار بزبان و گفتن سبحان اللَّه است و بار ديگر بدلالت حال او بوجود صانع حكيم و تسبيح جز او تنها بوجه دوم است، در اصول ثابت شده كه لفظ مشترك در يك استعمال دو معنا ندهد و تسبيح در اينجا بمعنى دوم است تا شامل همه باشد، اينست عقيده محققان، و اعتراض شده كه اگر تسبيح بدين معنا باشد نميگفت «ولى شما تسبيح آنها را نفهميد» زيرا تسبيح باين معنا مفهوم و معلوم است.
و جواب دادهاند كه دلالت هر چيز بوجود صانع بطور اجمال معلوم است نه بطور تفضيل زيرا چون تو يك سيب را برگيرى ميدانى از اجزاء لا يتجزّى تركيب شده ولى شماره اين اجزاء و وصف و طبع و مزه و رنگ و حيّز و جز آنش غير از خدا نميداند، و نيز خطاب با بتپرستها است كه با اقرار بخالق براى او شريك آوردند و قدرت او را به بعث و بازگرداندن مردهها منكر شدند و در معجزههاى پيغمبر انديشه نكردند و گويا تسبيح موجودات را نفهميدند و از آن نتيجه درست بدست نياوردند، و از اين رو آيه را با جملهإِنَّهُ كانَ حَلِيماً غَفُوراًختم كرده چون كه در كيفر غفلت و بدبينى آنها شتاب نكرده.
و برخى سطحىنظران گفتهاند جز حى مكلف هم با زبان تسبيح خدا گويد، بزبانى كه هر كدام دارند و ما آن را نميدانيم، و پنداشته حيوانى را كه سر برند تسبيح نگفته و برگى كه بشكند تسبيح نگفته و بدان اعتراض شده كه جماد هم تسبيح گويد و چرا ذبح حيوان يا شكستن شاخه مانع از تسبيح او شود.
و ممكن است جواب داد كه تسبيح هر چيزى منوط بتركيب خاص وجود او است و چون آن تركيب بهم خورد آن تسبيح مخصوص را ندارد، و در تأويل آن گفته: هر ذره
از موجودات ملكوتى دارد بدليل قول خدافَسُبْحانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ83 يس و ملكوت باطن بود است و آن وجود اخروى است كه همه زنده است و بيجان نيست كه خدا فرموده است «و راستي خانه آخرت همان زندگى است، () 64- العنكبوت».
پس هر ذره را زبانيست ملكوتى كه به تسبيح و حمد گويا است و باين زبان ريگ بر كف پيغمبر6سخن گفت و در قيامت زمين بدان سخن گويد «امروز گزارش دهد اخبار خود را» 4- الزلزال- و بهمانست كه اعضاء سخن گويند «بزبان آورد ما را آنكه هر چيز را بزبان آورده، 21- فصّلت» و بدان زبان آسمانها و زمين «گفتند آمديم فرمانبر» «راستى كه او بردبار است» در ازل كسى كه هستى بخشد بدان كه باو كافر گردد و او را منكر شود «و پر آمرزنده است» كسى را كه باو باز گردد از كفرش.
«قُلْنا يا نارُ كُونِي بَرْداً» طبرسى در (ج 7 ص 54 مجمع) گفته: اين مثل است زيرا آتش بيجانست و خطاب را نشايد و مقصود اينست كه آتش را بر او سرد كرديم و سلامت تا آزارش بدو نرسد چنانچه خدا فرموده «باشيد ميمونهاى رانده شده، 65- البقره» و مقصود اينست كه آنها را چنين كرد نه اينكه آنها را بدان فرمان داد و گفتهاند: رواست كه خدا چنين گفته باشد و در آن صلاح و لطفى براى فرشتهها باشد.
و در اينكه آتش سرد و سلامت شد بر ابراهيم چند وجه ذكر شده.
1- خدا بجاى سوزش در آن سردى آورد و او را آزار نكرد.
2- خدا ميان آتش و ابراهيم پردهاى افكند و آتش بوى نرسيد.
3- سوزش آتش بوسيله نيروى بالا رفتن است و خدا آن نيرو را از آن گرفت و خلاصه ميدانيم كه خدا مانع شد از اينكه آتش ابراهيم را بسوزاند و خودش بتفضيل آن داناتر است- پايان- بيضاوى در (ج 2 ص 86) تفسيرش گفته: عجب نباشد كه خدا آتش را بدل بهواى خوب كند جز اينكه خلاف عادتست و بنا بر اين از معجزههاى اوست، و گفتهاند
آتش بطبع خود بود ولى خدا تعالى آزار آن را از وى برداشت مانند سمندر و اينكه فرموده (على ابراهيم) مشعر بآنست- پايان- گويم: بنا بر عقيده اشاعره اشكالى در اين باره نيست زيرا گويند هيچ اثر بخشى جز خدا نيست و عادت او است كه در كنار آتش سوختن آفريند و چون نخواهد نيافريند ولى بنا بر اثر بخشى طبيعت و اينكه سوزش لازمه ذات آتش است اشكال هست و بايد گفت سوزش آتش و سردى برف و كشتن زهر و اثرهاى ديگر مشروطند بپذيرش ماده، و چرا مشروط نباشند بخواست خدا و چون او نخواهد اثر نكنند چنانچه بنده در كار خود مختار است ولى بشرط آنكه خدا خلاف آن را نخواهد و از اين رو و در اخبار آمده كه هيچ پديده در آسمان و زمين نيست جز بفرمان خدا.
«و مسخر كرديم با داود كوهها را تا تسبيح گويند با او و پرنده را» طبرسى- ره- در (ج 7 ص 58 مجمع) گفته: گفتهاند: مقصود اينست كه كوهها را همراه داود روان كرديم در هر جا ميرفت و اين معنى تسبيح آنها است، چون نشانه بزرگى است و دعوت ميكند به تسبيح و تعظيم خدا و تنزيه او از آنچه او را نشايد، و همچنين مسخر كردن پرنده براى داود تسبيح آنها است كه دلالت دارد بر اينكه مسخر كن آنها قادر است و روا نبود بر او آنچه روا باشد بر بندهها و گفتهاند كوهها جواب گوى تسبيح او بودند مانند پرنده كه بام و شام تسبيح ميكردند و اين معجزه او بود- پايان- رازى گفته در (ج 22 ص 200) تفسيرش اصحاب معانى گفتند ممكن است تسبيح كوهها و پرنده از باب همان «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ» باشد و تخصيص داود بدان براى اينست كه او آن را بضرورت ميدانست و مايه فزايش يقين و تعظيم او بود، معتزله گفتند سخن كوه يا كار خود اوست يا كار خدا يكم نشدنى است زيرا بنياد كوه زندگى و نيرو و دانش نپذيرد و آنچه چنين نيست كار سخن از او نشدنى است و دومى هم نشد نيست زيرا در اين صورت سخن گو خدا است نه كوه و گفتند تسبيح از سباحت است بمعنى روان شدن و مقصود اينست كه اى كوهها روانه