بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 146

آتش بطبع خود بود ولى خدا تعالى آزار آن را از وى برداشت مانند سمندر و اينكه فرموده (على ابراهيم) مشعر بآنست- پايان- گويم: بنا بر عقيده اشاعره اشكالى در اين باره نيست زيرا گويند هيچ اثر بخشى جز خدا نيست و عادت او است كه در كنار آتش سوختن آفريند و چون نخواهد نيافريند ولى بنا بر اثر بخشى طبيعت و اينكه سوزش لازمه ذات آتش است اشكال هست و بايد گفت سوزش آتش و سردى برف و كشتن زهر و اثرهاى ديگر مشروطند بپذيرش ماده، و چرا مشروط نباشند بخواست خدا و چون او نخواهد اثر نكنند چنانچه بنده در كار خود مختار است ولى بشرط آنكه خدا خلاف آن را نخواهد و از اين رو و در اخبار آمده كه هيچ پديده در آسمان و زمين نيست جز بفرمان خدا.

«و مسخر كرديم با داود كوهها را تا تسبيح گويند با او و پرنده را» طبرسى- ره- در (ج 7 ص 58 مجمع) گفته: گفته‌اند: مقصود اينست كه كوهها را همراه داود روان كرديم در هر جا ميرفت و اين معنى تسبيح آنها است، چون نشانه بزرگى است و دعوت ميكند به تسبيح و تعظيم خدا و تنزيه او از آنچه او را نشايد، و همچنين مسخر كردن پرنده براى داود تسبيح آنها است كه دلالت دارد بر اينكه مسخر كن آنها قادر است و روا نبود بر او آنچه روا باشد بر بنده‌ها و گفته‌اند كوهها جواب گوى تسبيح او بودند مانند پرنده كه بام و شام تسبيح ميكردند و اين معجزه او بود- پايان- رازى گفته در (ج 22 ص 200) تفسيرش اصحاب معانى گفتند ممكن است تسبيح كوهها و پرنده از باب همان «وَ إِنْ مِنْ شَيْ‌ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ‌» باشد و تخصيص داود بدان براى اينست كه او آن را بضرورت ميدانست و مايه فزايش يقين و تعظيم او بود، معتزله گفتند سخن كوه يا كار خود اوست يا كار خدا يكم نشدنى است زيرا بنياد كوه زندگى و نيرو و دانش نپذيرد و آنچه چنين نيست كار سخن از او نشدنى است و دومى هم نشد نيست زيرا در اين صورت سخن گو خدا است نه كوه و گفتند تسبيح از سباحت است بمعنى روان شدن و مقصود اينست كه اى كوهها روانه‌


صفحه 147

شويد با داود.

و پايه اين گفتار بر اينست كه كوه زندگى‌پذير نيست و آن ممنوع است، و بر اينكه سخن كار خدا شود و اين هم ممنوع است، و اما سخن گفتن پرنده مانعى ندارد ولى مورد اتفاق امت اسلام است كه تكليف مخصوص پرى و آدمى و فرشته است و نميشود پرنده داراى خردى شود كه تكليف پذير گردد بلكه چون كودك است كه فرمانش دهند گر چه مكلف نباشد، و معجزه بودن سخن پرنده از اين راه است كه بمقام كودك فرمان پذير رسيده و نيز از نظر دلالت آن بر قدرت خدا و تنزيه خدا از آنچه او را نشايد و گفتار در آن گفتار در باره كوهها است- پايان-وَ عَلَّمْناهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ‌يعنى باو زره ساختن آموختيم، قتاده گفته: نخست كس كه زره ساخت داود بود و پيش از آن تخته آهن بكار ميبردند، و خدا آهن را در دست او چون خمير نرم كرد و او آن را رشته كرد و حلقه نمود و زرهى سبك و نفوذ ناپذير از آن بر آورد ...

أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يَسْجُدُ لَهُ‌بسا كه مقصود از سجود نهايت خضوع و انقياديست كه از چيزى بر آيد، از جماد و جانور زبان بسته نهايت فرمان پذيريست كه در خور آنها است، و همچنين فرشته‌ها و بنده‌هاى خوب، و اما كفار و نابكاران نهايت انقياد را نشان ندادند و خدا آنها را خارج كرد و فرمود:

«و بسيارى مردم» زيرا گرچه از نظر تكون منقادند در اوامر تكليف فرمانبر نيند و سجود يك معناى كلى دارد و استعمال لفظ مشترك در دو معنى نشده چنانچه سابق دانستى.

رازى در (ج 23 ص 20) تفسيرش گفته: رؤيت اينجا بمعنى دانش است و در سجود چند وجه است.

1- زجاج گفته: بهترين وجه در سجود اين امور اينست كه فرمان پذيرند از خدا مانند اينكه فرموده «گفت بآنها و بزمين بيائيد بدلخواه يا ناخواه- الآية- «اينكه بگوئيم باش و ميباشد»


صفحه 148

«راستى از آنها است آنچه فرو نشود از ترس خدا» و «نيست چيزى جز اينكه تسبيح كند بحمد خدا» و «مسخر كرديم با داود كوهها را» و مقصود اينست كه چون اين اجسام پذيراى هر عرضى باشند كه خدا در آنها آفريد اين خود شبيه طاعت و انقياد است.

«و بسيارى از مردم» چند وجه است.

1- سجود بدان معنا كه گفتيم گرچه شامل همه است جز اينكه برخى تمرد نموده و ترك سجود تكليفى كردند و اينان اگر چه بطبع ذاتى خود ساجدند ولى در ظاهر متمرّدند و مؤمن بذات و بظاهر ساجد است و از اين رو بخصوص ذكر شده.

2- «وَ كَثِيرٌ مِنَ النَّاسِ‌» را از عبارت پيش جدا سازيم بيكى از 3 وجه: يكم بتقدير «يَسْجُدُ لَهُ‌» پيش از آن و سجود نخست بمعنى انقياد باشد و دوم بمعنى طاعت و عبادت تا لفظ مشترك براى دو معنا نباشد. دوم مبتداء باشد و خبرش محذوف باشد كه مثاب است بقرينه خبر كثير دوم كه‌حَقَّ عَلَيْهِ الْعَذابُ‌است: سوم كثير دوم بمنزله كثير يكم باشد براى مبالغه و تكثر و خبر هر دو كلمه‌حَقَّ عَلَيْهِ الْعَذابُ‌باشد و كثير مؤمن ذكر نشده باشد.

و كسى كه استعمال مشترك را در دو معنا روا دارد گويد مقصود از سجود زنده‌هاى خردمند همان سجود است و راجع بجمادات انقياد است.

اگر گويند: هر كه در آسمانها و زمين است عام است و مردم هم در آن داخلند، چرا بار ديگر گفت‌وَ كَثِيرٌ مِنَ النَّاسِ‌گوئيم اگر نميگفت توهّم ميشد همه مردم سجده كنند و بيان كرد كه بسيارى بدلخواه سجده كنند و بسيارى هم نكنند.

قول دوم در تفسير سجود، همه جز خدا در ذات خود ممكنند و ممكن موجود نشود جز بعلت واجب الوجود بالذات چنانچه فرمود: «و راستى كه بسوى پروردگار تو


صفحه 149

است سر آغاز، 42- النجم) و چنانچه امكان لازمه ممكن است در حال حدوث و بقاء نياز بواجب هم در هر دو هست و اين نياز ذاتى بسته بماهيت دلالتش بر خضوع و زبونى بيش از نهادن پيشانى است بر زمين، زيرا اين نشانى ساختگى است براى نيازمندى و راست و دروغ دارد اما آن نياز ذاتى تغيير پذير نيست.

پس همه ممكنات بدين معنا براى خدا هميشه در سجده‌اند و خوارند و زبان نياز بآفرينش او دارند و بدين معنا تأويل شده قول خدا «و نيست چيزى جز اينكه تسبيح گويد بحمد او» و اين گفته قفّال است. قول سوّم اينست كه سجود اين اشياء سجود سايه آنها است كه فرموده «باز ميگردد سايه‌هايش- الآية-» اينست قول مجاهد.

«أَوِّبِي مَعَهُ‌- باز گرديد باو» بيضاوى در (ج 2 ص 285) تفسيرش گفته: يعنى باز گرد بهمراه او در تسبيح گفتن بر گناه يا ناليدن، و اين يا بخلق آوازيست چون آواز او يا به وادار كردن او است بتسبيح پس از انديشه در آن، يا مقصود اينست كه با او بگرد هر جا كه گرديد. «و نرم كرديم برايش آهن را» بمانند شمع كه هر گونه خواهد آن را بگرداند بى‌داغ كردن و ابزار «چشمه قطر» مس آب كرده كه از معدنش براى او روان شد و بمانند چشمه از آن جوشيد و براى همين آن را چشمه خوانده و آن در يمن بوده.

«خداست كه نگهدارد آسمانها و زمين را تا از جا در نروند» چون ممكن در بقاء هم نگهبان ميخواهد «و اگر از جا بدر روند كسى پس از وى آنها را نگهدارد راستى كه خدا بردبار و آمرزنده است» كه آنها را نگهداشته و گر نه سزد كه از بد رفتارى بنده‌ها از هم بپاشند.

«در آن بأس شديد است» زيرا ابزار نبرد از آنست «و سودها براى مردم دارد» چون ابزار هر صنعت از آنست «تا بداند خدا كه يارى كند او را و رسولانش را» با بكار زدن اسلحه و جهاد با كفار ...

رازى در (ج 29 ص 342) تفسيرش گفته: در آهن ناهنجارى سختى است‌


صفحه 150

چون ابزار نبرد از آن بر گرفته شوند، و در آن سودهاى كلانست چون صنعت زره‌سازى و بعلاوه مصالح عالم اصلى باشند. و فرعى و اصول آنها چهار است زراعت و بافندگى و ساختمان خانه و سلطنت چون آدمى ناچار است از خوراك و جامه و خانه نشيمن و در طبع خود اجتماعى است و تنها زندگى نتواند و بايد گروهى گرد هم باشند تا هر كدام كارى كنند مخصوص و با هم مبادله كنند و زندگى آنها فراهم شود و براى نظم اجتماع كه خود مزاحمت آرد شخصى بايد كه جلو آنها را از زيان بهم بگيرد و آن سلطانست.

و ثابت شد كه مصلحت جهانى جز باين چهار فراهم نشود و زراعت براى شخم زمين و كندن چاه نياز بآهن دارد و پس از رسيدن دانه‌ها براى درو و پاك كردن هم نياز بآهن دارند، و براى پخت نان هم آتش بايد و آنهم بايد بآتشگيره آهنى باشد كه چخماق است.

و ميوه‌ها را بايد پاك كرد و برش زد تا بتوان خورد و باز هم آهن لازم است و ابزار بافت و دوخت و برش هم آهن ميخواهند و طلا نياز بر آور نيست و اگر در جهان نبود خللى بمصلحت زندگى نميرسيد و اگر آهن نبود مصالح زندگى همه مختل بودند و چون نياز بآهن بيش است خداوندش بآسانى در دست‌رس نهاده و فراوانش كرده و چون نياز بطلا اندك است كميابش ساخته.

و در اينجا است كه اثر جود و رحمت خدا بر بنده‌هايش روشن گردد، زيرا هر چه بدان نياز بيشتر دارند يافتن آن را آسانتر كرده و از اين رو يكى از حكماء گفته نياز برآورترين هر چيز هواء است كه اگر يك لحظه بدل نرسد كشنده باشد و خدا يافت آن را از همه چيز آسانتر ساخته و ابزار دم زدن و مكيدن هوا را آماده نموده تا آنجا كه آدمى پيوسته بطبع خود نفس كشد و رنجى در آن نبرد.

و پس از هوا آبست كه نياز بدان كمتر است و تحصيل آن اندكى از هواء سخت‌تر است و پس از آب خوراك است و چون نياز بخوراك كمتر از آبست تحصيل آن دشوارتر است و خوراكها هم درجاتى دارند و هر درجه كه نياز بدان بيشتر است‌


صفحه 151

يافتش آسانتر است و هر كدام نياز بدان كمتر است يافتش دشوارتر، و چون نياز بجواهر كمتر است بخوبى كميابند و دانستيم هر چه نياز بدان بيشتر است يافتش آسانتر است، و چون نياز ما برحمت خدا از همه چيز بيشتر است اميدواريم كه يافت رحمت خدا آسانتر از همه چيز باشد.

[روايات‌]

1- در علل (ج 2 ص 150): بسندى تا امام ششم7كه: فروتر ديوارها بخدا ناليدند از سنگينى بالاتر آنها خدا عزّ و جلّ بدانها وحى كرد، بر ميدارد برخى از تو برخى را.

در كافى (ج 6 ص 533): بسند عده مانندش را آورده.

در محاسن (623) مانندش را آورده.

بيان: شايد شكايت بزبان نياز و ناچارى است و وحى خطاب تكوينى است چنانچه در قول خدا تعالى «و بشما داده هر چه بشما خواهش آن را كرديد، 35- ابراهيم» يعنى بزبان استعداد و آمادگى خود، يا مثلى است براى اينكه خداوند اجزاء زمين را بوضعى آفريده كه بهم تكيه دارند و سنگينى بالاتر همه بر فروتر نيست تا ويران شود.

2- در محاسن (623): بسندى از داود رقى كه پرسيدم امام ششم را از قول خدا تعالى «نيست چيزى جز آنكه تسبيح گويد بحمدش» فرمود: شكست ديوارها تسبيح گفتن آنها است.

در كافى (ج 4 ص 536) بسند عده مانندش را آورده.

3- در محاسن: بسند خود در تفسير همين آيه از ابي بصير كه امام ششم7فرمود: شكست ديوار تسبيح گفتن آنست، گفتم: شكست ديوار تسبيح آنست؟

فرمود: آرى.

4- عياشى: از ابى صلاح كه پرسيدم از امام صادق7از قول خداوَ إِنْ مِنْ شَيْ‌ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ‌فرمود: همه چيز تسبيح گويد بحمد او، و بنظر ما شكست‌


صفحه 152

ديوار تسبيح آنست.

5- و از همان: بروايت حسين بن سعيد مانندش.

6- و از همان: بسندى كه مردى نزد امام پنجم آمد و گفت پدر و مادرم قربانت من يافتم كه خدا در قرآنش فرمايد (چيزى نيست جز اينكه تسبيح كند او را بحمدش ولى شما تسبيحشان را نفهميد» فرمود چنانست كه فرموده، باو گفت: درخت خشك تسبيح گويد؟ فرمود: آرى، نشنيدى تير خانه ميكشند، همين تسبيح او است، «فسبحان اللَّه على كل حال.» 7- در علل محمّد بن على بن ابراهيم گفته: گريه آسمان سرخ شدن آنست بى‌ابر و گريه زمين لرزش آنست و تسبيح درخت جنبش آنست بى‌باد، و تسبيح درياها فزودن و كاستن آنها است، و تسبيح درخت نمو و بر آمدن آنها است، و نيز گفته:

سايه‌اش خدا را تسبيح گويد.

بيان: در تفسير آيات شرحى براى فهم اين اخبار گذشت و خلاصه اينكه شكست ديوار نشانه تغيير پذيرى آنست و نابوديش بزبان حال دلالت دارد بنياز آن بآفريننده منزه از اوصافى كه او را نيازمند كرده، و نيز كاستيهاى آفريده‌ها دليل بر كمالات آفريننده آنها است و كثرت و اختلاف و ضديت ميان آنها دليلند بر يگانگى او و بى‌شريكى و بى‌همتايى و بى‌ضدى او چنانچه امير المؤمنين7فرمود: بپديد كردن او مشاعر را شناخته شد كه خود مشعر ندارد، و بجوهر سازى جواهر دانسته شد كه خود جوهر ندارد، و با ضد نمودن چيزها دانسته شد كه خود ضدى ندارد و بهمگنان كردن چيزها دانسته شد كه همگانى ندارد.

و حاصل اينكه اوصاف و لوازم و آثار همه مصنوعات دليلند بر صانع و آفريننده و نقش‌بندى و علم و حكمت او، گواهند بر نزاهت او از اوصاف عجزآور و كاستى‌پذير فرمانبر پروردگار خودند در آنچه هدف آفرينش آنها است و وسيله مصالح عالم هستى هستند و روى بغرض آفرينش خودند، آرامش زمين خدمت و تسبيح آنست و بنگ آب و روان بودنش تسبيح و طاعت آنست، و بر پا بودن درخت و گياه و نمو آنها و وزش‌


صفحه 153

باد و آوازش، و ويران شدن ساختمانها و فرو افتادنشان و سوختن آتش و شراره‌اش، و بنك صاعقه‌ها و تابش برق، غرش رعد و پرش پرنده‌ها در هوا و نغمه‌هاى آنها همه طاعت خالق و سجده و تسبيح و تنزيه او است سبحانه.

يك عارف گفته: خدا خلق را آفريد تا او را يگانه شمارند، و بتسبيح و ستايش آنها را گويا كرد و بسجده‌اش آنها را واداشت و فرمود: آيا ندانى كه براى خدا تسبيح گويند هر آنچه در آسمانها و زمينند و پرنده‌ها در صف، هر كدام نماز و تسبيح خود را دانند، 41- النور».

و نيز فرمود: آيا ندانى كه براى خدا سجده كند آنچه و هر كه در آسمانها و هر كه در زمين است و خورشيد و ماه- الآية- 18- الحج» و در اين دو آيه خطاب به پيغمبر خود كرده و او را گواه گرفته كه آن را ديده و فرموده: آيا نه بينى، و نفرمود:

آيا شما نه بينيد، چون كه ما نديديم، و آن براى ما ايمانست و براى محمّد6عيان، كه او را گواه سجده هر چيز گرفته و گواه تواضع آن براى خدا، و هر كه گواه آن باشد و آن را ديده باشد در اين خطاب داخل است، و اين تسبيح فطرى و سجود ذاتى است در برابر تجلى خداوند عز و جل براى آنها كه او را دوست داشتند و بستايش او وادار شدند نه بر حسب تكليف بلكه باقتضاء ذاتى، و اين عبادتى است ذاتى كه خدا آنها را بدان واداشت بحكم سزاوارى خود.

اينكه فرمود: «گريه آسمان سرخى آنست» يعنى سرخى خارج از عادت كه نشانه خشم خدا تعالى است و گويا بر كسى كه سزاوار آنست گريد يا بر كسى كه براى او مردم سزاوار خشمند چنانچه پس از شهادت حسين7واقع شد، و اينكه فرمود:

«جنبش او بى‌باد» يعنى هنگام زمين لرزه يا نمو كردن، و پس از آن تاكيد آن مى‌شود.

8- در تفسير على بن ابراهيم: بروايتى از امام پنجم7در تفسير «و رويانديم در آن از هر چيز سنجيده» فرمود: خدا تبارك و تعالى روياند در كوهها، طلا، نقره، گوهر، روى، مس، آهن، قلع، سرمه، زرنيخ و مانند آنها كه فروخته نشوند جز بسنجش و كشيدن با ترازو (250)